طالبان های اروپائی

طالبان های اروپائی

روزنامه سوئدی مظهر سانسور با ادعای دروغین آزادی بیان

هفته گذشته روزنامه ” نرکیس آله هاندا”  که در شهر اوره برو- سوئد  و در تیراژ حدود 100000 نسخه چاپ میشود عکس های مستهجنی از محمد پیامبر مسلمانان چاپ کرد که دقیقا نشانگر اهدافی خاص میباشد.

از آنجائیکه افراد زیادی از زاویه توهین به افکار طرفداران عقیدتی با این مسئله برخورد و این نکته را میشکافند؛  در اینجا بدان پرداخته نمیشود.  بلکه لازم است در رابطه با ادعای دروغین آزادی بیان برای چاپ چنین چیزهائی در سوئد و مخصوصا این نشریه که خود من با آن تجربه ای دارم پرداخته شود.

از همان سالهای اولیه ورودم به سوئد متوجه شدم که ادعای آزادی بیان تنها شعاری کذب است و بهمین دلیل اکنون حدود 16 سال است سوئد را تحریم کرده و چیزی به این زبان نمینویسم.  

پس به شرح  ماجرای واقعی سانسور در رسانه های سوئد پرداخته میشود.

در سال 1989 مسیحی به سوئد آمدم. در همان سال بلوک شرق فرو ریخت و از جمله چائوشسکو رئیس جمهور رومانی به اتهام خیانت و عدم رعایت دمکراسی اعدام شد. این خبر در تمامی روزنامه های سوئد با افتخار درج شد که ” یک دیکتاتور اعدام گردید”. شاید در سایر کشورهای جهان غرب نیز چنین بود اما برای من بسیار عجیب بود؛  با خود فکر میکردم یا این مردم و در واقع صاحبان مطبوعات و قلم دیوانه اند و یا نادان و بی تجربه،  به چند دلیل.

اول اینکه این فرد رئیس جمهور کشور بوده و اگر جنایتی کرده که  باعث فنای مملکت شده پس میبایست او را محاکمه میکردند تا این تجربه ارزشمند برای نسل های آینده باقی بماند و دوباره  چنین بلاهائی به آسانی بر آنها نازل نشود.

دیگر اینکه او تنها نبوده و نمیتوانسته به تنهائی یک مملکت را اداره کند و مسلما افراد دیگری در این راه با او بوده اند پس میبایست آنها هم محاکمه میشدند. ولی بنظر میرسد که عده ای خواسته اند تمام گناه رابه گردن او بیاندازند و سریع سر او را زیر آب بکنند تا خود از بلا رها شوند.

نکته سوم اینکه او همانند هر انسان دیگری حق دفاع از خود را داشته و حق داشته تا استدلال هایش را در دادگاه ارائه بدهد.

چهارم؛ با نگاهی به عکس های اعدام شدگان میشد نتیجه گرفت که یا به آنها گفته اند بروید قدم بزنید و بناگهان آنها را برگبار بستند و یا اینکه آنها ( چائوشسکو و زنش) شجاعانه جلوی جوخه اعدام ( قاتلان اسلحه بدست) ایستادند وبر حقانیت خود و درخواست دادگاه و نیز محکوم کردن سایرین اصرار کردند.

یک نکته اساسی دیگرمخالفت بااعدام است که این کشورها دادو فریاد آنرا بسیار شعار میدهند اما از آنجا که در آنزمان فکر نمیکردم واقعا اینها به این چرندیات اینهمه برای شستشوی مغزی مردم و سوء استفاده سیاسی میپردازند این نکته را درنوشته ام نیاورده بودم وگرنه حق نبود اینها که مخالف اعدام بودند بیکباره همه چیز را فراموش کرده و این اعدام را تائید کنند. البته اکنون فکر میکنم که چنانچه این نکته را در نوشته آورده بودم نظراتم ابدا چاپ نمیشود.

