چه کسی حاضر است وکالت من را در برابر سازمان امنیت و سازمانهای نفوذی درون سازمان امنیت سوئد بپذیرد

 

خانم شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل آیا شما وکالت من را میپذیرید؟

آقای عبدالکریم لاهیجی شما چطور شما کاندیدای دوم من هستید؟

 

معرفی و سابقه

مدت 22 سال است به سوئد آمده ام و یک سال پیش از آن نیز در دبی بودم.

پس از اینکه دو بار حکم اعدام را در ایران پشت سرگذاشتم در مرحله سوم احساس خطر جانی جدی کرده به دبی فرار کردم. ماهیت حرکت این مرحله بعدها روشن شد که با کشتن زندانیان سیاسی در زندان و حتی آتش زدن زندانها همراه بود. زمانیکه در اعتراض به آتش زدن زندانها و کشتن زندانیان سیاسی در ایران اعتراض کردم توسط مامورین امنیتی دبی دستگیر شدم و در برابر خواسته های غیر انسانی سازمان امنیت دبی، برای مدت 8 روز در زندان امنیتی آنها اعتصاب غذا کردم.

آنها همه چیز را راجع به ایران میدانستند و اطلاعاتشان را توسط ایرانیانی که بدانجا رفته بودند بدست آورده بودند ولی از من چیز دیگری میخواستند. آنها گفتند سالها بدنبال شخصی مثل تو میگشتیم؛ زیرا من از زمان دانشجوئی در هند در ارتباط با فلسطینیان وسازمانهای فلسطینی بودم و بعد از اینکه تعدادی افراد مبارز را برای مبارزه بنفع فلسطین روانه کردم خودم هم رفتم و در روزهای انقلاب به ایران باز گشتم. بنابراین سازمان امنیت دبی که در آن زمان در اختیار غرب و بخصوص انگلیس بود بدنبال اسامی فلسطینیان بود، همان دوستان سابقم که امروز در مقام رهبری سازمانهای فلسطینی هستند. با مقاومت من و بدلیل آنکه آن زمان پناهندگی ام از طرف سازمان ملل رسمیت یافته بود و روزانه دهها فاکس ووو به دبی ارسال میشد. بالاخره یک روز رئیس سازمان امنیت دبی من را برای چندمین بار خواست. در ابتدا مرا تهدید به مرگ کرد و بعد گفت اگر همکاری بکنی فلان مقدار پول بتو میدهیم. این طرفندها نیز نتوانست موثر باشد. در نتیجه گفت آزاد هستی بروی بیرون.

گفتم نمیروم.

گفت چرا؟

گفتم  این شهر پر از عوامل شما اعم از عرب، پاکستانی، افغانی، هندی  وغیره میباشد؛ شما من را بیرون میکنید و فوراً مخفیانه دستگیر کرده و آن را بگردن این افراد میاندازید و هربلائی خواستید سرم میآورید. پس  تنها به شرطی بیرون میروم که برایم محافظ بگذارید.

گفت در این صورت به زندان عادی برو. 

پذیرفتم.

البته چنانچه پناهندگی سازمان ملل را نداشتم دولت امارات بلائی بر سرم میآورد که روی ایران را کاملا سپید میکرد.

توضیح آنکه در آن زمان دبی یکی از مراکز اصلی عضوگیری برای القاعده بود.

دیگر اینکه رئیس سازمان امنیت دبی ایرانی بود و ظاهرا در زمان شاه رئیس سازمان امنیت کرمان بوده  در ضمن تمامی کادر نزدیک به او نیز ایرانی بودند و پارسی حرف زدنشان از من نیز بهتر بود.

مدت حدود دوماه و نیم در زندان عادی تحت عنوان ورود غیر قانونی بودم تا اینکه بالاخره پرونده من از کانادا به ژنو و از آنجا به بحرین آمد و در نهایت چنین شد که به سوئد آمدم هرچند بمن گفتند دیگر اجازه ورود به امارات را ندارم.

در آن مدت زندان نیز دوبار تلاش جدی صورت گرفت تا من را از زندان عادی بربایند و بلاهائی بسرم بیاورند ولیکن موفق نشدند. این داستان را آقای لاهیجی از همان زمان که در زندان امنیتی دبی بودم میدانست و در جریان بود و تلاش هائی هم کرد که از ایشان سپاسگزاری میکنم.

