ادبیات، تاریخ ادبیات و قضاوت

 

مسلما ادبیات ایران یکی از غنی ترین ادبیات جهان است اما همانطور که اخیرا در مقاله ای تحت عنوان " وای بر کشور و ملتی که تاریخ خود را نداند" اشاره داشتم ایرانیان از ضعف دانش تاریخ خود در همه ابعاد رنج بسیار میبرند.

مشکل دیگر آنجاستکه حتی زمانیکه منبعی تاریخی در دست است چندان نگاه دقیق و نقادانه بمطالب آنها انداخته نمیشود.

سخن کوتاه زیرا قصد تنها بررسی چند نکته کوتاه از هزاران است آنهم برای راهنمائی و هشیار کردن محققین محترم تا در آینده با دقت بیشتری به مطالب مرجع و یا تاریخی نگاه کنند تا بسادگی در دام اشتباهات نیفتند.

چندی پیش دوستی محترم و اهل علم، کتابی را معرفی کرد که فورا آنرا خریدم و چون در حال نگارش مطلبی در مورد عشق بوده و هنوز هستم آنرا سریعا در دستور مطالعاتی قرار دادم. نام کتاب " شاهد بازی در ادبیات فارسی"  تالیف دکتر سیروس شمیسا چاپ اول 1381 انتشارات فردوسی است. حساسیتم از آنجا بیشتر تحریک شد که  دوستان از نام و مطالب این کتاب با اشتیاق صحبت میکردند.  نباید منکر شد که این کتاب هشیاری در مورد بعضی اشعار و شاعران را بدرستی در انسان زنده میکند و دریچه ای  برای نگاهی تازه  بر اشعار شعرا و شعرگویان و یا اندیشمندان باز میکند.

 

در این کتاب برای نشان دادن اینکه فخرالدین عراقی شاهد باز بوده نقل قولی از تذکرة الشعرا تصنیف امیر دولتشاه سمرقندی آمده است. در اینجا برای بررسی دقیق، متن کامل  از روی تذکرة دولتشاه که بهمت محمد رمضانی در 1338 طبع شده  آورده میشود زیرا نقل قول آمده در "شاهد بازی" از 5 سطر بعد شروع میشود.

در صفحه 161 تذکرة دولتشاه شرح حال عراقی را آورده  است:

و هو ابراهیم بن شهریار العراقی و مولد او شهر همدان است، مرد محقق و سالک بوده و مرید شیخ الشیوخ شهاب الدین سهروردی است. سخنان پر شور و عارفانه دارد و در وجد و حال بی نظیر عالم بوده و موحدان و عارفان سخن او را معتقدند و چندین تصنیف مرغوب در تصوف دارد و لمعات از اشعه خاطر پر نور آن بزرگوار است. حکایت کنند که (از این مرحله ببعد در کتاب شاهد بازی نقل قول شده) شیخ عراقی را همواره  با صاحب جمالان  بنظرپاک  الفتی

بودی، روزی حضرت شیخ شهاب الدین را گفتند که عراقی در بازار روبروی نعلبند پسری نشسته نظاره میکند، شیخ

عراقی را ملامت کرد و گفت این نظر که میافکنی آتش در کارخانه ناموس درویشان میزنی، آخر نمیبینی که حرف گیران در کمین اند و مدعیان گوشه نشین، عراقی در جواب گفت که شیخا کجاست که تو دو بینی میکنی غالبا شیخ از این گستاخی عراقی ملول شد و عراقی مدتی تضرع و زاری کرد تا شیخ بدو دل خوش کرد و احداد  این جرات عراقی را گفت ترا بهند میباید رفت و چند گاه در آن ریاضتگاه همچو نقره در بوته بپالود و در آن سواد و ظلمت میباید بود و شیخ عراقی را حواله بشیخ الشیوخ السالک المحقق قطب دایره ابدال و اوتاد و مفخر الواصلین شیخ بهاالدین زکریا مولتانی که از جمله خلفا شیخ الشیوخ شهاب الدین مذکور بوده نمود و عراقی سفر سند و راه مولتان و هند پیش گرفت و بخدمت شیخ بهاالدین پیوست و...

 

این کتاب  مقدمه ای از ادوارد براون ایران شناس نامی دارد. او که کارهای برجسته ای ارائه داده  در مقدمه نشان داده که چند نسخه از این کتاب در انگلیس بوده؛ نسخه ای در 1305 ه ق در بمبئی چاپ شده و زمانیکه او قصد انتشار کتاب را داشته نسخه ای که در جهرم سنه 980 ه ق نوشته شده توسط دکتر راس باو نشان داده میشود. دکتر راس نسخه فوق را دو سه سال قبل از آن در بخارا خریده بود. بهر صورت ادوارد براون برای این کتاب ارزش بسیاری قائل بوده است. ظاهرا نسخه ای از آن در ایران پیدا نشده بود.

هدف این نوشتار نشان دادن نکاتی بسیار ساده و در عین حال بسیار مهم میباشند لیکن قبل از هرچیز باید اشاره داشت.

اولا دیده میشود که هر کلمه از این جمله نقل قول شده دارای معنائی وسیع است که باید بدان توجه اخص نمود.

دیگر اینکه در همین چند سطر بسیاری مطالب نهفته است که میتوان ده ها صفحه به تفسیر و بیان مفصل آنها نوشت.

سه دیگر،  انشاء این نوشتار با آنچه که اکنون در ایران رایج است بسیار متفاوت است و بهمین دلیل شکل خواندن صحیح آن بسیار مهم میباشد. اما:

دولتشاه در این داستان میگوید " عراقی را همواره با صاحب جمالان بنظر پاک الفتی بود". خواندن صحیح این جمله مهم است و ابدا نباید کسره بعد از کلمه " بنظر"  را نخواند و یا حتی دست کم و بی اهمیت گرفت و در ضمن باید دو کلمه " بنظر پاک" را با هم خواند.  "نظر پاک"  نکته ای استکه باید بیشتر مورد دقت و بررسی قرار بگیرد. این نکته با توجه به نوشتارهای عراقی و مخصوصا کتاب او " لمعات"،  که دولتشاه نیز بدان اشاره کرده کار را پیچیده میکند و بهمین سادگی نمیتوان تهمت شاهد بازی و... باو داد.

کتاب لمعات اثر عراقی چاپ سوم 1384 انتشارات مولی؛ توسط آقای محمد خواجوی با تصحیح  و مقدمه ای منتشر شده است.  در این کتاب 3 شرح راجع به عراقی ازقرن 8 ه ق آمده است. در اولین شرح (صفحه 27 کتاب) داستان مسافرت شیخ عراقی به هند را طرز  دیگری  تعریف میکند.  بدینصورت که او شیفته پسر قلندری میشود و بدنبال آنان براه میافتد تا سر از هند در میآورد.

 

" ... چون قلندران به آهنگ ایشان این غزل برگفتند، اضطرابی در درون شیخ مستولی گشت، نظر کرد در میان قلندران پسری دید که در حسن بی نظیر بود، مرغ دلش در دام عشق افتاد و آتش هوی خرمن عقلش بسوخت، دست کرد و جامه از تن به در کرد و عمامه از سر فرو گرفت و بدان قلندران داد، چون زمانی گذشت قلندران از همدان راه اصفهان گرفتند، چون غایب شدند شوق غالب شد، حال شیخ دگرگون گشت، مجردوار در عقب اصحاب روان شد، دو میل راه برفت بدیشان رسید و این غزل آغاز کرد:

پسرا: ره قلندر بزن ار حریف مائی                                                        که دراز  و دور دیدم سرکوی پارسائی

قلندران چون او را دیدند خرمی ها کردند و شیخ فخرالدین در صحبت قلندران طواف کنان عراق عجم را زیر قدم آورد.

پس با همین دوستان عزم هندوستان کرد، چون به شهر ملتان رسیدند به خانقاه سلطان المحققین مولانا بهاالدین زکریای ملتانی نزول کردند و به شرف دستبوس شیخ مشرف گشتند. مولانا بهاالدین در آن جمع نظر کرد، شیخ فخرالدین عراقی را آشنا دید، با شیخ عمادالدین که مقرب او بود گفت: در این جوان استعداد تام یافتم، او را اینجا میباید بود. و...

 

این داستان با آنچه  دولتشاه گفته و سفر عراقی را بدستور سهروردی دانسته کاملا در تضاد است. بنابراین کدامیک را باید باور کرد. برای باور و قبول یکی از اینها باید تحقیق عمیق صورت گیرد؛ در ذیل تنها اندکی بدان پرداخته میشود.

 

ظاهرا نوشته دولتشاه در باره عراقی بسیار اشتباه است چرا؟ بدلیل اینکه او ابدا به تاریخ تولد عراقی و سهروردی توجهی ندارد.

شهاب الدین سهروردی:  تولد 549 ه ق ------------   وفات 587 ه ق

فخرالدین عراقی        :                                        تولد   610 ه ق  ------------  وفات 688 ه ق

هر چند در تاریخ ها ممکن است در جائی  چیز دیگری یافت شود و چند سال پس و پیش باشد ولی ظاهرا آنچه که همگان پذیرفته اند تواریخ فوق است و چند سال اشتباه نیز در این مسئله تاثیر چندانی ندارد.

چنانکه دیده میشود عراقی حدود 23 سال پس از مرگ سهروردی متولد شده است. پس چنانکه گفته شد اگر چند سال هم در تواریخ اختلاف باشد با توجه به 23 سال فاصله تولد و  نکات دیگر، امکان اینکه داستان آورده شده در تذکرة دولتشاه در خصوص عراقی و سهروردی صحت داشته باشد ابدا ممکن نیست. پس میماند اینکه باید تحقیق کرد که آیا چنین داستانی در خصوص عراقی و شخص دیگری غیر از سهروردی  بوده  یا اساسا داستان مربوط به افراد دیگری است که دولتشاه بسادگی آنها را به این دونفر ربط داده است؛ شاید هم احتمالات دیگری را باید داد. لیکن چنانکه گفته شد چون بحث این نوشتار حقیقت یابی آن ماجرا نیست و چیز دیگری است سخن کوتاه میشود. لیکن ظاهرا باید به داستان شک کرد ( حال چه سهروردی بوده و یا کس دیگری)  و در نتیجه به عشق زمینی عراقی به پسران، اگر مقصود این داستان بوده که ظاهرا نبوده است.

اما با توجه به این نکات و همین چند سطر که دنیائی از اگرها و چرا ها و سئوالات در آن دیده میشود؛ آیا نباید در انتخاب مستندات دقت کنیم و باین سادگی شخصی را که اکنون زنده نیست تا از خود دفاع کند چنین بنامیم.

امیر دولتشاه سمرقندی  نویسنده تذکرة بهر دلیلی اشتباه فاحشی کرده  اما همانطور که در سرسخن آمد، آیا ما نباید در  این عصر و زمانه به چنین نکات ساده اما ظریف و حساس دقت کنیم؟  بهتر نیست تاریخ یا وقایع گذشته را با دقت نگاه کنیم و حتی آنگاه که روی نکته ای مطمئن هستیم باز هم برای حصول اطمینان کامل نظری بر نکات و مراجع بیشتری بیاندازیم. آیا با توجه به این ضعفهای ساده  و ابتدائی نباید در کل مطالب تامل بیشتری کرد.

 

در صفحه 110 کتاب شاهد بازی نقل قولی از نفحات الانس  آورده که مختصرا چنین است: عراقی در بازار کفشگران پسر زیبائی را میبیند و روزانه بدیدار او میرود وساعتها در حضور پدرش در او مینگرد. خبر به سلطان میدهند از مدعیان میپرسد:

"... این پسر را به شب یا بروز با خود میبرد یانه؟ گفتند نه. گفت با وی در دکان خلوتی میسازد؟ گفتند نه. دوات و قلم خواست و بنوشت که هر روز پنج دینار دیگر بر وظیفه خادمان شیخ فخرالدین عراقی بیفزایند. روز دیگر شیخ را با سلطان ملاقات افتاد، سلطان گفت چنین استماع افتاد که شیخ در دکان کفشگری با پسری نظری افتاده است. محقری به جهت خرجی شیخ تعیین یافت، اگر شیخ خواهد آن پسر را به خانقاه برد.  شیخ گفت ما را منقاد میباید بود، بر  وی  حکم نتوانیم کرد! بعد از آن شیخ را از مصر عزیمت شام شد. سلطان مصر به ملک الامراء شام نوشت که با علما و مشایخ و اکابر استقبال کنند. چون استقبال کردند ملک الامراء را پسری بود بس با جمال، چون شیخ را نظر بر وی افتاد بی اختیار سر در قدم وی نهاد. پسر نیز سر درقدم شیخ نهاد. ملک الامرا نیز با پسر موافقت کرد. اهل دمشق را از آن انکاری در دل پیدا شد، اما مجال نطق نداشتند".

 

هرچند قرار نبود زیاد به مسئله پرداخته شود اما نمیتوان از بررسی این نکته گذشت پس مختصر اینکه. از همین داستان معلوم میشود که شیخ برای ارضاء جنسی سراغ آن پسر زیبا روی کفاش نرفته بود و سلطان هم که با تفکرات زمان خود آشنا بوده وقتی از حالات عراقی مطلع میشود برداشت عشق صوفیانه و یا عارفانه ( عشق افلاطونی) کرده  مقرری اضافه میکند. در ادامه شیخ به مصر میرود و در آنجا داستان پسر امیر پیش میآید. در آنجا چنانچه موضوع رابطه جنسی بوده امیر میبایست عکس العمل نشان میداده ولی  برعکس  عمل میشود.

حقیقت اینستکه برای شناخت چنین داستانهائی که بسیار  به اختصار مطرح میشوند میبایست دانش وسیعی از مسائل گوناگون داشت و بر روی تک تک کلمات نیز حساس بود. میبایست تاریخ آن دوره رادانست.  میبایست افکار مردم عادی و فرهنگ عامیانه را شناخت و  از همه مهمتر افکار انسانهای متفکر آنزمان و برداشتهایشان و...   همچنین باید دانش وسیعی از انشاء آنزمان داشت. زیرا نویسندگان مطالب را برمبنای تمام آنچه که در حول و حوش خودشان در آنزمان بوده و انشاء زمان نوشته اند و فکر نکرده اند که شاید مردمان آینده برمبنای فرهنگی دیگر بخواهند آنها را و آنهم برمبنای انشاء زمان خود قضاوت کنند.

 

قضاوت یکی از سخت ترین کارهاست که نباید در آن عجله داشت. برهمین منوال هدف این نوشتار قضاوت و صدور حکم درباره کسی نیست. همچنین قصد تبرئه عراقی ویا هیچ کس دیگری نیز در میان نیست؛ شاید آنچه که در شاهد بازی آمده بنوعی و با مدارک دیگر و بیشتری قابل اثبات باشد.  قصد متهم کردن هیچ شخص خاصی نیز در میان نمیباشد  تنها هدف روشن کردن بعضی نکات بود تا نشان داده شود قضاوت سخت است و نمیتوان یک کتاب و نوشته را مرجع قرار داد مگر اینکه بصحت مطالب آن اعتماد یافت.  کتاب دولتشاه در مورد عراقی اشتباه فاحش دارد اما ممکن است در موارد دیگری قابل استناد باشد.  با این استدلال در اینجا و تنها با استناد به همین یک نکته هیچ قضاوتی در باره کل کتاب نمیتوان داشت.

باید گفت با توجه به زندگی صوفیان و عارفان ایرانی دانستن معانی سخت استعاره ای ( زیبا، عاشق، حسن، سرزلف،  جمال، کمان ابرو، غمزه یار، شراب، مستی، عیش،  وصل و... و بسیاری لغات که دائما هم ساخته میشوند) آنها و شاید غالب شاعران و شعرگویان ایرانی (اگر نگوئیم غیر ممکن است) بسیار سخت است  و بنابراین نتوان بسادگی سعدی، حافظ،  عراقی، ... را به نظر بازی و شاهد بازی و شراب خواری و... محکوم کرد.  

نباید فراموش کرد که در تاریخ صوفیان و  دراویش و... در چهره های مختلف ظاهر شده اند. آنها را میتوان در اوج اخلاص و گوشه گیری و تسخر زدن به دنیا  تا اوج خشونت و آدم کشی و دنبال مال و قدرت رفتن یافت. پس هرگروه و هر شخصی جای خود را دارد.

 

پایان  سخن اینکه متاسفانه شاید آن صحبتی که ایرانیان درباره خودشان میکنند صحیح باشد:

" ایرانیان خیلی زود قضاوت میکنند".

 

از طرفی نباید فراموش کرد؛ معمولا کسانی زود قضاوت میکنند که کارها، مسائل، مشکلات و... را سطحی می بینند.

 

 

                                                              شب یلدا 1386                      دسامبر 2007

                                                  

                                                                                             حسن بایگان اپسالا سوئد

 

hassan@baygan.net