این مطلب را با خبرنگاری در همین نشریه ” نرکیس آله هاندا” در میان گذاشتم زیرا در آنزمان در آن شهر زندگی میکردم. خبرنگار که از صحبت های من شوکه شده بود خواهش کرد تا آنها را بنویسم و به دفتر روزنامه ببرم. چون سوئدی نمیدانستم آنرابه انگلیسی نوشته  و وقتی به آنجا رفتم دیدم که با احترام خاصی با من برخورد میکنند و میگویند این همان شخصی است که چنین نظراتی دارد. مقاله را خودشان ترجمه کردند و همانروز در نشریه چاپ شد و دقیقا از فردای انتشار بود که یکباره مثل اینکه همه سوئد از خواب بیدار شدند  موضع گیریها بیکباره چرخید.  روزنامه مزبور آنچنان از نطریات من خوشش آمده بود که درخواست کرد تا دیگر هر مطلبی را دارم تنها در اختیار آنها قرار بدهم و از ارسال به نشریات بزرگ و سراسری سوئد مانند ” داگنس نیهتر” و ” سونسکا داگس بلادت” خودداری کنم وحتی در مقابل مبلغی هم در یافت کنم. من که چندان نویسنده پرکاری نبودم چند مطلب نوشتم که تماما چاپ شد. تا اینکه به زمانی رسیدیم که شخصی که بعدا لقب ” مرد لیزری” گرفت با اسلحه لیزری به ترور مهاجرین پرداخت. تمامی رسانه های گروهی سوئد شروع کردند به دلسوزی برای مهاجرین و حتی رهبران کشور در کلیساها دست بدعا برای مهاجرین برداشتند. در اینجا بود که مقاله ای نوشتم و در آن توضیح دادم که این افکار و حرکتها غلط است و انحراف در قضیه ایجاد کرده  و همچنین تحریک آن شخص است.

واقعیت اینستکه هدف این فرد نژادپرست و نژادپرستان فراتر از کشتن چند مهاجر است مهاجرین در بدترین حالت به جای اینکه در سوئد کشته بشوند به کشورهای خود باز میگردند؛ اما با این کار قضیه پایان نمییابد بلکه  تازه این ابتدای کار برای نژادپرستان است باید اهداف واقعی آنها را شناخت و با آنها برخورد کرد.

اتفاقا در همان ایام در جائی بودم و تلویزیون سوئد هم در حال مصاحبه با مهاجرین برای همین موضوع بود و براثر اصرار مردم با من  مصاحبه کردند. ولی نه مقاله چاپ شدن و نه مصاحبه از تلویزیون پخش شد.

با آنها تماس گرفتم و برایم کاملا مشخص شد که در سوئد آزادی بیان وجود ندارد حتی چنین مقاله ای که میتوانست شروع یک بحث مثبت باشد و کمکی به جامعه،  زیر تیغ سانسور قرار گرفت.

جالب اینست که خود این مقاله با یک سانسور که در پشت آن نژادپرستی از نوع مخفی قرار داشت روبرو شد در حالیکه ظاهرا سوئد در عزای نژاد پرستی نشسته بود.  زیرا بعد از مباحثات متوجه موضوع  شدم و حتی بصراحت به آنها گفتم شما اینرا چاپ نمیکنید زیرا در آن انتقادی را میبیند که از جانب یک مهاجر به سوئد مطرح میشود پس نباید چاپ بشود ولی اگر سوئدی بنویسد و از سوئد انتقاد بکند چاپ میکنید. در اینجا همه واقعیت سانسور در سوئد برایم روشن شد و به آنها نیز اعلام کردم که دیگر چیزی برای سوئد و بزبان سوئدی نمینویسم.

در همان ایام که هنوز بوق تبلیغاتی در کله ام صدا داشت و فکر میکردم که در اینجا آزادی بیان وجود دارد یکی از دوستان ( سوئدی)  خانوادگی که خبرنگاربرجسته ای از همان نشریه بود وبا چند رئیس جمهوری در کشورهایشان مصاحبه کرده بود بمن اشاره کرد که باور نکن که در سوئد سانسور وجود ندارد در اینجا هم سانسور هست و هر مقاله و گفتاری چاپ نمیشود.