اما اینکه در این  دو دهه چه اتفاقاتی افتاده که کار بدانجا میرسد که چنان حکومتی ( امارات متحده عربی) بابت کشته شدن یک فلسطینی( المبحوب حدود دو سال پیش) رابطه اش را با اسرائیل بهم میزند و این مسئله خود بر وقایع وحرکتهای اعتراضی ماه های اخیر مردم منطقه تاثیر میگذارد و در کنار آن امارات را از این گونه حوادث نجات میدهد بحثی سیاسی است که از حیطه این نامه خارج میباشد.

با این سابقه بود که پا به سوئد گذاشتم. بدین معنی که سازمان امنیت سوئد و سازمانهای جاسوسی اسرائیل و سایرین که در سازمان امنیت سوئد نفوذ وسیعی دارند از گذشته من اطلاع کامل داشتند اما من همانند قریب به اتفاق سیاسیون خارجی  و حتی سوئدی، از این داستان بی اطلاع بودم و فکر میکردم دارم گذشته خودم را در این کشور مخفی نگه میدارم.

 

پس از ورود به سوئد

در هنگام ورود به سوئد تصویری که ازغرب ارائه میشد مسلما من را هم همانند بسیاری دیگر فریب داده بود کمااینکه هنوز هم میلیونها انسان باصطلاح سیاسی در جهان در این فریب غوطه ور هستند.

اساساً اگر چنین فریبی نبود شیوه مبارزات سیاسی ما نیز شکل دیگری میگرفت.

اما سالها طول کشید تا متوجه شدم اینها فریب است و بابت این فریب چه ستم ها نیز که بر من و اکثریت قریب باتفاق سیاسیون مهاجرت کرده به غرب و حتی بسیاری از سیاسیون همین کشورها روا شده ومیشود. لیکن از همه بدتر شناختن و فهمیدن این فریب است؛ مخصوصا چنانچه کسی همانند من پیدا بشود و بخواهد راجع به آنها افشاء گری بکند آنگاه فشارها بسیار زیادتر میشود.

در واقع شیوه فشار در غرب بسیار  پیشرفته میباشد و در نتیجه ناپیدا است. خطوط قرمزدیده نمیشوند و در نتیجه اگر کسی نادانسته پایش را آنطرف گذاشت پایش قطع میشود و کسی هم متوجه آن نخواهد شد.

خود من نمیدانستم که چگونه تحت ستم قرار گرفته ام ولی میدیدم که عمرم در این کشور تلف میشود ولی وقتی حدود 4-5 سال پیش باین نکته پی بردم و شروع به مبارزه کردم شکل فشارها نیزعوض شد.

اساساً تا زمانیکه انسان متوجه نیست که در قفس است و بازیچه دست  قرار گرفته و برده شده راحت است ولی زمانیکه به اسارت و بندگی خود توسط عده ای خاص و متشکل پی برد آنگاه زجر میکشد.

 

اکنون به تعدادی از انواع فشارها و مشکلات و مسائل سیاسی در سوئد و در واقع کشورهای غربی اشاره میشود اما برای شناخت بیشتر و همچنین نظرات من میتوانید به سایتم مراجعه کنید.

در سوئد از شیوه فشار و شکنجه روحی استفاده میشود که بسیار پیشرفته تر و خطرناک تر از شکنجه جسمی است. این نوع فشار و شکنجه آنچنان زیرکانه و سخت اعمال میشود که شاید تنها افراد بسیار نادری بتوانند از آن جان سالم به در ببرند.

این شیوه فشار و شکنجه در ابتدا ابداً دیده و شاید حس نشود ولی کار به جائی میرسد که سیاسیونی که سر زیر بار ستم سازمانهای متشکل و بسیار قدرتمند و ثروتمند حاکم بر کشور خم نکنند بعنوان بیمار روانی معرفی شده و به آنها فشار میآورند تا از دارو استفاده بکنند. مصرف این دارو در واقع قدم اول در  راه نابودی فیزیکی و حتی مرگ است. زیرا از همان روز اول حالت اعتیادی که مواد مخدر ایجاد میکنند را در شخص بوجود میآورند بعد او را معتاد میکند. سپس مغز را ضایع کرده  و در نتیجه مصرف کننده همانند آدمهای گیج و منگ و در نهایت دیوانگان در خیابانها و مجامع رفتار کرده و آخر هم مرگ در گوشه ای انتظارش را میکشد. این روشی است که در شوروی سابق بر مخالفین اعمال میشد و حالا در این کشور باصطلاح سمبل آزادی و دمکراسی اعمال میشود. در این خصوص چند تن از دوستان پزشک متخصص که دقیقاً در همین رابطه کار میکنند بمن توصیه اکید کردند که حتی یک عدد هم از این قرص ها مصرف نکنم. یکی از این دوستان با حالتی بسیار دوستانه چندین بار گفت: حسن من واقعا شرمنده هستم تو بسیار عاقل هستی واینکه با تو چنین میکنند باعث تاسف و شرمندگی است. تعداد قابل توجهی از پزشکان شهر که در این رابطه کار میکنند با من دوستی  و رفت و آمد نزدیک دارند.