چند سال بعد توبه ام را شکستم ولی باز هم بهمین نتیجه رسیدم. در آن سال با کمال تعجب در تلویزیون دیدم که پلیس های قوی هیکل به جوانان 14- 15 ساله ای که بر علیه یک مغازه فروش لوازم سکسی در شهر” مالمو” در جنوب سوئد تجمع کرده بودند حمله کرده و بطور وحشیانه ای این نوجوانان ضعیف و بیگناه را زیر باتوم گرفتند بطوریکه دختر جوانی بر اثر ضربه ای که از پشت به سر او وارد آمد بیهوش شد. پس از این ماجرا تمامی وسائل ارتباطات جمعی به دفاع از حرکت پلیس پرداختند.  من که در زمان دیدن فیلم از اینهمه وحشیگری گیج و مبهوت شده بودم چندین روز در بهت به سر میبردم بطوریکه همگان این حالت را به آسانی در من تشخیص میدادند. پس از آن مطلبی نوشته و با دروغ گوئیها و استدلالات بی پایه آنها به جدال برخواستم. اما اینبار هم هیچ نشریه ای در سوئد حاضر به چاپ آن نشد و در تماس با آنها متوجه شدم که سانسور به اشکال مختلف عمل میکند و در اینمورد چند دلیل برای سانسور است که از جمله باز شدن دست آنها در استدلالات بی پایه برای مردم؛  دیگر اینکه چنین فکری و استدلالی از مغز یک مهاجر در آمده و برای این بظاهر مخالفان نژاد پرستی سنگین بود تا ببینند و به مردم هم نشان بدهند که خود سوئدیها که مظهر درک دمکراسی در جهان هستند باین نکات پی نبرده اند.  با چند روزنامه تماس گرفتم و دلیل عدم چاپ را پرسیدم و کاملا مشخص شد که به همین دلایل مطلب مرا چاپ نکرده اند. پس پاسخ دادم:  ما به خودمان انتقاد میکنیم و یه دیگران نیز اجازه انتقاد میدهیم،  پس ما پیش خواهیم رفت و شما که چنین فکر میکنید عقب خواهید ماند.

پس از آن دیگر چیزی برای نشریات سانسورچی سوئد ننوشتم. اما در چند مورد اندک چیزهائی نوشتم که صرفا بدلیل احساس مسئولیت انسانی در برابر این مردم  و برای رسیدن بدست فعالین سیاسی  و اجتماعی بود.

 یکبار درباره یک سوئدی مهاجر که بزندان گوانتانامو افتاد و دیگربار در خصوص ” خانم آنا لیند” وزیر امور خارجه سوئد که بدست عوامل اسرائیل ترور شد به سوئدی چیزی نوشتم  لیکن ابدا انتظار درج آنرا در نشریات سوئد نداشتم. البته چنین اتفاقی هم نیفتاد و در جائی درج نشد و یا بهتر است گفته شود کاملا سانسور یا محو شد و آنهائی هم که میخواستند جرات درج این واقعیات را در کشوربا ادعای آزادها ی بیان  نداشتند. پس چگونه است که اجازه چاپ چنین عکس هائی را میدهند.

چنانچه کسی با وسایل ارتباطات جمعی سوئد ( بنظرم در سایر کشورهای دیگر هم که خود را دمکرات میخوانند مانند اروپا و آمریکا همین است) کار کرده باشد براحتی متوجه سانسور حساب شده میشود.

مثلا در سوئد و اروپا اعتراض به غیر واقعی بودن و یا اغراق آمیز بودن هولوکوست ممنوع است. این خود یک سانسور بسیار کثیف است، بگذارید دیگران هم حرف اشان را بزنند تا معلوم شود هولوکوست تا چه حد واقعی است. حرف زدن برعلیه اسرائیل و صهیونیست و بسیاری مسائل پشت پرده تابو است و اگر کسی مثل من جرات بکند و حتی این حرفها را به فارسی هم بنویسد از بیشتر مزایای اجتماعی محروم میشود که ساده ترین آنها ممنوعیت از داشتن شغل مناسب میباشد و در این کار سازمان امنیت با تمام قوا وارد عمل میشود.