دیوانگی بالاتریم مرحله عقل است. در طول تاریخ اتهام دیوانگی را به عاقل ترین مردمان زده اند.

شاید در غرب دولتها حکم اعدام ندهند ولی صاحبان اصلی قدرت در کشورهای غربی، حکم ترور و کشتارهای جمعی میدهند. این آدم کشی، قتل و جنایت ضد بشری است که از اعدام صد پله بدتر است.

اپوزیسیونی که به سیستم حاکم و روش های موذیانه ای که سیستم امنیتی کشورهای غربی برای نابود کردن مخالفین و مخصوصاً مخالفین اسرائیل و صهیونیست در پیش میگیرد، آگاه نیست و براین باور غلط میباشد که در این کشورها آزادی و دمکراسی هست،  بدون اینکه خود مطلع باشد به بدترین موقعیتهای شغلی و اجتماعی میافتد ولی نمیتواند دلیل آن را بیابد بلکه در نهایت در این تله میافتد که این کار نژادپرستان است و باید با نژادپرستی مبارزه کرد.

 

موضوع و داستان درگیری من با سازمان امنیت سوئد داستان  تنها من نیست بلکه داستان بسیاری از اپوزیسیون خارجی ساکن این کشور و حتی سوئدیهای  نسل اندرنسل متولد در این کشور است.

زیرا حتی سازمان امنیت  این کشور مستقل نیست و زیر نفوذ سازمان جاسوسی اسرائیل و نفوذی های صهیونیست است. من از چند سال پیش این صحبتها را میکردم ولی مورد قبول واقع نمیشد لیکن در این ماه های اخیر متوجه شدم که وقتی به اداره پلیس میروم ( سازمان امنیت سوئد همیشه در طبقه فوقانی پلیس است) بعضی از آنها برایم احترام زیادی قائل میشوند و در برابر بعضی اظهار نظرهای من در این خصوص حرکات تائید آمیز انجام میدهند. همین رفتار را از تعدادی سوئدی های دیگر نیز میبینم و حتی اخیراً اظهار تشکرها صورت علنی بخود گرفته. این رفتارها نشان میدهد که سوئدیهای وطن پرست متوجه صحبت های من و این ستمهای خارجی شده اند و میخواهند از این بند آزاد بشوند.

جالب ترین نکته آن استکه حتی تعدادی از کادر بیمارستانی با ابراز شرمساری میگفتند: متاسفانه ما چیزی از مسائل سیاسی نمیدانیم؛ چقدر خوب میشد برایمان کلاس( دقیقاً همین کلمه بکار برده شد) میگذاشتی و ما را با این مسائل آشنا میکردی.

یکی از پزشکان نیز بعد از دو سه جلسه و شنیدن صحبتهای من و همچنین کسب اطلاعات از دوستانش که با من نیز دوست بودند با شرمساری بسیار دست من را  بگرمی فشرد و گفت: من نیز سیاسی بودم ولی ابداً در این سطح نبوده ام و از بابت این مسائلی که برایت پیش آمده بسیار شرمنده هستم.

آخرین پزشک مجبور به اعتراف علنی شده و نوشته که من از دانش بسیار بالائی در مسائل تاریخی و دینی ( مخصوصاً این دو را در نامه اش ذکر کرده است) برخوردارم، ولی با این حال دچار تخیلات هستم. این نمونه و نمونه های دیگر از جمله دوگانگی هائی است که در نوشته های آنها هست و من آن را نمونه ای از فشار های نا بجا میدانم که باید دادگاه و دولت سوئد پاسخگو باشد.

آخرین صحبت آنها این بود که سکوت بکنم و با پذیرش بازنشستگی و ترک سوئد و رفتن به کشوری دیگر همه چیز را بفراموشی بسپارم، ولیکن از جانب من چنین نخواهد بود.

 

نیاز به وکیل

اکنون یکی از پرونده های شکایتی که از پلیس امنیتی کرده و تقاضای غرامت نیز نموده ام به دادگاه پایتخت استکهلم رفته است. برای پیگیری دقیق آن نیاز به یک وکیل واقعاً شجاع دارم. وکیلی که شاید باید خودش را آماده مرگ یا ترور نیز بکند. تروری که شکلی بسیار عادی همانند یک تصادف یا قتل توسط یک ولگرد یا فردی روانی را بگیرد همانطور که آنا لیند وزیر امور خارجه سوئد را اسرائیل کشت و گناهش را بگردن یک جوان باصطلاح مریض روانی گذاشتند و درحالیکه تمام سوسیال دمکراتهای فعال در گوش هم میگفتند که کار اسرائیل است ولی هیچ کدام از آنها جرات ابراز علنی نداشت، فقط من آن را نوشتم.

همین نکته گویای نکته دیگری هم هست که در این کشور دمکراسی و آزادی وجود ندارد و کشوری مستعمره میباشد. حتی نزدیکترین دوستان قدیمی خانم  آنا لیند که در مقامات رهبری حزب هم بودند بغیر از گریه کار دیگری نکردند و معلوم بود که وحشت از مرگی مشابه آنها را کاملا ترسانده است. بهمین دلیل میدانم که هیچ وکیلی در سوئد پیدا نمیشود که جرات پذیرش دفاع از من را داشته باشد زیرا بسادگی و بصورتی بسیار دمکراتیک و انسانی بیچاره اش میکنند؛ مگر اینکه حیله ای در کار باشد و آن وکیل خود وابسته به دستگاه حاکمه یا قدرت حاکمه پشت پرده باشد که در اینصورت مسیر و نتیجه دادگاه از نداشتن وکیل  بدتر میشود.

توضیح: مستقیم و غیر مستقیم از احزاب جناح چپ سوئدی سراغ وکیل گرفتم  ولی جوابی بدست نیامد.

لازم بیاد آوری است که چند سال پیش یکی از وزرای دولت آلمان را نیز از هواپیما بیرون انداختند و کشتند و گفتند چتر نجات اش خراب بوده و باز نشده است در حالیکه آلمانیها میگویند او را بخاطر گفتن چند کلمه برعلیه صهیونیست کشتند. حال ببینید میزان ازادی در این کشورها چقدر میباشد.

 

در آخرین شکایت نامه به دادگاه استکهلم با اشاره به منشور حقوق بشر سازمان ملل و نیز قانون اساسی سوئد در خصوص آزادی بیان، نوشته ام:

حتی اگر نظرات فلسفی سیاسی اجتماعی ووو من از نظر شما غلط باشد، اجازه ندارید بمن هر تهمت ناروائی را بزنید و مرا از امکانات عادی زندگی محروم کنید. این توهینی  ضد انسانی و شکنجه است و جرم میباشد. داشتن افکار سیاسی، اجتماعی ووو حق اولیه آزادی و آزادی بیان برای هرکسی است ولی در این کشور هرکسی خلاف صهیونیستها حرف بزند گرفتار بدترین مجازاتها میشود.

تعداد افرادی که در این کشور از داشتن شغل و امکانات مناسب بدلیل مخالفت با اسرائیل محروم هستند زیاد است.

حُسن یا برتری کشورهای باصطلاح دیکتاتوری این استکه افرادی مثل من را زندانی میکنند و در نتیجه این افتخار نصیب ما میشود که مارک زندانی سیاسی بخوریم و حتی در جهان شناخته بشویم ولی در این کشورها مارک بیمار روانی زده میشود واشخاص را بی حیثیت میکنند و چنانچه این افراد مقاوم و آگاه نباشند کارشان واقعاً به تیمارستان و حتی مرگ میکشد.

 

آن مطالبی که نوشته ام و در سایتم هست از دیدگاهی کاملا نوین و مستقلِ فلسفی میباشد و بهیچ فلسفه، دین یا عقیده  پیش از خود وابستگی ندارد. همچنین بهیچ کشور، گروه و هیچ جائی وابسته نیست بلکه دیدگاهی کاملا مستقل و آکادمیک است و اساس اش بر علم میباشد. بهمین دلیل خوش آیند حاکمان هیچ کجای دنیا نیست. نتیجتاً در غرب فشارهای زیادی بر من وارد کردند که خوشبختانه بدلیل توان روحی بالا وهمچنین داشتن فیزیک بدنی کاملاً سالم و قوی ( این یکی اولی را تکمیل میکند) توانستم از زیر این فشارها سالم بیرون بیایم.

 

در شکایت نامه ام دوگانگی های فاحش در نوشته های  پزشکان را نشان داده ام؛ زیرا نوشته اند بسیار عاقل هستم و مباحثی را که مطرح میکنم از سطح آنها بالاتر است. همچنین  نوشته اند بر افکار، رفتار و گفتار خود تسلط و کنترل کامل دارم.  با اینحال مینویسند عقاید من تخیلات واهی است.

اولاً من گفته و نوشته ام که افکار شما تخیلات واهی است که نمیدانید در کشورتان و در غرب چه میگذرد و در خصوص دمکراسی، آزادی، استقلال، سکولاریسم ووو فریب خورده اید.

اما فرض اینکه افکار بنده در خصوص اینگونه مسائل تخیلات واهی باشد؛ مگر شما نمیگوئید که در اینجا دمکراسی، آزادی بیان ووو هست پس چرا باید با من چنین رفتار بشود. یعنی بخاطر داشتن نوع دیگری از نگاه یا فلسفه به جهان دچار اینهمه شکنجه و در نهایت تهدید به مرگ بشوم؛  بطوریکه اکنون مدتهاست ابداً امیدی ندارم که روزی را به شب برسانم و هر لحظه انتظار این را میکشم که ترور بشوم. حتی بخاطر تهدیدها مجبور هستم شخصاً خودم را از بسیاری از چیزها محروم بکنم.

مگر تمام مردم دنیا داری یک نوع فکر هستند. نگاهی به ادیان بزرگ دنیا نشان میدهد که هرکدام از آنها دیگران را رد و مورد نقد های تند قرار داده و به نادانی ووو محکوم میکنند. ولی دلیلی ندارد که در کشوری مردم را بخاطر داشتن فلان عقیده مذهبی از کار و امکانات محروم کنند وبه آنها اتهامات ناروا بزنند.

در نتیجه معلوم میشود افکار فلسفی- سیاسی من  ورای مسائل و اختلافات عادی میان ادیان و یا نظرات فلسفی، سیاسی معمول در جامعه میباشد و برای آنها زنگ خطری جدی است.

درشکایت نامه ام به دادگاه استکهلم نوشته ام:

شما سالها من را از داشتن کار مناسب محروم کردید. تحصیلات دانشگاهی و تجربیات من در حدی بود که بارها برای شغل های مدیریتی حساس و بالا انتخاب شدم ولی همیشه چیزی آن را سد میکرد تا بالاخره متوجه شدم کار سازمان امنیت سوئد است و من ممنوع الاستخدام هستم.

من در مصاحبه استخدامی برای ریاست تاسیسات نیروگاه برق اتمی با 4400 مگاوات یعنی 4،4 برابر بوشهر قبول شدم. آنجا تنها جائی بود که پس از اتمام مصاحبه ها و اینکه از جنبه تحصیلات و تجربه کاری و سایر نکات کاملاً مناسب تشخیص داده شدم، علناً گفتند آخرین مرحله برای استخدام تو تائید  پلیس(امنیتی) است. آن شغلی بود که در مقایسه باید گفت وقتی اخیراً  نیروگاه برق اتمی ژاپن آسیب دید و میبایست آن را خنک میکردند مسئولیت چنین کاری با چنان مدیر مسئولی میشد.

بعنوان رئیس تاسیسات یکی از بزرگترین کارخانه های دارو سازی اروپا انتخاب شدم و شاید بیشتر از 10 شغل درهمین ردیف، ولی همواره در دقیقه 90 چیزی آن را متوقف میکرد تا در نهایت دوستی سوئدی که تحصیلات و تجربه بسیاری داشت گفت بدلیل آن نوشته هایم در سوئد بمن کاری نمیدهند.

ولی بیکباره پس از رد شدن در تمام این کارها ( پرونده تمامی آنها را دارم) از طرف اداره کار برایم کار پیدا کردند. بله کار جارو کشی یعنی سپور یا جاروکش شهرداری. اولین بار پیشنهاد جاروکشی در ساختمان را دادند و بعد گفتند جاروکشی در خیابان. آنهم در اداره ای که مربوط به افراد مریض روحی و یا جسمی میباشد. از این مرحله درگیری من با سازمان امنیت سوئد علنی شد.

من کار جاروکشی را فوراً و با قاطعیت رد کردم. تصورش را بکنید کسی که باید رئیس تاسیسات نیروگاه برق اتمی بشود کار جارو کشی بکند حتما یک جارو کش را هم باید به جای او رئیس بکنند. یکی دوسال درگیر بودم و توانستم حیله ها و توطئه هائی را که ریخته بودند از جمله دستکاری در پرونده ام در اداره کار را برملا کنم. در نتیجه حتی مجبور به تعویض رئیس آن اداره شدند. کسانیکه در کشوری مانند سوئد زندگی میکنند میدانند هر کس چنین پیشنهادی را رد بکند کارش به کجا کشیده میشود بطوریکه نهایت باید بصورت  بیخانمان با فقر و گرسنگی زندگی  بکند. بنابراین  مردم بیچاره سوئد برای رهائی از این وضع اسفبار مجبورند زیر بار هر ظلم و ستمی بروند وگرنه تمام امتیازات یعنی در نهایت حقوق سوسیال ( ایرانیها بدان گداخانه میگویند) قطع میشود و آنها را در جامعه کاملا بدون هیچگونه حمایتی رها میکنند. در سوئد نیز بی خانمان وجود دارد.

بله سوئد بهشت است واقعا همان بهشتی که وعده میدهند بهشتی که اگر کمترین اعتراضی کردی پوست از آدم میکنند که: احمق تو چه میدانی من خدا هستم و بهترین جا را ساخته ام حال که اعتراض میکنی پس دیوانه هستی و باید به تیمارستان بروی.

این بهشت و رفتار بظاهر مهربان در کشور تا زمانی است که پول و قدرت هست و اعتراضی جدی به سیستم نشده است. وگرنه باید صبر و تحمل و دمکراسی ووو را در شرایط سخت سنجید. باید دید اگر اینها در شرایطی مانند ایران، افغانستان، عراق یا سومالی ووو بودند تا چه حد انسانیت، دمکراسی، حقوق بشر ووو را بهتر از آنها رعایت میکردند. این  نیز موضوع  یکی از مقالاتم است که نوشته ام ولی هنوز منتشر نکرده ام.

حتی به پلیس سوئد گفته ام که میتوانم مقاله ای بنویسم و از نظر فلسفی و اجتماعی ثابت کنم که پلیس سوئد وحشی ترین و بی رحم ترین پلیس جهان است و شما هیچ شخصی را ندارید که دانشی در این حد داشته باشد که بتواند استدلالات من را رد بکند.

حرف من این بوده و هست:

من با لیسانس و با آن سابقه سیاسی وارد سوئد شدم و خود سوئد نیز حدود 2 میلیون کرون خرج تحصیل من کرد حال چرا باید چنین کارهائی بکنم در حالیکه بسیاری از روسای ادارات ووو در حد دیپلم هستند. هرگاه در تمام این پست ها روسایشان مدارکی بالاتر از من داشتند آنگاه میپذیرم که باید پائین تر از آنها باشم. اما من این شیوه برخورد را شخصی و نژادپرستانه نمیدانم بلکه کاملا  واقف هستم که سیستم حاکم میخواهد افراد اپوزیسیونِ مانند من را خرد بکند؛ و برای انحراف افکار از واقعیات پشت پرده این ماجراها، آن را به نژادپرستی نسبت میدهند که فریبی سیاسی بیش نیست.

از جانب دیگر اگر قرار بود چنین مشاغل و فشار ها و خفت ها را بپذیرم دلیلی نداشت با رژیم ایران مبارزه میکردم. یکی از دلایل مبارزه من با رژیم ایران همین ظلم ها و نابرابری ها بود وگرنه دلم برای جاروکشی و یا رانندگی تاکسی و امثالهم در غرب تنگ نشده بود.

در این کشور 22 سال از عمرم با این ظلم و ستم ها بسر شد و اگر شخصاً از روحیه و جسمی قوی برخوردار نبودم اکنون مدتها بود مرده بودم. زیرا نمونه های این موارد را دیده ام.

بجاست اشاره کنم دراین مدت در سوئد طرح هائی فنی ارائه داده ام که با اجراء آنها سالیانه ده ها میلیون کرون بنفع این کشور میشود. چنانچه آنها را ثبت میکردم و بعد ارائه میدادم اکنون مبلغ بسیار زیادی سالیانه بحسابم ریخته میشد ولی من آنها را کاملا مجانی به سوئد دادم و اکنون حتی در دانشگاهها تدریس میشوند. مدارک آن موجوداست و بضمیمه برای دادگاه فرستاده ام. در نتیجه من از نظر مالی ابدا حتی یک کرون به سوئد مدیون نیستم بلکه همواره  گفته و نوشته ام که هر ساله دین سوئد به من بیشتر میشود.

 

سابقه تهدید و حمله فیزیکی توسط صهیونیستها

چندین بار از جانب  صهیونیستها یا بهتر است بگویم موساد سازمان جاسوسی اسرائیل که در این کشور بنوعی حکومت میکند در برنامه های توطئه آمیز قرار گرفتم.  حتی یکبار بطور فیزیکی مورد تهاجم قرار گرفتم و انگشتم را شکستند که اکنون فلج میباشد. این موارد را به پلیس امنیتی اطلاع داده ام.

 

چند سال پیش ای میلی  تند و تهدید آمیز از تعدادی  پرفسورهای  برجسته بازنشسته ( اِمیری توس پروفسور) دریافت کردم که بشدت مرا بخاطر نوشته هایم تهدید کرده بودند. البته من مقالاتم را به پارسی مینویسم و مطمئن هستم که برای این پروفسورها که حتی نمیدانم در کدام کشور زندگی میکنند نفرستاده بودم؛ در نتیجه معلومم شد که مطالبم به زبانهای مختلف ترجمه  و در سطحی بالا مطالعه شده و در باره ام تصمصم گیری میشود.

 

در این اواخر نیز یکی از پیامبران یهودی صهیونیست علنا و حضوراً  مرا بر مبنا و استناد به عهد عتیق محکوم بمرگ کرد. در حالیکه تهدید در سوئد جرمی بسیار سنگین است مخصوصاً تهدید بمرگ ولی در این رابطه پلیس و دادگاه سوئد هیچ کاری نکردند؛ در حالیکه اگر کسی کمترین حرفی بیک یهودی صهیونیست بزند بلائی بر سرش میاورند که بمرگ راضی بشود. اینها همه نشانه مستعمره بودن این کشور و در نتیجه نبود آزادی و دمکراسی است.

 

اتهاماتی که من بر سوئد وارد کرده و به دادگاه ارائه داده ام

- شکنجه روحی.

- اقدام به ترور شخصیتی و حتی ترور فیزیکی (بوسیله دارو) توسط سازمان امنیت سوئد.

- تهدید علنی من به مرگ توسط صهیونیستهای وابسته به اسرائیل و سکوت سوئد در برابر این تهدیدها. - سکوت معنی دار سوئد در برابر توطئه ها و حمله فیزیکی موساد بمن  و شکستن و فلج کردن انگشتم به نشانه اینکه باید سکوت بکنم و چیزی ننویسم.

 

در نهایت نوشته ام که این دادخواست را تا دادگاه اروپا خواهم برد.

 

پرداخت حق الوکاله

پس از 22 سال زندگی در سوئد نه تنها حتی یک کرون یا ریال پول نقد و یا هیچ چیزی که ارزش پولی داشته باشد (اعم از منقول یا غیر منقول)  ندارم،  بلکه 70000 کرون نیز به بانک بدهکارم که با این وضعیت  تا آخر عمرم هم توان  باز پرداخت آن را ندارم.

لیکن در مقابل این فشارها و تهدیدات تقاضای غرامتی معادل یک آمریکائی یا یهودی کرده ام که قاعدتا چند ده میلیار دلار میشود.  برا ی اینکار نیز مطلبی مستند که متکی به قضاوت دادگاههای آمریکا است را بضمیمه به دادگاه استکهلم فرستاده ام و از آنها خواسته ام اگر کمی به حقوق بشر و تساوی انسانها معتقد هستند و بر علیه نژادپرستی میباشند مطابق همان قوانینی که مبالغی را بعنوان غرامت برای یک یهودی در نظر میگیرد برای من نیز در نظر بگیرند که در نتیجه چند ده میلیارد دلار خواهد شد.

در نتیجه هر آنکس وکالت من را بعهده بگیرد و بتواند چنین مبلغی را پیگیری بکند پول بسیار خوبی هم نصیب اش خواهد شد که چندین نسل او نیازی به کار کردن پیدا نخواهند کرد.

 

صحبت آخر:

موضوع من یک موضوع کاملاً سیاسی است که تنها به شخص من مربوط نشده یا خاتمه نمییابد بلکه به تمامی سیاسیون پناه آورده به سوئد و حتی سوئدیهائی مربوط میشود که زیر بار ستم سازمانهای مخفی یا نیمه مخفی حاکم بر سوئد مانند فراماسیونری و بیلدر بری نمیروند.

سازمان فراماسیونری ظاهرا علنی است و دفتر کار و غیره دارد و شاید حدود نیمی از آنها یهودی صهیونیست باشند.   

بیلدربری سازمانی کاملا وابسته به یهودیان صهیونیست است که بزرگترین سرمایه داران یهودی در راس این هرم قدرت نشسته اند.

این سازمانهاهستند که کل کشور را در دست دارند و دولتها تنها عامل یا کارگزار یا کارمند آنهامیباشند. همچنین آنها توسط سازمانهای موازی بر ارگانهای دولتی و مخصوصا سازمان امنیت و ارتش ووو کنترل کامل دارند. در نتیجه کشوری که سازمان امنیت اش مستقل و ملی نباشد تکلیف بقیه اوضاع و احوالش معلوم است. ولیکن این موردی نیست که تنها شامل سوئد بشود بلکه تقریباً تمامی کشورهای اروپای غربی با شدت و ضعف و آمریکا بطور تمام و کمال همین وضع را دارند.

 

درمان جامعه با گرفتن چند اوباش یا دزد یا معتاد خیابانی نیست بلکه باید ریشه را یافت و اصلاح کرد. در این دوره از زندگی بشر نیز ریشه جنگ، فساد، ظلم ، کشتار روزانه انسانها و آنچه که باعث فلاکت و بدبختی میلیونها انسان و عقب ماندن بسیاری از کشورها در جهان است همین نیروهای حاکم بر کشورهای غربی هستند که در نتیجه باید با آنها مبارزه کرد. اگر میخواهیم به بشریت و پیشرفت آن کمک بکنیم باید با بدترین ها که باعث تمام بدبختی های عمده هستند مبارزه کرد.

اسرائیل در صدراین فهرست قرار دارد وآمریکا و اروپا بعنوان بازوان این نیروی متشکل صهیونیستی میباشند و نیروی اصلی من نیز صرف مبارزه با این جریانات میشود.

 در نتیجه ورود به پرونده من و پذیرش دفاع از من یک کار بزرگ و اساسی است که از جرگه کارهای کوچک و در گیری های سیاسی ساده و ابتدائی با بعضی ارگانها و کشورهای ضعیف خارج میشود؛ بنابراین نیازمند فردی کاملا شجاع و جسور و از جان گذشته وعاقل میباشد.

 

 

در خواست از خانم شیرین عبادی و آقای لاهیجی برای پذیرش وکالت

وکالت من و این پرونده یعنی افشای یک دروغ بزرگ جهانی. افشای دروغ  فلسفی- سیاسی- اجتماعی- نظامی ووو. یعنی مبارزه ای واقعی در راه انسانیت وحقوق بشر و برای نجات انسانیت و انسانها و برای صلحی واقعی در جهان.

خانم عبادی؛ امیدوارم شما شجاعت کافی و واقعی برای پذیرش وکالت من را داشته باشید و آن را بپذیرید. امیدوارم که این شجاعت شما واقعی باشد و در آینده چنین معلوم نشود که شما نیز وابسته به جریانات قدرت پشت پرده هستید؛ چه همه چیز معلوم خواهد شد و چیزی در خفا نخواهد ماند.

نهایت اینکه چنانچه شما خانم عبادی چنین فردی نباشید و صادقانه به ضعف و ترس خود و عدم توان در مبارزه ای واقعی با ظلم و ستم در جهان اعتراف بکنید، که این خود نوعی شجاعت بحساب میآید و از نظر من قابل تحسین خواهد بود و حتی بنوعی کمک به این پرونده بحساب خواهد آمد؛ از آقای عبدالکریم لاهیجی میخواهم که چنین کار مهمی را بر عهده بگیرد.

 

نهایت اینکه سعدی گوید:

نصیحت پادشاهان کردن را کسی مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.

موحد(فیلسوف) چه درپای ریزی زرش                   چه شمشیر هندی نهی بر سرش

امید و هراسش نباشد زکس                                براینست بنیاد توحید( فلسفه) و بس

 

این حکایت  من است، جان برکف  گرفته از نصیحت فراتر رفته و آنها را بزیر سئوال میبرم. پس باید منتظر هر خطری باشم. اما هر حادثه یا اتفاقی برایم بیفتد مسئول آن و مسئول مرگ من اسرائیل و صهیونیستها میباشند.

هر آنکس نیز که میخواهد در کنار من  قدم در این راه بگذارد باید از بیم جان، بندگی و بردگی هر بنی بشر و هر نیروئی در دنیا آزاد و رها باشد.

 

 

                حسن بایگان     اپسالا- سوئد         ژولای 2011   تیرماه 1390

 

hassan@baygan.net

www.baygan.org