سانسور و جهت خاص داشتن در تمامی رسانه های گروهی جهان وجود دارد و در این نکته هیچ ابهامی نیست. در غرب نیز تمامی رسانه های اصلی وقدرتمند در دست گروههائی خاص و بسیار ثروتمند و قدرتمند است. آنها نیز در جهت منافع خود و گروه اشان همه چیز را با کنترل و سانسور کامل  و هدفمند ارائه میدهند. صحبت از آزادی نیز تنها فریبی برای مردم ساده لوح میباشد.

باید کاملا آگاه باشیم که میان آزادی بیان و بی احترامی تفاوت اساسی میباشد. همین چندی پیش یک کشیش صهیونیست  به محمد نسبت ” پدوفیل” یا کسی که از اطفال سوء استفاده جنسی میکند، داد. در آنزمان مقاله نسبتا مفصلی تهیه کردم که متاسفانه بدلیل کارهای زیادی که در دست داشتم نتوانستم آنرا منتشر کنم.  ولی در همین جا فقط به این نکته اشاره میشود که اولا محمد با زنی هم که از خودش بزرگتربودازدواج کرد.

اما نکته اساسی اینستکه چنین چیزهائی وقتی در جائی و در مقطعی زمانی  رسمی فراگیر و عمومی است عیب نیست.  مثلا اگر در قرون آینده سن ازدواج را بسیار بالاتر از آنچه اکنون هست اعلام بکنند؛ حق ندارند انسانهای این زمان را برای ازدواج های با این سنین محکوم کرده یا به تمسخر بکشند. این نوع قضاوتها اگر از روی نادانی نباشد از روی غرض است.

 اما به شهادت کتابهائی که خود غربیها بر مبنای اسناد معتبر از جنگهای صلیبی ( که چندین قرن  پس از فوت محمد غربیها برای رهائی از فقر و گرسنگی  براه انداختند و همان باعث آشنائی اشان با تمدن و انسانیت  و رشد و ترقی اشان شد) نوشتند؛ بسیاری از پادشاهان  وبزرگان آنها در سنین بالاتر از محمد  با دخترانی بسیار کم سن و سال تر از جوانترین همسر محمد ازدواج کردند. البته چون تاریخ درباره شاهان و بزرگان قوم است نمیتوان دقیقا گفت که میتوان این عمل را به عامه اروپائیان نسبت داد  یا خیر، اما دور از انتظار نیست.  این عمل شاهان و بزرگان غرب تا قرن ها بعد هم ادامه داشت.

ذکر این نکته ضروریست که مردمان غرب اروپا مخصوصا اسکاندیناوی و انگلیس از بی تمدنی وسیع ( حتی نسبت به مردمان شرق اروپا) رنج میبردند و زمانیکه در پی این حملات به شرق آمدند و با تمدن آشنا شدند آنگاه تغییرات اساسی در آنها پیدا شد. ذکر این نکته برای آنست تا نشان داده شود که مقصود از تمدن مقایسه ای امروزی و برمبنای ثروت ملل نیست؛  بلکه در رفتار و کردار مردمان با یکدیگر و در مجموع آنچه که روابط  و قوانین و اخلاق اجتماعی در جامعه است،  میباشد.

روابط و قوانین در شرق (حتی پیش از جنگهای صلبی) برتر از آن چیزهائی است که هم اکنون در غرب ادعا میشود و یا بوسیله بظاهر دانشمندان و فلاسفه برجسته اما در واقع کاذب آنها مطرح میشود.

کافیست برای درک این تمدن قدیمی به امثال مسکویه و… و نوشتارهای آنها در باب اجتماع مراجعه شود تا این تفاوت فاحش مشخص شود و عیان گردد.  مسکویه در بیشتر از 1000 سال پیش

( قبل از حمله صلیبیون) چیزهائی نوشته که از نوشتارهای برجسته ترین برجستگان امروزی غرب بسیار فراتر و برجسته تر است و بهتر است کسانیکه قصد فراگیری علوم اجتماعی را دارند به جای خواندن فروید و امثالهم،  نوشتارهای این فرزانگان واقعی را بخوانند. این نوشتارها که زندگی و تفکر و اخلاقیات مردم آنزمان را نشان میدهد نشان بارز و ملاک اصلی متمدن نامیدن یک جامعه میباشد.

هرچند کلمه تمدن از شهرنشینی آمده اما اکنون معنی آن فراتر رفته و نباید هر شهر نشینی را تمدن نامید بلکه ملاک و معیار واقعی همان است که گفته شد.

یک نکته دیگر؛  سالها پیش؛  در مقاله ای انتقادی  بر مارکسیسم  اضافه کردم  که مارکسیسم را باید به گنجینه تاریخ سپرد. دوستی که هنوز کمونیست بود تماس گرفت و گفت ” در مقاله ات تپق زده ای”.  پرسیدم در کجایش.  گفت آنجا که چنین نوشتی. پرسیدم چه باید مینوشتم. گفت تو که با مارکسیست مخالفت میکنی باید مینوشتی ” به زباله دانی تاریخ پرتاب شود”.  پاسخ دادم دوست گرام اتفاقا همین تفکرات مارکسیستی است که بسیار غلط و خطرناک است. از دیدگاه من تفکر را به زباله دانی نمیاندازند بلکه باید آنرا در کتابخانه  گذاشت تا دیگران بخوانند و در س بگیرند. زیرا نظرات انسانها مختلف است و هر نظری میتواند بسیار موافق و مخالف داشته باشد.

من  حدود 16 سال مارکسیست بودم و اکنون متوجه شدم که اینهمه مدت عمرم را افکار مارکس و یا مارکس برباد داد. از طرفی دیگر چه تعداد انسانها که برای این آرمان غلط جان و مال و فرزند و… از دست داده اند.  اما با این حال نباید با مارکس  اینچنین برخوردهای زشتی کرد و نباید حتی حرف مارکسیستها را بخودش پس داد و گفت که باید او را به زباله دانی تاریخ انداخت. تا چه رسد از او عکسهای آنچنانی کشیده شود. صاحب نظر، فکر و یا فلسفه را  نباید ترور شخصیت کرد.

فکر و اندیشه مهمترین چیز برای بشر میباشد. فکر بهترین و بدترین چیزهاست؛ باعث بزرگترین خوشبختی ها و بدبختی هاست پس باید این دو نوع  را از هم تشخیص داد.

در این میان محمد از برجسته ترین انسانهای روی زمین است که توانست از مجموعه افکار و ادیان زمان خودش چیز جدیدی را ارائه بدهد که اتفاقا  برخلاف بسیاری دیگرهمراه با مهر وعطوفت است که  در نوشتارهای  دیگری  به آنها مقداری پرداخته ام و دیگر نیازی به بازگوئی نیست.

پس ابدا نباید چنین شخصیت صاحب نظری را ترور شخصیت کرد. اینکار با آزادی بیان متفاوت است. ترور دوگونه است ترور جسمی و یا ترور شخصیتی، که هر دو منفوراست مخصوصا ترور شخصیت زیرا ناجوانمردانه حتی در مورد انسانهای محترم و خوب و در زمان غیاب آنها صورت میگیرد.

پایان کلام و نتیجه:  

کسانیکه عکس های آنچنانی از محمد را میکشند که ابدا با شخصیت این انسان برجسته و بزرگ تاریخ بشر همخوانی ندارد،  کاری میکنند که فراتر از بمباران مجسمه بودا بوسیله طالبان است. دفاع از این حرکات دفاع از آزادی نیست بلکه دفاع از طالبان است.

مسلما اگر از محمد یادگاری برجای مانده بود این طالبان های اروپائی بسیار پیشتر از دنباله روان خود( طالبان های افغانستان)، آنها را با بمباران نابود میکردند.

اینها طالبان های اروپائی هستند که در پشت چهره آزادی خواهی و دفاع از آزادی تنها به ترور و تخریب  مخالفان خود میپردازند.  مسلما اگر این افراد به مباحثه بنشینند بی دانشی و جهت گیری مغرضانه اشان  بسادگی عیان خواهد شد.

                                                29 آگست 2007      7 شهریور 1386

                                                                     حسن بایگان          اپسالا- سوئد

hassan@baygan.net

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *