نگاهی فلسفی به عشق

 

گرعشق نبودی سخن عشق نبودی                                       چندین سخن نغز که گفتی که شنودی

ور باد نبودی که  سرزلف  ربودی                                     رخساره معشوق  به عاشق که نمودی

 

    درک درست و دقیق  و شناخت کامل معنی عشق و هم چنین گستردگی  و جایگاه آن در زندگی ما بسیار با اهمیت می باشد.  زیرا، عشق احساسی بسیار لطیف،  زیبا و در عین حال عادی، طبیعی و انسانی می باشد که  در تمامی لحظات زندگی با همه ی  ما هست و می تواند چهره های مختلف به خود گرفته و در زندگی ما را به اوج لطافت و مهربانی  تا بالاترین مرحله خشونت و وحشی گری بکشاند.

 

به مجنون گفت روزی عیبجوئی                                           که پیدا کن به از لیلی نکوئی

که لیلی گرچه در چشم تو حوریست                                      به هر جزوی  زحسن او قصوریست

زحرف عیبجو مجنون برآشفت                                            در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیده مجنون نشینی                                                  به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکوئیست                                      کزو چشمت همین بر زلف و روئیست

توقد بینی ومجنون جلوه ناز                                                تو چشم و او نگاه ناوک انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو                                            تو ابرو، او اشارت های ابرو

دل مجنون زشکرخنده خونست                                           تو لب می بینی و دندان که چونست

کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام                                         نه آن لیلی ست کز من برده آرام

اگر می بود لیلی    بد نمی بود                                             ترا رد کردن او، حد نمی بود

 

   اینها تنها دو نمونه از اشعارعاشقانه هستند  که در معنی و مفهوم عشق، عاشق، معشوق و...  بسیار متفاوت میباشند. اولی هرچند که ظاهراً عشق را در کلیت بیان میکند لیکن گوینده با ظرافتی خاص عشقی عقیدتی را مطرح میکند. اما دومی عشق زمینی ی انسانی به انسان دیگر را باصراحت بیان میکند. مجنون در این شعر مردی است که عاشق زنی به نام لیلی میشود و داستان عشق او از بزرگترین داستان های عاشقانه خاورمیانه است.

 

   عشق از مقولات اصلی و اساسی فلسفه است که هر فیلسوف صاحب مکتبی باید حتماً بدان بپردازد. نگرش فیلسوف یا متفکر به این مقوله ریشه های  دیدگاه های او را به جهان و مخصوصا ً روابط اجتماعی نشان می دهد؛ هم چنین ملاک خوبی برای ارزیابی دانش فرد و حتی جامعه می باشد.

در این رساله، عشق به عنوان یک مقوله مهم و اساسی فلسفی مورد بررسی قرار می گیرد و براساس همین گفتار میتوان ریشه های فکری صاحب این نوشته را  محک زده، شناخت و قضاوت کرد.

 

 

   به نظر میرسد تعاریفی که تابه حال از عشق ارائه شده (که بر مبنای دیدگاه ها، تفکرات یا فلسفه های مختلف بوده اند) تنها از زاویه ای محدود بدین مقوله نگریسته  و هیچ کدام نگاهی گسترده، دقیق و جامع براین مقوله عظیم و اساسی نداشته اند؛ همین نکته نشان می دهد که آن  فلسفه ها و نظرات از وسعت و جامعیت کافی برخوردار نیستند.

   بهمین دلیل، آنچه در این نوشته ارائه میشود با تمامی آنچه تاکنون از جانب دیدگاه های مختلف  ارائه شده تفاوت اساسی دارد و سعی می گردد حتی الامکان اساسی ترین نکات را مطرح و بررسی کند.

   در این نوشته هر کس و با هر دیدگاهی میتواند گوشه ای از نظرات خود را بیابد ولی،  در نهایت  با دقت در کل مطلب و گستردگی مطرح شده، متوجه میشود که دیدگاهش در باره عشق کامل نبوده است؛ این موضوع باعث میگردد که از همین ابتدا و تعریف عشق تفاوتی اساسی با سایر دیدگاهها دیده شود.

 

   مهم ترین و متداول ترین تعریف عشق آنست که شهاب الدین سهروردی به شکل زیبائی گفته  بود و بهمین دلیل در این نوشتار آورده میشود؛ پس با نگاهی بدان و مقایسه اش با کل این نوشتار موضوع روشن تر می گردد.

 

   همان طور که در سطور آینده مشخص میشود شاخصه های موثر در این مقوله ی احساسی  بسیار زیاد و گسترده هستند به طوری که بررسی همه ی آنها غیر ممکن است.  بنابراین  تنها با ارائه ی تعدادی از مشخصه ها و نکات اصلی برای شناخت عشق، تلاش میشود تا راه و روش بررسی این مقوله (و حتی برهمین اساس بررسی  بعضی دیگر مقولات فلسفی ) روشن شود.

 

   باید توجه داشت همانطور که در مطلب آمده هیچ دو مورد عشقی  ( حتی اگر زیر یک مقوله، مثلا عشق دو غیر همجنس باشند) وجود ندارند که کاملا با هم شباهت داشته  و در مواردی حتی نزدیک به هم باشند.  به همین دلیل باید هر مورد عشقی را مستقلا  با توجه به مجموعه نکاتی که در این تفاوت ها و قرابت ها  دخیل هستند بررسی کرد.

 

   توضیح ضروری اینکه در بررسی مقوله عشق،  ضرورتاً به بعضی دیگر از مقولات فلسفی اشاره میشود.  برهمین اساس ( رابطه ی بعضاً بسیار نزدیک و گره خورده بعضی مقولات با یکدیگر)، پیشتر در هنگام بررسی سایر مسائل فلسفی، آنجا که لازم بوده به موضوع عشق پرداخته شده و  در آینده نیز هر جا ضرورت ایجاب کند این کار انجام خواهد گرفت.  

 

 

 

عشق چیست.

 

           اخلاص به چاک پیرهن  نیست                       اینجا دل پاره می پسندند

 

تعریف عشق:

   عشق احساسی  کاملا ً طبیعی و بسیار ویژه است که  به اشکال مختلف  و به صورت  نهان  و آشکار  در انسان وجود دارد.

   عشق می تواند  بصورت احساسی عیان، بسیار تند وهمراه با تب و تاب، تا احساسی کاملا ً نهان و درون جان، که خود شخص نیز از وجودش  بی خبر باشد، جلوه  داشته باشد.

 

   عشق ِ عیان، نمود بیرونی و مشهود ِ احساس علاقه بیش از حد معمول به چیزی است،  به طوری که در آن وضعیت انسان از حالت عادی عقل ( غلبه عقل بر احساس) خارج شده  و بیش ترین حد ِ ممکن ِ فکر و نیرویش،  مشغول به آن می شود.

   عشق های نهان  در نهانخانه جان جای گرفته ودر عین حال که دیده نشده  و یا ظاهرا ً احساس نمیشوند اما  به همان شکل علاقه مفرط وجود دارند وآنگاه که به دلایلی  عیان میشوند همان حالات عشق عیان  را از خود بروز می دهند.

 

   در همین ابتدای کلام  و با این تعریف، تفاوت میان علاقه با عشق مشخص میگردد. مثلا ً  شخصی علاقه به ورزش کردن، مطالعه، مباحثه، دیدن تلویزیون،  بازی کامپیوتری، قمار، خوردن نوعی خوراکی و یا... دارد، اما این کار روی یک نکته مشخص کاملا ً متمرکز نشده و تمامی نیروی فکری و جسمی او را بخود مشغول نکرده و از جانبی دیگر شخص بابت از دست دادن آنها دچار بحران

نمی شود.

   عشق احساسی ریشه دار است که  بسیار فراتر از علاقه می باشد. عشق در مرحله عیان و داغ خود، علاقه ای  بسیار شدید و در حدی است که اصطلاحا ً می گویند  فرد تب میکند و او را به مرحله ی جنون میکشاند و فقط  معشوق را می بیند.  در اینجاست که بعضی از عشق ها خطرناک هستند و می توانند برای فرد و یا سایرین حادثه آفرین باشند.

   عشق احساس شدیدی در انسان ایجاد می کند که بر مبنای امکان دستیابی تا عدم دستیابی  در انسان ها از لذت و شادی زیاد  و یا روحی آرام و لطیف،  تا ناامیدی و اندوه بسیار شدید و روحی بسیار خشن و بی رحم را می تواند بوجود آورد.

 

 

چند مقوله ای که با عشق اشتباه گرفته می شوند

   چند نکته است که باید از ابتدای کار در نظر داشت تا در بررسی عشق، این مقوله با سایر مقولات اشتباه نشود.

 

اولین آنها تفاوت میان عشق و اعتیاد است.  

   مثلا شخصی که به مواد مخدر اعتیاد دارد و با تمام وجود بدنبال آن می رود، حرکتش  ناشی از عشق نیست،  بلکه عکس العملی شیمیائی- فیزیکی خاص  بدن است و با عشق به مثابه نوعی احساس خاص و طبیعی تفاوت دارد.

اگر جائی چنین مواردی مثلاً  عادت به قمار را عشق بنامند و بگویند فلان شخص عاشق قمار است یا عشقش شراب یا... است؛  باید گفت که این نام بردن تمثیلی ویا کاربرد غلطِ  لغتِ عشق است؛  و همان نام "اعتیاد" مناسب تر بوده و در بهترین وضعیت نامی بهتر از عشق  کاذب نمی توان بر آنها نهاد.

 

دوم رابطه و نیز تفاوت میان عشق و عادت است.

   اینکه تصور کنیم بعد از وصال ( مثلاً در حالت ازدواج)، عشق سرد میشود،  وعادت به یکدیگر است که جای عشق را میگیرد  و باعث ادامه  رابطه می شود، حرفی بی ربط  نبوده و باید موردتحقیق قرار بگیرد.

   اول اینکه اگرازدواج برمبنای عشق باشد و همه چیز به خوبی پیش برود و دونفر با هم زیر یک سقف  زندگی کنند،  در اینصورت شکل رابطه  به طور کاملا طبیعی تغییر کرده و مانند روزهای اولیه نخواهد بود، زیرا آن زمان ملاقات ها  چندان در دسترس و دائمی نبوده است.

   مسلما باید پذیرفت که عادت هم وارد کارزار می شود. اما این نکته جای عشق را نمی گیرد بلکه جای خود را باز می کند و در کنارعشق  گاه آن را بیشتر تقویت می کند. حتی  در این گونه زندگی ها یا موارد چنانچه عشق  به پایان برسد عادت باعث ادامه زندگی  یا رابطه برقرار شده می شود.  مثلاً  در عشق های عقیدتی اگر بعضی افراد دیگر عشقی بدان عقیده نداشته باشند و حتی  بخواهند از آن جدا شوند، همین نکته (عادت) آنها را  وابسته نگه میدارد وبریدن از آن برایشان به آسانی صورت

 نمی گیرد.

   عادت وضعیتی است که در انسان ایجاد می شود مثلا روزانه مقدار زیادی سیگار بکشد،  یا هر روز از یک مسیر به سر کار برود یا همیشه دستش را بشکل خاصی تکان بدهد و یا ناخن اش را به جَوَد و امثالهم. اما انسان عاشق آن نیست که همیشه از آن مسیر بگذرد و یا دستش را بدان شکل خاص تکان بدهد یا ناخن اش را بخورد. 

   عادت آمدنی و رفتنی است و پس از رفتن آن ابداً احساس خاصی حتی گاه برای یک لحظه به انسان دست نمی دهد.  حتی  ممکن است انسان دو عادت متضاد را در دو مرحله از زندگی داشته باشد.

 

این ها تنها نمونه هائی بودند که ممکن است با عشق اشتباه  گرفته شوند.  موارد دیگری  نیز هستند که به عشق نزدیک اند  و نباید آنها را باعشق اشتباه گرفت که تعدادی از آنها در متن آمده است.

 

شاخصه های لازم برای بررسی عشق

   حال که معلوم شد عشق نوعی احساس و یا اصطلاحا ً حالت روحی است،  بنابراین  برای شناخت دقیق و کامل آن باید حالات مختلف این احساس را در شرایط  گوناگون بررسی کرد و دید که در ادوار و  موقعیت های  مختلف  محیطی، فرهنگی و... این احساس چگونه تحت تاثیر قرار میگیرد.

پس در بررسی عشق میباید تمامی آنچه را که بر احساسات بشر تاثیر میگذارد در نظر گرفت. اما آنچه که بر احساسات بشر تاثیر میگذارند بسیار زیاد میباشند. با توجه به گستردگی و تعدد عوامل  دخیل در عشق،  بررسی همه ی  آنها غیر ممکن است، بنابراین تلاش می شود عمده ترین آنها طرح و بررسی شوند.

 

دو نوع احساس در انسان

   گفته شد که عشق نوعی احساس است؛ حال برای بررسی احساس انسانی، می بایست آن را شناخت.

 

   ظاهرا ً  بنا برآنچه  تاکنون بشر از خود شناخته و یا ما با آن سروکار داریم،  دو دسته کلی و یا دونوع عمده و اساسی احساس  در انسان وجود دارد.

   اول احساسی است که میتوان  آنرا احساسی با ریشه ی (اصطلاحا ً) فیزیکی نامید. مثلا زمانی که ضربه ای به نقطه ای از بدن وارد می شود و احساس درد  می کنیم و یا زمانی که احساس گرسنگی، تنگی نفس و... می کنیم.

هرچند امثال گرسنگی یا تنگی نفس عکس العمل شیمیائی درون بدن است اما درتقسیم بندی این مبحث آنرا فیزیکی مینامیم.

   نوع دیگراحساسی است که (اصطلاح ًً) وابسته به شیمی بدن می دانند: مثلاً  ترحم، ترس، شجاعت، نفرت  و...  و عشق. ظاهراً آنچه درون بدن انسان این نوع احساس را ایجاد می کند نوعی فعل و انفعال شیمیائی درون بدن است که بازتاب آن را بصورت نوعی از احساس  می بینیم که این احساس را با احساس ناشی از گرسنگی، درد و... متفاوت می دانیم.

   در این نوع احساس؛ عواطف مختلف انسانی حرکت می کند که ریشه در فکر انسان دارد و  بیشتر قابل کنترل  است تا امثال احساس درد ناشی از شکستگی دست. مثلا  بعضی انسانها آنچنان کنترل دارند که بیکباره در شرایطی که بسیار عصبانی هستند خود را حفظ کرده و آرام شوند.

این احساسات دسته دوم، بیشتر از سوی عوامل خارجی ایجاد یا تحریک می شوند.

 

   در این رساله که به عشق به مثابه نوعی از احساس نگاه می شود  بعضی شاخصه های اساسی ، مهم و بسیار عام  که  بر این نوع احساس تاثیر می گذارند بررسی می شوند.

 

 

چه عواملی بر احساسات عاشقانه انسان تأثیر می گذارد

   تمامی عوامل  بر عشق تاثیر میگذارند؛  زیرا عشق احساسی غریب واستثنائی در زندگی بشر نیست؛  بدین معنی که تنها در یک یا چند نوع محدود بوده  و همچنین استثنائاً برای یک نفر یا بعضی افراد پیش بیاید.  بلکه موردی است که در انواع و اشکال مختلف  به صورت یک امرعادی  بشری برای هر انسانی رخ می دهد.

   با قاطعیت می توان گفت: عشق برای تمام مردمان  پیش می آید؛ ازساکنین  پرت ترین نقاط  جهان تا بزرگ ترین و پرجمعیت ترین شهرهای دنیا،  و فقیر و غنی، زشت و زیبا، رنگ، ملیت، زمان، مکان و... نمی شناسد.

   بنابراین از آنجا که عشق در انواع مختلف تمامی مردم را در بر می گیرد و تمامی عوامل  خارجی می توانند بر آن تأثیر بگذارند ما با یک مجموعه بسیار گسترده رو به رو هستیم.

   از طرفی دیگر، اینکه دو نوع احساس فیزیکی و شیمیائی  نام برده در بالا برهم تاثیر دارند از بدیهیات است.  مثلا احساس گرسنگی،  تند مزاجی و خشونت به وجود میآورد  یا زمانی که انسان دچار هرگونه  آسیب فیزیکی  می شود طاقت و تحمل اش کم شده، عصبانی و تندمزاج میشود. انسان در آن لحظات ابداً حوصله شوخی و خوشمزگی را ندارد و شاید همه چیز و حتی عشق را فراموش کند.

   هیچ معلوم نیست انسان عاشق زمانی که در معرض خطر و فشار قرار میگیرد تا چه حد تحمل کرده و فداکار باشد و یا اینکه برعکس معشوق خود را فدا  کند. این که می گویند عاشق واقعی هیچ گاه معشوق را رها نمی کند نیز از موارد بحث انگیز است که بنظر نمی رسد این نکته  در تمامی موارد، حالات یا شرایط صدق بکند.

   در یک ضرب المثل عام در ایران گفته میشود: گرسنگی نکشیده ای تا عاشقی یادت برود.  ضرب المثل دیگری این چنین است: درد گرسنگی بدتر است یا عاشقی؛ و در پاسخ میگویند تنگ ات نگرفته تا هر دو را فراموش بکنی.  یعنی فشار ادارا یا مدفوع آنچنان شدید است که چشمان آدم سیاهی میرود و همه چیز را تحت الشعاع قرار میدهد. البته این حالت موقتی است  که در سطور بالا  آن را تاثیر فیزیکی نامیدم.

   از جانبی دیگرعشق میتواند چنان تاثیری بر انسان بگذارد که بعضی از آلام و ناراحتی های فیزیکی را نادیده بگیرد.

   پس احساس فیزیکی  درون انسان بر احساس شیمیائی تاثیر میگذارد و یا  بالعکس؛  و این خود بعنوان شاخصه ای  دیگر بر گستردگی عشق می افزاید.

 

 

شاخصه های عشق در همه جا و هر زمان یکسان نیست.

   از آنجا که مسائلی در نقاطی روی می دهد که ممکن است در سایر جاها روی ندهد و یا حتی وقایعی در جامعه ای در زمانی خاص یا معین و یا محدود روی دهد که بر آن مردم تأثیر بگذارد ولی نسل بعدی با آن آشنا نباشد تنوع در احساسات و در نتیجه عشق بیشتر می گردد.

   دنیای امروز با همین گذشته های نزدیک نیز بسیار تفاوت پیدا کرده است که میتوان بر آن نام عصر دیگری متفاوت باعصر پیشین را نهاد.  بنابراین عشق ها نیز تأثیر گرفته و تغییر یافته اند. همچنین تأثیرات محیط بر انواع عشق ها متفاوت است.

  در عصر حاضر  ما شاهد تفاوتهای بسیار فاحش میان جوامع مختلف هستیم.  گروهی هنوز در نقاطی بسیار دور افتاده و به شیوه زندگی بسیار اولیه به سر می برند و نه تنها از سبک و شیوه زندگی جوامع پیشرو کاملا  دور هستند،  بلکه حتی ممکن است هیچ ایده ای ازاین نوع زندگی  نداشته باشند با این حال عشق در آن جوامع همانند نیاز به آب و غذا وجود دارد.

   براین مبنا نوع عشق و تقاضاهای عاشقانه جوامع  گوناگون کاملاً  از هم متفاوت  می باشند.

 

   جوامعی درگیر نان و آب هستند و برایشان کاملاً عجیب است که کسانی وقت و نیرویشان را صرف چیزهائی بکنند که به نظر آنها کاملا بی ارزش است و از آن مهم تر بدان علاقه و حتی عشق هم داشته باشند.

 

   نوع دیگر از تفاوت که میتواند شامل جوامعی هم زمان و تقریبا هم طراز شود نیز وجود دارد. مثلاً خشونت های بی حد و حساب؛ قتل و غارت و...  که توسط عامل جنگ به وجود می آید، از مواردی است که احساسات استثنائی در مردمان ایجاد می کند که گاه ممکن است  برای چند نسل در یک جامعه به وجود نیاید و نسل ها مردم یک جامعه به دلیل نداشتن جنگ، با خشونت هائی که جنگ در روحیه انسان ایجاد می کند آشنائی پیدا نکنند.

   پس به سادگی دیده می شود که مسائلی در بعضی جوامع پیش می آید که بر احساسات ساکنین آنجا تأثیر می گذارد در حالی که هم زمان جوامعی درجهان وجود دارند که ابداً  با آن مسائل آشنائی ندارند و بنابراین چنان احساسی هم در آنها پیدا نمی شود.

 

   عشق در هر جا و درهر شرایط  و حالتی بوجود می آید و تمامی  شاخصه هائی  که بر احساسات انسان تاثیر می گذارند برعشق نیز تاثیر می گذارند و متقابلا عشق نیز بر همه ی احساسات انسان و در نتیجه  شیوه برخوردش با آنها و اطرافش تاثیر می گذارد.

 

 

 

نگاه عاشقان بر مسائل و حوادث

   اینکه انسان گرفتار کدام نوع از عشق ها باشد، عوامل گوناگون، تأثیرات متفاوتی بر آن نوع از عشق  ها دارند و آن عشق ها نیز بر احساسات مختلف دیگر انسان تاثیرات متفاوت دارند.

   انسان می تواند تحت تاثیر دوگونه عشق از یک حادثه دو توقع و یا حالت کاملاً متفاوت داشته باشد.       همچنین می تواند چنین باشد که عاشقی از حادثه ای که در جائی معشوق اش را از میان برده احساس تلخ کامی و غصه بکند و عاشق دیگری همزمان به سبب همان حادثه احساس  رهائی از دشمنی بکند و آنرا نیک به پندارد و شادمان شود.

   یک عاشق عقیدتی می تواند زلزله را بلای آسمانی بر دشمنان خود به پندارد  و خشنود شود که بسیاری از دشمنانش از میان رفته اند  و قدرت مقاتله را از دست داده اند و عاشق دیگری که بلا  برسرش آمده است به شکلی کاملا متفاوت به مسئله نگاه بکند.

 

   انسان تحت تاثیر احساسات و از جمله عشق در هر زمان و مکان و موقعیت؛  زمان و مکان و موقعیت را بشکلی می بیند.

 

   عشق به دلیل اینکه تمامی ابناء  بشر را بدون استثنا در تمامی طول تاریخ در بر گرفته است و خواهد گرفت از موارد بسیار مهم زندگی بشر است که باید بدان بدون معذور و سانسور برخورد کرد.  به همین دلیل بعضی نظرات خاص که به تعریف و بررسی عشق می نشینند و سعی در نهان کردن بعضی انواع و یا جنبه های عشق دارند کارشان ناقص و یا ابتر است. مثلا بررسی های  اکثر مذهبیون ( بعنوان شعبه ای از پیروان عشق های عقیدتی) که سعی می کنند فقط عشق به خدا ( آنهم خدای مورد نظر خودشان) و یا  تنها معتقدات مذهبی خاص خودشان را عشق و یا عشق واقعی بخوانند کاملا ناقص است و بسته به نوع برخورد تند و یا تنگ نظرانه می تواند کاملا غلط  و منحرف  و حتی خطرناک  تا مرز خطر جانی باشد.

 

   عشق انواع بسیار گوناگونی دارد و زمانی که احساس علاقه نسبت به چیزی یا کسی در فردی در حد آن تعریف کلی ی که آورده شد، قرار گرفت، عشق نامیده می شود  و حد و مرز و یا جلوه خاصی ندارد. در این مرحله نگاه عاشق بر حوادث و مسائل جهان با نگاه قبل از عاشق شدنش متفاوت است.

 

 

 

آیا عشق خاص انسان هاست

   در همین ابتدای  بحث باید به یک نکته دیگری نیز  پرداخت و آن بررسی احساس عشق در میان سایر جانداران است.

   پیش از همه باید توجه داشت که ما از عالم جانوران بی خبریم و دقیقا نمی دانیم که آیا همه آنها گرفتار عشق می شوند و یا تنها بعضی از آنها عاشق می شوند.  همچنین نمی دانیم میزان یا شدت عشق وسایر مسائلی که در این نوشته بدان پرداخته میشود، در آنها چگونه است. در بعضی حیوانات عشق ( مثلا میان دو جنس و یا مادر و فرزند) به عینه دیده می شود. اما با توجه به کل نوشته مشخص می گردد که تنوع و گستردگی عشق در میان انسان ها بدلیل گستردگی و پیچیدگی زندگی اشان،  بسیار زیادتر و پیچیده تر از حیوانات میباشد. 

   یک دسته از اندیشمندان  قدیم برای استدلال عشق میان جانوران گردش پروانه به دور شمع را مثال می آورند، امری که در اشعار شعرای شرق بسیار است.

   گروهی دیگر  برای بیان عشق در میان گیاهان،  گردش گل آفتاب گردان به طرف خورشید را مثال می زنند.

   عده ای برای استدلال عشق در میان اجسام جهت مغناطیس به طرف شمال را مثال می آورند و یا حتی کشیده شدن آهن به آهن ربا را دلیل عشق اجسام می دانند.

   اما نکته ای که باید توجه کرد این است که اینها چیزهائی غریزی و یا طبیعت آن جسم و یا جاندار است. اینکه گل آفتاب گردان به طرف خورشید می چرخد نیازش به نور خورشید است. برهمین روال  گردش پروانه به دور شمع نیز از روی  نوعی نیازاست.  حضور آهوان در مرغزار به دلیل نیاز آنها به غذا می باشد هرچند ممکن است درخطرشکار شدن از سوی  حیوانات گوشت خوار قرار بگیرند.    پس این کارها فدا کردن جان برای معشوق نیست.  چرخش قطب نما هم بطرف قطب ازعشق نیست بلکه از خواص کاملا فیزیکی اجسام است.

 

 

چرا ضروری ترین چیزها برای انسان در رده های عشقی قرار نگرفتند؟

   نکته جالب توجه اینکه؛  نیاز انسان به هوا، آب و غذا از ضروریات حیات است بااین حال هیچ شخصی در عشق " هوا"  گرفتار نیامده  و در تب و تاب نبوده و نیست.

   علیرغم این که انسان  بدون هوا بعد از چند لحظه می میرد این نیاز نتوانسته است  دلیلی شود تا انسان به آن چیزی که برای حیات اش ضروری ترین چیزهاست عشق بورزد، حتی متأسفانه انسان ها دارند این حیاتی ترین مایه زندگی خود را نابود می کنند. و شاید بعد از نابودی آن یعنی رسیدن وضع هوا به مرحله خطرناک آنگاه احساس نیاز توجه و عشقی به این ماده حیاتی اولیه در انسانها بر انگیزد. 

   شاید کسی در جهان به این فکر نیافتاده باشد که می توان به  هوا  یا آب  نیز عاشق شد، هرچند که این دو به نوعی در رده عشق به طبیعت قرار می گیرند.

 

اما چرا چنین است؟

   آیا به این دلیل بوده و هست که هوا این حیاتی ترین و اساسی ترین مایه حیات همیشه و بسادگی و بدون هیچ بهائی در دسترس است و حتی انسان در آن غرق است؟  آیا این غوطه ور بودن او را کور کرده است؟ آیا به این دلیل است که انسان دوری از او را تجربه نکرده و این عمل تجربه ای میباشد که پایانش مرگ است و راه باز گشت ندارد؟

   چرا می گویند بدون عشق نمی توان زندگی کرد و در گفتار خود ابداً  به  "هوا"  این اساسی ترین مایه حیات و پس از آن آب توجه نمی کنند؟  

   چرا غذا که در مرحله سوم اهمیت و بعد از هوا و آب قرار دارد مورد توجه و علاقه قرار می گیرد، به طوریکه ممکن است گفته شود "عاشق فلان غذا هستم" اما آن دو تای دیگر نه؟  حتی آب بیشتر از هوا مورد توجه است اما هوا شاید ابدا مورد توجه نیست.

نهایت اینکه خواص فیزیکی و شیمیائی و نیز احتیاجات غریزی و... را نباید با عشق اشتباه گرفت. 

پس به اینجا می رسیم که:

   عشق از آن دسته خصوصیات خاص انسانی است که او را از سایر جانداران متحرک جدا می کند زیرا به هیچ وجه به این شکل  و گستردگی در سایر حیوانات وجود ندارد.

 

 

انواع عشق

   عشق به بسیاری چیزها ممکن است به طوری که  تعداد آن از حساب خارج است؛ از جمله عشق به والدین و بالعکس، به میهن، به نوعی نظریه یا فکر یا ایده، به جنس مخالف و غیره.

- در مواردی از انواع عشق، شخص در همه حال و همه جا به آن فکر کرده و از محیط اطراف خود غافل شده و آن چنان شیفته است که تمامی هم و غمش آن میباشد.

- بعضی عشق ها در جائی وجود دارند اما در جائی دیگر مردمان از آن کاملا بی اطلاع اند زیرا آن چیزی که باعث نوعی عشق می شود در آن جای دیگر ابداً وجود ندارد.  

- ممکن است آن چه که فردی و یا گروهی را شیفته و عاشق می کند مورد تنفر دیگری باشد. مثال مشخص در اینمورد عشق های عقیدتی و یا مذهبی است.

   عشق های عقیدتی ( مخصوصا عشق های مذهبی) از آن دسته ای هستند که اگر حتی میلیونها انسان به آن اعتقاد داشته باشند ممکن است بهمین میزان نیز از آن متنفر بوده و به  عقیده دیگری عشق بورزند.

پس هر آن چه مورد عشق گروهی (هرچقدر وسیع) از انسان ها باشد دلیل آن نیست که تمامی مردمان جهان و در تمامی ادوار و یا اعصار آن را دوست بدارند و یا حتی به آن احترام بگذارند.

- بعضی عشق ها می توانند استثنائا فراگیر بوده و مخالفان و دشمنان سخت کوشی نداشته باشند. از این میان می توان به عشق میان دو غیر همجنس، عشق به همسر و خانواده، عشق والدین و فرزندان، عشق به میهن و ... اشاره کرد.

- عشق به والدین، به خانواده و امثالهم بسیار طبیعی به نظر می رسد و مانند همان مورد هوا  است که انسان درونش غوطه ور است و در نتیجه فکر عشق به هوا در ذهن ایجاد نمی شود.  در مقابل عشق به غیر همجنس مورد جدیدی در زندگی هر انسانی است که معمولا از دهه دوم زندگی ) همراه با پیدایش هورمون های جنسی) به منزله پدیده جدیدی وارد زندگی تقریباً صد در صد همه انسان ها می شود و حالتی خاص داشته و شدت زیاد نیز می گیرد؛ بنابراین آن گاه که صحبت از عشق می شود بدون اراده و تفکر، همه  نظرها به طرف عشق میان دو غیر همجنس میرود و مردمان از نگاه گسترده به انواع عشق های دیگر منحرف می شوند.  

- نکته جالب در این دسته عشق ها ( به والدین، به غیر هم جنس و...) چنین است که این نوع عشق در میان همه ی  عاشقان به دیگر عشق ها( که سخت ترین آنها عاشقان عقیدتی هستند) نیز دیده می شود. وعاشقان دیگر عشق ها  نمی توانند این نوع عشق های عام و فراگیر را نفی کنند.  چنانچه کسی یا کسانی پیدا شوند که با این نوع عشق ها مخالفت کنند، در یک نگاه کلی می توان آنها را استثناء و انسانهائی دور از زندگی واقعی دانست.

عشق به والدین، به غیر همجنس وامثالهم، عشق هائی هستند که هیچ کس در هیچ کجای دنیا، انسان دیگری را در گوشه دیگری از دنیا به دلیل داشتن چنین عشقی نکوهش نمی کند. در مقابل دسته ی دیگری از عشق ها هستند که می توانند مورد سرزنش دیگران  قرار بگیرند.

- حتی ممکن است کسی به چیزی عاشق باشد که هیچ فرد دیگری در دنیا بدان عاشق نباشد و یا به فکرش هم نرسیده باشد، با این حال هیچ کس نیز حق ندارد بگوید که او عاشق نیست.

نتیجه اینکه:  

   انواعی ازعشق ها  وجود دارند که تقریباً تمامی مردم جهان را شامل می شوند و انواع دیگری هستند که حتی ممکن است تنها یک فرد را در بر بگیرد. بنابراین نمی توان تعداد یا انواع مشخصی را برای عشق برشمرد و گفت که عشق ها به اینها ختم می شوند.

   انواع عشق ها احساسات گوناگون و در نتیجه عملکردهای متفاوت  در انسان ایجاد می کنند.  مثلا نوع احساس و عملکرد انسان در اثر عشق میان دوغیر همجنس با احساس عشق میان والدین و فرزندان و یا با احساسی که از عشق به خدا دست می دهد بسیار متفاوت است.

در این نوشتار به کلیات این مسئله پرداخته می شود که در دل متن نهفته است، ولیکن در اینجا تنها به چند نمونه مهم و فراگیر از عشق ها پرداخته می شود.

 

 

نگاهی به بعضی انواع عشق ها

 

عشق های عقیدتی و مذهبی

   عشق های عقیدتی (و مخصوصاً مهم ترین شاخه اش عشق های مذهبی) از آن عشق هائی می باشند که در طول تاریخ حوادث بسیار آفریده و حتی تاریخ ساز بوده اند. برخلاف آن، عشق هائی مانند عشق میان دونفرعلیرغم فراگرفتن عامه مردم،  چندان نقشی در سیاست و جنگ نداشته اند.

 

عشق های مذهبی یکی از مهم ترین شاخه های عشق است.

    عشق های مذهبی در اساس شعبه ای بزرگ و مهم ازعشق های عقیدتی هستند.

در طول تاریخ در راه عشق های مذهبی میلیون ها انسان سر و مال داده اند و بسیاری از آنها سخت ترین مرگ ها را تحمل کرده اند.  داستان های بسیاری از عشق های مذهبی در طول تاریخ در  جهان آفریده شده که از حد خارج است.

   عشق های مذهبی در سراسر کره زمین به انواع و شدت های مختلف وجود داشته و دارد و متأسفانه خواهند داشت. اما صحیح، عاقلانه و انسانی آن است که، آرام  بشود و، به جای آن احساسات تند که عقل را از میان می برد و احساس را بجای آن می نشاند، عقل بر احساس چیره شود.

در این نوع عشق، عشاق حتی در حد  سر و جان نثار کردن از لذتی خاص بهره می برند و به همین دلیل نیز بدان ادامه می دهند. در این باره بسیاری از فضلا به صراحت نوشته اند و درد و رنجی را که به خاطر عشق مذهبی می کشند و باز آن را  بر هر راحتی ی ارجح دانسته اند، توضیح داده اند.

 

   اما، این نوع عشق چهره دیگری هم دارد؛  بدین معنی که بسیاری از این عشاق عقیدتی ( مذهبیون، کمونیست ها و...) برای عقیده خود جنایات بسیاری مرتکب شده اند  و جنگها براه انداخته اند.

   از نکات منفی دیگر این که این نوع عشق با به راه اندازی چنین جنگ هائی، بلا و مرگ را برسر  آن دسته مردم بی گناهی هم که اساساً با این مسائل ( عشق عقیدتی) هیچ رابطه ای  نمی توانند داشته باشند، آورده و می آورد.

   در بسیاری موارد گروه های دینی مختلف هم دیگر را قتل عام کرده اند.  لیکن پس از مدتی معلوم شده که ریشه اصلی  و دلیل و خواست اساسی آنانی که این جنگ ها رابراه انداختند  مسائل مالی  و قدرت بوده و برای رسیدن به خواست خود از احساسات وعشق مذهبی مردم سوء استفاده کرده اند.

 

   گروهی از عشاق مذهبی در راه عقیده خود کارهای عجیبی می کنند. مثلا موردی که به این بحث نزدیک تر است مسیحیانی هستند که ازدواج نمی کنند تا همه زندگی و وقت خود را در خدمت مسیح قرار دهند. این دسته از بدترین و عقب افتاده ترین انواع تفکرات عشق مذهبی  و  در نتیجه بریدن از مردم و واقعیات زندگی ( تشکیل خانواده) و سکس(به عنوان یک غریزه کاملا طبیعی انسانی)، پیروی می کنند.

   از جانبی مذهب می تواند در مسیر عشاق و عشق های دیگر مشکل بیافریند.  مثلاً دو تن از دو دین متفاوت و یا حتی از یک دین اما از دو فرقه متفاوت و خصم یکدیگر، در صورت  عاشق شدن با مشکلات زیادی روبرو هستند.

 

عشق از نگاه بعضی مذهبیون

   اما در میان مذهبیون عشق به زن نیز به نوعی تعبیر و تفسیر شده است. یکی از بهترین مباحث که چندین متفکر اسلامی از فرق مختلف را شامل میشود قطعه ای است که در کتاب "مروج الذهب" مسعودی در قرن 4 هجری آمده است. چاپ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ هفتم 1382 جلد دوم صفحه 372:

   در آنجا یحیی خالد برمکی وزیر پرقدرت و صاحب کمال هارون الرشید از چند عالم بزرگ در باره عشق سوًال می کند. البته باید توجه کرد که زمان هارون الرشید به عنوان دوران طلائی اسلام و زمانی که سرزمین های اسلامی در اوج ثروت وقدرت بودند و به همین دلیل زنان از آزادی جنسی زیادی برخوردار بودند مشهور می باشد:

نقل قول مستقیم از کتاب:
" یحیی بن خالد اهل بحث و نظر بود و انجمنی داشت که اهل کلام از مسلمان وغیر مسلمان از پیروان عقاید و آرا در آن فراهم میشدند، یک روز که فراهم آمده بودند یحیی به آنها گفت: (( در باره کمون ( اکتمالاً باید کون باشد- حسن بایگان) و ظهور و قدم و حدوث و اثبات و نفی و حرکت و سکون و تماس و تباین و وجود و عدم و حرکت و طفره و اجسام و اعراض و جرح و تعدیل و اثبات صفات و کمیت و کیفیت و مضاف و امامت، که آیا به تعیین است یا انتخاب، و دیگر مسائل اصول و فروع سخن بسیار گفته اید، اکنون بدون بحث و منازعه درباره عشق سخن کنید و هرکس هرچه در این باب بخاطرش میرسد بگوید.)).

 علی بن هیثم که مذهب امامیه داشت و از متکلمان مشهور شیعه بود گفت: (( ای وزیر، عشق نتیجه هم آهنگی و دلیل ارتباط دو روح است و مایه آن لطافت و رقت طبع و صفای طینت است و زیادت عشق مایه کاستن توانست.)).

ابو مالک حضرمی خارجی که طرفدار مذهب شراة بود گفت: (( ای وزیر، عشق دم جاودانست و چون آتش زیر خاکستر نهان و سوزان است، از امتزاج دو طبع و هم آهنگی دو صورت میزاید و در دل چنان نفوذ میکند که آب در ریگزار عقلها مطیع آن میشوند و افکار از آن تبعیت میکنند.)).

سومی که محمد بن هذیل علاف بود و مذهب اعتزال داشت و شیخ معتزله بصره بود گفت: (( ای وزیر عشق دیدگان را ببندد و دلها را مجذوب کند، در تن نفوذ کند و در جگر روان شود، عاشق دستخوش گمان و اوهام است، هیچ چیز را روشن نبیند و بهیچ وعده  دل خوش نکند و در معرض حادثه باشد. عشق جرعه ای از جوی مرگ و باقیمانده آبگاه بلیه است اما از نشاط طبع و ظرافت صورت میزاید، عاشق سرکش است و به ناصح گوش ندهد و بملامتگر اعتنا نکند.)).

نظام ابراهیم بن یسار که بروزگار خود از صاحبنظران بصره بود گفت: (( ای وزیر، عشق از سراب رقیق تر و از شراب نافذتر است، اگر به اعتدال باشد بر شیرین دارد؛ اما افراط آن جنون کشنده و فساد مزاحم است که به اصلاح آن امید نتوان داشت. عشق را ابری مایه دار است که بر دلها بارد و شعف از آن روید و تکلف از آن برآید، عاشق دایم در رنج است، بزحمت تنفس کند و زمان بر او کند گذرد و دستخوش اندیشه های دراز باشد، بشب بیدار و به روز آشفته باشد، روزه او بلیه است و افطارش شکایت است.))

پس از آن پنجمی و ششمی تا نهمی و دهمی دنباله سخن آوردند تا گفتگو در باره عشق به الفاظ مختلف و معانی بسیار شد که آنچه گفتیم نمونه آنست.

 

مسعودی گوید: مردم از سلف و خلف درباره آغاز عشق و کیفیت آن که آیا از نظر یا سماع،  به اختیار است یا اضطرار و چرا به وجود میآید و از میان میرود و آیا محصول نفس ناطقه است یا حاصل طبایع جسم، اختلاف کرده اند. بقراط گوید: (( عشق آمیزش دو جان است چنانکه اگر آب را با آبی نظیر آن مخلوط کنند جدا کردن آن مشکل است، جان از آب لطیف تر و نافذتر است بدینجهت با گذشت شبها زایل و با مرور زمان کهنه نمیشود. طریقت آن هم به  توهم  نگنجد و محل آن از دیدگان نهان نماند ولی آغاز حرکت آن از دل است سپس بسایر اعضا رسد و لرزش دست و پا و زردی رنگ و لکنت زبان و سستی رای از آن زاید چندان که عاشق را ناقص پندارند.)).

یکی از اطبا گوید عشق طمعی است که در دل پدید آید و ماده حرص بر آن بیفزاید و چون نیرو  گیرد عاشق دستخوش هیجان و لجاجت و اصرار شود و در آرزوهای دراز فرو رود و به شیفتگی و گرفتاری خاطر و افکار مالخولیائی و کم اشتهائی و سستی عقل و خستگی دماغ  دچار شود زیرا غلبه طمع، خون را بسوزاند و چون خون بسوزد به سودا مبدل شود و چون سودا غلبه کند اندیشه زاید و غلبه اندیشه حرارت را بیفزاید و از غلبه حرارت صفرا بسوزد وصفرای سوخته مایه فاسد شود و با سودا بیامیزد و آنرا نیرو دهد. فکر از مایه سوداست و چون فکر تباهی گیرد اخلاط بهم آمیزد و حال عاشق سخت شود و بمیرد یا خویشتن را بکشد. و گاه باشد که آه کشد و جان او بیست و چهار ساعت نهان شود که پندارند مرده است و او رازنده بگور کنند. و گاه باشد که دمی بلند بر آرد و روحش در حفره دل نهان شود و قلب بهم برآید و گشوده نشود تا او بمیرد. و گاه باشد که از دیدار ناگهانی محبوب راحت و نشاط  یابد و گاه باشد که عاشق بشنود و خونش بگریزد و رنگش دگرگون شود.

یکی از اهل نظر گوید: (( خدا هرجانی را مدور و به شکل کره آفرید و دو نیمه کرد. و در هرتنی یک نیمه از آن نهاد و هر پیکری که پیکر دیگر را بیابد که نیمه جان او در آن باشد به حکم مناسبت قدیم به ضرورت میان آنها عشق پدید می آید و اختلاف کسان در این باب مربوط به قوت و ضعف طبایع آنهاست. )).

صاحبان این مقاله را در این زمینه سخن بسیار است که جانها جواهر بسیط نورانی است که از عالم بالا به این دنیا آمده و در آن سکونت گرفته است و مناسبات جانها شرط قرب و بعد آنها در عالم جان است، جمعی از آنها که ظاهراً پیرو مسلمانیند براین سخن رفته اند و از قرآن و سنت و عقل دلایل آورده اند، از جمله گفتار خدا عزوجل است که فرماید: (( ای جان مطمئن راضی و مورد رضایت پیش پروردگارت برگرد و میان بندگان من درآ  و به بهشت من درآ.)) گویند بازگشتن بجایی مستلزم آنست که از پیش نیز چنان بوده است و هم حدیث پیمبر که سعید بن ابی مریم روایت کرده گوید: یحیی بن سعید به نقل از عایشه از پیمبر آورده که فرموده: (( جانها سپاههای آراسته است جانهای آشنا موتلف است و جانها ی ناآشنا مختلف.)).

جمعی از اعراب نیز براین رفته اند، جمیل بن عبدالله بن معمر عذری  درباره بثینه شعری بدین مضمون گوید:(( جان من پیش از آفریدنمان و از آن پیش که نطفه بودیم یا درگهواره بودیم به جان او علاقه داشت و چندان که بیفزودیم علاقه جانها ی ما بیفزود سستی نخواهد گرفت، به هر حال علاقه ما باقی است و در ظلمت قبر و لحد بسر وقت ما میآید.)).

جالینوس گوید: (( محبت میان دو عاقل رخ میدهد که عقل همانند دارند اما میان دو احمق رخ نمیدهد، گرچه در حمق یکسان باشند زیرا عقل تابع نظم است و تواند بود که دو تن در کار عقل به یک روش همانند باشند ولی حمق نظم ندارد و دو نفر در کار آن همانند نتوانند بود.)) یکی از عرب عشق را تقسیم کرده گوید: (( سه نوع عشق هست: عشق دلبستگی و عشق شیفتگی و خاکساری و عشق کشنده.))

صوفیان بغداد گویند: (( خدا عزوجل مردم را به عشق آزموده تا به اطاعت معشوق پردازند و از نارضائی او بپرهیزند و به رضای او خوشدل شوند و اینرا اگر چه خدا مثل و مانند ندارد نمونه اطاعت خدا گیرند که اگر غیر خدا را لازم میشمارند پیروی از رضای او لازم تر است.)) صوفیان باطنی در این باب سخن بسیار دارند.

افلاطون گوید: (( من ندانم عشق چیست جز آنکه جنونی الهی است عشق نه پسندیده است نه ناپسند.)) یکی از نویسندگان به دوست خود نوشت: (( من جوهر جان خویش را در تو یافته ام و در کار اطاعت تو قابل ملامت نیستم که پاره های جان پیرو یکدیگرند.)).

مردم خلف و سلف از فیلسوفان و فلک شناسان و اسلامیان و غیره درباره عشق سخن بسیار دارند که در کتاب (اخبار الزمان و من اباده الحدثان من الامم الماضیه والاجیال الخالیه والممالک الدائرة )

آورده ایم. در اینجا ضمن اخبار برمکیان که از عشق سخن رفت بمناسبت کلام فقط شمه ای از آنچه را در این باب گفته اند بیاوردیم، اکنون به اخبار برمکیان و ترتیب روزگارشان که نخست دوران سعود بود و به نحوست مبدل شد باز میگردیم."

 

این قسمت کاملاً از کتاب مذکور ( مروج الذهب) نقل شد فقط لازم به  توضیح  آنجا است که صحبت از دو نیمه می شود. موضوع باز میگردد به یک افسانه بسیار قدیمی که می گوید ابتدا تنها دو انسان بود که از پشت به هم چسبیده بودند و بجای راه رفتن غلت می زدند تا این که آنها از وسط دو تکه یا دو انسان مستقل می شوند و روی پا راه میروند و از آن زمان هر کدام دنبال نیمه خود میگردد. این صحبت در اروپا در میان مردم از عادی ترین هاست زیرا هر کس می گوید بدنبال نیمه دیگرخود می گردم بدون اینکه ریشه تاریخی آن یعنی این داستان را بدانند.

 

   مسعودی داستان دیگری از عشق دارد که در زمان خلیفه المنتصر بالله ( وفات 248 ه. ق. در سن 25 سالگی) رخ می دهد. در همان کتاب جلد دوم  صفحه 545 آمده است:

" مسعودی گوید: (( فضل بن ابی طاهر در کتاب اخبار المولفین گوید عثمان سعید ابن محمد صغیر آزاد شده امیر مومنان برای من نقل کرد که منتصر در ایام امارت خویش روزی با جمعی از یاران و از جمله صالح بن محمد معروف به جریری هم صحبت بود، روزی در مجلس او سخن از محنت و عشق رفت و منتصر بیکی از مجلسیان گفت: (( جان از فقدان چه چیز بیشتر از همه رنج میبرد؟))

گفت: (( از فقدان دوست همدل و مرگ یار موافق )) یکی دیگر از حاضران گفت: (( آشفتگی عاشقان شدید و هجران دلباختگان سخت است، جگر عاشقان از ملامت بشکافد که ملامت پیوسته از پی ایشان است و سوز عشق را چون آتش در میان دارند. بر منزلها چون ابر میگریند، کسی که بر منزلها و آثار منزلها گریسته داند که من چه میگویم.)) دیگری گفت: (( بیچاره عاشق همه چیز دشمن اوست وزش باد پریشانش کند و جهش برق بیخوابش کند، ملامت رنجش دهد و هجران لاغرش کند و تذکار یار بیمارش کند و وصال به هیجانش آرد. شب بلیه اش را بیفزاید و خواب از او بگریزد و نشانه های خانه محبوب جانش بسوزاند و توقف بر باقیمانده منزل اشکش را روان کند. عاشقان خواسته اند عشق را بدوری یا نزدیکی محبوب علاج کنند اما در کار عشق دوائی موثر نیفتاده و صبوری سود نداده است و چه نکو گوید آنکه گوید: (( پنداشته اند که وقتی عاشق نزدیک محبوب باشد ملول شود و دوری شیفتگی را تسکین دهد ما همه اینها را بکار بردیم و شیدائی ما را شفا نداد مع ذلک نزدیکی خانه یار بهتر از دوری آنست.))

هرکس چیزی گفت و سخن بسیار شد، منتصر به صالح بن محمد حریری گفت: ((صالح هیچوقت عاشق شده ای؟)) گفت: (( ای امیر بخدا بله و هنوز باقیمانده آنرا بدل دارم.)) گفت: (( وای بر تو عاشق کی شدی؟)) گفت: (( ای امیر در ایام معتصم به رصافه رفت و آمد داشتم، قینه کنیز بچه زاد هارون الرشید کنیزی داشت که بکارهای او میرسید و از جانب او کسان را میدید، در آنوقت کارهای قصر بعهده قینه بود و آن کنیز بر من میگذشت که او را محترم میداشتم و در او دقیق میشدم پس از آن نامه بدو نوشتم که فرستاده مرا بیرون کرد و مرا تهدید کرد، براهش می نشستم که با او سخن کنم، وقتی مرا میدید میخندید و بکنیزان چشمک میزد که مرا دست بیندازند و مسخره کنند آنگاه از او دوری گرفتم اما از عشق او در دلم آتشی هست که خاموشی ندارد و حرارتی هست که خنک نمیشود و شیفتگی که پیوسته تازه میشود.)) منتصر گفت: (( میخواهی او را احضار کنم و اگر آزاد است او را بزنی تو بدهم و اگر برده است برایت بخرم؟)) گفت: (( بخدا ای امیر مومنان سخت شایق اینکارم.)) گوید: (( منتصر احمد بن خصیب را بخواست و گفت یکی از غلامان مخصوص خود را بفرستد و

نامه ای موکد به ابراهیم ابن اسحاق و صالح خادم که در مدینه السلام کار حرم را بعهده داشت بنویسد. فرستاده برفت. قینه آن کنیز را آزاد کرده بود و از مرحله کنیزان به مرحله زنان سالخورده رسیده بود وی را پیش منتصر آورد، وقتی حضور یافت منتصر او را بدید که پیری گوژ پشت و سالخورده بود و ته مانده جمالی داشت گفت: (( میخواهی ترا شوهر بدهم؟)) گفت: (( ای امیر مومنان من کنیز و وابسته توام هرچه میخواهی بکن.)) منتصر صالح را بخواست و زن را برای او عقد کرد و مهر اورا بداد آنگاه با او شوخی کرد و جوز پوست کنده و لوز خلال شده بخواست و بر سر صالح ریخت، آن زن مدتی با صالح بود و ازو خسته شد و جدائی گرفت."

 

   از این داستان میتوان درسها و یا نتایج زیادی گرفت. همچنین باید توجه کرد اکثر خلفا فرزندان کنیزان بودند از جمله همین المنتصر مادرش کنیزی رومی بنام حبشیه بود. این نکته نشان میدهد که خلفا در پی آن نبودند تا حتماً زنان محبوب اشان که مادر خلیفه بعدی باشد از خاندانها بزرگ باشند بلکه شاید به عشق بیشتر تمایل داشتند که اکثراً  فرزندان کنیزان جای پدران  را میگرفتند. با نگاهی به این سلسله خلفا و ریشه مادری آنها دیده میشود که در آنها خون خوارزمی تا رومی در جریان بوده است. 

 

 

 

عشق های افلاطونی، عارفانه و صوفیانه

   نوعی از عشق های عقیدتی را به افلاطون نسبت می دهند و بنام عشق افلاطونی شهرت دارد؛ هرچند مسلماً پیش از افلاطون نیز این عشق و رفتار خاص عاشقانه اش در یونان و سایر نقاط جهان وجود داشته است.

   از قدیمی ترین مباحث درباره عشق های معنوی،  بخش مهمانی از مجموعه ا فلاطون است. در این مبحث سقراط برخلاف عرف یونانیان آن زمان که بدنبال عشق جنسی و زمینی با  پسران نوجوان بودند در مناظره ای درباره عشق، طرحی از عشق معنوی در جهت تربیت نوجوانان را ارائه می دهد.

به احتمال قوی این مبحث بعدها همانند بسیاری از مباحث دیگر سرمشقی برای فلاسفه و عرفا گردید.

نکات جالبی که جای دارد بدان اشاره شود این است که  در رساله مهمانی مباحث عشق عرفانی را سقراط مطرح می کند و نه افلاطون، اما نکته جالبتر آن که سقراط اینها را حرف های خودش نمی داند بلکه می گوید که از زنی بنام " دیوتیما" فرا گرفته است.  سقراط او را  در جائی  زنی بیگانه می نامد و در جای دیگر می گوید که " دیوتیما " همانند سوفیست ها حرف زد:

" آن زن بیگانه که این نکته ها را بمن میآموخت، یکبار از من پرسید: سقراط، هیچ میدانی علت وجود عشق چیست؟ ..."

" دیوتیما اینبار به روش سوفیستها سخن آغاز کرد و گفت: ..."

 

   این که واقعا این نوشته ها از سقراط است و یا افلاطون که از زبان سقراط  آورده شده،  نکته ای است که جای آن اینجا نیست. حتی اینکه سقراط و یا افلاطون سخنان خود را به اسم زنی مطرح می کند واقعی است و یا تاکتیک، باز هم نکته  دیگری است، ولی جالب آنجاست که در آن زمان زن یا زنانی در چنان مرحله ای از دانش  فلسفی بوده اند  به طوری که طرح یا بیان فراگرفتن این آموزه ها ازیک زن هیچ چیز عجیبی نبوده است.  

   نکته جالب دیگر اینکه زنان به این رابطه همجنس بازی مردان نظر داشته اند و آنرا بزیر سوًال میبرند و عشق معنوی را مطرح می کنند.

   نهایت اینکه ظاهرا نام " عشق افلاطونی" بعدها به این تفکر داده شده است در حالی که برمبنای مهمانی می بایست " عشق سقراطی" و یا " عشق دیوتیمائی "  گفت. اینکه چرا عشق افلاطونی گفته شد نیز از حوصله این بحث بیرون است.

 

   این تفکرات سال ها بعد  پس از اسلام ( بعد از ترجمه متون فلسفی یونانیان به عربی) در میان کشورهای اسلامی به شدت رواج یافت که از آن جمله عشق صوفیانه است. هرچند نباید نادیده گرفت که چنین افکاری  پیش از اسلام در منطقه کم و بیش بوده است و مختصر  اینکه دلیل گستردگی و انتساب اش به یونان  بدلیل از میان رفتن آثار ایرانیان و شروع ترجمه افکار فلسفی یونانیان و آمدن آنها به جهان اسلام می باشد. و به همین دلیل ظاهراً این اعراب بودند که پایه صوفیگری را گذاشتند.

اما بررسی دقیق این نکته به واسطه از میان رفتن بیشتر آثار ایرانیان مشکل است.  زیرا برمبنای بعضی  آثار به جای مانده مانند اوستا و بعضی متون دیگر، عقاید و باورهای ایرانیان و مخصوصا زرتشتیان با افکار صوفیانه در بسیاری موارد تفاوت کلی و اساسی داشته است.  شاید همین دوگانگی است که در میان صوفیان نیز رسوخ کرده و در نتیجه مثلا عده ای از دنیا بریده و هیچکاری نمی کنند و دسته دیگری  با آنها مخالفند و معتقدند که باید همانند سایر مردم کار و زندگی کرد.

   نمود یا تفاوت دیگری هم  که دیده می شود، صوفیانی هستند که بعنوان یک سلسله پادشاهی بزرگ سالیان سال برایران سلطنت کردند.

   بنابراین دیده می شود که در میان صوفیان نگاه های گوناگونی به زندگی وجود دارد که تاثیر گرفته از محیط و فرهنگ زندگی های جوامع مختلف می باشد.

 

   در اینجا تنها از نظرات چند تن از صوفیان و عرفای بزرگ ایران ( ایران کنونی و افغانستان ) در خصوص عشق نمونه هائی آورده می شود.

 

خواجه عبدالله انصاری ( تولد 396 ه. ق. فوت 481 ه. ق.)  معروف به پیر هرِات، زیرا که از اهالی هرِات بود. کتاب طبقات صوفیه اش از معروفترین و قدیمی ترین کتبی است که در باره اهل تصوف نوشته شده است.

پیر هرات در کنزالسالکین مناظره ای را میان عقل و عشق مطرح می کند. مجموعه رسائل فارسی خواچه عبدالله انصاری، دکتر محمد سرور مولائی، انتشارات توس، چاپ دوم 1377 صفحه 537 به بعد.

 

باب اول در مقالات عقل و عشق:

سپاس و ستایش مردارنده عالم را و آفریننده بنی آدم را که پادشاهی او را سزاست و فرمان روائی اوراست...

ای طالبی که دعوی عشق خدا کنی                                  در غیر اونظر به محبت چرا کنی

...

روزی درویشی از من پرسید که: اگر وقتی در طلب آیم و ازین بحر به لب آیم، حق را به عاقلی جویم یا به عاشقی پویم؟ از عاقل و عاشق کدام بهتر و از عقل و عشق کدام مهتر؟

گفتم: روزی درین اندیشه بودم و تفکر مینمودم که ناگاه مرا دزد عجب دریافت و به غارت نقدِ دل شتافت و گفت ای به طاعت غنی که عیشی داری هنی، زهی بسیار عبادتی و بزرگ سعادتی! چون این بگفت نَفس من برآشفت، او را دیدم شادمان و تا عیوق کشیده بادبان. گفتم: دور از نظرها که در پیش داری خطرها. خود را به گریه دادم و زاری کردم، چون آدم دل از طاعت برداشتم و کرده ناکرده انگاشتم. و از خجالت درآب شدم و در بیداری به خواب شدم. خود را دیدم بر اسبی و در پی تجارت و کسبی، و به تازیانه قهری می تاختم تا به شهری  باره او سطبر، بروج او از صبر، کوتوال او ذکا، خندق او بکا، منارش از نور، جامعش چون طور. خواستم به دروازه گرایم و در آن شهر در آیم. قرچیان افهام و طغاولان الهام، بر من نمودندغوغائی که متاعت ندارد تمغائی. قماشی داشتم از افلاس نشان زدند از اخلاص.

در آمدم در آن بلد که نامش بود خلد. خلقی دیدم در عمارت و دو شخص در طلب امارت.

یکی عقل افکار پیشه، دویم عشق عیار پیشه. نگاه کردم تا کرا رسد تخت و یا کدام را باشد بخت.

 

عقل گفت: من سبب کمالاتم، عشق گفت: نه من در بند خیالاتم.

عقل گفت: من مصر جامع معمورم، عشق گفت: من پروانه دیوانه مخمورم.

عقل گفت: من بنشانم شعله عنا را، عشق گفت: من درکشم جرعه فنا را.

عقل گفت: من یونسم بوستان سلامت را، عشق گفت: من یوسفم زندان ملامت را.

عقل گفت: من سکندر آگاهم، عشق گفت: من قلندر درگاهم.

عقل گفت: من درشهر وجود مهترم، عشق گفت: من از بود وجود بهترم.

عقل گفت: من صرافِ منزٌه خِصالم، عشق گفت: من محرمِ حِرم وصالم.

عقل گفت: من تقوی به کار دارم، عشق گفت: من به دعوی چه کار دارم.

عقل گفت: مرا علم بلاغتست، عشق گفت: مرا از هر دوعالم فراغتست.

عقل گفت: من دبیر مکتب تعلیمم، عشق گفت: من عبیر نافه تسلیمم.

عقل گفت: من قاضی شریعتم، عشق گفت: من متقاضی ودیعتم.

عقل گفت: مرا لطایف و غرایب یاد است، عشق گفت: هرچه غیر معشوقست همه باد است.

عقل گفت: من کمر عبودیت بستم، عشق گفت: من برعُتبه الوهیت نشستم.

عقل گفت: مرا ظریفانند پرده پوش، عشق گفت: مرا حریفانند دُرد نوش.

 

ای عقل که در چین جسد فغفوری                                      گر جهد کنی تو بنده مغفوری

فرقست میان من و تو بسیاری                                          چون فخر کند پلاس بر محفوری

 

عقل گفت: من رقیب انسانم، عشق گفت: من نقیب احسانم.

عقل گفت: من گشاینده دَر فهمم، زداینده زنگ وهمم، بایسته تکلیفاتم، شایسته تشریفاتم، گلزار خردمندانم، دست افزار هنرمندانم. ای عشق ترا کی رسد که دهن باز کنی و زبانِ طعن دراز کنی، تو کیستی؟ خرمن سوخته ای، و من مُخلص لباس تقوی دوخته ای، تو پرده محنتی و بلاها و من واسطه

لا تَینا کُلٌ نَفس هُدیها.

عشق گفت: من دیوانه جرعه ذوقم، برآورنده شعله شوقم، زلف محبت را شانه ام، زرع مودٌت را

دانه ام، منصب ایالتم عبودیتست، متکاء جلالتم حیرتست، کلبه باش من تحریص است، حرفه معاش من تفویض است، گنج خرابه بس نامم، سنگ قرابه ننگ و نامم، ای عقل تو کیستی مودٌب راه و من مقرٌب شاه، لاجرم آن ساعت که روز بازار بود و نوروز عشق یار بود من سخن از دوست گویم و مغز بی پوست جویم، نه از حجاب پُرسم و نه از حُجٌاب ترسم، مستانه وار درآیم و به شرف قرب برآیم. تاج قبول نهم برسر و تو که عقلی همچنان بردر!

 

ایشان در این سخن بودند که ناگاه پیک تنبیه در رسید از راه، مکتوب به نام عشق از شاه، و مُهر برآنجا از آه، و در آن فرمان نوشته: ای عقل به نقل سرشته، ردای تو فهم ازارت، قناعت کن به منصب وزارت. اگر چه داری شهرتی در تونیست جراتی. اگر پیش آید ترا غارتی در خزی  در مغاراتی، و چون دیدی داهیه فَهِِیَ یَومئِذ واهِیة بلکه سراسیمه بمانی و سر از پای ندانی. پس وقتی که در شهر دل غوغائی شوداز دستِ غلٌ، یا در خطٌه سینه تشویشی افتد از کینه، کی توانی جان بازی نمودن. و تیغ از دست دشمن ربودن؟ در شهرستان تن امیری باید با خرد که اگر قلم بیند خط شود و چون طوفان پیش آید بطٌ شود، و چون برآید زلزله، در وی نبینی ولوله، شاهی شجاعی، ملکی مطاعی. پس عشق استکه این صفات در وست، لاجرم امیر خطه دل اوست. عقل که عبارت از بندی بُوَد آخر سیر قدمش چندی بُوَد؟ برین نسق راهی و در هر قدمی چاهی و چشمی در حجاب انٌَ هذا لَشَی عُجاب.

 

   پس صدق باید بی زرق و عشق باید چون برق، تا سر به شعله مهوش کند و به جرعه ای سرخوش کند و به اندک لمعه ای و به کم از لمعه ای ما را از ما بستاند و به جذبه ای به دوست رساند، پس حق تعالی گوید: فرد.

 ای شما را بر رخ دل خالِ دین                                                 جنت اینک فَادخُلُو خالدین

...

 

   آدمی زاینده عشق است و عشق آینده است، برکت آسمانها از سپهر است و برکت جانها از مهر است، دل از چرک اغیار شستن است و شجره عشق رستن است. اگر خواجه مکیست و یا مدنیست، شک نیست که عشق آمدنیست. عشق فاتحه فطرست نه رایحه عطرست، رنگیست کونی نه نیکیست لونی، ساعتی بی عشق عذوبتست و طاعت بی دل کروبتست. آنرا که سرمست نیست دل در دست نیست، و هرچه حسنه که دارد و تخم احسانی که کارد خیالی بود از سراب و سکری بود بی شراب، لاجرم سالکی را عشقی باید بی غل ومحبت از ضمیر دل و اگر نه راه رَوَد و به خانه نَرَسد و کاه خُورَد و به دانه نَرَسد.

 نصیب بی دل لرزه است و کار بی عشق هرزه است، چنانکه مرغ را پر باید آدمی را سر باید، جوینده را صدق باید و رونده را عشق باید، و تمامی این اساس و نیک نامی این لباس هیچ طالب را دست نداد ای حکیم اِلا مَن اَتَی الله بقَلبِ سلیم. و این دل که ما خریداریم و به جان و دل طلبکاریم، از کیسه تجٌار جوئیم یا در خریطه عطار جوئیم، یا خود عشق در اَلَست را درمانیست و هرچند نگاه می کنیم درمانیست. نی نی عشق نور نامتناهیست و دل ذرٌه منهی از مناهیست.

عشق دردِ بی درمانست و دل بین الاصبعین مِن اصابع الرحمن است حق را بر دل فرمانی و شعله ای از عشق درمانی، و بی عشق دل بنده را بارنی و این هر دو جز به فرمان جبارنی.  شیر عشق به چه صید گردد رام وآهوی دل چگونه آید در دام، به کدام طریق بنده دل را جوید و به چه تدبیر از جان نهال عشق روید؟ اگر خواهی که عشق در دلِ تو کار کند و ترا طالب آن یار کند اول در خود نظر کن که کیستی وبه نسبت آن حضرت چیستی؟ ای مانده از رحمت خدا جدا اَیَحسَبُ الانسانُ اَن یَترُکَ سدی؟

اولت حدث و آخرت خبث و در میانه عبث، چند ازین تندی تا به کی چنین کُندی؟ هم اکنون در گور نهی قدم تا خود نه جان بینی و نه دَم و سودی ندارد ندم، گوینده ای زاینده عدم، کجاست آن خیل و حَشَم؟ عاصی باشی عور، جواب گویی از گُور.

 

پیر هرات همچنین در محبت نامه همان کتاب صفحه 356 چنین مینویسد:

 

باب العشق

اگر بسته عشقی خلاص مجوی و اگر کشته عشقی قصاص مجوی که عشق آتش سوزانست و بحر بی کرانست، هم جانست و هم جانرا جانست و قصه بی پایانست و درد بی درمانست. عقل در ادراک او حیرانست و دل در یافتِ او ناتوانست، نهان کننده عیانست و عیان کننده نهانست. روح است و فتح فتوح است اگر چه روح حیات اجساد است اما عشق حیات فواد است. اگر خاموش باشد دلش را چاک کند و از غیر خودش پاک کند، و اگر بخروشد ویرا زیرو زبر کند و از قٌصه وی همه شهر و کوی را خبر کند.

عشق هم آتش است و هم آب، هم ظلمت است و هم آفتاب. عشق درد نیست ولی به درد آرد، بلا نیست ولیکن بلا به مرد آرد. همچنانکه علت حیات است همچنان سبب مماتست، هرچند مایه راحت است پیرایه آفت است. محبت محب را سوزد نه محبوب را، عشق هم طالب را سوزد و هم مطلوب را.

 

هر دل که طواف کرد در مجمر عشق                               هم سوخته شود به آخر از اخگر عشق

این نکته نوشته اند بردفتر عشق                                 سردوست ندارد آنکه دارد سر عشق

 

 

آنکس که جمال عشق در خود بشناخت                         معشوقه نشانه کرد و عشقش بگداخت

چون عشق بدیده ای که بایست شناخت                         معشوقه درون عشق در عشق بتاخت

 

 

 

 

 

 

احمد غزالی ( فوت 520 ه.  ق. ) در " السوانح فی العشق" به طرح مسائل جالبی می پردازد. از جمله اینکه عاشق باید در معشوق همه خوبی ببیند و چنانچه در معشوق عیبی دید دیگر عاشق نیست.

آنجا چنین آمده که عاشقی همواره از  رودی شنا کنان به دیدار معشوق می رفت. شبی در چهره او خالی دید پرسید: این از کجاست؟ او گفت مادر زاد است؛ و اضافه کرد تو امشب در آب مرو که غرق می شوی. او رفت و غرق شد. مقصود آن است که تا آنگاه که همه خوبی می دید روحیه ای داشت که دریاها را شنا کند اما زمانی که خللی در او پیدا شد دیگر چنین توانی نداشت.

این تعریفی عرفانی است بدین معنی: تا آنگاه که فرد عاشقِ مخلص و بی چون و چرا ست همه کاری می کند حتی جان افشانی وبا اتکا به نیروی عشق بر بسیاری سختی ها غالب می شود. ولی وقتی در او و عشق اش خللی ایجاد شد آنگاه دیگر پایش سست می شود.

همو می گوید:

   " بارگاه عشق ایوان جان است، و بارگاه جمال دیده عاشق، و بارگاه درد هم دل عاشق است و بارگاه ناز غمزه معشوق است. نیاز و ذلت خود حیلت عاشق تواند بود."

باز میگوید:

   " که عشق را به قبله معین حاجت نیست تا عشق بود، اکنون بدان که از " ان الله جمیل یحب الجمال" عاشق آن جمال باید بود یا عاشق محبوبش، و این سری عظیم است. ایشان محل نظر و اثر جمال و محل محبت او ببینند و دانند و خواهند، بیرون آن چیزی دیگر کرا نکند، و بود که عاشق آن نداند، و لکن دلش محل آن جمال و نظر طلب کند."

همچنین گوید:

   "نشان کمال عشق آن سان است که معشوق بلای عاشق گردد، چنانکه البته تاب او ندارد، و بار او نتواند کشید، و او بر در نیستی منتظر بود، دوام شهود در دوام بلا پیدا گردد.

اسم معشوق در عشق عاریتیست، و اسم عاشق در عشق حقیقت است اشتقاق معشوق از عشق مجاز و تهمت است، و اشتقاق عاشق از عشق بحقیقت است، که او محل ولایات عشق و مرکب اوست، اما معشوق را از عشق هیچ اشتقاق بتحقیق نیست.

معشوق را از عشق نه سودست و نه زیان، اگر وقتی طلایه عشق برو تاختن کند و او را نیز در دایره عشق آورد، آن وقت او را نیز حسابی بود از روی عاشقی نه از روی معشوق."

 

   هرچند قرار نیست تا این نقل قول ها نقد و بررسی و یا تفسیر شوند، اما همین سطور آخر نکته ای را مطرح می کند که برای شناخت عشق بسیار جالب است.

   می گوید که معشوق اگر او نیز حسابی از روی عاشقی داشته باشد پس دیگر معشوق نیست بلکه خود او نیز عاشق به حساب می آید. در این قسمت  کلمات عاشق و معشوق به عنوان زن و مرد به حساب نمیآیند و از جانبی مطرح می شود که وقتی عشق از جانب دو طرف باشد هردو عاشق خوانده می شوند و یا به حساب میآیند. اما قسمت اول که می گوید معشوق را از عشق نه سود است و نه زیان؛  می تواند در موارد مختلف صحیح و یا غلط  باشد. پس دیده می شود که در این نوع بیان از عشق  باید مقصود نویسنده از عشق را دانست تا به درک مقصودش از نوشته رسید. چنین نوشته ها تنها یک نوع از عشق را درنظر دارند و نه مفهوم کلی و عام عشق را که هدف این نوشته میباشد.

   برای روشن تر شدن مطلب باید گفت که مواردی وجود دارند که معشوق را از عشقِ عاشق سود و زیانی نیست و از آن فراتر حتی اطلاعی نیست. لیکن در این مورد مقصود نویسنده به عنوان یک مسلمانِ خداپرست، خداست که از عشقِِ عاشق سود و زیانی نمی برد و از طرفی خدا نباید که عاشق بشر ساخته دست خود بشود،  زیرا در آن صورت خود از موقعیت خدائی به بندگی سقوط می کند.

 

   اما در جهان مردمان عاشق بسیاری چیزها می شوند که معشوق ها ابداً از این موضوعات  اطلاعی ندارند. به عنوان مثال در این نوشتار از عشق به ثروت و جاه و مقام صحبت شده و گفته شده که ثروت چه می تواند باشد.  با این توصیف آیا آن پول کاغذی، سکه، طلا، زمین، کارخانجات، صنایع، زمین های کشاورزی حیوانات و...  که به عنوان ثروت بحساب می آیند هیچ فکری در سر دارند؟  آیا آنها اساساً ایده ای دارند که مورد عشق قرار گرفته اند  و باید به معشوق وفا و یا جفا کنند و یا اینکه برای آنان ابداً این معنی و مفهوم وجود ندارد؟ جواب این سوال کاملا روشن است.

   آیا مقام و قدرت که چیزهای غیر مادی و اساساً قراردادی میان انسانها هستند ابداً می توانند عشقِِ عشاق خود را بفهمند؟  چیزی که امروز بعنوان پست یا مقام به کسانی داده می شود چگونه می تواند کم ترین رابطه ای با عشق و یا هراحساس دیگری برقرار کند. اینها چیزهائی هستند که ابدا وجود مادی ندارند. پس این نوع عشق ها یا علایق تنها یک طرفه است و ابداً طرف دیگری برای برقراری ارتباط وجود ندارد. از این مثال ها زیاد هستند. مثلا طبیعت، عقاید و... چیزهائی هستند که می توانند مورد علاقه و عشق یک طرفه قرار بگیرند.

   آیا آن خاکی که به عنوان  وطن یا سرزمین حساب می شود  و عشق بدان مثبت به حساب می آید درک یا ایده ای دارد که مورد عشق و یا پرستش عده ای قرار گرفته است؟ آیا برای او هیچ فرقی می کند که چه کس یا کسانی بر روی او راه می روند و از او بهره برده و برایش جنگها می کنند. آیا اگر قوم و ملتی صدها سال برروی خاک و یا سرزمینی زندگی کند و به ناگاه براثر زور و فشار دیگران از آنجا نقل مکان کنند هیج تفاوتی بحال او می کند و عکس العملی نشان می دهد؟ مسلما  صد در صد جواب منفی است. ولی شاید عده ای باور نکنند که بعضی از مذهبیون سعی می کنند تا در این موارد زمین و زمان را هم دارای احساساتی نشان دهند که در جهت آنهاست.

 

حال باید دید کسانی که گرفتار عشق های عقیدتی و مذهبی هستند چگونه اند.

   بعنوان مثال،  دسته ای ازعاشقان مذهبی، خدائی را برای خود متصور می شوند. این دسته نیز به شعبات مختلف تقسیم شده و هرکدام نیز خدائی خاص داشته و استدلالاتی برای خود دارند.

   گروه های عمده تک خداپرستان، مسیحیان ، مسلمانان و یهودیان می باشند که به نام ادیان سامی معروفند.  

   هندوها با عقیده ای کاملا  متفاوت،  خدایان یا آفرینندگانی برای جهان متصور می شوند و سایر خدا پرستان از قرون گذشته مانند زرتشتیان نیز وجود دارند که استدلالات دیگری دارند.

   بت پرستان و ... نیز در جهان وجود دارند. این افراد بنابر توان خود خدائی ساخته اند و به او عشق می ورزند.

   اما آیا خدائی که هرکدام از اینها به نوعی برای خود ساخته اند وجود دارد تا عشق آنها را درک کند،  تا در مرحله بعد به مباحثه اینکه او نیز عاشقِ عاشق خود می شود یا نه، پرداخته شود.

 

 

   اینجا نیز نکته جالبی پیش می آید. در میان مذهبیون عده ای به صراحت خود را از دیگر معتقدان جدا کرده و می گویند که آنها عاشق خدا هستند و به دنبال اویند تا به او برسند ووو.

   اما باید باین نکته توجه کرد: آیا وقتی سایر معتقدان، به پرستش خدا می پردازند در مرحله عشق هستند و یا نیستند؟

   کسی که عاشق چیزی می شود در بالاترین مرحله او را در حد پرستش دوست دارد ویا می پرستد.

باز در این مرحله باید یک نکته روشن شود که آیا واژه پرستش تنها چونان واژه ای مذهبی و در مورد عبادت به کار می رود و یا اینکه واژه ای است که اوج عشق و وابستگی را می رساند؟

   عبادات و رسوم مذهبی  از همان زمانی که خدا سازی پیش آمد به وجود آمد.  پرستش اما از  زمانی که اعتقاد به وجود آمد به وجود آمد.

   آیا پرستش به عنوان نوعی یا قسمتی از آداب و رسوم اخلاص و بندگی کامل را می رساند؟

آیا آنکه خدا را می پرستد بدون اینکه هیچگونه آداب و یا مراسم خاص مذهبی را اجرا کند می توان پرستش کننده  یا  پرستنده نامید؟

   آیا پرستش واخلاص و بندگی از روی عشق است  و یا از ترس،  یا اینکه در هر شخصی  فرق می کند؟

   شاید صحیح باشد، گفته شود؛  آنانکه پرستش را  از روی اعتقاد و اخلاص انجام می دهند،  پرستش اشان می تواند به عنوان عملی که نتیجه عشق و یا بالاترین مرحله عشق عقیدتی باشد به حساب بیاید.

 

   در اینجا بار دیگر دیده می شود که چنانچه بخواهیم  تنها همین یک نوع عشق را بشکافیم به چه دریای گسترده ای پا خواهیم نهاد.  پس به سادگی می توان نتیجه گرفت که بررسی تمامی عشق ها امری غیر ممکن خواهد بود.

   اساسا ً مسائل احساسی که دائما تحت تاثیر قرار دارند  بسیار گسترده اند و بررسی هرکدام از آنها با همین وضع روبرو میشود.

 

 

 

" رساله در عشق" تصنیف سیف الدین باخزری (قرن 6 - 7 ه.  ق.) نیز نکات جالبی دارد.

   در آنجا زمانی که به توصیف عشق میپردازد، اینچنین میآورد:

   " یکی گفت اول او وسواس است و آخر او افلاس.

دیگری گفت زخمیست از کمان ابرو و کمین نظر، شرار ناریست از رخسار جانان- بی دلان را برجان وجگر رسیده.

سوم گفت اول او اسف است و آخر او تلف ، " العشق سکر خماره تلف".

چهارم گفت میلیست بی نیل و سیلیست همه  وای و ویل  کی: " وافریادا  زعشق وافریادا".

پنجم گفت شوقیست دایم در دلی هایم کی : " هام الفواد باعرابیه سکنت".

ششم گفت موقف رسوائیست مظنه انگشت نمائیست.

هفتم گفت عشق آنست که بوفا نیفزاید و بجفا کم نیابد.

گرعمر وفا کند جفاهای ترا                                         آخر کم از آنک تا قیامت بکشم

اسکندر درِ کتاب خانه کلام الملوک را بگشاد و فرمود که اینها همه از روی اقناع جوابست و از وجه اشباع صوابست، اما جمال سلطان عشق هنوز در نقابست."

 

در جائی دیگر از سر عشق پرسیده میشود:

 

   " یکی گفت آب روانست.

دیگری گفت آتش سوزانست.

یکی گفت ضیفست.

دیگری گفت سیفست.

یکی گفت شرابست.

دیگری گفت سرابست.

یکی گفت ریاض دولتست.

دیگری گفت ریاض محنتست.

یکی گفت نوریست ربانی.

دیگری گفت ناریست شیطانی.

یکی گفت بادیه بی پایانست.

دیگری گفت کعبه دل و جانانست.

یکی گفت نامه امانست.

دیگری گفت فرمان حرمانست.

یکی گفت جامیست که مستی او بی سرانجام است.

دیگری گفت مرغی است که مرغ دل  مرغ دلان را دانه و دام است.

 آخر عشق ازینها همه کدامست. شیخ فرمود که

عشق را جان بلعجب داند                                             زانک تفسیر شهد  لب داند

عشق سلابی  اوزار سلامتست، قلابی بازار ملامتست. با شیر شرزه در وقایه سایه او تنون بودنست. با مار گرزه در انعکاس کاس صهبا، مسموم حریف بودنست. بر رهگذر تیر پران خوش خرامی کردنست. با تیغ بران هم نیامی کردنست. بدنامی را بجان غلامی کردنست. اینست و ازن بتر، " من لم یصدق فلیجرب".

عشقت دهدا خدای تا بشناسی                                       سوز دل عاشقان سرگردان را

 

مستیست بی می، پستیست بی پی.

 

اندر ره عشق جون و کی پیدا نیست                               مستان شده ایم هیچ می پیدا نیست."

 

و پس از گفتارهائی دیگر باخزری مینویسد:

 

" در عشق زبنده بنده تر باید بود                                    مولای سگان در بدر باید بود

هر ک در آرزوی گلرخساری از خار بستر سازد از دست تعلق پایدام طلب بادام عقد شکر لبی بسان پسته نمک بر جگر خسته اندازد، در کوی عشق خانه گیرد، از سر صدق شکرانه پذیرد.

بلی در عالم عشق این همه بلا میبایست، لیکن یکی هنر دارد که هزار کار بیکی باز آرد.

...

عشق ارچه بلای روزگارست خوشست                     واین باده اگر چه با خمارست خوشست

ورزیدن عشق اگر چه کاریست بزرگ                     چون باتو نگاری سروکارست خوشست "

 

باخزری در کتاب خود به نکته جالبی می رسد.  اینکه عشق عرفانی و عشق در کلیت چیست و چه کسانی را شامل می شود.

   " اما تا عشق بر چیست و عشق با کیست؟

یکی از کمال نصاب " و الجنون فنون" دل برعنای عذرای آفتاب داده، دیگری از ساده دلی در روی ماه آسمان سربر زمین نهاده، ترسایان روم از سم خر کاری برساخته، خر طبعان هند با گاو در ساخته، بت پرستان چین در پیش چوب و نی رنگین جبین برزمین نهاده و از کمال جهل و نقصان خرد با چندان بت با جان دل و جان بدان بت بی جان داده، و ازین عجبتر آنک طایفه ای مقصود خود را معبود خود دانسته و هوای خود را از خدای خود گرفته کی : " افمن اتخذ الهه هواه" تا بدانی که هیچ صحرای سینه از خار خار محبت خالی نیست، هیچ روضه دلی بی گل عشق جانان نیست، اما معشوقه بقدر همت عاشق باشد، " علی قدر اهل العزم تاتی العزایم". "

 

   در این سطور  علیرغم توهین هائی که " باخزری"  به اعتقادات سایرین می کند اما به درستی می پذیرد که عشق در میان همگان هست و هرکس اعتقادی تا بدان پایه که او دارد دارد، و به همان میزان عاشق است. عشق  مختص گروه، فرقه  یا مردمی خاص نبوده بلکه برای تمامی انسان ها در سراسر جهان است.

 

   باخزری در پایان رساله خود داستان عاشق شدن جوانی بر دختری خوب روی را می آورد که در این عشق جان می دهد.

 

   بحث در این باره و شکافتن این نوع احساس شدید یا عشق صوفیانه مقوله مفصلی است که به دلیل گستردگی و تنوع اش در جهان و در ادوار مختلف زمان زیادی را می برد. عقاید صوفیانه در جهان اسلام گسترده است پس بررسی آنها و بررسی  نگاه  ِفَرق مختلف صوفیان به عشق کاری بس بزرگ و عظیم است.

   در کنار آن مسلما ً سایر ادیان و فلسفه ها نیز نظراتی خاص خود را دارند که در مجموع امکان بررسی آنها از عهده نویسنده  این نوشتار حتی با کاری مادام العمر خارج است. 

   اماهرچند صحبتها و نقل قول هائی که آورده شد حول منطقه ای از ایران تا یونان و همان اطراف  بود، لیکن  در اساس عشق های معنوی در تمامی جهان تقریبا بر یک روال هستند.

   هند و چین نیز که در شرق ایران قرار دارند دارای تاریخ بسیار قدیم هستند که علیرغم تفاوت ها، آنها نیز مسلما ً بهمین ترتیب و با کمی پس و پیش، نظراتی در باره عشق های معنوی که جزئی از عشق عقیدتی است دارند.

 

   در اشعار شاعران شرق یا به طور اخص خاورمیانه و ایران از این نوع عشق  زیاد آمده است. این نوع عشق  در میان عرفای ایران جایگاه گسترده ای دارد و بسیاری از آنان به آن پرداخته اند و یا مطالب و رسالاتی نوشته اند. 

 

 

 

عشق از دیدگاه فلاسفه و متکلمان قدیم

   اشارتی مختصر به عشق افلاطونی  و فلاسفه قدیم یونان شد، که بهترین کار برای فهم دقیق آن مطالعه کامل متن " ضیافت" می باشد.

عشق افلاطونی نمودی از خود  در عشق صوفیانه و فلسفی نشان می دهد.

   از عشق صوفیانه صحبت رفت و حال  یکی از بهترین نمونه های  بیان  فلسفی عشق آورده می شود، هرچند مسلم است که در میان فلاسفه نیز بیان عشق متفاوت می باشد. 

   نوشتار سهروردی یک نمونه از میان انواع فلاسفه مذهبی است؛ فلاسفه  غیر مذهبی نیز تفاسیر خود را ارائه داده اند. نوشته حاضر نیز بیان فلسفی دیگری از عشق است.

 

شهاب الدین سهروردی (549 ه. ق. 587 ه.  ق.):

   او با این که تنها 38 سال عمر کرد از برترین ترین هاست. نوشته ای در عشق  به نام " مونس العشاق" یا " فی حقیقة العشق"  دارد که با انشاء خاص او زیبائی وصف ناپذیری گرفته است. سهروردی را بعضی صوفی و گروهی فیلسوف نامیده اند. اما به نظر می رسد که نگاه او بیشتر فلسفی با پشتوانه مذهبی بوده است.  او رساله اش را چنین آغاز می کند:

 

 

گر عشق نبودی سخن عشق نبودی                                   چندین سخن نغز که گفتی که شنودی

ور باد  نبودی  که  سرزلف ربودی                                       رخساره  معشوق  بعاشق که نمودی

 

فصل

   بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل نام کرد که " اول ما خلق الله تعالی العقل" و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آنکه نبود و پس ببود. از آن صفت که بشناختِ حق تعالی داشت حسن پدید آمد که آنرا

" نیکوئی" خوانند، و از آن صفت که بشناختِ خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آنرا" مهر" خوانند، و از آن صفت که نبود، ببود، تعلق داشت حزن پدید آمد که آنرا اندوه خواند. و این هر سه که از یک چشمه سار پدید آمده اند و برادران یکدیگرند، حسن که برادر مهین است در خود نگریست خود را عظیم خوش دید، بشاشتی درو پیدا شد، تبسمی بکرد، چندین هزار ملک مقرب ازو پدید آمدند. عشق  که برادر میانیست با حسن انسی داشت، نظر از وی برنمی توانست گرفت، ملازم خدمتش می بود، چون تبسم حسن بدید، شوری درو افتاد، مضطرب شد خواست حرکتی کند، حزن که برادر کهین بود، درو آویخت، از آن آویزش آسمان و زمین پیدا شد.

 

سهروردی  در فصلی می گوید:

 

فصل

   محبت چون بغایت رسد آنرا عشق خوانند، و گویند که " العشق محبة مفرطة". و عشق خاصتر از محبتست، زیرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبت عشق نباشد، و محبت خاصتر از معرفتست زیرا که همه محبتی معرفت است اما همه معرفتی محبت نباشد. و از معرفت دو چیز تولد کند که آنرا محبت و عداوت خوانند، زیرا که معرفت یا بچیزی خواهد بود مناسب و ملایم جسمانی یا روحانی که آنرا خیر محض خوانند و کمال مطلق خوانند و نفس انسانی طالب آنست و خواهد که خود را بدانجا رساند و کمال حاصل کند، یا بچیزی خواهد بودن که نه ملایم بود نه مناسب، خواه جسمانی و خواه روحانی که آنرا شرمحض خوانند و نقض مطلق خوانند. و نفس انسانی دایما از وی میگریزد و از آنجاش نفرتی طبیعی بحاصل میشود، و از اول محبت خیزد و از دوم عداوت.  پس اول پایه معرفت است و دوم پایه محبت و سیم پایه عشق. و بعالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دون پایه نردبان بسازد و معنی " خطوتین و قد وصل" اینست. و همچنانکه عالم عشق منتهای عالم است، و محبت و اصل او منهی علمای راسخ و حکمای متاله باشند و از آنجا گفته:

                 عشق هیچ آفریده را نبود                  عاشقی جز رسیده را نبود     

 

 

در فصل بعد می گوید:

فصل

   عشق را از عَشَقه گرفته اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت میپیچد و همچنان میرود تا جمله درخت را فراگیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت نماند، و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت میرسد بتاراج میبرد تا آنگاه که درخت خشک شود. همچنان در عالم انسانیت که خلاصه موجود است درختیست منتصب القامه که آن  بحبة القلب پیوسته است و حبة القلب در زمین ملکوت روید و هر چه دروست جان دارند چنانکه گفته اند:

               هر چه آنجایگه مکان دارد                  تا بسنگ و کلوخ جان دارد    

   و این حبة القلوب دانه ایست که باغبان ازل و ابد از انبار خانه " الارواح جنود مجندة" در باغ ملکوت در چمن " قل الروح من امر ربی" نشانده است و بخودی خود آنرا تربیت فرماید که " قلوب العارفین من اصابع الرحمن یقلبها کیف یشاء". و چون مدد آب علم " و من الماء کل شی حی" با نسیم " ان لله فی ایام دهر کم نفحات" از یمینِ یمین الله مدد بدین حبة القلب میرسد، صد هزار شاخ و بال روحانی ازو سر برمیزند، از آن بشاشت و طراوت، این معنی عبارتست که " انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن". پس حبة القلب که آنرا " کلمه طیبة" خوانند، شجره طیبة شود، و از آن شجره عکسی در عالم کون و فساد است که آن عکس را ظل خوانند و بدن خوانند و درخت منتصب القامة خوانند. و چون این شجره طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد عشق از گوشه ای سربرآرد و خود را در او پیچد تا بجائی رسد که هیچ نم بشریت درو نگذارد. و چندانکه پیچ عشق بر تن شجره زیادت میشود که آن شجره منتصب القامة زردتر و ضعیف تر میشود تا بیکبارگی علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد " فادخلی فی عبادی". و چون این شایستگی از عشق خواهد یافت، عشق عمل صالح است که او را بدین مرتبه میرساند که " الیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه". و صلاحیت استعداد این مقام است، و آنچه گویند که فلان صالح است یعنی مستعد است. پس عشق اگر جانرا بعالم بقا میرساند تن را بعالم فنا میبرد. زیرا که در عالم کون و فساد هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق تواند داشت. و بزرگی درین معنی گفته است:

دشمن که فتادست بعشقت هوسش                                            یک لحظه مبادا بطرب دست رسش

نی نی نکنم دعای بد زین سپس اش                                         گر دشمن از آهنست عشق تو بسش

 

در چند فصل بعد عشق به مصر میرود و در یک معرفی از خود میگوید:

فصل

   آواز و ولوله بشهر مصر افتاد، مردم همه بهم برآمدند، عشق قلندروار، خلیع العذار، بهر منظری گذری و در هر خوش پسری نظری میکرد و از هر گوشه ای جگر گوشه ای میطلبید، هیچ کس بر کار او راست نبود. نشان سرای عزیز مصر باز پرسید و از در حجره زلیخا سر در کرد. زلیخا چون این حادثه دید برپای خاست و روی بعشق آورد و گفت: ای صدهزار جان گرامی فدای تو از کجا می آیی و کجا خواهی رفت و ترا چه خوانند؟ عشق جوابش داد که من از بیت المقدس ام و از محله روح آباد از درب حسن. خانه در همسایگی حزن دارم، پیشه من سیاحتست، صوفی مجردم و هر وقتی روی بر طرفی زنم و هر روز بمنزلی باشم، هر شب جائی مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند، و چون درعجم باشم مهرم خوانند. در آسمان بخرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم، اگر چه

دیرینه ام هنوز جوانم و اگر بی برگم از خاندان بزرگم. قصه من درازست، " فی قصتی طول و انت ملول". ما سه برادر بودیم بناز پرورده و روی نیاز ندیده، و اگر احوال ولایت خود گویم و  صفت عجایبها کنم که آنجاست شما فهم نکنید و در ادراک شما نیاید،  اما ولایتیست که آخرترین ولایتهای ماست، و از ولایت شما به 9  منزل کسی که راه داند بدانجا تواند رسیدن. حکایت آن ولایت چنانکه بفهم شما نزدیک باشد بکنم. اکنون بدانکه بالای این کوشک نه اشکوب طاقیست که آنرا " شارستان جان" خوانند و او بارویی دارد ازعزت وخندقی ازعصمت. و بر دروازه آن شارستان پیری جوان موکلست ونام آن " جاوید خرد" ست و او پیوسته سیاحی کند از مقام خود بجنبد و حافظی نیکست، کتاب الهی داند خواندن و فصاحتی عظیم دارد، اما گنگست. و بسال دیرینه است اما سال ندیده است، و سخت پیر است اما هنوز سستی درو راه نیافته است. و هر که خواهد که بدان شارستان رسد ازین چهار طاق شش طناب بگسلد و کمندی سازد و زین ذوق بر مرکب شوق نهد، و بمیل گرسنگی، سرمه بیداری در چشم کشد، و تیغ آتش بدست گیرد، و راه جهان کوچک گیرد، و از جانب شمال در آید و ربع مسکون طلب کند. و چون در شهرستان رسد کوشکی بیند سه طبقه: در طبقه اول ...........

 

فصل

   عشق چون این حکایت بکرد، زلیخا پرسید که سبب آمدن تو از ولایت خود چه بود؟ عشق گفت ما سه برادر بودیم، برادر مهین را حسن خواندند و ما را او پرورده است، برادر کهین را حزن خوانند و او بیشتر در خدمت من بودی، و ما هر سه با هم خوش بودیم. ناگاه آوازه ای در ولایت ما افتاد که در عالم خاکی یکی را پدید آوردند، بس بلعجب هم آسمانیست و هم زمینی، هم جسمانیست و هم روحانی، و این طرف را بدو داده اند و از ولایت ما نیز گوشه ای نام زدِ  او کرده اند. ساکنان ولایت ما را آرزوی دیدن او خاست، همه پیش من آمدند، با من.

 

در فصل دیگری میگوید:

فصل

   عشق بنده ایست خانه زاد که در شهرستان ازل پرورده شدست، سلطان ازل و ابد شحنگی کونین بدو ارزانی داشته، و این شحنه هر وقتی برطرفی زند و هر مدتی نظر بر اقلیمی افکند. و در منشور او حسن نبشته است که در هر شهری که روی نهد، باید که خبر بدان شهر رسد، گاوی از برای اوقربان کنند. " فان الله یامرکم ان تذبحوا بقره" و تا گاو نفس را نکشند قدم در آن شهر ننهد. و بدن ایشان بر مثال شهریست، اعضای او کویهای او و رگهای او جویهاست که در هر کوچه رانده اند، و حواس او پیشه ورانند که هر یکی بکاری مشغولند. و نفس  گاویست که درین شهر چرا  تنها میکند و او را دو سروست یکی حرص و یکی امید، و رنگی خوش دارد، زردی روشن است فریبنده، که هر که درو نگاه کنی خرم شوی، " صفراء فاقع لونها تسر الناظرین". نه پیریست که بسبب " البرکة مع اکابرکم" بدو تبرک جویند، نه جوانست که بفتوای " الشباب شعبة من الجنون"  قلم تکلیف ازو بردارند، نه مشروع دریابد، و نه معقول فهم کند، نه به بهشت نازد، نه از دوزخ ترسد، " لا فارض و لابکر عوان بین ذلک"

نه علم نه دانش نه حقیقت نه یقین                                           چون کافر درویش نه دنیا و نه دین

   نه بآهنِ ریاضت زمینِ بدنرا بشکافد تا مستعد آن شود که تخم عمل درو افشاندند، او فکرت از چاه استنباط علم میکشد، تا بواسطه معلوم از مجهول رسته شود. در بیابان چون افسار گسسته می گردد،

" لا ذلول تُثیر الارض و لاتسقی الحرث مسلمةُ لا شیة فیها". این گاو لایق آن قربان نیست و در هر شهر نیست جز گاو نیابند، و هر کسی را از دل نیاید که این چنین قربانی تواند کرد و هر وقتی این گاو روی ننماید.

 

سالها باید که تا یک سنگ اصلی  زآفتاب                             لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن   

و با این شعر سهروردی رساله خود را به پایان می برد.

 

   گفته شد که هدف نقد و بررسی یا تفسیر این نوشتارها نیست، بلکه بیان بعضی افکار و نظرات در باره عشق می باشد. زیرا خودِ این سخنانِ بسیار زیبا و شیوا، عقاید این  متفکران بزرگ را که نمایندگی گروهی از عقاید مذهبی،  فلسفی و یا کلامی را بعهده دارند، بخوبی هرچه تمام تر بیان می کند. مسلما در سایر نقاط جهان هم مردمانی با همین وسعت دید و زیبائی کلام نظراتی درباره عشق ارائه کرده اند.

 

خیام نیشابوری( اواخر قرن 5 ه. ق. - اوایل قرن  6 ه. ق.)

    یکی از نظرات مهمی که برای تکمیل این بحث ضروری می بود نظرات فلاسفه شکاک می باشد. از میان آنان کم حرف ترین و صریح ترین و شاید بهترین خیام است. از او نوشته های فلسفی به جای نمانده ولی اندکی شعر از او هست.  در همان مختصر اشعار می توان دنیائی از افکار و نظرات دقیقی را یافت که بیشتر از دهها جلد کتاب قطور ارزش دارند.

   خیام که ظاهراً  و با خواندن  اشعارش  به نظر آدمی می رسد که می بایست میخواره و هرزه باشد، برعکس انسانی بوده است که  دو پایش را محکم تر و استوارتر از هر فیلسوف، متکلم و یا صاحب نظر و یا مجتهدی  بر روی زمین گذاشته بود و به سراغ سخت ترین مسائل علمی روز می رفت و  سخت ترین مسائل ریاضی را حل میکرد. در حالیکه در ظاهر اشعار او چنین است که دنیا را بی اهمیت دانسته و مشوق لاقیدی و شرابخواری است. اما یک آدم شرابخوار لاابالی نمیتواند چنین زندگی سخت و پرتلاش علمی داشته باشد بلکه مقصود او مسائل فلسفی است یعنی ضمن اشاره به اینکه ما با چنین دانش اندک نمیتوانیم پاسخی برای هستی بیابیم،  با ثروت اندوزی وبرباد دادن عمر در این راه مخالف کرده است.

   در اینجا اندکی از اشعار او آورده می شود تا با همین اندک مشخص گردد که نظراتش راجع به جهان چیست خیام در عین حال عشق را پر بها می داند.

 

قرآن که مِهین کلام خوانند آنرا                                گه گاه نه بردوام خوانند آنرا

برگرد پیاله آیتی هست مقیم                                 کاندر همه جا مدام خوانند آنرا

در این دو بیت خیام با سادگی و صراحت تمام نشان می دهد که مردم شراب و مستی را بر قرآن ترجیح می دهند.

 

چون در گذرم به باده شویید مرا                             تلقین زشراب ناب گوئید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا                              از خاک در میکده جوئید مرا

   در اینجا نیز علی رغم اشاره به روز حشر اما با اشاره به یافتن اش در میکده آن روز را نفی می کند.

 

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب                        آید زتراب چون روم زیر تراب

گربر سر خاک من رسد مخموری                     از بوی شراب من شود مست و خراب

   در اینجا  بدون اشاره به هیچ نکته ی  مذهبی و غیره اشاره به عشق شدید خود به شراب و شرابخواری مفرط دارد.

 

گویند که دوزخی بود عاشق و مست                          قولیست خلاف دل بر آن نتوان بست

پر عاشق و مست دوزخی خواهند بود                        فردا بینی بهشت هم چون کف دست

 

در این اشعار او عاشق و مست را به صراحت تایید می کند.

   خیام فیلسوفی شکاک و صریح البیان است،  بنابراین در اشعار او معانی می، عاشق، مست و... هرکدام همان معنی خود یعنی شرابی که از انگور تهیه میشود و با خوردن آن انسان مست میگردد و نیز عاشق یعنی عشق دو انسان به یکدیگر،  را دارند. در اشعار خیام  در خصوص این کلمات نباید همانند اشعار عرفا و صوفیان  دنبال معانی دیگری رفت.

 

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت             خواهی تو فلک هفت شمار خواهی هشت

چون باید مردو آرزوها همه هشت                   چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت

   در اینجا  تفاوتی میان آیین زرتشتی و اسلام ندیده است و بدانها پشت می کند. زیرا برای مسلمانان مرده باید دفن شود و برای زرتشتیان برعکس است و دفن مرده را نجس یا کثیف کردن زمین می دانند و مجازات زیادی برای کسی که چنین کاری بکند در اوستا آمده است. خیام با انتخاب این دو نمونه  از ادیان نشان داده که به هیچ کدام از آنها توجهی ندارد.

 

رندی دیدم نشسته برخنگ زمین                      نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین                        اندر دو جهان کرا بود زهره این

   در این بیت به صراحت اسلام و شریعت و... را نفی کرده و میگوید در این دنیای متعصب مذهبی گفتن این حرف ها شجاعت زیادی می خواهد.

 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت                          از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت                  این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

 

 

گویند بهشت و حور عین خواهد بود                          وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک                          آخر نه به عاقبت همین خواهد بود

   بحثی منطقی را مطرح می کند که اگر تمامی تلاش ها بر این است که بعد از مرگ به بهشت برویم تا می و معشوق داشته باشیم،  پس چه ایراد دارد و یا گناهی مرتکب شده ایم که همین کارها را در همین جهان انجام بدهیم.

 

زآوردن من نبود گردون را سود                            وزبردن من جاه و جلالش نفزود

وزهیچ کسی نیز دو گوشم نشنود                        کآوردن و بردن من از بهر چه بود

   نگاهی است به اینکه هنوز توضیحی درست، معقول و منطقی برای آمدن بشر به جهان و رفتن او از هیچ جائی مطرح نشده است.

 

خیام اگر زباده مستی خوش باش                             با لاله رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است                          انگار که نیستی چو هستی خوش باش

   اینجا نکته و بحثی فلسفی را مطرح می کند، زیرا میان وجود و عدم  هنوز پاسخی  صحیح نداریم بنابراین می گوید حتی چنانچه نیستی هم باشد و تا آنجا هم که ما می بینیم مرگ وجود دارد و نیستی ما را در این مقدار که قابل دیدن برای ماست رقم می زند پس گمان کن که در کل نیستی؛ اما در همین مقداری که هستی و بدان واقفی خوش باش.

این شعر را باید در کنار شعر دیگرش قرار داد تا معنی یکدیگر را کامل کنند.

 

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه                          این عمر به خوشدلی گذارم یانه

پر کن قدح باده که معلومم نیست                            کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

   اینجاست که به مال و ثروت دنیا و غم داشتن کم و زیاد تسخر می زند و می گوید که باید از زندگی لذت برد و نه آنکه زندگی را فدای دستیابی به مال دنیا کرد زیرا هیچ معلوم نیست که مرگ کی به سراغ آدم می آید و هر آنچه را که فرد به عنوان مال و ثروت عمرش را فدای آن کرده است  به جای میگذارد. به دیگر سخن: این زمین نیست که هر کس ادعا می کند قسمتی از آن متعلق به اوست بلکه این ما هستیم که متعلق به زمین بوده و نهایت بزیر آن می رویم.

 

گرمن زمی مغانه مستم هستم                                         ورعاشق و رندو می پرستم هستم

هرطایفه ای به من گمانی دارند                                      من زانِ خودم  چنانک هستم هستم

   اینجا به عاشق بودن و همچنین رند و می پرستی خود افتخار می کند و گمان دیگران در مورد خودش رابی اهمیت می داند.

 

چون نیست مقام ما دراین دیر مقیم                         پس بی می و معشوق خطائیست عظیم

تا کی زقدیم و محدث امیدم  و بیم                          چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم

 

   در اینجا اشاره ای دارد به آنانکه می گویند جهان را خدا بوجود آورده ( حادث است و خدا محدث) و آنانیکه میگویند بوده ( قدیم) است هر دو حرفی از سر نادانی میزنند. خیام  به صراحت میگوید که پس از مرگ من چه اهمیتی دارد که جهان حادث بوده یا قدیم؛  پس اشاره میکند که باید در این جهان از زندگی لذت برد.

 

 چند بیت زیبای دیگر از خیام شاهد آورده میشود:

رندی دیدم نشسته بر خنک زمین                             نه کفر نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین                        اندردو جهان کرا بود زهره این

 

تا کی غم این خورم که دارم یا نه                             وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست                               کین دم که فروبرم برآرم یا نه

 

 

شاهنامه فردوسی و عشق(حدود 370 ه. ق. - 384 ه. ق.)

   شاهنامه بزرگترین منظومه افسانه ای - اساطیری- حماسی ملی ایرانیان است که متن آن مربوط به سلسله های افسانه ای و مربوط به بیشتر از 2500 سال پیش می شود. مسلما این افسانه ها سینه به سینه نقل شده و در هر نقل و انتقالی چیزهائی بدانها اضافه شده و چیزهائی نیز کم شده تا به فردوسی رسیده. به هر صورت اینجا صحبت بررسی این کتاب عظیم نیست بلکه اشاره به نکاتی است که به مبحث عشق مربوط می شود.

در این کتاب بسیار ارزشمند افسانه ای -  اساطیری حماسی به بسیاری مسائل اشاره شده است  که از جمله اشاره به عشق و مخصوصا عشق میان دو غیر هم جنس جایگاه ویژه ای دارد. سوای عشق های گوناگونی که مستقیم و بیشتر غیر مستقیم به آنها اشاره شده و در متن کتاب جایگاه وسیعی دارد موضوع عشق هائی که میان زن و مرد صورت می گیرد در چندین مورد و به صورت های مختلف آمده است. از جمله جالب ترین آنها عشق میان فرزندان دو تن از بزرگان متخاصم می باشد.

بیژن پهلوان ایرانی پسر گیو عاشق منیژه دختر افراسیاب می شود. افراسیاب با خبر می شود،  منیژه را از شهر اخراج میکند و بیژن را در سیاه چالی می اندازد، تا اینکه رستم نام آورترین پهلوان اسطوره ای ایران او را نجات می دهد. این داستان عاشقانه طول وتفسیر زیادی دارد و پهلوانی ها و جنگ های زیادی را در پی خود می آورد.

 

دیگر از  داستان های عاشقانه در شاه نامه فردوسی " عشق ممنوع " است.

   سودابه نا مادری سیاوش بر او عاشق می شود و او حاضر نمی شود به پدر جفا کند  پس گرفتار دسیسه های عاشق دلخسته میشود که ماجراهای بسیاری به دنبال آن می آید که از جمله ماندگارترین قسمت آن عبور سیاوش از آتش برای اثبات بی گناهی است و این خود سیاوش را بصورت اسطوره در می آورد. این قسمت از نظر اسطوره شناسی بسیار با اهمیت است.  داستان آن بسیار زیاد است که با جنگ های بسیاری روبرو می شود و این یکی نیز از داستان ها بسیار جالب شاهنامه است.

بررسی شاهنامه نشان می دهد که عشق آنچنان وسعت دارد که حتی نمی توان کتابی حماسی نوشت بدون اینکه اشاره ای به عشق کرد و از  روی آن و مخصوصا عشق دو غیر همجنس گذشت.

 

   شاید قدیمی ترین کتاب حماسی ( که قسمتی از آن بهاگوت گیتا،  فلسفی است) و  مربوط به مردمان این منطقه است، " مِهابهارات " ( بهارات بزرگ) باشد که جنگ های میان چندین خانواده را که همه با یکدیگر فامیل بوده اند را بیان می کند. این کتاب به زبان سانسکریت چندین قرن پیش از مسیح و در طی قرون سروده شده است. این کتاب که بیش تر از 100000 بیت می باشد  علی رغم اینکه اساساً حماسی است،  لیکن به انواع عشق ها و مخصوصا عشق میان دو غیر همجنس پرداخته و نتوانسته خود را از موضوع عشق به دور نگه دارد.

 

 

فلاسفه، متکلمان، مذهبیون  و عشق

   گوشه ای از نظرات فلاسفه و مذهبیون  در عشق،  دراین رساله آورده شده است.  حتی بعضی از سختگیرترین و یا متعصب ترین مذهبیون  مجبور به پذیرش عشق  و حتی عشق میان زن و مرد شده اند.

   چنانچه در نقطه ای از جهان کسانی و یا حتی فردی  پیدا شود که عشق را رد کنند و آن را در هیچ موردی قبول نداشته باشند و مخصوصا عشق میان زن و مرد را رد کنند، آنگاه با گروه و یا فردی برخورد کرده ایم که از عقل به طور کامل بری هستند.

 

   نظرات تمامی متفکران اعم از فلاسفه، متکلمان، مذهبیون و غیره همگی  در ارتباط  با زمان و مکان بوده و کاملا تاثیر پذیر از آنها هستند؛  پس حتی میان یک گروه خاص  از هرکدام نیز نمی توان یک نظر واحد یافت.

   از جانبی هم چنان که این نوشته نشان می دهد عشق بسیار وسیع تر از آن است که تا بحال سعی شده تا در مختصری و در محدوه ای اندک دیده و بیان شود و این نقص بزرگ همه ی نظراتی بوده که تابحال در باره عشق بیان شده است.

 

   در این نوشته با وضوح نشان داده می شود که با  توجه به گستردگی عشق،  حتی تعریف کلاسیک از عشق ( عشق علاقه بیش از حد یا مفرط در حدی است که انسان تب می کند و... ) غلط می باشد. این تعریف کلاسیک که  فراگیر بوده  و طی قرون مورد پذیرش اکثریت غالب فلاسفه و مردم بوده است،  بصورت بسیار زیبائی از سوی  سهروردی بیان شده بود  و در این رساله نقل قول شده است.

 

 

عاشق طبیعت بودن

   عاشق طبیعت بودن از نمونه عشق های جالب می باشد مخصوصا چنانچه آن را با مبحث پیش راجع به هوا، آب و غذا در نظر بگیریم. 

   یکی از دلایل زیبائیِ طبیعت آب است. هرجا که آب باشد طراوت و سرسبزی نیز هست و از جانبی همین طبیعت بدون هوا هیچ است. اما مردم عاشق طبیعت می شوند و لیکن هوا مورد بی مهری  قرار می گیرد.

   با گسترش شهر نشینی وپیدایش شهرهائی که ساکنین اش به سختی می توانند سری به طبیعت بزنند، این کمبود در مردم بشدت احساس شد. در گذشته های دور که شهرها هنوز بدین گستردگی نبود، مردم باز هم  آرزوی زندگی در طبیعت را داشتند و بدین جهت بود که در میان شهرنشینان اولیه این آرزو به صورت  بیرون رفتن از خانه ( به صحرا رفتن، پیک نیک) و یا جشن بیرون رفتن از منزل ( سیزده به در میان ایرانیان) پیدا شد. اکنون در ساده ترین حالت به صورت قدم زدن در مکانهای مناسب (پارک ها) درون شهر خودرا نشان می دهد.

   اما نباید نیاز به  دیدن و بودن در طبیعت را با عشق به طبیعت اشتباه گرفت. هر انسانی حتی اگر در بزرگ ترین و پیشرفته ترین شهرهای جهان و در آنجا نیز در رفاه بسیار زیاد باشد باز نیاز به بودن در طبیعت را کاملا حس می کند و از این کار احساسی بسیار خوش آیند می یابد.

   از جهتی دیگر  مردمانی که در طبیعت زندگی می کنند این عشق را با خود دارند، هرچند اگر متوجه آن نباشند و یا بدان اعتراف نکنند.

   لیکن در این عصر و زمانه دسترسی مردم شهرهای بزرگ به طبیعت  بسیار سخت تر از آن گذشته هائی است که شهرها کوچک بودند.   دور از دسترس بودن طبیعت، این نیاز  را به صورت علاقه ای شدید و یا عشق در بعضی افراد به وجود آورده است. این افراد خود را عاشق طبیعت معرفی می کنند وتلاش دارند تا هرچه ممکن است خود را به طبیعت نزدیک تر کنند. آنها هر لحظه در فکر از میان رفتن طبیعت با گسترش شهرها و صنایع هستند. اما یک تفاوت اساسی که این عشاق را از دیگر عشاق جدا می کند آن است که به هر صورت دسترسی به طبیعت هر زمان که اراده شود ممکن است و شخص می تواند با یک سفر کوتاه به آن دست یابد و از جانب دیگر طرف مقابل (معشوق) از خود اراده ای برای عدم پذیرش ندارد و خود را بی چون وچرا در اختیار عاشق قرار می دهد.

   طبیعت در هرفصلی شکلی بخود می گیرد وباصطلاح جوان و پیر و دوباره جوان می شود.  طبیعت همانند انسان ها تنها رو به پیری نمی رود، پس همواره جلوه خود را حفظ و جذابیت ایجاد می کند.

آن انسان هائی که در شهرهای بزرگی همانند استکهلم زندگی می کنند همواره طبیعت را در کنار خود دارند. زیرا این شهر با یک میلیون جمعیت مثلا در مقایسه با تهران که حدود 10 برابر آن جمعیت دارد از شکل شهری کاملا متفاوتی برخوردار است. زیرا در تمامی نقاط شهر و در فاصله میان مناطق مسکونی شهر، جنگل ها و پارک های طبیعی بسیار بزرگ وجود دارد به طوری که وسعت استکهلم همانند تهران است.  حتی  انسان با دریا و کشتی ها در وسط شهر برخورد می کند.  با این حال باز هم تعداد زیادی از مردم به دلیل فرهنگ جامعه ترجیح می دهند برای زندگی، هر چه بیشتر از شهر خارج شوند و به روایتی در دل طبیعت زندگی کنند و برای کار به شهر بیایند.

   ساکنان کشورهائی مثل سوئد که فاصله ی  میان خانه هایشان  بسیار زیاد است؛  به دلیل این که هنوز طبیعت را در فضای اطراف منزل اشان می بینند؛ و از طرفی روابط  نزدیک با اقوام و سایر مردم (همانند مردمان شرق) ندارند؛  تمایل بسیار زیادی  دارند تا به دامن جنگل ها و طبیعت خالی از انسان ها بروند. آنها از این که به صراحت بگویند عاشق طبیعت هستند ابائی ندارند. عشق آنها به طبیعت به دلیل در کنار داشتن آن با عشق به طبیعت توسط آنانی که ممکن است در طول سال یکبار هم به یک طبیعت واقعی پا نگذارند متفاوت است.

 

   درک عشق به طبیعتِ انسان هائی  که سالها در دامن طبیعت بوده اند؛ از زندگی در سیبری، تا جنگل های فشرده گرمسیری، تا کوچ نشینی در سرزمین های کوهستانی ایران یا صحراهای خشک عربستان  مشکل نیست. این مردمان علیرغم آن زندگی به ظاهر سخت، سخت بدان عشق می ورزند و شهرها را همچون قفسی می بینند. مگر نه این است که عاشقی که در کنار معشوق است سختی نمی بیند بلکه زیبائی و خوشی را تماماً در بر دارد.

   نهایتا عجیب نیست که بسیاری از شهر نشینان علیرغم تمام رفاه، آرزوی  یک زندگی ساده  در دل طبیعت را دارند.

 

 

عشق به ثروت و قدرت

این نوع عشق  از بحث برانگیز ترین هاست،  به طوری که عده ای در عشق قدرت و ثروت همه چیز را فدا می کنند و عده ای در برابرش زندگی درویشی را پیش می گیرند و بدان تسخر زده، هیچ اش می شمارند، و عده ای هم آنرا عشق نمی دانند.

   عشق به ثروت نه ریشه عقیدتی و نه ریشه احساسیِ واقعی دارد و نه نیازی از ضروریات بشری است.  بلکه بیش تر از این که عشق باشد طمع و حرص و آز سیری ناپذیر است که چون تمامی فکر و ذکر شخص را به خود می گیرد و شخص حاضر است برای  آن دست به هر کاری بزند، عشق نامیده می شود.

   در حالیکه ثروت به عنوان مالی بیش تر از نیاز و قدرت به عنوان نیروئی  بیش تر از آنچه که به طور معمول برای زندگی آرام و عادی مورد نیاز است،  یک اضافه خواهی است که هر گاه بدان لگام زده نشود همچون اسبی سرکش می تازد و هدف نهائی نداشته هیچ گاه به نقطه ای به عنوان مقصد نمی رسد.

   عشق به ثروت وقدرت،  احساسی است که  حرص و آز نهفته در آن،  با سایر احساسات بشر که در این نوشتار به آنها اشاره شده متفاوت است و شاید به همین دلیل نتوان آن را عشق نامید.

   عشق به ثروت و مقام نیز همانند سایر عشق های  تند  تمامی فکر و ذکر فرد را به خود مشغول می کند و حتی در خواب نیز می آید.

   مشکل اساسی عشق به ثروت وقدرت آن است که آرام نمی گیرد زیرا وصال هرگز صورت نمی گیرد. در عشق میان دو هم جنس چنانچه وصال صورت بگیرد بعد از مدتی آن تندی و احساس تمایل وحتی سکس آرام می گیرد و شرایطی پیش می آید که مقداری از آن در مبحث مربوطه آمده است لیکن در مورد این نوع عشق به ثروت به دلیل این که محبوب دارای احساس نیست و اراده ای در این میان ندارد پس یک عشق کاملا یک طرفه است که چون میزان آن نیز مشخص نیست به آرامش نمی رسد. هم چنانکه گفته  شد عشق به طبیعت نیز یک طرفه است ولی هرگاه هر آدم آزادی بخواهد به آسانی می تواند به آن دست به یابد  و از آن بهره مند گردد که دقیقاً در نقطه مقابل این یکی می باشد.

 

   شاید فروکش کردن احساسات تند در هر عشقی و آن چه که به ظاهر "عادی شدن" می گویند و در اینجا باید کلمه صحیح آن یعنی "آرامش یافتن" را به کار برد، از بهترین چیزها باشد. برای درک مقصود از عادی شدن در اینجا، باید آن را در امثال عشق به والدین و یا وطن  دید. زیرا آرامش که باثبات همراه باشد از بزرگ ترین و مهم ترین چیزهائی است که انسان  می خواهد.  پس زندگی کسانی که به دنبال قدرت و ثروت بی پایان هستند به دلیل نداشتن آرامش و در نتیجه ثبات، تنها یک فاجعه است و بوئی از خوشی در آن نیست؛ هر چند شخص صاحب ثروت، معادل هزاران  انسان عادی مال داشته باشد و یا حاکم مطلق یک کشور باشد.

 

   اکنون آن کسانی را که تمامی هم و غم اشان،  کارشان است و حتی زمانی که کارشان تمام می شود و وقت استراحت اشان فرا می رسد به کارشان فکر می کنند، چگونه باید ارزیابی کرد؟

   این افراد ممکن است به فکر رشد یا ترقی از جنبه مالی (  یک خانه بزرگتر یا یک اتومبیل بهتر و  یا ثروت های کلا ن) و یا از جنبه مقام باشند و برای  آن تمامی لحظات زندگی خود را صرف کنند.

با توجه به این نکات آیا می توان چنین  افکاری که تمامی نیروی انسان را به خود مشغول می کند عشق به معنای واقعی نامید؟  یا این که این ها بیش تر گرفتاری فکری  و حرص هستند؟

 

   عشق در انسان احساسی خوش و مثبت ایجاد می کند.  مخصوصا عشق به جنس مخالف نوعی گرمی خاص به انسان داده، ضربان قلب و گردش خون را به طور خاصی تغییر می دهد که انسان از آن لذتی سرشار می برد و آن حالتی که می گویند " تب کردن"، در این نوع عشق امری کاملا طبیعی و لذت بخش است. همین لذت است که تمامی سلولهای انسان را به نشاط آورده و در نتیجه باعث سلامت و طول عمر می گردد. در حالیکه حرص به مال و مقام بر تمامی ارگانیزم بدن تاثیر منفی گذاشته و عمر انسان را کم می کند.

 

   عشق به ثروت و جاه باعث می گردد تا انسان از جرگه انسانیت خارج شده،  برای امیال خود دست به هر جنایتی (  در حدی  کوچک و بسیار محدود  و یا بزرگ  در سطح جهانی) بزند.  پس  در این اعمال غیر انسانی لذتی واقعی که از عشقی واقعی حاصل می شود وجود ندارد؛ بلکه  زیر پا گذاشتن دیگران و  یک نوع  مردم آزاری  در وجود فرد ایجاد می شود. بنابراین به سختی می توان این احساس را احساس عشق واقعی  نامید.

   شخصی که این چنین شیفته مال و جاه است همواره برای توجیه اعمال خلاف انسانی خود به دنبال توجیه است و هم زمان با لذتی که باید از ثروت و قدرتش ببرد از چند مسئله رنج می برد که در نتیجه همه چیز را برایش خراب کرده،  زجری که می برد از لذت ثروت  برایش بیش تر خواهد بود. 

پس این سوال مطرح می شود: آیا عشق باید به خوشی و آرامش و زندگی بهتر کمک کند و یا باعث نابودی شود؟

   آنکه عاشق ثروت و مال است همواره به دنبال بیش تر است و در نتیجه هیچ گاه ارضاء  یا سیر نمی شود. این سیر نشدن از قدرت و ثروت های حاصله ( حتی اگر در حد امپراطوری های بزرگ تاریخ باشد) از جمله درنتیجه مقایسه ای است که همواره با دیگران می کنند و از دیدن حتی اندکی در دست دیگران زجر می کشند.

   مشکل آنجا است که همیشه مقداری از معشوق را در اختیار دیگران می بینند و این باعث می شود که هیچ گاه معشوق  به تمام و کمال مال آنها نباشد که در نتیجه باعث حسرت آن ها می شود.

   این از زجرهائی است که خاص این نوع عشق بوده  و کاملا منفی است. چنین انسان هائی همواره فقیر و گرسنه اند زیرا هیچ چیز آنها را اقناع نمی کند و نهایت هم  فقیر و گرسنه می میرند.  

   بدلیل این که معشوق آنها چیزی است که هر چه بیشتر بدست بیاورند باز هم دورتر می گردد زیرا افقی وسیع تر از معشوقی که در اختیار دارند را می بینند در نتیجه، هیچ گاه به معشوق نمی رسند و هیچ گاه معشوق را تمام و کمال نخواهند داشت و با تمام وجود این عدم دسترسی را حس می کنند.

 

   دیگر؛ همانطور ی که گفته شد همواره به دنبال توجیه کارهای خود هستند. هرچند به نظر برسد که چنین افرادی هیچ حس انسانی نداشته و نگران چیزی نیستند و مرگ میلیون ها انسان دیگر نیز وجدان آنها را تکان نمی دهد اما از آنجائی که کار آنها غیر انسانی است و نهایتاً درهر انسانی بالاخره  ذره ای انسانیت هست؛ پس لحظاتی نیز پیش می آید که از اعمال خود زجر بکشند و احساس شرمساری کنند.

   آنها زمانی که با اعمال و یا اثرات اعمال زشت خود در جامعه رودر رو می شوند سعی در توجیه می کنند؛ در نتیجه زجری می کشند که با  زجری که یک عاشق دلباخته روئی زیبا و یا عاشقی عقیدتی و یا ...  از هجر معشوق می کشد، کاملا" متفاوت است.

   برای درک بهتر این موضوع  باید آنرا در برابر اعمال و رفتار کسانی قرار داد که  به کسی ظلمی نکرده با قناعت زندگی می کنند وهمیشه راضی و خوشحال هستند،  در نتیجه  وجدانشان هم  در برابر سایرین در آسایش است.

این دسته عاشقان مال و مقام، جنگ ها به راه انداخته و می اندازند.  تاریخ آغاز جنگها برای ثروت و قدرت مسلماً پیش از جنگ های عقیدتی است و نتیجتاً جنایت های آنها نیز بیش تر،  اما بعد ها این عاشقان از عاشقان عقیدتی برای منافع خود سود بردند.

 

   این نوع عشق از آن نوعی نیست که عاشق در معشوق غرق است و یا این که برای وصال به آن ( عشق به غیر هم جنس) که هیچ چیزی از آن را در اختیار ندارد در تب و تاب باشد؛ بلکه عشقی است که انسان همیشه مقداری و یا بهتر است گفته شود تمامی آن را در اختیار دارد. زیرا اگر به آن قانع شود به معشوق رسیده است. اما اگر این اسب را لجام گسیخته رها کند هیچ گاه به معشوق نمی رسد در حالی که معشوق در اختیار اوست همانند آن چه که می گویند " آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم"  یا بقول سوئدی ها " آدم عاقل از روی  رودخانه بدنبال پیدا کردن آب عبور نمی کند " .

   این عشقی است که باید آنرا شناخت و سیر شد. ثروتمند ترین افراد آنهائی هستند که قانع هستند حتی اگر چندین  برابر کم تر از مردم عادی مال و یا در آمد داشته باشند. این دسته مردم به مال و جاه به عنوان معشوق نگاه نمی کنند.

 

ثروت و مقام چیست؟

بد نیست  برای روشن شدن مسئله نگاهی نیز به ثروت و مقام  بیندازیم.

   آنچه مال و ثروت می نامیم اعم از پول نقد،  طلا، ملک و سایر اشیا چیزی نیست به غیراز حاصل کار و تلاش انسان ها که بر روی همین کره خاکی صورت گرفته و از طبیعت اطراف چیزهائی ساخته  اند و برای تعیین مالکیت و مسایل اقتصادی، پول فلزی یا اسکناس و اکنون پول مجازی  را به عنوان واسطه به وجود آورده اند.  بنابراین بسیاری از اینها چیزهائی است که تا همین چندی پیش در زندگی انسان وجود نداشت و نیازی هم بدان احساس نمی شد. حتی هم اکنون نیز بسیاری انسان ها از بسیاری از چیزها که برای دیگران ثروت به حساب می آید بی بهره اند و حتی نه تنها نیازی به آنها احساس نمی کنند بلکه شاید ابداً از وجود آنها نیز اطلاعی ندارند؛  اما زندگی را با خوشی سپری می کنند. این جا است که دوباره به نقش خوشی در زندگی می رسیم.

   پس این نوع از ثروت چیزی است که بدون آن نیز می توان زندگی کرد. مثال ها زیاد است مثلا؛ چنانچه شخصی بسیار بسیار ثروتمند در بیابان تشنه گیر بیفتد آیا حاضر است برای جان خود تمامی مال یا ثروتش را بدهد یا نه؟ و آیا ثروت واقعی پول و طلا و ... است یا علم و دانش  و همان سئوال معروف قدیمی در جوامع شرق: علم بهتر است یا ثروت؟

   مقام نیز در جوامع از ساخته های دست بشر است و در همان ردیف ثروت است که هر دو را با یک شیوه استدلال می توان منفی شمرد.

   اشاره به این شد " این نوع از ثروت"؛  زیرا بعضی افراد ممکن است چیزهای دیگری را ثروت بنامند ولی در اینجا صحبت تنها بر سر مال و اموال و پول است.

 

   البته ثروت و مقام را نباید همواره منفی دانست، بلکه انگیزه ای برای بشر ایجاد کرد که به تکامل و توسعه بپردازد. بدون چنین علاقه وحرصی توسعه زندگی بشر امکان نداشت.

   آنجا که دیوژنیسِ  کلبیِ یونانی از زندگی بریده بود و دست به هیچ کاری نمی زد، مانعی بزرگ برسر راه تکامل بود. اگر همه مردم می خواستند مثل او زندگی کنند آنگاه انسان از مرحله حیوانی نیز پائین تر می رفت. چنین انسان هائی با اتکا به کار و زحمت دیگران قادر بودند که به زندگی ادامه بدهند. آنها از حاصل تلاش دیگران بهره می گرفتند. در مقابل دیوژنیس باید گفت که شمشیر اسکندر برای پیشرفت بشر مفید بود و رفتار عزلت گرفته او خطر نابودی برای بشر را داشت.

   در داستان ها آمده که روزی اسکندر به سراغ دیوژنوس رفت. دیوژینوس در آفتاب روی زمین بدون زیر انداز دراز کشیده بود. اسکندر به او گفت: من اسکندر هستم، از من چیزی به خواه. دیوژنیس گفت: از جلوی آفتاب برو کنار آفتاب را میخواهم.  اسکندر گفت: به خدا اگر اسکندر نبودم می خواستم دیوژنوس باشم.

   به عقیده من  وجود اسکندرها با تمام کشتاری که در جهان براه انداختند از آدم هائی مثل دیوژنیس برای تکامل بشر بسیار مفیدتر و ثمر بخش تر بوده است. در همین داستان دیوژنیس آمده که او از تمام چیزهای دنیا فقط یک پیاله برای اب خوردن داشت. روزی برای آب نوشیدن میرود و کودکی را می بیند که با دست آب می نوشد. پیاله را به کناری می اندازد و می گوید: این نیز زیادی است. اما اگر مردم جهان می خواستند چنین زندگی بکنند اکنون همانند حیوانات بودیم.

   انسان بر اثر اینکه بسیار پرکار و پرتلاش بوده و هست توانسته به اینجا برسد. هیچ حیوانی باندازه انسان کار نمی کند مخصوصا کار مفید و از روی فکر و با برنامه. تمام پیش رفت های علمی بشر نیز که مرحله به مرحله و قدم به قدم است بدلیل همین بیش تر و بهتر خواستن می باشد.

   عشق به مال و مقام از انواع  بسیار پیچیده و خاص عشق هاست که در مرز میان عشق، و حرص و آز قرار دارد. اما بهتر است به جای این که گفته شود عشق به ثروت و قدرت گفته شود: حرص و آز به مال و قدرت، یا مال پرستی و جنون قدرت.

 

 

عشق میان دو هم جنس یا همجنس بازی!

   این مسئله هنوز بحث انگیز بوده و جواب مشخصی که همگان آن را به پذیرند تا به حال ارائه نشده است.

در این مورد دو نکته هست یکی موضوع سکس دو همجنس  و دیگری تمایل عشقی میان آنها.

   ظاهراً تمایل جنسی میان دو همجنس در میان بعضی از جانداران متحرک وجود دارد؛ اما این مسئله عام نیست.  نه تنها از این زاویه که تمام جانداران به آن رغبت ندارند، بلکه از این بابت  که حتی در میان آن دسته جاندارانی که چنین موردی دیده میشود عمومی و گسترده نیست.

   در میان انسان ها ظاهراً در جوامع مختلف و در زمانهای  مختلف رابطه میان همجنس ها متفاوت بوده است. مثلاً  گفته میشود که در زمان های دور در میان ایرانیان و اعراب رواج نداشته اما میان ترکان و یونانیان عادی بوده و  بعضی محققین میگویند پس از آمدن ترکان به ایران در این جامعه رواج یافته است.

   دلیل اینکه چرا برای سکس، به جای رفتن به طرف جنس مخالف به طرف جنس موافق می روند بیش تر این می تواند باشد که محدودیت تماس و نیز غلبه شهوت و نیاز به ارضاء جنسی است. اما در میان ترکان چنین نبوده و ظاهراً حتی بسیاری از شاهان قدرتمند که دسترسی به زن برایشان بسیار آسان بوده اصطلاحاً غلامباره بوده اند. از این میان، شاهان سلجوقی، غزنوی و خوارزمی را می توان نام برد. گرایش به غلامان در میان شاهان قاجار چنان بوده که سروصدا و اعتراض زنان را برانگیخت.

   در میان یونانیان نیز این نکته دلیل اصلی گرایش به هم جنس نبوده است زیرا بسیاری از آنانی که در مجموعه آثار افلاطون نام اشان آمده دارای همسر وفرزند بوده اند.  پس نیاز به ارضاء جنسی و نبود جنس مخالف، دلیل گرایش آنها به هم جنس نمی توانسته باشد. در همین نوشته اشاره ای به زنی به نام  

" دیوتیما" شد که نشانگر اعتراض زنان به هم جنس بازی مردان بود، زیرا  بی توجهی  یا کم توجهی به زنان را به همراه داشت.

   در دوره قاجاریه  نیز علی رغم اینکه این شاهان ترک، حرم سراهائی مملو از زنان داشتند باز هم به همجنس بازی میپرداختند بطوریکه اعتراض زنان آنان بلند بود.

   هر چند می گویند هم جنس بازی  در میان اعراب منفور بوده و حتی عمر خلیفه دوم در این مورد بسیار سخت گیر بود اما از جانبی روایاتی برخلاف آن نیز در خصوص بعضی مردمان همان زمان وجود دارد. اما اگر چنین هم بوده،  باز به پای ترکان نمی رسیدند و این عمل در میان آنها رواج نداشته و استثنا بوده است. در عصر حاضر ظاهراً این مسئله در میان بعضی اعراب مخصوصاً در حاشیه خلیج فارس و عربستان دیده می شود که می تواند به دلیل سخت گیری در ارتباط میان دوجنس و از طرفی بالارفتن سن ازدواج باشد.

   بعضی محققان می گویند: آن زمان که ترکان به غرب ایران رفتند و با اروپائیان رودررو شدند، اروپائیان از روابط جنسی با هم جنس بهره نمی بردند و تمایلی به آن نداشتند، و این ترکان بودند که هم جنس بازی را باخود به اروپا آوردند.  البته آن زمان یونانیانِ هم جنس باز از قدرت افتاده بودند و رومیان قدرت داشتند. لیکن پذیرش این تئوری چندان ساده نیست نه تنها به دلیل سابقه اش در میان یونانیان،  بلکه به دلیل مسائلی مانند جنگ های صلیبی که تعداد زیادی مسیحی فقیر و مجرد  را  در سنین مختلف وارد یک جنگ طولانی مدت 200 300 ساله کرد؛  که نتیجه آن نیز استفاده جنسی از نوجوانان می بود. بسیاری از این مردم از نواحی غربی اروپا به خاورمیانه آمده بودند و سفر و جنگ های آنها سالها طول کشید.

   یکی دیگر از مواردی که هم جنس بازی را در پی داشت، مسافرت های طولانی دریائی بود که گاه سالها طول می کشید و در نتیجه دریانوردان به هم دیگر توجه جنسی می کردند. این نوع دریانوردی های طولانی مدت در میان اروپائیان رواج داشت و مردمان خاورمیانه بدان توجه نداشتند.  ترکان نیز از دریاهای آزاد بدور بودند و دریانورد نبودند.

   بنابراین مسئله ورود هم جنس بازی به اروپا توسط ترکان جای سئوال داشته و باین سادگی نمی توان آنرا پذیرفت  و معلوم نیست این سخن چقدر ناشی از دشمنی اروپائیان نسبت به عثمانیان بوده است.

 

   از جانبی هرچند اکنون در خصوص این مسئله در وسایل ارتباط جمعی غرب بسیار صحبت شده و از این رابطه دفاع میشود؛ اما علی رغم این همه تبلیغات ظاهرا ً  همجنس بازی ( سکس با هم جنس) در میان عموم مردم پایگاهی ندارد، بلکه حتی با  آن مخالفند و اگر در مجامع عادی با آن مخالفت نکرده و بظاهر حمایت می کنند این تنها یک تظاهر کاذب است که دلیلش فشار وسایل ارتباط جمعی یا در واقع فشار از بالا است که بر آنها تحمیل می شود و به آنها چنین می نماید که غالب مردم با آن موافقند و کسانی که مخالفند افرادی عقب افتاده می باشند؛  به این ترتیب ترسی در ابراز عقیده ایجاد می کنند در حالی که آنگاه که کار به محافل بسیار دوستانه یا خصوصی می رسد برعکس آن دیده می شود و اگر کسی را مفعول خطاب کنند برایش بسیار سنگین است. این از آن نمونه فرهنگ سازی هائی است که قدرتمندان به دلایل خاص و برای  منافع خویش انجام می دهند.

 

   مسئله سکس با هم جنس و یا  احساس این که افرادی  بخواهند مفعول واقع بشوند،  با آنکه کسانی بخواهند تغیییر جنسیت بدهند متفاوت است، زیرا آنانکه می خواهند تغییر جنسیت بدهند، احساس و عواطف و ... جنس مخالف در آنها بیشتر از آن جنسیتی است که هستند و این امر ابداً  تحت اراده خودشان نیست.  پس این دو مقوله را باید کاملا از هم تفکیک کرد  و مجزا  دانست.

   اما اینکه تا چه حد می توان علاقه یا رابطه با هم جنس را عشق، یا میل جنسی و یا بیماری نامید مسئله ای وسیع است که شاید باید هر موردی  را جداگانه و به دقت بررسی کرد.

   ظاهراً چنین عشق هائی  بصورت استثناء وجود دارند که شواهد آن در همین زمان روبروی ماست و حتی همان طور که گفته شد در میان ترکان عادی بوده به طوری که بعضی ار شاهان چه خرج ها که برای معشوق  مرد خود نمی کردند و حتی در سوگ آنها چه سوگواریها.

در یونان قدیم نیز چنین روابطی بوده و امثال آن را در کُتب آنها و مخصوصاً افلاطون بسیار می توان دید.

   البته همان طور که دیده می شود این نوع عشق مشکلاتی دارد زیرا هم در میان یونانیان و هم در میان ترکان بیشتر عاشقِ نوجوانان می شدند و پس از چند سال که این نوجوانان ریش و سبیل در می آورد ند مشکلاتی ایجاد می شد.

   هرچند ظاهراً از همان زمان ها این موضوع  به نوعی برایشان قابل حل و پذیرش بود.  آنها پس از این که نوجوان را در سنین بالا می دیدند هیچ کدام از گذشته خود احساس بد و یا شرمساری نداشتند و آنرا مانند موردی طبیعی می پذیرفتند.

   اما با توجه باین نکته،  این نوع رابطه بعنوان عشق به همجنس مشکل به نظر می رسد. زیرا پس از اینکه نو جوان  ریش و سبیل در آورد باید سراغ یکی دیگر رفت.  پس شاید این شکل رابطه بیشتر بنوعی مریضی ( بیماری در جامعه) شباهت داشته باشد تا عشق. اما اگر شخصی که مفعول یا معشوقه بوده و ریش و سبیل در آورده و به سنین بالا میرسد که دیگر موردتوجه نیست ولی به مفعول بودن عادت کرده است آنگاه چگونه باید کسی را برای ارضاء خود بیابد؟ این نیز از مشکلات این نوع روابط است.

   در رابطه با غیر هم جنس  چنین نیست که فقط عاشق زیبایان شد و تازمانی که معشوق زیباست بدو متمایل بود.

   موارد به اشکال دیگری نیز  دیده می شوند،  این که دو هم جنس با هم زندگی کنند و ظاهراً یکی هم نقش فاعل ( عاشق) و دیگری مفعول ( معشوق) را داشته باشد در حالیکه هر دو نیز می توانند فاعل و هم زمان مفعول باشند.

   نتیجه این که عشق به هم جنس یا رابطه جنسی با هم جنس  را باید استثناء نامید، و استثناء نیز قاعده نیست. در این استثناء همانند مورد دو جنس مخالف هم موضوع سکس میان چنین افرادی وجود دارد و هم موضوع عاشق شدن اما مسلما نوع عاشق شدن ها کاملاً  متفاوت است.

 

   در آخر این قسمت لازم است اشاره شود که بعضی براین عقیده اند که در بعضی از اشعار ایرانیان زمانی که صحبت از معشوق می شده این معشوق مرد بوده و نه زن؛ پس این نوع عشق تنها مربوط به شاهان ترک که بر ایران نیز حکومت کرده اند نبوده بلکه بعضی از عرفا و صوفیان  را نیز شامل می شده است.

 

بررسی عشق میان دو جنس مخالف

 

   این نوع عشق بیش تر مورد توجه بحث ما می باشد. زیرا  در میان عامه مردم زمانی که صحبت از عشق ( بدون ذکر مورد خاصی) می شود مقصود همین نوع از عشق می باشد. و برای عامه مردم عشق یعنی عشق میان مرد و زن. اما در این نوشته نشان داده شد که تا چه حد گستردگی در  مقوله عشق وجود دارد.

 

   دو انسان مذکر و مونث می توانند عاشق یکدیگر بشوند و یا تنها یکی از آنها عاشق دیگری باشد بدون این که آن دیگری از چنان شدت عشق و علاقه برخوردار باشد و یا حتی ابدا عاشق باشد و یا حتی از موضوع مطلع باشد.

   در این مورد به همین میزان بسنده کرده به موردی پرداخته می شود  که هر دو نفر  زن  و مرد عاشق یکدیگرند.

   باید توجه کرد که اساساً وقتی شخصی عاشق دیگری میشودامکان اینکه همزمان عاشق دیگری هم بشود بسیا ربسیار ضعیف و نادر میباشد. اما این که بگوئیم ابداً ممکن نیست صحیح نمی باشد. معمولا زمانیکه عشق میان انسانها پیدا می شود تمامی توان و فکر شخص روی یک نفر( معشوق خود)، متمرکز می شود و اگر زیباترین افراد هم در برابر او ظاهر شوند به آنها توجه ندارد. این اوج احساس عشق است.

اما این موضوع در زمان اوج شدت عشق با زمان افت آن متفاوت است.

 

   از جانب دیگر انسان ها فانتزی های ( عالم رویائی ) گوناگونی دارند که بر مبنای جوامع و فرهنگ ها متفاوت است و گاه گاه انسان ها به آن عالم رویائی یا تخیلی یا فانتزی واردمی شود. این فانتزی ها با عشق و یا خواست واقعی می تواند هماهنگ باشد و یا نباشد. مثلا داشتن سکس با دیگران (سوای معشوق و یا همسر) و یا داشتن سکس هم زمان با دونفر یا چند نفر.

 

   در روابط عشقی،  سکس یا رابطه جنسی یا میل به داشتن آن امری عادی و طبیعی است. اگر درموردی چنین نباشد آن مورد می تواند  بسیار نادر باشد که چنین استناثی نه تنها ابداً قاعده نیست بلکه کاملا ً غیر طبیعی است. پس باید به پذیریم که هر عاشق و معشوقی در شوق وصال و داشتن رابطه جنسی می سوزند. این امری بسیار بسیار زیباست و علی رغم این که در بعضی مذاهب و در میان بعضی از رهبران مذهبی سعی می شود تا  این نوع عشق و خواسته جنسی را چیزی بد جلوه بدهند، باید به صراحت گفت که این اشکال به خود این افراد و تفکرات آن ها باز می گردد. از جانبی در عین حالیکه پیروان آنها سعی می کنند در ظاهر باین حرف صحه بگذارند و چون  تابو از آن یادی نکنند اما در دل و درون خود چیزی دیگرند.

   کسانیکه عاشق شده اند و این تجربه را دارند می دانند که در آن ایام چگونه قلب انسان حرکت دیگری دارد که در هیچ زمان دیگری چنان نبوده و آن چنان خوش آیند نیست. انسان در چنان عالمی سیر می کند که همه چیز برایش رنگ و بو و شکل و حالت دیگری دارد.

   در حالت عشقی واقعی وبسیار تند انسان دیگر به هیچ چیز گرما، سرما، گرسنگی و... و مادیات  برای تعیین سرنوشت عشق اش بهائی نمی دهد. انسان ِ عاشق ِ به معنی واقعی ابداً زمانی برای فکر کردن ِ به مادیات و حساب و کتاب  ندارد و در این حالت حتی ممکن است با ورشکستی مالی روبرو شود.

 

   دیگر این که انسان ها گونه گون هستند و احساس  و وضعیت آنها و... متفاوت است. مضافاً این که چون این نوع عشق  رابطه میان دو نفر است، در نتیجه تعداد انواع  را متنوع تر( گونه گونه تر) می کند. همان طور که هیچ دو انسانی شبیه هم نیستند پس هیج دو گونه عشقی هم شبیه هم نیست. از طرف دیگر انسان ها خود نیز به مرور زمان تغییر می کنند.  پس در رابطه عشقی هر فردی با دیگری پس از مدتی شدت و ضعف ایجاد می شود. 

   پس از وصال عاشق و معشوق،  قاعدتاً از آن احساسات تند عشقی کم می شود. اما اگر همه چیز به خوبی پیش برود نوع دیگری از عشق به وجود می آید که در ظاهر دیده نمی شود اما در باطن می تواند بسیار عمیق تر و ریشه دار تر ازعشق اولیه باشد.  چرا؟

   زیرا آن عشق اولیه بیش تر برروی ظاهر افراد به وجود  آمده و در آن جنبه احساسی و جنسی بسیار شدیدی  وجود دارد که سایر مسائل را شدیداً  تحت الشعاع قرار می دهد، اما پس از مدتی که از آن شدت کاسته شد احساس عمیق و ریشه دار دیگری به وجود می آید.

   عشق در اوایل خود بیش تر بر اساس ظاهر افراد، یعنی برمبنای اندازه های ظاهری بدن و چهره و  شکل راه رفتن و لباس پوشیدن و امثالهم است  و در این راه فشار جنسی (هورمون) تاثیر گذار می باشد. هر چه انسان جوان تر و هورمون هایش بیشتر ترشح شود شدت و یا تب عشق بیش تر شده و بالاتر می رود.

   حتی ثروت وقدرت و معروفیت، بعضی افراد را به صورتی در می آورد که بعضی حتی بدون داشتن رابطه از نزدیک، نسبت به آن افراد احساس عشق می کنند.  بررسی روان شناسانه این نکته نیز  در افراد مختلف،  گونه گون است.

   اما زمانیکه رابطه برقرار شد آن گاه این ظاهر افراد، کاملاً  و یا تا حد زیادی عادی می شود و در کنار آن  مسائل دیگری جلوه نموده و عمده می شود. چنانچه در آن مسائل به توافق برسند و عشق اولیه به عشق ثانوی تبدیل شود آن گاه تغییر ظاهر انسان ها ( که بسیار طبیعی است و ممکن است انسانی که در یک سن معین و برای چند سالی بسیار زیبا بوده کاملاً  تغییر بکند) از اهمیت اش برای طرف مقابل کم شود.

 

   بعضی محققان در سوئد می گویند عشق بعد از 18 ماه تمام می شود. آنها نظراتشان را برمبنای ترشحات تحریک کننده بیان می دارند اما به این نکته توجه ندارند  که این عشق از حالت تند و آتشین اولیه به حالت آرامش فرو میرود. برای درک پاسخ، به سایر مطالب آمده در این رساله  در خصوص انواع عشق هائی که در آرامش هستند توجه شود.

 

 

عشق  در شرایط مختلف و جوامع گوناگون متفاوت است.

 

   این که عشق در جوامع مختلف اشکال گوناگون دارد امری کاملا پذیرفتنی است.  مثلاً  به سادگی دیده میشود که عشق در میان انسان هائی که در شهرهای بزرگ و صنعتی زندگی می کنند با کسانی که هنوز ساختار عشیره ای را حفظ کرده اند متفاوت است.

 

   مثلا در سوئد میگویند به عشق سوئدیها نمیتوان اعتماد کرد زیرا که امروزعاشق هستند و در این عشق نیز هیچ جای شک و تردید نیست اما برای فردا روی آن نمی توان حساب باز کرد و بنابراین نمی توان برنامه ای برای زندگی مشترک آینده ریخت.  زیرا که هر لحظه ممکن است یکی از طرفین بگوید که " عشق تمام شد"  و همان روز از خانه برود.  در این گونه جوامع تجربه مردم می گوید: حالا که صحبت از عشق است و عاشق هستیم از این عشق و زندگی لذت می بریم؛ در آینده هرچه پیش آمد خوش آمد.

   شرایط حتی بصورتی است که در موارد بسیار آن طرفی که می خواهد رابطه را به دلایلی کاملا ًقطع کند ابداً  چیزی از خود بروز نمی دهد و طرف دیگر یک روز خبر دارد می شود که باید همه چیز را بدست فراموشی بسپارد. مثال مشخص در مواردی است که دو نفر باهم زندگی می کنند و یک روز که به سر کار می روند آن که می خواسته جدا شود وسایل اش را برمی دارد و می رود و دیگری که به خانه می آید آنجا را خالی از معشوق صبح خود می بیند؛  در حالی که تا آخرین لحظه ظاهراً اظهار عشق می کرده  یا رفتاری داشته که ابداً جدا شدن را انتظار نمی کشید.

   بنابراین در این گونه جوامع که به آینده چنین نگاهی دارند  و ضمناً از سنین نوجوانی در مدارس رابطه جنسی برقرار می کنند و می دانند که طرف مقابلِ عشقی اشا ن-  که ممکن است شریک زندگی و صاحب فرزندان مشترک هم باشند- او نیز  پیشتر با افراد زیادی رابطه جنسی داشته است، خود را در یک  آمادگی برای جدائی نگه می دارند. همین نکته باعث می شود که از شدت عشق کم شود و از طرفی چون همواره خود را در معرض خطر جدا شدن می بینند هر کدام سعی کنند که برای خود پشتوانه های مختلف،  روحی و...  جهت آماده شدن  برای جدائی بسازند.  حتی از آن هم فراتر شخصی را پیدا کنند تا  در صورت جدائی ضربه نخورند.

   در این جوامع آن که جدا می شود بدلیل این که برنامه هایش را ریخته است و حتی ممکن است شخص دیگری را برای خود یافته باشد و بهمین دلیل جدا شده، ضربه نمی خورد؛ اما طرف دیگر ضربه می خورد. پس چون معلوم نیست کدام یک زودتر می رود هردو خود را دریک حالت آمادگی نگه میدارند.  بنابراین می توان فهمید که در این جوامع برخلاف جوامع دیگری که سنتی هستند، حالت عشق، تعصب و یا غیرت شدید وجود نمی تواند داشته باشد.  زیرا عشق شدید،  تعصب و غیرت شدید بوجود می آورد. از جانبی وقتی انسان باید همیشه در یک آمادگی برای جدائی ای باشد که در مقابل آن نباید ( و نمی تواند و اجازه قانونی هم ندارد) عکس العمل شدید نشان بدهد، پس باید خود را آماده بکند. در نتیجه از همان ابتدا باید از میزان عشق و علاقه اش به نحو قابل توجهی بکاهد.

 

   در جامعه ای مانند ایران که نه همانند عربستان آن چنان حالت قبیله ای و سفت و سخت مذهبی  دارد و نه چندان ولنگ و باز است؛ مردم خود را برای یک زندگی عادی زناشوئی طولانی مدت آماده می کنند و بنابراین هم زن و هم مرد هر دو از نوعی تعصب نسبت به زوج خود برخوردارند.

   هرجا علاقه هست تعصب و غیرت هم هست. لیکن عکس العمل تعصبی و غیرتی در جوامع مختلف، متفاوت است. چون این موضوع بحث جداگانه و مفصلی را می طلبد از بررسی بیشتر صرف نظر می شود هر چند در مطالب پیشین اندکی بدان پرداخته شده است.

 

   تاثیر ثروت و  فقر در  جوامع را نیز باید در معادلات گنجاند زیرا در ارتباط مستقیم مسائل جامعه و روحیات مردم است و رابطه نزدیکی نیز با تعصب یا فناتیزم دارد. این نکته نیز در نوشتارهای پیشین توضیح داده شده است.

 

   گفته شد که پس از مدتی زندگی مشترک میان عاشق و معشوق، عشق دیگری پیدا می شود؛ حال باید اضافه کرد که حتی اگر ازدواج برمبنای عشق هم نباشد بلکه برمبنای عقل خانواده ها  در انتخاب همسر باشد پس از مدتی میان زوج ها نوعی از عشق وعلاقه پیدا می شود که آنها را نسبت به هم نزدیک می کند.

   حال چنانچه در این میان یکی از دو طرف عاشق شخص دیگری شد  در این صورت مسئله پیچیده می شود،  که برمبنای خصوصیات فردی می توان عکس العمل های مختلفی را دید.  معمولا در این چنین جوامع عکس العمل ها بسیار تند است. اما در این جوامع عکس العمل های بسیار بی خیال و بی اعتناء هم ممکن است دیده شود؛ کمااینکه در جوامعی مانند سوئد نیز موارد غیرتی تا حد قتل دربرابر آنچه که خیانت نامیده می شود دیده شده است. قتل تنها یک نوع  از انواع عکس العمل های غیرتی است.

   زمانی که عشق وجود دارد، احساسی در شخص ایجاد می شود که نسبت به طرف مقابل متعصب و غیرتی باشد. لیکن به دلایل بسیار(که در مجموعه این مقاله  دیده می شود) عکس العمل های غیرتی در جوامع مختلف و افراد از شدت و ضعف و نیز اشکال مختلف برخوردار است.

   یک توضیح مختصر می تواند مفید باشد. عکس العمل غیرتی همیشه با کشتن و یا اعمال بسیار تند  همراه نیست؛  بلکه در بعضی جوامع و در مواردی،  زمانیکه فردی متوجه می شود که طرف مقابلش با دیگری به نوعی رابطه دارد در برابر این عمل ممکن است بدون هیچ حرف و نقلی او را رها کند؛ این خود عکس العملی غیرتی است.

 

   پس در مواردعشقی می توان انواع بسیار مختلف و عکس العمل های بسیار گوناگونی را دید.

 

 

عشق در مهاجرت

   یکی از موارد بسیار جالب توجه برای بحث ما جابه جائی انسان ها در طول تاریخ و مخصوصاً در عصر حاضر است. درطول تاریخ انسان ها بیش تر به صورت دسته جمعی و کم تر فردی از محل تولد و رشد خود مهاجرت کرده اند. در عصر حاضر این مهاجرت ها شکل دیگری گرفته است زیرا انسانها بیشتر به صورت فردی و یا حداکثر خانواده های کوچک مهاجرت می کنند. این گونه مهاجرت نیز می تواند در مدت زمان بسیار کوتاهی از این سر دنیا به آن سر دنیا باشد بطوری که انسان از روی صدها فرهنگ پرواز کند، و بدون اینکه هیچ کدام از فرهنگ های  واسط  را دیده باشد،  بیک باره سر از جائی در آورد که دنیائی تفاوت با فرهنگ او داشته باشد. هرچند در این میان رسانه های عمومی می توانند اطلاعات اولیه از این تفاوت ها را به او نشان بدهند اما این نکته با اینکه انسان به یک باره خود را در قلب فرهنگ دیگری ببیند، بسیار فاصله دارد.

   هرچند بسیاری از مهاجران می دانند که دیگر به زادگاه خود باز نخواهند گشت و حتی تلاش می کنند تا خود را با محیط جدید تطبیق بدهند؛ اما بسته به اینکه در چه سن و سالی  محیط اولیه خود را ترک کرده باشند این تغییر در آنها گونه گون است.

   علی رغم اینکه احساس انسان ها دائماً در حال تغییر است، اما در مواردی بعضی از انواع آنها آن چنان ریشه می گیرند که تغییر در آن به طور کامل و ریشه ای ابدا صورت نمی گیرد. 

   احساسات و فرهنگ انسان ها به این سادگی ها تغییر نمی کند و در نتیجه آنها پس از مهاجرت سالیان طولانی ( و حتی برای عده زیادی تمام عمر) در یک حالت بینابینی باقی می مانند.

   این دوگانگی فرهنگی که از نکات اصلی در تاثیر گذاری  بر احساسات انسانهای مهاجر می باشد بطور مستقیم بر زندگی و  رابطه عشقی آنها و نیز تفاوت میان نگاه به زندگی و عشق در میان دو گروه مهاجران و مهاجر پذیران،  تاثیر می گذارد.

 

 

رابطه عشق با شرایط طبیعی

   وضعیت طبیعی و اقلیم می تواند بررابطه انسان ها و در نتیجه نوع رابطه عشقی تاثیر بگذارد.

زندگی در وضعیت خشک و سوزان صحرائی با زندگی در جنگل های انبوه افریقا یا آمازون و یا زندگی در مناطق سیبری و یا اروپا و یا سنتی و با قدمت طولانی آسیا، هرکدام نوعی از رابطه و در نتیجه احساس و نتیجتا عشق ایجاد می کند.

   مثلا در آن مناطق آفریقائی  یا سیبری و یا... که مردان، زنانِ خود را بدون هیچ احساسی و حتی با میل خود به آغوش دیگران می فرستند، احساسات و از جمله عشق، با مناطق دیگر تفاوت اساسی پیدا می کند.  مسلماً در این جوامع بسیاری موارد دیگر که با این احساسات سروکار دارند با سایر مناطق متفاوت خواهد بود.

   اما نباید تصور کرد که در چنان جوامعی عشق وجود ندارد و مردانی که زنان خود را به آغوش دیگران می فرستند عاشق نمی شوند و عاشق زنان خود نیستند.

   به عنوان یک تفاوت  در احساسات جوامع و مردمان گوناگون می توان  به عکس العمل غیرتی در مورد همسران توجه کرد.

   نباید دوچار توهم شد که عکس العمل غیرتی که ناشی از عشق است تنها از جانب مردان بر زنان است بلکه دوجانبه می باشد. بررسی این نکته خود مبحث وسیعی است. حتی اگر تصور شود که بعضی از شاهان دارای حرمسراهای بزرگی بودند و به دلیل قدرت آنها زن ها توان هیج عکس العملی را نداشتند در اشتباه خواهیم بود.  زیرا آنها هرچند نمی توانستند مستقیماً به مرد خود که شاه و یا  بزرگی قدرتمند بود ضربه بزنند، ولی آنها انتقام اشان را از زنان کنار خود یا رقیبان خود می گرفتند.

در مواردی  نیز که مردانی با وسع مالی کم تر دو یا چند زن می گرفتند کم تر اتفاق می افتاد که بتوانند از زندگی آرامی برخوردار باشند.

   بررسی جوامعی که زنان چند همسر می گرفتند و جوامعی دیگربا خصوصیاتی دیگر،  تنوعی در بحث ایجاد می کند که راجع بدان می توان کتابها نوشت.

   بنابراین دیده می شود که عشق در مناطق مختلف جغرافیائی جهان بسیار متنوع است.  پس بعضی از این شاخصه ها و یا حتی عمده  شاخصه های  قید شده در این رساله در خصوص بعضی از مردم در بعضی مناطق ابداً صدق نمی کند.

 

 

عشق در زمان و مکان های متفاوت

   عشق در زمان ها  و مکان های گوناگون متفاوت است. بدین معنی که علی رغم تشابهات اساسی میان عشق در تمام طول تاریخ بشر و در تمام جهان، اما در مکان های مختلف و در زمان های متفاوت شکل های گوناگونی می گرفته است.

   به نظر می رسد عشق در موقعیت های  رفاهی متفاوت چهره های گوناگونی به خود می گیرد. بدین معنی که در ادوار بسیار دور که انسان در سختی معیشت همانند سایر حیوانات مهاجر،  در مهاجرت های سخت به دنبال غذا بوده شکل عشق به صورتی دیگر بوده است.

   مخصوصا ً آن زمان که انسان به شکل بسیار ابتدائی و حتی بدون لباس می زیسته از آنجائی که به صورت گروه های کوچکی بوده اند که همواره با هم بوده اند بسیاری از مسائل مثلا فراق و... مطرح نبوده است.  در ضمن احتمال داشتن رابطه جنسی به صورت بسیار ساده میان هر دو نفری  از جمع بوده است.  پس وصعیت احساس عشق بصورت کنونی بسیار نادر بوده است. اما ممکن است در میان بعضی از آنها همانند بعضی دسته میمون ها و یا قوها تک همسری بوده باشد.

   تاریخ نشان میدهد که مثلاً در همین دوران ساسانیان در ایران ( پیشتر از 1300- 1400 سال پیش) ازدواج میان والدین و فرزندان و یا میان خواهران و برادران وجود داشته است که این مسئله خود تفاوت اساسی در شکل عشق در آن زمان و اکنون ایجاد می کند. یعنی تداخلی از عشق والدین به فرزندان و یا عشق برادر و خواهر به یکدیگر با عشق همسر به همسر یا عشق دو جنس مخالف به یکدیگر را ایجاد می کند.

   هرچند بعضی محققین معتقدند که این نوع ازدواج ها تنها میان شاهان و بزرگان و برای حفظ سلطنت بوده اما چندان مستدل نیست و احتمالاً  گسترده تر بوده و بسیاری از مردمان عادی را هم در بر می گرفته است.  زیرا داستان ارداویراف بزرگترین، برترین و پاک ترین روحانی زمان که با 7 تن خواهرانش ازدواج کرده بود و همچنین مثال های دیگری در یونان و کشورهای اطراف چنین ازدواج هائی را تصدیق می کند. ممنوعیت این نوع ازدواج ها از حدود 2000 سال پیش و با کندی صورت گرفت که نمودش بصورت قانون مذهبی در کتب آنها پدید آمد.

   مراحل ابتدائی  زندگی انسان ها که نام برده شد به مرور پیش تر رفت و از زمانی که بشر به کشاورزی دست یافت و ساکن شد به مرور شروع به وضع قوانین کرد. با ساکن شدن انسان ها و تشکیل اجتماعاتی بزرگ تر از چند واحد کوچک مهاجر، رابطه ها نیز گسترده تر شد و انسان ها در رابطه های دورتر فامیلی یا قبیله ای  نیز قرار گرفتند و کم کم مشکلات دست یابی به یکدیگر پدید آمد. با به وجود آمدن جوامعی در نزدیکی یکدیگر و برقراری ارتباط میان آنها کم کم انسان های جوامع مختلف در تماس با سایر جوامع یکدیگر را می دیدند و حس علاقه مندی به انسانی دیگر در جامعه ای دیگر پیدا میشد؛ ولی از طرفی سخت بودن امکان ملاقات  به دلائلی مانند فاصله مکانی، مخالفت ساکنین آن مناطق با رابطه ای میان دونفر از دو قبیله یا جامعه مختلف و مسائلی دیگر به این شدت علاقه دامن می زد.

   درجوامع اولیه ای که انسان ها مهاجر بودند مسئله عشق به وطن و بسیاری موارد دیگر وجود نداشته واگر چیزی بوده همانند پرندگان مهاجر بوده که محلی را برای مهاجرت های خود انتخاب می کردند تا از مزایای آن استفاده به برند.

   انسان هائی که اکنون به صورت کوچ نشین  بسر می برند سرزمین ییلاق و قشلاقی خود را ملک خود می دانند که می بایست از منافع آن سود ببرند و برای حفظ آن حتی می جنگند. از طولانی ترین و سخت ترین مبارزات برای حفظ سرزمین ها ی محدوده  مهاجری،  جنگ های  سرخ پوستان ساکن آمریکا با مهاجران جدید اروپائی بود.

   با مرفه تر شدن انسان ها،  شکل عشق نیز تکامل یافت تا در مقطعی به اوج خود رسید.

اما در مراحلی  که این رفاه بسیار زیاد می شد  و یا بشود،   به دلیل رفاه زیاد و آسانی دست یابی به سکس ولذات جنسی، عشق  زیر ضرب قرار می گرفت  و می گیرد؛ و به ابتذال کشیده شده و عشق های واقعی نایاب می شدند  و میشوند.

   این مرحله در زمان های  قدیم نیز بوده است. مانند زمان هارون الرشید که دنیای اسلام در اوج قدرت و ثروت بود. درآن زمان مردان به دنبال خوش گذرانی بودند و زنان خودشان از توجه اشان افتاده بود. و این باعث می شد که زنان نیز بی بند و بار شوند و به دنبال خوش گذرانی با مردانی غیر باشند.

   در عصر حاضر نیز در جوامع ثروتمند غربی همین حالت دیده می شود.  مضافا ً این که گروه های ثروتمند وقدرتمند می خواهند  جامعه چنین بشود تا  بتوانند سودهای خود را از این ناهنجاری جامعه ببرند. چنین اوضاعی عشق واقعی را در جامعه زیر ضرب می گیرد.

 

 

عکس العمل های گوناگون عشقی

   یک نکته غیر قابل انکار است: هر عاشقی در برابر آنچه یا آنکه  بخواهد معشوق اش را برباید یا آسیب بزند عکس العمل نشان می دهد. اما شدت و ضعف آن بسته به فاکتورهای بسیاری است.

عکس العمل عشقی به عنوان قسمی از عکس العمل های احساسی انسان ها در ادوار و اماکن مختلف متفاوت است. هم چنین  نوعی از عکس العمل عشقی که به صورت غیرت و یا حسادت شدید ظاهر می شود، در جهان متفاوت است.

   این عکس العمل ها که وابسته به جامعه و فرهنگ بوده  و از آنجا نشأت می گیرند، خود نیز بر فرهنگ عمومی جامعه تاثیر می گذارند.

   در بعضی جوامع عکس العمل عشقی در برابر محبوب جفاکار در مجموع می تواند همراه با خشونت باشد و در بعضی دیگر در چنین حالتی تنها با روبرگرداندن و پشت کردن باشد. البته در هردو حالت شخصی که جفا دیده است ضربه میخورد و عکس العمل او نیز ارتباط مستقیمی دارد با میزان ضربه ای که خورده است.  این خود نیز وابسته به  شرایط جامعه ای است که در آن رشد یافته اند.

   عکس العمل عاشق در برابر کسی  که می خواهد معشوق  را بگیرد یا برباید یا آسیب بزند،  بسته به این که معشوق چه  یا که  و در کجا یا کدام جامعه باشد؛ همچنین  عاشق در کدام مرحله از شدت عشق یا شوق یا تب و تاب  بوده،  نیز رفتار معشوق چگونه باشد؛ و از جانبی دیگر، طرف مقابل که می خواهد معشوق را برباید یا آسیب بزند، که یا چه و در چه موقعیت و مقامی باشد،  متفاوت است.

 

 

نقش حکومت ها در رابطه عشقی میان انسان ها

   همان گونه که حکومت ها با اعمال سیستم های خود اقتصاد و فرهنگ را تغییر می داده اند و می دهند، این تغییرات بطور اتوماتیک به عشق و مخصوصا میان مردمان نیز منتقل می شده و می شود.

   حکومت ها سیستم های مطابق میل خود را به جامعه تحمیل می کنند و بدین ترتیب برتمامی مسائل جامعه و از جمله روابط میان مردم و در این میان روابط عشقی نیز تاثیر می گذارند.

   در جوامعی که بسیار مادی شده اند شاید بتوان گفت که عشق به غیر هم جنس  در جایگاه بعد از اقتصاد قرار گرفته است. در واقع در چنین جوامع پول،  و عشق ِ به پول، حرف اول را میزند.  به همین دلیل سایر مسایل و از جمله عشق ها در سایه این قدرت اصلی قرارمی گیرند.

   در جوامع ثروتمندغربی که سیستم حاکم،  انسان ها را به صورت منفرد در آورده وآنها را ه آنجا کشانده که تمام فکر و ذکر مردمان پول شده و ملاک و معیار همه چیز پول گردیده عشق جایگاه احساسی زیبای خود را به محاسبات مالی داده است. هر چند نباید از نظر دور داشت که خود این جوامع نیز دسته بندی می شوند و شدت و ضعف در میان آنها وجود دارد و از طرفی دیگر حتی در این جوامع هنوز در میان روستا ها و حتی شهرک های کوچک دور افتاده فرهنگ های دیگری متفاوت از شهرهای بزرگ که بعنوان سمبل اصلی فرهنگ معرفی می شوند وجود دارد.

   چنان که گفته شد یکی از شاخصه های اصلی و اساسی ایجاد عشق بین دو تن  نیاز جنسی است.  بنابراین  در آن جوامعی که ارضاء جنسی به سادگی صورت می گیرد و افراد ممکن است با تمامی ی انواع عمده ی  ظواهر( صورت، اندام و...) از جنس مقابل، رابطه جنسی داشته باشند، دیگر چندان هوس ِ ظاهری  زیبا را ندارند، زیرا چیز جدیدی که امتحان نکرده باشند نمی یابند.  این امر از شدت تمایل به جنس مقابل  بسیارکم می کند. زیرا هر آن چه به سادگی در دسترس است ارزش زیادی ندارد مثلاً اگر طلا باندازه خاک یا حتی سایر فلزات در دستری بود آنوقت ارزش کنونی را نداشت. حتی همین آب و مخصوصاً هوا ( که پیش تر مثال آورده شد) اگر فراوان نبود ارزش زیادی پیدا میکرد.

در چنین جوامع  اساساً احساس عشق جای خود را با سکس عوض می کند هر چند در آرزوی عشقی واقعی می سوزند.

   همان طور که گفته شد عشق (میان دو غیر هم جنس) در تمامی جوامع وجود دارد اما نوع و شدت و ضعف آن و فاکتورهائی که در این رابطه احساسی دخالت می کنند، در جوامع مختلف متفاوت است.  از آنجا که قدرت های حاکم برای حفظ و گسترش قدرت و ثروت خود فرهنگ سازی می کنند بطور مستقیم در شکل گیری جامعه و تغییر در احساسات انسان ها و از جمله عشق وارد می شوند.

جوامع غربی جوامع اسلامی را محکوم می کنند که در این جوامع زن ها تحت ستم هستند بنابراین عشق نمی تواند خود را نشان بدهد. در مقابل جوامع سنتی نیز جوامع غربی را محکوم می کنند که زنها را به صورت وسیله عیش و عشرت در آورده اند و بنیان خانواده و عشق به همسر، والدین ، فرزندان و... را از میان برده اند.

 

 

رابطه عشق و شهوت

   شهوت در ادبیات و فلسفه عرب و ایران،  گاه معادل عشق گرفته می شود. در این موارد شهوت همان عشق و علاقه بیش از حد به چیزهاست اما بیش تر جنبه منفی دارد، مثلا می گویند شهوت (عشق) به مال و مقام او را کور کرد.

   ابتدا نگاهی به یکی از قدیم ترین و پایه ای ترین نظرات فلسفی در خصوص اخلاق و شهوت انداخته می شود،  تا اندکی مسئله شهوت از زاویه دید یکی از نظرات فلسفی روشن شده،  گستردگی مبحث عیان گردیده و مشخص شود که تا چه حد زیادی  نظرات مختلف در باره شهوت و تاثیر آن بر انسان وجود دارد.

   کتاب " تهذیب الاخلاق" اثر یحیی بن عدی بن حمید بن زکریا ( 894- 975 میلادی)  به عنوان یکی از قدیم ترین کتب فلسفی در علم اخلاق  دوره اسلامی به حساب آمده است.  نویسنده از نصرانیان یعقوبی النحلة  بوده که در محضر فیلسوفانی بزرگ همچون ابو نصر فارابی و ابو بشر متی بن یونس القنائی  تعلیم  دیده  و از طرفی شاگردانی بزرگ و فیلسوف همچون ابو سلیمان ... المنطقی السجستانی، ابو حیان توحیدی، ابوالخیر بن سواربن بابا بهنام، ابوالقاسم... داوود جراح، ابو علی... مصرانی منطقی  را تربیت کرده است.

 در چاپ دوم با تجدید نظر،1371، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، نویسنده پس از اینکه تعریفاتی از اخلاق را ارائه می دهد در ص 50 چنین می آورد:

 

" دلیل وجود تفاوتهای اخلاقی، نفس است و نفس دارای 3 نیرو است که آنها را نفوس 3 گانه نامیده اند: الف: نفس شهوانیه

ب:   نفس غضبیه

ج:   نفس ناطقه

و مجموع اخلاق آدمی از این 3 نیرو نشأت میگیرد.

بخشی از اخلاق، انحصار به یکی از این نیروها دارد، و بخشی دیگر به دو قوه مربوط است و پاره ای از خوی ها به نفوس سه گانه مربوط میگردد. برخی از این قوا به انسان و بعضی به حیوانات تعلق دارد و برخی ویژه آدمی است.

(ازمیان نفوس 3 گانه) نفس شهوانیه، میان آدمیان و دیگر حیوانات مشترک است و همه لذات جسمانی همچون میل به خوردن و آشامیدن و همخوابگی بدان مربوط میگردد. و نفس شهوانی بغایت نیرومند است و هرگاه آدمی برآن چیره نگردد و آن را تحت تربیت خویش قرار ندهد- بنده آن میشود و شهوت بر او چیره میگردد و چون بر آدمی استیلا یافت، سرکوبی و ریشه کن کردنش دشوار بوده، تهذیب نفس ناگوار می آید.

و چون نفس شهوانی در وجود آدمی استقرار یافت و فرمانروا و صاحب اختیار او گردید، این فرد به چارپایان ماننده تر است تا آدمیان.  بخاطر آن که مقاصد و اراده و خواست و همت او یکجا صرف شهوات و لذات خواهد شد. و این خوی چار پایان است.

و شهوت پرست، نادانی بی آزرم و پرده در است. از اهل فضل گریزان و به خلوت مایل است، از شرکت در مجالس شادمانی پرهیز دارد و اهل علم را دشمن می شمارد و پارسایان و پرهیزگاران را زشت میپندارد و تبهکاران را بدوستی میگیرد. و ناپسندیها را پسندیده میدارد و از آن ها بسیار یاد میآرد

و از شنیدن یادِ آن ها لذت میبرد و به دوستی نادانان شادمان میگردد و هزل و کثرت لهو بر او چیره میگردد و سرنوشت این شخص به تبهکاری ها و ارتکاب ناپسندی ها و انجام مُحَرَمات، می انجامد. و چه بسا که عشق به لذات- او را به تحصیل مال از بدترین راه ها بکشاند و بسا باشد که نفس او را برخشم و دزدی و خیانت و بچنگ آوردن آنچه حق او نیست- وادار سازد. زیرا بهره مندی از لذات جز به مال و صرفِ نظر از آبرو بدست نمیدهد و شهوت پرست هرگاه کسب مال از وَجهِ حلال- برایش ممکن نگردد، شهوت او را برفراهم ساختن مال از راه نامشروع برخواهد انگیخت.

وهرکه لذت پرستی او بدین جا رسید، تیره روزترین مردمان است. بگونه ای که از خبث طینتِ ( این قبیل افراد) باید ترسید و از آنها دوری گزید.  و...

...

اما آنکه نفس شهوانیه را خوار مایه داشت و در ضبط نفس کوشید، بر نفس شهوانیه خویش فرمانروا است و در شهواتِ خود- خویشتندار است و بزرگوارانه از بدیها در میگذرد و خود را از محرمات محفوظ میدارد و در کلیه جهاتِ لذت پرستی شیوه ئی پسندیده در پیش خواهد گرفت.

بر این اساس- علتِ وجودِ اختلاف ِ عاداتِ مردم در میزان شهوات  خویشتنداری برخی و تبهکاری بعضی دیگر- در اختلاف درجه نفس شهوانیه ایشانست که هرگاه نفس شهوانی آنها، تهذیب و تزکیه کافی یابد، صاحبش عفیف و خویشتندار خواهد شد و چون شهوت فرمانروای آدمی گردد و شهوت میدان عمل یابد. چنین شخص، تبهکار ناپرهیزگار است و هرگاه در حالتی بینابین بوده باشد- پایگاه او در عفتِ نفس- به میزان ادبِ نفسانی وی خواهد بود.

از این رو لازمست که آدمی به تأدیب و تهذیب نفس خویش بپردازد تا نفس فرمانبردار او و او فرمانروای نفس گردد. تا بتواند در نیازهائی که گریزی از آن نیست، آن را بکار گیرد و در موارد غیر ضروری از شهوات و لذات ناپسند- آن را باز دارد.

 

و در نفس غضبیه نیز آدمی با دیگر حیوانات مشترک است. و خاستگاهِ خشم، گستاخی و میل به چیرگی است. که این نیرو از نفس شهوانیه- نیرومندتر است چه هرگاه خشم برآدمی فرمانروا و صاحب اختیار گردد، برای آدمی از نیروی شهوانی زیانبارتر است. و اگر آدمی بنده نفس غضبیه گردید، خشمش افزون و بی آزرمیش آشکار و کینه اش استوارتر شده و شکیبائی و آرامش از وجودش رخت بربسته، جسارتش نیرو گرفته، در وقت خشم برانتقام از دشمن و رویاروئی با مغضوب علیه ( آنکه خشمش را برانگیخته) و حمله به دشمنان خویش، شتاب میورزد و در کیفر دادن زیاده روی نموده و در انتقامجوئی پافشاری ورزیده، در دشنام و ناسزاگوئی آشکار و بر سر جمع- سر از پا نمیشناسد.

و چون بر آدمی- این عادات استمرار یافت به درندگان بیشتر شبیه است و چه بسا که گروهی را به حَملِ جنگ افزار وادار سازد و به قتل و جرح بکشاند چنانکه هنگام خشم به سبب رویدادی کوچک، بر برادران و دوستان و بندگان و خدمتگزاران خویش- مسلحانه هجوم میبرد. و بسیاری از این قبیل افراد چون به انتقام از دشمن ناتوانند، اقدام بر زیان و دشنام و آزار برخویشتن  مینمایند و چه بسا  برچهره خویش سیلی زده، موی از سیمای خویش برکنده، دست خود را گزیده، خود را دشنام میدهند و ناموس و آبروی خویش را بر زبان می آورند.

" شیفتگی به چیرگی بر دیگران" ویژگی دیگر کسی استکه که قوه غضبیه بر او فرمانروا است. و حمله ور شدن کسی که او را آزار رسانیده است و...

 

و اما نفس ناطقه نیروئی است که از دیگر حیوانات، آدمی را متمایز میکند و اندیشه و یاد و تشخیص و ادراک بدان وابسته است و شرافت آدمی و بلندی همت و شناخت قدر انسان، موقوف بدان است و بدین نیرو، آدمی، نیکی ها را نیک، و بدی ها را بد و بواسطه آن آدمی توان تهذیب دو قوه پیشین (شهوت و غضب) را در خود مییابد و به مدد قوه ناطقه، دو نیروی مذکور را رام ساخته، تحت فرمان خویش در آورده و درآغاز، انجام هرکاری  را پیش بینی کرده، خاتمت کارها را همواره منظور نظر قرار میدهد.

و این نفس را فضائل و رذایلی است:

فضائل نفس ناطقه عبارتند از؛ کسب دانش و ادب و خویشتن داری از پستی ها و زشتیها است و سرکوب و جهت بخشیدن به دونیروی خشم و شهوت است و تدبیر در زندگانی و اشتغال و روابط آبرومندانه و جوانمردانه با مردم به گونه یی است که آدمی را بر انجام کار نیک و دوستی با مردم و ملایمت با ایشان و نیک نفسی و بردباری و آزرمگینی و پرهیزگاری و جاه طلبیِ مشروع برمیانگیزد.

رذایل نفس ناطقه عبارتست از: پست فطرتی و ترفند و خدعه گری و چاپلوسی و مکر و رشگ بردن و رمندگی و ریا و تظاهر است که همه مردمان دارای این نفس اند مگر آن که در برخی از افراد، محاسنِ نفس ناطقه بر رذایل آن افزونی دارد به گونه یی که آنها را در راه مطلوب بکار میگیرند اما  برخی دیگر رذایل نفس ناطقه برخوردارترند و نفس آن ها با رذایل مذکور خوگرفته و بدان ها پایبند گردیده است. و در برخی دیگر پاره ای فضایل و رذایل با هم موجود است. و این خوی ها در بسیاری از مردمان بگونه یی جزو عادات و سرشت آنها گردیده است که بدون تکلف و از روی طبع، بدان دست می یازند.

عادات نیکو و پسندیده یی که بر سبیل طبیعت و عادت در آدمی موجود است به جهت نیکی گوهر و نیرومندی نفس ناطقه انسان است در حالی که عاداتِ ناپسندی که در مردمان وجود دارد، ناشی از فرومایگی و ناتوانیِ نفسِ ناطقه آنها است. اما کسی که فضایل و رذایل نفس ناطقه، در وی بتساوی موجود است، دارای نفس ناطقه معتدلی است.

حصول بسیاری از این عادات و وجود کلیه صفات پسندیده و ناپسند در مردم به میزان تلاش و کوشش آنها وابسته است که البته این موضوع به شرافت گوهر آدمی و نیز اخلاق حاکم بر محیط زندگانی و مشاهدات و نزدیکان انسان و زعمای جامعه و کسانی که از نظر مقام و هوشمندی سرمشق خویش قرار میدهد- بستگی تام دارد.

...

علت تفاوت مردم در رفتار و فضائل و غلبه نیکی یا بدی برایشان، همانا اختلاف نیروی نفس ناطقه آنها است که هرگاه نفس ناطقه آنها والا و فضیلت گرا بود و بر دو نفس دیگر ( شهوی و غضبی) چیرگی داشت، دارنده  چنین نفسی نیز نیکوکاری دادگر و نیکو رفتار خواهد بود و اگر بدنهادی تبهکار بود و دو نفس دیگر را بخود واگذاشت، وی نادانی تبهکار و بد نهاد خواهد بود.

ازاینرو بر آدمی واجب است که اندیشه را درجهت شناخت اخلاق خود از دیگر خویها همواره بکار دارد و از آن میان اخلاق نیک و پسندیده را برگزیند و از اخلاق ناشایست و ناپسند پرهیز نماید و خویشتن را بر همانندی به نیکان وادار ساخته، از خوی های تبهکاران بکلی دوری نماید چه در صورتِ انجام این مقدمات است که انسانیت وی محقق گردیده، ریاست حقیقی را سزاوار می گردد.

 

   یحیی بن عدی بن حمید بن زکریا در اینجا این مطلب را پایان می دهد و مبحث جدیدی را باز می کند.

هدف از آوردن سطور بعدی و نظرات نویسنده نشان دادن عقیده او درباره عشق است تا مشخص شود که تا چه حد تفاوت در نگاه به عشق وجود داشته و دارد.

او چنین ادامه می دهد:

 

   اینک به بیان انواع و اقسام اخلاق و این که کدامیک نیکو است و عادتِ بدان پسندیده است و در شمار فضائل است و کدامیک زشت و ناپسند بوده، عیب و منقصت بشمار است میپردازیم:

انواع فضائل اخلاقی:

عفت، خرسندی،خویشتن داری و...

  

   نویسنده رویهم 20 مورد را ذکر کرده و توضیحاتی  برای هرکدام ارائه میدهد. سپس ادامه میدهد:

 

اما رذایل اخلاقی که عیب و نقص شمرده می شوند، عبارتست از:

فجور، آزمندی، ... عشق، ...

 

یحیی بن عدی بن حمید بن زکریا  رویهم 20 مورد را ذکر کرده  و برای هر کدام از این موارد توضیحاتی می دهد. در اینجا فقط آنچه در باره عشق به عنوان یکی از رذایل اخلاقی گفته، آورده می شود:

 

6) دیگر " عشق" است و آن دوست داشتنِ بافراط و بیش از حد متعارف است و این خوی به هر حال از همه ناپسند است و ناپسندتر و افراطی تر آنست که بمنظور کسب لذت و پیروی شهوات حیوانی باشد و بسا که این خوی، صاحب خود را به تبهکاری و دستیازی به کارهای ناپسند کشانده، به شوخ چشمی و بیحیائی وادارد و خوی های ناپسند بر او گمارد. و این خوی برهمگان ناپسند است مگر بر جوانان و متنعمان و سایه پروردگان که زشتیش کم تر است.

 

   در  رساله حاضر، مقصود از شهوت همان غریزه جنسی طبیعی انسان هاست.

عشق و شهوت به طور مستقیم با هم رابطه داشته و بر یکدیگر تاثیر می گذارند. عشاق میل جنسی شدیدی نسبت بیک دیگر پیدا می کنند و هرچه شدت عشق زیادتر باشد میل جنسی نیز زیادتر می شود. از جانبی دیگر وقتی شخصی به دیگری میل جنسی پیدا می کند ممکن است علاقه ویا عشق در او ایجاد شود در این مورد نیز هرچه میل جنسی شدیدتر باشد میزان علاقه یا عشق نیز بالا می رود، به شرط اینکه میل جنسی کاذب نباشد.  مقصود از میل جنسی کاذب آنست که زمانی پیش می آید که میل جنسی غلیان می کند پس شخص ممکن است به اماکنی ( فاحشه خانه و یا دیسکو ها در غرب) برود تا کسی را یافته و از این بند رها شود.  پس چنانچه در چنین اماکنی شخصی را دید که به نظرش زیبا یا سکسی آمد و او را تحریک کرده هوس داشتن سکس با او را کرد، این مورد  با آن نگاه دیگر که در رابطه با عشق قرار می گیرد متفاوت است و واقعی نیست.

 

   در موردی  که عشق به دلیل شهوت و میل جنسی ایجاد شود شکنندگی اش بسیار زیاد  بوده  و پیوند و یا رابطه از مورد اول نیزضعیف تر است. کم ترین آن این است که در صورت کوچک ترین تغییر در ظاهر یا چهره  که باعث میل جنسی گردیده و یا بروز اختلاف سلیقه در موردی،  تاثیر مستقیمی بر غریزه جنسی گذاشته  در نتیجه میزان علاقه به سرعت نزول می کند. زیرا چنین عشق ها تماماً  براساس ظاهر شخص یعنی زیبائی چهره و اندام است و بنابراین بیشتر میل جنسی است تا عشق.

   اتفاقاً معمولاً عشق ها ابتدا برمبنای ظاهر افراد است. از جانبی ملاک و معیار زیبائی ظاهر برای هر کسی فرق می کند.

   شعر سروده ی  وحشی بافقی ( قرن 10 ه. ق.) در باره داستان عشق مجنون به لیلی که در ابتدای این رساله آمد به سادگی و به صورتی دقیق نشان می دهد که پسند ظاهر برای هر فردی متفاوت است. حال اگر این زیبائی ظاهری که رابطه ی مستقیمی با میل جنسی و شهوت دارد، در تداوم دیدار توانست تبدیل به بازیابی زیبائی ها یا محاسن دیگری در فرد بشود کار سرانجام نیکی خواهد داشت در غیر این صورت ناکام  مانده شکست و خواهد خورد.

 

   عشق به جنس مخالف بدون میل  شهوانی تقریبا غیر ممکن است و در تاریخ دیده نشده است، مگر اینکه شخص از مرحله جوانی و داشتن قدرت جنسی گذشته باشد و نوع دیگری از عشق نسبت به معشوق غیر هم جنس در او پیدا شده باشد.

   شهوت و غریزه جنسی یکی از غرایز کاملا صبیعی انسان است و لذت جنسی یکی از بهترین لذت هاست بنابراین بهترین لذت جنسی را هم عاشق و معشوق می برند و این از بهترین مزایای عشق است.   

   اما عشق های دیگر نیز شهوت خاص آن را در انسان ایجاد یا تقویت می کند. عاشق مال و مقام، شهوت خاص آن را  هم دارد و هم چنانکه گفته شد  حتی در این گونه موارد خاص  عده ای عشق و شهوت را یکی می دانند.

 

رابطه عشق با سکس

   مسلماً عشق میان دو طرف غریزه جنسی را به طغیان می آورد. غریزه جنسی در انسان که تقریباً همانند آن در تمامی جانداران وجود دارد از غرایز بسیار زیبا و خوش آیند است که یکی از بهترین لذت های زندگی را به انسان می دهد.

   در اینجا حساب تعداد اندکی از کسانی را که سعی می کنند با این غریزه بد برخورد کنند و آن را حیوانی به معنی منفی آن بنامند،  و دربدترین حالت ترک دنیای لذیذ جنسی می کنند؛  بعنوان افرادی خاص کنار می گذاریم؛  و بدون این که بخواهیم از بحث اصلی خود خارج شده و به بررسی روانشناسی این دسته اندک بپردازیم،  دنباله صحبت  را که اکثریتِ قاطع مردمان ِ جهان را در بر می گیرد، پی گرفته  و این دسته را " مردمان نرمال در جهان"  می نامیم.

   باید به پذیریم که خوشی در زندگی از مباحث مهم است. پس عشق در انواع مختلف و مخصوصاً عشق به جنس مخالف که در طی هزاران سال زندگی بشر تکامل یافته و حتی به یکی از مولفه های تشخیص انسان از حیوان در آمده بسیار ارزشمند است زیرا به انسان خوشی و لذت می دهد.  سکس یا هم خوابی و یا هر اسم  دیگری که بدان داده شود از آن دسته لذت هاست که دائما تجدید می شود. می گویند در جوانان تولید اسپرم که بعنوان بازگشت میل دوباره جنسی بطور واقعی است می تواند پس از حدود 15 دقیقه صورت بگیرد و در مردان با سن بالا این مدت طولانی و طولانی تر می شود. پس دیده می شود که لذت سکس می تواند بزودی تجدید شود.

   هر چه میزان عشق بیش تر باشد بازگشت میل به سکس سریع تر است. بر خلاف آن هرچه میزان عشق کم تر باشد این میل نسبت بدیگری کم تر می شود تا جائی که ممکن است  به سختی تحریک صورت گیرد حتی مواردی دیده می شود که دو نفر که حتی با هم زیر یک سقف زندگی می کنند نسبت به یکدیگر تمایل جنسی اشان تحریک نمی شود.

   هم چنان  که دیده می شود تنها خوشی ی  فقرا  سکس یا رابطه جنسی است.  این  اصلی ترین  و اساسی ترین دلیلی می باشد که در جوامع و خانواده های فقیر تعداد فرزندان  بیشتر است؛ زیرا حاصل تنها وسیله لذت و خوشی آن ها است.

 

 

وضعیت عشق بعد از وصال

   بعضی عشق ها بعداز وصال به سرعت پایان می یابند که معلوم می شود تنها غلبه شهوت بوده است.

از طرفی عشقی هائی که  به وصال نرسند و شدت خود را تا به آخر حفظ  کنند (عشق لیلی و مجنون  یا شیرین و فرهاد)، معلوم نیست اگر به وصال برسند؛  بعد از برخوردهای عادی و روزانه میان زن و مرد، به چه صورتی در آیند.

 

زمانی که عاشق و معشوق از هم دور هستند اگر رابطه میان آنها خوب بوده باشد همواره خوبی ها و زیبائی ها در نظرشان می آید و این نکته شدت عشق را بیش تر می کند. ولی آنگاه که وصال حاصل می شود پس از مدتی چنانچه رابطه معقولی میان اشان برقرار نشده باشد  ضعف ها و زشتی ها نیز چهره می نمایند.

   اما موارد این نوع  دوری عاشق و معشوق و کم و زیاد شدن عشق نیز بسیار متنوع است  تا جائی که می تواند به میزان بسیار زیاد و غیر قابل شمارشی برسد.

 

   عشقی که وصال آن آسان بدست آید شدت خود را نشان نمی دهد بلکه شدت عشق در دوری و سختی دست یابی به وصال است.

   در موارد بسیار دوری مهر و عشق را از دل بیرون می کند. مثالی ایرانی می گوید: از دل برود هرآنچه از دیده رود. مسلماً در اکثر موارد دوری باعث می گردد تا از شدت عشق به میزان زیادی کاسته شود تا جائی که حتی به فراموشی سپرده شود. به همین دلیل زمانی که در خصوص وصال عاشقی خانواده اش مخالف است او را برای مدتی به مسافرت می فرستند تا عشق از سرش بیرون برود و همه چیز را فراموش بکند.

 

عشق والدین و فرزندان

این عشق در کنار عشق به خانواده قرار می گیرد.

   در جوامع سنتی خانواده  بسیار گسترده است و ممکن است به چند صد و یا حتی هزاران نفر برسد.  اما درمیان همین خانواده های بزرگ، عشق والدین وفرزندان عمیق تر و شاید در تمام جهان عادی ترین  عشق ها باشد. همان طور که گفته شد عشق میان والدین و فرزندان از آن عشق های استثنائی است که در جهان کسی آن را به زیر سوأل نمی برد. این عشق از آن نوعی است که انسان درونش غرق است  و ظاهرا ً خاموش است. اما هراز چند گاهی دلیلی برای برانگیخته شدنش ایجاد می شود و انسان ممکن است بارها در طول عمر خود عشق به والدین و یا فرزند را ابراز کند. این عشق ویژه گی خاص دیگری هم دارد، زیرا هر انسانی می تواند هم زمان هم فرزند باشد و هم صاحب فرزند و هر دو عشق به والدین و فرزندان را با هم داشته باشد.

   در این میان عشق مادر و فرزند ویژه گی دیگری دارد. از آنجائی که مادر مدتی حدود 9 ماه فرزند را در رحم  خود پرورش می دهد احساس خاصی نسبت به این موجودی که درون خود پرورش می دهد پیدا می کند.  پس از زایمان  نیز مدتها می بایست این فرزند را همواره در آغوش داشته، شیر داده و پرستاری کند. بنابراین بسیار طبیعی است که یک رابطه احساسی بسیار قوی میان آنها ایجاد بشود. به همین دلیل رابطه مادر و فرزند با رابطه پدر با فرزند متفاوت است واین نکته بر عشق میان آنها نیز تاثیر می گذارد. در مواردی  پدر  پس از  هم بستری و پیش از تولد فرزند رابطه اش با مادر و فرزند قطع می شود و حتی ممکن است از داشتن فرزند بی اطلاع باشد. اما برای اکثریت انسان ها، احساس این که می خواهند  پدر داشته باشند و او را بشناسند اهمیت دارد.

   بزرگترین داستان عشقی - حماسی در این رابطه، افسانه رستم و سهراب است. رستم به عنوان بزرگ ترین پهلوان ایران در تمامی دوران تاریخ این کشور و ملت،  با دختر شاه کابل ازدواج می کند و پیش از تولد فرزند مجبور به ترک آنها می شود بعد ها بدون اینکه متوجه باشد که فرزندش پسری بوده در نبردی او را زخمی می کند و زمانی که می فهمد او پسرش می باشد آنگاه خون پدر و فرزندی به جوش می آید و تمامی عشق میان  پدر و فرزند با تمامی توان به خروش می آید. ولی رستم علی رغم تمامی تلاش ها موفق به نجات جان فرزند خود نمی شود و به همین دلیل این داستان بزرگ ترین تراژدی افسانه های ایرانی می شود.

   لیکن برای مادر چنین نیست ونمی تواند رابطه اش را با فرزند به این صورت قطع کند.

در جوامع مختلف و ادوار گوناگون نقش پدر در زندگی فرزند از  سنین خاصی از فرزند شروع می شود. بعضی از همان زمان نطفه گذاری است. به این صورت که مادر در منزل مانده و کارهای خانه را انجام می دهد و مرد برای تامین معاش به سرکار می رود.  فرزند نیز از سن معینی زیر پوشش راهنمائی های  مستقیم  پدر برای فراگیری کار یا حرفه ای  قرار می گیرد.

   در جوامعی دیگر این سرپرستی ممکن است از مقطع دیگری شروع بشود. در جوامع غربی ثروتمند تلاش سیاست گذاران ( در اصل حکومت گران) بر آن است که رابطه خانوادگی قطع شود. آنها فرهنگی را غالب می کنند که مرد و زن بعد از رابطه جنسی بدون توجه به احتمال به وجود آمدن یک  انسان وحتی با اطمینان از بوجود آمدن فرزند، آنرا  در معادلات زندگی خود به حساب نیاورند. یعنی آنها  به این مسئله اهمیت نمی دهند که این انسان احتیاج  به  مادر و پدر ( هر دو باهم )  و آرامش و گرمی خانواده  دارد. پس  ممکن است آنها  بسادگی یکدیگر را بخاطر منافع و موقعیت شخصی خود رها کنند. بحث و بررسی این نکته نیز بدرازا خواهد کشید و به همین میزان اکتفا می شود. اما لازم است تاکید شود که زنان به دلیل اینکه انسانی را درون رحم خود پرورش می دهند نزدیکی بسیار زیادی با آن داشته و قاعدتاً  باید عشق عمیق تری میان مادران و فرزندان باشد.

 

   در جوامع سنتی هرگاه که خطری متوجه والدین یا فرزندان بشود عشق آنها دوباره فرصت نمود یافته و غلیان می کند و آنها برای حفظ  یکدیگر بطور بسیار جدی وارد عمل می شوند و حتی دست به سلاح می برند.

 

نکات برجسته این عشق:

   عشق به والدین از آن دسته عشق هائی است که انسان درونش غرق است. اما از طرفی تفاوتش با سایر انواع چنین عشق هائی که انسان ها درونش غرق هستند آنجا است که هر زمان چیزی آنرا برمی انگیزد و زنده میکند، بنابراین انسان همواره بیاد می آورد که عاشق است.

 

 

تمدن و خانواده

   اینکه از چه تاریخی می توان انسان را وارد در جرگه تمدن دانست دقیقا ً معلوم نیست. اما عموما ً شهرنشنی را آغاز تمدن می دانند.  تاریخ شروع شهر نشینی نیز در جوامع مختلف تقریبا ً معلوم  است ولی متفاوت از یکدیگر هستند و همه هم زمان با هم شروع نشده اند.

   خود کلمه تمدن  ریشه عربی دارد و از مدنیت یعنی شهر نشینی گرفته شده تا معادل غربی آن یعنی

" سیویلایزیشن" باشد ولی شاید این کلمه کاملا ً و یا دقیقا ً باز گو کننده آن مقصود نباشد.

   لیکن  شاید مهم تر از شهر نشینی  تکمیل سیستم روابط اجتماعی در جهت پذیرش خانواده بعنوان اساس روابط اجتماعی و جامعه باشد.

   پذیرش خانواده به عنوان اساس جامعه تاریخی طولانی دارد و حتی به زمان های پیش از شهر نشینی یا باصطلاح  تمدن می رسد که در طی پروسه ای طولانی  هر زمان شکل های کامل تر و دقیق تری بخود گرفت.

   پس شاید پذیرش خانواده به عنوان اساس جامعه و برنامه ریزی روابط  بر آن اساس ( که  پیش از شهرنشینی بوده) را باید به عنوان معنی واقعی تمدن پذیرفت و شهر نشینی را مرحله سکونت یا یک جا ماندگاری دانست که به نوبه خود روابط انسان ها و در نتیجه قوانین و حتی قوانین خانواده  را گسترده تر کرد. زیرا ما هنوز در بسیاری کشورها جوامع کوچ نشین را می بینیم که در میان آنها روابط و قوانینی وجود دارد که در مواردی بسیار دقیق و مناسب حال آنهاست و نمی توان آنها را وحشی یا بی فرهنگ یا بی تمدن نامید بلکه فرهنگ و روابط آنها با فرهنگ و روابط شهر نشین ها متفاوت است.

   هر چند دیده می شود که فرهنگ وروابط شهر نشین ها نیز در تمام جهان یکسان نیست و حتی  در بسیاری کشورها میان مردمان شهرهای مختلف آن کشورها فرهنگ های گوناگون وجود دارد؛ ولی دولت ها سعی دارند قوانینی برای همه کشور تدوین کنند که این خود نیز با مشکلات و بعضا ً با اعتراض مردم روبرو می شود و آنها می خواهند از  قوانینی بر مبنای فرهنگ و زبان خود برخوردار باشند. این امری است که مخصوصا ً برای کشوهای شرقی که در آنها مجموعه ای از مردمان و اقوام و ملل متنوع ساکن هستند مشکل ساز شده  است. ولی برای بعضی کشورهای غربی که کوچک هستند و یا تنها با یکی دو قوم و فرهنگ و زبان روبرو هستند مشکلی به حساب نمی آید.  حتی آمریکا که کشور بسیار پهناوری است از آنجائی که کشوری مهاجر نشین است و به شکل خاصی اداره می شود تقاضای قوانین فرهنگی متفاوت شکل دیگری دارد.  مثلاًً تقاضای استفاده از زبانی غیر از انگلیسی در آن دیده نمیشود ولی  نمود خود را در قوانین اعدام نشان می دهد یعنی در بعضی ایالات مردم خواهان حکم اعدام هستند و وجود دارد و در بعضی دیگر وجودندارد.

   در عصر کنونی بعضی جوامع به اصطلاح سنتی هنوز خانواده را اساس جامعه می دانند اما بعضی جوامع دیگر آنرا در هم شکسته اند. بنابراین شکل روابط  در این دو نوع جامعه کاملاً  و از اساس متفاوت است و در نتیجه انواع مختلف احساسات ساکنین این دو دسته جوامع  نیز کاملا ً  متفاوت بوده و در نهایت عشق و احساسات عاشقانه نیز در این جوامع از هم متفاوت است.

   مسلماً در جوامعی که مبنای آن بر خانواده است، احساسات انسان ها بسیار قوی تر است و در نتیجه عشق در آنها عمیق تر، شدیدتر و گسترده تر است.

 

 

تشکیل خانواده به منزله اساس جامعه بر مبنای عشق و یا عقل؟

   عشق در حالت تند و تب و تاب، تفوق احساس بر عقل است؛ اما عقل باید کنترل اش بر رفتار بیشتر از احساس باشد. لیکن این  نکته کامل و صد در صد نیست. مثلا ً احساس عشقی که انسان ها به خانواده دارند هر چند یک احساس است ولی خارج از عقل یعنی امری غیر معقول نیست؛  و هر زمان هم که  این احساس بر عقل غلبه کند حتما ً آن حرکت احساسی غلط  و از روی بی خردی نیست. از جانبی دیگر آنان که کاملا خونسرد هستند و بر احساسات خود کنترل دارند الزاما ً کارهایشان عاقلانه نیست.

 

   آنان که عاشقان عقیدتی هستند هر کدام خود را عاقل ترین ها می دانند.  زیرا فکر می کنند برترین ها را در دست دارند و این احساس بر عقل آنها غلبه دارد.  در حالیکه ممکن است از ریشه و بنیان ِ آن عقاید مطلع نباشند و حتی ممکن است کم ترین اطلاعات را  راجع به مسلک یا مرام یا دینی که بدان عشق می ورزند نداشته باشند.

   در جوامعی که هنوز سنتی فکر می کنند مبنای زندگی مشترک را میزان تفاهمات و آنچه که می تواند میان زن و مرد مشترک باشد که در نتیجه زندگی خانوادگی را پابرجا نگاه دارد می دانند.  در این جوامع عشق بعد از ازدواج و به نوع دیگری ایجاد می شود. البته در چنین جوامعی بسیار اتفاق می افتد که دو جوان عاشق هم بشوند و چنانچه خانواده ها در وصلت میان آنها ایرادی اساسی نبینند، عموما ً با وصلت آنها موافقت می شود مخصوصا ً در جوامع کوچکی که همه یکدیگر را می شناسند.

   بهترین نمونه این عشق ها، عشق لیلی و مجنون است که از بزرگ ترین افسانه های عشقی در خاورمیانه است که البته به وصال نرسیدند.

   از جانبی دیگر در میان خانواده های بسیار ثروتمند این مسئله که دختر و پسر باید در یک ردیف طبقاتی باشند کاملا ًعمل می کند. این مسئله هنوز هم در اروپا و آمریکا که صدای تساوی طلبی و عشق  خواهی آنها بسیار بلند است، کاملا ً عمل می کند و به سادگی شخصی از یک خانواده سلطنتی و یا ثروتمند با هرکسی  نمی تواند ازدواج بکند  و تمامی دستگاههای امنیتی و... در این موارد دخالت می کنند. در این جوامع،  ثروتمندان  ملاک و معیارشان برای ازدواج چیزهای دیگری است که در نتیجه عشق در درجات پائین قرار می گیرد. پس ممکن است عشق در  این نوع ازدواج ها نیز همانند ازدواج هائی  که سنتی نامیدیم بعد از تشکیل خانواده ایجاد شود.

   البته در میان این دسته مردم نیز عشق میان جوانان  پیدا می شود و  چنانچه هر دو از ثروتمندان و یا خانواده های سلطنتی باشند یعنی در یک رده باشند مشکلی برای ازدواج  دیده نمی شود.

   چنانچه با توجه به گستردگی و اهمیت خانواده در زندگی ( که تنها اندکی از آن آورده شد) بخواهیم به قضاوت در برتری جوامع بپردازیم آنگاه بسیاری ملاک و معیارهای مطروحه به طور واقعی به زیر سوال می روند.

   دو جامعه متقابل که یکی خانواده و دیگری فرد را اساس جامعه قرار میدهند در دوسیستم کاملا متمایز قرار می گیرند که در نتیجه به مجموعه ای از  قوانین، مقررات  و روابط  می رسند که  به میزان زیادی از هم دورند و بنابراین هرکدام مسیری  دیگر را می روند.

   در این بین انتخاب اینکه کدام صحیح تر است چندان مشکل نیست. هرچند به احتمال قریب به یقین غالب مردم از جامعه ای که در آن  شکل و شخصیت گرفته اند  دفاع کرده و آن را برتر می دانند؛  لیکن با نگاهی عمیق و ریشه ای به نیازهای بشر و از جمله عشق و هم چنین آنچه که برای بشر انسانی تر است متوجه می شویم که خانواده و در نتیجه جامعه ای که بر مبنای خانواده استوار است می تواند به بیشتر نیازهای احساسی عاطفی( و از جمله عشقی) و حتی مادی بشر پاسخ بدهد. هرچند به نظر می رسد ( و یا چنین تبلیغ می شود) که نتیجه ناگزیر توسعه جوامع بشری به تلاشی خانواده منجر می شود اما چنین نیست بلکه این خواست سیاست گذاران است که جوامع را بدان سو می برد.

   چنانچه سیاست گذاران مبنا را نگهداری روابط خانوادگی بگذارند آنگاه می توان هم جوامع را توسعه همه جانبه داد و هم خانواده ها را حفظ کرد و به جرئت میتوان گفت حتی در چنین شرایطی سرعت توسعه بیشتر و عاقبت آن نیز روشن تر خواهد بود.

   باید متوجه بود که سیاست گذاران در جوامع از کجا نشأت و یا دستور میگیرند.  مخصوصا ً برای اینکه مسائل مطابق میل قدرتمندان حاکم پیش برود از دانشگاه ها به منزله نقطه آغاز و مرکزی تلقین فکر به جامعه استفاده می شود. در این جا نیز از چند نفر انگشت شمار به عنوان مغز متفکر استفاده می شود و آنچه آنها می گویند و یا می نویسند برای دیگر اساتید دانشگاه ها سرمشق بوده آنها نیز به شاگردان منتقل می کنند و شاگردان که بعد از تحصیل هرکدام در گوشه ای از مملکت در لباس های مختلف قرار می گیرند این دستور العمل ها را پیاده می کنند. این ناقلان دستورالعمل ها که بطور گسترده دستورات را در جامعه پراکنده می کنند در  غالب موارد بدون اینکه دلائل  و واقعیت ها را بدانند  عمل می کنند. آنها شاید ابدا ً متوجه نباشند که همانند یک ماشین فقط عامل و بازگو کننده سخنان، افکار و خواسته های دیگرانی هستند که قدرت حکومتی را در دست دارند.

اصلاحات  باید از دانشگاه ها شروع بشود.

 

 

رابطه عشق با سن و سال

   احساس  عشق در  سنین مختلف چگونه است و درکدام گروه تندتر و در کدام گروه ریشه دار تر است؟

در میان جوانان که تازه بسن بلوع رسیده اند و غریزه جنسی در آنان بسیار قوی  می باشد و در کنار آن دارای احساساتی بسیار تند ( تقریباً  درتمامی موارد) هستند حالت عاشق شدن بسیار شدید و سریع است و ممکن است در یک روز عاشق شوند و در همان روز عشق از سرشان بپرد و همان روز و یا فردایش عاشق شخص دیگری بشوند.

   در افراد با سن کمی بالاتر این حالت کمی آرام تر است.  درافراد با سنین بالا یعنی مسن و بالاتر که اولاً غریزه شهوانی آنها فروکش کرده و هم چنین در گیر مسائل مالی شده اند و  عشق و بسیاری مسائل دیگر را هم تجربه کرده اند این حالت  به ندرت پیش آمده و با محاسبات صورت می گیرد.  همان طوری که در ابتدا گفته شد،  تنوع در موضوع  بسیار زیاد است و آنچه که در اینجا بیان می شود عمومی ترین حالات است و ابداً  تنها حالات  نیستند زیرا  مثلاً  در میان همین افراد با سنین بالا نیز عشق  واقعی و حتی تند نیز می تواند بوجود آید.

   درک از عشق  در سنین مختلف فرق می کند زیرا احساسات جنسی در سنین بالا فروکش کرده و در عوض به میزان زیادی مسائل فکری و مادی و... جای آنرا گرفته و نیز تجربیات زندگی وارد عمل می شوند در نتیجه بیشتر به این فکر می کنند که  " چه کسی را برای چه می خواهند".

   در فارسی می گویند: عشق پیری  گر به جنبد سر به رسوائی زند. اما باید تفاوت ها در سنین مختلف را دید زیرا به همین ترتیب در فارسی می گویند مردان در 40 سالگی چهل چهل اشان می شود.  بدین معنی که تازه هوس زن جوان می کنند. در واقع این بدان معنی است که  تازه ارزش سکس با دختران جوان را می فهمند و هوس می کنند که زن جوان داشته باشند. پس دیده می شود که سن بالا برای مردان 40 نیست بلکه بسیار بالاتر از آنست و در آن سنی است که میزان قدرت جنسی بسیار کاهش می یابد.

   سقراط  سن و سال  بالا را بسیار ارزشمند می دانست و معتقد بود که در چنین سن وسالی که انسان از علایق جنسی اش کم می شود  فکرش  از بند شهوت آزاد می گردد و افکارش به مسائل مهم دیگری در زندگی معطوف می شود.

   ولی آیا عشق و رابطه جنسی از مسائل مهم زندگی نیست؟ بله حتماً هست.  پس نتیجه می شود که مسائل مهم در زندگی انسان به نسبت سن و سال  نیز  تغییر می کنند و حتی این تغییر برای افراد مختلف متفاوت است. مثلاً در جوانی ممکن است بیش تر مردمان به دنبال پول و خانه و اتومبیل بهتر باشند ولی وقتی به سنین پیری می رسند دیگر این مسائل و شکل ظاهری ( نوع  لباس و آرایش)  و امثالهم برایشان مهم نباشد. هر چند عده ای حریص تر می شوند ولی  در مجموع  اکثر مردم نسبت به این مسائل بی تفاوت می شوند.

 

   برای زنان چگونه بوده وهست؟ اینجا باید به نقش زمان و مکان توجه کرد. ازتواریخ  چنین بر می آید که در زمان هارون الرشید که جهان اسلام ثروتمند ترین جوامع زمان خود بود زنانش از آزادی هائی ( جنسی) شاید فراتر از جوامع امروزی غرب برخوردار بودند.

در آن زمان و حتی تا چندی پیش که کشورهای غربی فقیر بودند زنان به میزان زیادی زیر ستم یا کنترل کامل روابط جنسی بودند.  تنها با آمدن ثروت  به ایم جوامع بود که ورق برگشت. اما این نکته را هم نباید کاملا مثبت در جهت زنان دید.  چرا؟

   زمانیکه در قرون پیش مردان به جنگ می رفتند با خود می اندیشیدند که ما به جنگ می رویم و با جان و زندگی خود بازی می کنیم پس نباید زنها را به همین صورت رها کرد تا ضمن داشتن زندگی راحت در غیاب ما رابطه جنسی هم برقرار کنند.  بیش تر نظرات بر این است که در غرب کمربند عفاف ساختند.  بدین معنی که وقتی مردان ( مخصوصاً ثروتمندان) به جنگ ( به ویژه در زمان جنگ های صلیبی) میروند زنان این کمر بندها را ببندند تا نتوانند با مرد دیگری نزدیکی جنسی داشته باشند.    لیکن در شرق کم تر چنین بود.  چرا؟  بررسی این نکته که چرا در غرب نسبت به شرق  با زنان چنین سخت گیری می کردند نیز خود زمان زیادی می گیرد زیرا یک بحث مفصل تاریخی است و در اینجا از آن صرف نظر می شود.

   زمانی که سربازان از جنگها پیروز و پولدار بازمی گشتند به فکر تجدید فراش و استفاده از زنان اسیر و سایر امکانات جنسی دیگر می افتادند پس  به زنان خود اهمیت نمی دادند. این بی اهمیت بودن نسبت به زنان باعث می گردید تا زنان نیز که دیگر به نوعی رها و یا از قید کنترل مردان اشان آزاد شده بودند به سراغ مردان دیگر بروند. به این ترتیب در حالی که مردی با زنان دیگر بود زن هم با دیگران بود. این  نکته در طول تاریخ جوامع ثروتمند را در بر می گرفته،  و به همین دلیل بدان جامعه فاسد شده نام می دادند که باعث افول و یا سقوط آن جامعه می شده است. پس دیده می شود که چنین وضعیتی ( سست شدن پایه خانواده از این منظر نیز) مثبت نیست و نشانه سقوط اخلاقی جامعه و در نهایت سقوط جامعه است.

   در این مبحث و وضعیت زنان از نظر ارتباط یا آزادی جنسی با دیگران رابطه میان قدرت و اختیار بخوبی دیده می شود.

   مردان که اسلحه بدست می گرفتند و بجنگ می رفتند نه تنها در آنجا که فاتح می شدند اعمال قدرت می کردند بلکه در جوامع خود نیز اعمال قدرت می کردند و این را حق طبیعی خود می دانستند زیرا این قدرت را با جان نثاری به دست می آوردند. در شرایط ِ جنگی، اسلحه تعیین کننده است و آن که اسلحه را در دست دارد ( مردان) قدرت هم دارد. این وضعیت مربوط به جنگ در زمان های گذشته بود و در آن دوران آنگاه که جو جنگی فرکش می کرد این قدرت نمائی نیز کمتر می شد.

   لیکن اکنون جنگ ها به صورت دیگری در آمده اند و سیستم های حاکم بر جوامع دگرگون شده اند. در عصر حاضر باید وضعیت زنان در کشورهای مختلف را با توجه به سیستم و قوانین و فرهنگ های هر کشور وجامعه ای دید.

 

 

تاثیر وضعیت جنگی بر عشق

   وضعیت جنگی  بر روی روابط عشقی تاثیر خاصی دارد. وضعیت جنگی با زمان صلح و آرامش ومخصوصا ً زمانیکه با رفاه و ثروت همراه باشد بسیار متفاوت است.

   یکی از موارد خاص که زیاد هم پیش آمده رفتن مردان به جنگ و اسیر شدن آنها است در این وضعیت که مرد در زندان است و راه به جائی ندارد، شدت عشق اش به زن نه تنها کم نمی شود بلکه غالبا ً بیشتر می شود. اما زن که در اجتماع و بصورت عادی زندگی می کند به دلیل تماس روزانه با سایرین و دیدن مردانی دیگر ممکن است آن مرد را فراموش کند. این از مشکلات جنگ بوده که بارها اتفاق افتاده و زمانی که مرد پس از سالها آزاد شده و به خانه بازگشته از عشق سابق یا همسر خبری نمی بیند.

   در مواردی هم  زن تمام عمر به انتظار نشسته و عشق خود را حفظ کرده است.

در دوران قدیم که رفتن به جنگ مستلزم طی راه های طولانی بود و ممکن بوده که مرد ِ جنگی سال ها از خانه و کاشانه به دور باشد اتفاقات بسیاری می افتاده.

   یکی اینکه مرد در این دوران خوی تند و خشن و خونریز می گرفته و بنابراین پس از هر جنگ و پیروزی به زنان اسیر به منزله غنیمت و پاداش خود نگاه می کرده و چون از طرفی مدت ها غریزه جنسی اش سرکوب شده بود به سادگی به اسیران زن نزدیکی و یا تجاوز می کرده.

   آنجا که در تواریخ ایرانی آمده که پس از پیروزی اسکندر در شوش  در یک شب چند هزار سرباز او با زنان ایرانی ازدواج کردند؛ تنها به کار گرفتن لفظ مودبانه ای به جای تجاوز است و یا اینکه نویسندگان غیرتشان قبول نمی کرده  بنویسند که به زنان ایرانی که مادرانشان( اجداداشان) بوده اند تجاوز شده است. اما تاریخ نگاران باید این واقعیت را به پذیرند و به درستی منتقل کنند. اگر دیده می شود که هزاران نفر از ایرانیان کنونی ساکن اطراف شوش سابق ( مانند ذزفول و...)  و بختیاری چشم آبی هستند نتیجه حمله اسکندر است و البته بعضا ً اسیرانی که به دست ایرانیان گرفتار شده بودند  و اکنون پس از قرنها چونان شهروند کاملا ً  طبیعی ی  ایران به حساب می آیند. این واقعیت برای همه نقاط ایران و جهان وجود دارد و صدق می کند.

   از طرح این مسئله  نتیجه دیگری هم بدست می آید و آن غیر واقعی بودن فرضیه نژاد آریائی در ایران کنونی است و معلوم می گردد که در این کشور مردم   ترکیبی  از ملل و اقوام گوناگون هستند.

 

   موضوع عشق در زمان جنگ؛ در تواریخ آمده و به احتمال قوی درست هم هست اینکه: در همان زمانی که مردان جوان و( بندرت سالخوردگان) برای جنگ به نقاط دور می رفتند و زنده و یا مرده بودن آنها معلوم نبود، مردان سالخورده تر که به دلیل سختی سفرهای جنگی از این کار معاف بودند اما چندان هم پیر و سالخورده و زشت نبودند مورد توجه زنان قرار می گرفتند و بدین ترتیب رابطه جنسی میان آنها پیدا می شد. این دونکته یعنی دوری و نیز ارتباط جنسی با شخص ثالث از شدت علاقه بسیار کم می کرده است. این نکته از معضلات بزرگ بوده و دلیلی اساسی برای انصراف بعضی مردان جوان زن دار از شرکت در جنگ می شده است.  به طوری که دیده می شود  برای حل آن در نقاط مختلف تدابیر زیادی اندیشیده می شده که از جمله آنها در اروپا بود.  زمانی که آنها برای جنگهای صلیبی عازم می شدند می بایست راهی بسیار طولانی و پرخطر را طی میکردند و امکان بازگشت ضعیف بود پس  برای زنان اشان کمربند عفت ساختند. اما از اینها مهم تر براه انداختن موازین اخلاقی -  رفتاری بود که به عنوان اخلاقیات و بیشتر در قالب دین ارائه می گردید تا زنان از ایجاد رابطه جنسی با دیگران در غیاب مردشان منصرف شوند و مردان نیز به همین دلیل با خیال راحت خانه و کاشانه را ترک کنند. این قوانین توسط رهبران مذهبی ارائه می شد.

   پس دیده می شود که به دلیل سختی هائی که برای جنگ جویان مسیحی برای بازگشت بوده اروپائیان شرایط سخت تر و اعتقادات سخت تری را تبلیغ می کردند. آنچه که اخیرا ً به دلایل تاریخی و سیاسی و نیز سیستم حاکم بر این کشورها دگرگون شده است و در کنار آن به عنوان یک حربه سیاسی  شرق را به فناتیسم و فشار بر زن محکوم می کنند.  بحث و بررسی این نکته بصورت جداگانه در جای دیگری ارائه خواهد شد هرچند مجموعه نظرات در نوشته های گوناگون و در مناسبت های خاص در همان رابطه خاص بیان شده است.

   به هر صورت وضعیت رابطه عشقی در زمان جنگ در دوران قدیم بسیار پیچیده  و متفاوت از امروز بود.  زیرا حتی امکان داشت که سربازی که مثلاً  از شرق ایران به عربستان ویا مصر و یا نقاط دور میرفت پس از مدتی در همانجا ازدواج کرده و زندگی جدیدی را شروع کند و محل تولد خود را به فراموشی بسپارد این سربازان ممکن بود  شهر و دیار خود دارای همسر و فرزند نیز بوده باشند. این موضوع برای سربازان مقدونی که تا افغانستان آمدند و بسیاری از آنها در آنجا ماندند که هنوز هم بقایائی از آنها در افغانستان به همان وضع و حتی با همان لباس زندگی می کنند و یا برای صلیبیون که از انگلیس و سوئد به خاورمیانه آمدند و باقی ماندن نیز صادق است. هم چنین برای اعراب که تا شرق ایران آمدند و یا تا غرب آفریقا و از آنجا به جنوب غربی اروپا رفتند نیز صدق می کند. باید توجه داشت که فاتحان برای تداوم قدرت خود مجبور بودند تا نیروهائی از خود در نقاط اشغال شده بگذارند در نتیجه سربازانی که برای مدت طولانی در یک منطقه می ماندند به مرور با آن مردم در هم می آمیختند و همان جا ساکن می شدند. هر چند در شرایطی مردمان فاتح با دیگران نیامیختند که نمونه هائی از آن هنوز هم در جهان دیده موجود هست.

 

 

عشق به آزار دیگران

     افراد بسیار نادری پیدا می شوند که از آزار و رنج دیگران و حتی کشتن آنها لذت می برند که در اصطلاح آنرا سادیسم می نامند  که نامی برای "  بیماری مردم آزاری " است.

   در مواردی این نوع لذت بردن و علاقه به آزار و حتی کشتن دیگران آنقدر زیاد می شود که بعضی به آن عنوان عشق می دهند و می گویند " فلان شخص عاشق اذیت و آزار دادن دیگران است". اما این تنها اصطلاحی عامیانه و غلط است و چنین حرکاتی ابدا ً  جزو مقولات عشق شمرده نمی شوند بلکه این یک بیماری است.

   لذت حاصل از اذیت و آزار دیگران منفی است از نوع  دیگر یعنی خوشی و لذت مثبت کاملا ً به دور است و احساسی که از این دونوع در انسان تولید میشود کاملا ً از هم متفاوت هستند. در اذیت و آزار دیگران خوشی وجود ندارد اما شاید شخص از این کار لذت ببرد. برعکس در کارها و عشق های مثبت خوشی و لذت در کنار هم وجود دارند.

   احساسی که از عشق و خوشی و لذت مثبت ایجاد می شود آنچنان شیمی و فیزیک بدن را تغییر می دهد که  لذت و خوشی ایجاد شده به صورت شادی در بدن از همه وجنات شخص کاملا ً هویدا است. این احساس به سلامت و طولانی شدن عمر کمک می کند. اما آن لذت منفی  که از آزار دیگران در شخص ایجاد می شود به همه چیز لطمه می زند و می توان آثار ناخشنودی ( واقعی) را در چهره و رفتار شخص دید. این نوع احساس ِ مردم آزاری،  طول عمر شخص را کم می کند.

 

عشق و نفرت

می گویند میان عشق و نفرت موئی فاصله است.

   در ابتدا چنین است که فرد عاشق بسیار حساس می شود و در عالمی بسیار شیرین و رویائی  به سر می برد. اما اگر این عاشق با رقیبی روبرو شود چه رقیبی عشقی باشد و یا کسی و یا چیزی که میان او و معشوق فاصله بیاندازد،  بسیار عصبی و خشن  و مملواز نفرت از عنصر فاصله انداز می شود. مسلما ًعاشق حسود می شود. اما بعضی معتقدند عاشق واقعی باید صلاح معشوق را در همه حال در نظر بگیرد تا جائی که حتی  در صورت لزوم خود او برای معشوق یار و یا شریک دیگری پیدا کند.

 

 

 

باید توجه داشت که هرچند در جنگها پیروزی لذت بخش است و در این پیروزی به ظاهر انسانها بدون ترحم همدیگر را می کشند و حتی لذت می برند و در نهایت نیز یکدیگر را غارت می کنند اما بهیچ وجه این خوشی که همراه با چنین خشونتهائی و حتی مرگ بدست می آید با آن نوع خوشی که همراه آرامش و شادی است قابل مقایسه نیست.

   اگر چنین بود و میل واقعی بشر بر این رفتار بود اکنون نسلی از بشر برروی کره زمین باقی نمانده بود. هرچند انسانها به صورتی در آمدند که به دنبال منافع بیشتر بر هم دیگر تیغ کشیدند اما باید بپذیریم که خوی انسان دوستی آنها بر خوی تنفر از انسانها می چربد. در گذشته و بیشتر در قرون اخیر و مخصوصا ً عصر حاضر مردم بدون اینکه واقعا ً بدانند و بخواهند تا برای تامین منافع خود سایرین را به کشند در اساس سردمداران و صاحبان پول وقدرت هستند که آنها را به کشتن یکدیگر وامیدارند. به این دلیل است که بسیاری مردمان از رفتن به جنگ خودداری می کنند و بسیاری نیز به دلیل دیدن جنازه هائی که ابدا ً آنها را نمی شناسند و دشمن خود نمی دانند به بیماریهای روانی دچار می شوند.

بررسی این بحث نیز بسیار مفصل است که جای دارد در نوشتاری دیگر تحت عنوان خوشی آورده شود.

 

  

عشق های کاذب

   حال به اینجا رسیدیم که باید اشاره ای هم به عشق های کاذب بشود. در مواردی انسان ها تحت تأثیر  شرایط  تصور می کنند که عاشق شده اند. مثلاً در عصر حاضر با تبلیغات زیادی که برای هنرپیشه ها یا خوانندگان و یا ورزشکاران و امثالهم هر روزه در وسایل ارتباط جمعی می شود (به طوری که عکس های آنها زینت بخش منازل می گردد) نوعی عشق کاذب در افراد ایجاد می شود. بعضی مردم تحت تاثیر شرایط از این افراد قهرمانانی برای خود می سازند و بدین ترتیب دچار عشقی کاذب می گردند که پس از مدت زمانی و با پاک شدن تصویر قهرمانان از وسایل ارتباطات جمعی و یا تغییر چهره یافتن آنها به دلیل بالا رفتن سن و یا به دلیل بالا رفتن سن (خود همین افراد) و عاقل تر شدن ،متوجه می گردند که آنچه را عشق می پنداشتند عشق نبوده بلکه تصوری خام بوده است که به دلایل گفته شده در او ایجاد گردیده بوده است.

   در مواردی  دیگر افرادِ در قدرت و یا دارای ثروت مورد توجه قرار می گیرند و به همین دلیل بعضی خود را عاشق این افراد می بینند در حالی که این تاثیر نفوذ قدرت  ویا ثروت بر روی افراد است.

   هر چند باید این شاخصه را در نظر داشت که با توجه به جمعیت جهان برای هر فردی ممکن است چند صد نفر که مناسب زندگی و یا مناسب عاشق شدن باشند، وجود داشته باشند لیکن به دلیل اینکه ارتباط محدود است چنین وضعیتی بوجود نمی آید ولی آنگاه که عکس این افراد در گستره وسیعی پخش می شود  تعداد افرادی که این اشخاص را می بینند بالا می رود و در نتیجه علاقمندان نیز پیدا می شوند. اما این موضوع از نکته گفته شده درباره عشق کاذب جداست.

 

   عشق کاذب، احساسی است که هیچ گونه پایه و مبنای درست، منطقی، معقول، دقیق و اساسی ندارد  و برمبنای احساسی که هیچ رابطه ای با نکات یاد شده ندارند، در شخص به وجود می آید.

    هرچند گفته شد عشق نوعی از احساس است و حتی می گویند عشق کور است اما، باید زمینه های واقعی هم داشته باشد و آن چنان  کاملاً کور نیست. اگر عشقی از هرگونه زمینه واقعی یا نکات گفته شده عاری باشد عشقی کاذب است. ولی این که عشق می تواند انسان را کور بکند امر دیگری است.

 

عشق های کاذب به دو گونه ایجاد می شوند:

   عشق های کاذب ایجاد می شوند و نه این چنین است که از دل برآیند.

1- به وسیله دیگران:

   همانطوری که آمد،  تبلیغات و شستشوی مغزی افراد و جامعه چنین عشق های کاذبی را ایجاد می کنند.

   به عنوان مثال به همین منظور گردانندگان برنامه ها در زمان حاضر خوانندگان را تنها برمبنای صدای خوب و قوی و دانش خوانندگی انتخاب نمی کنند بلکه بیشتر باید زیبا و جذاب باشند بطوری که به توانند تماشاگران را جذب کنند تا باعث جذب و حتی ایحاد عشق های کاذب در مردم شوند  و در نتیجه سودهای کلان  برایشان بیاورند.

 

   ایجاد عشق های کاذب تنها چنین مواردی را شامل نمی شوند بلکه وسعت زیادی دارند. مثلا زمانی که قدرتمندان حاکم بخواهند منافع خود را بسط  دهند و نیاز به جنگ دارند عشق به وطن پرستی را کاذبانه در عموم گسترش می دهند. آنها با تبلیغات و برانگیختن احساسات مردم آنها را به کام مرگ می فرستند. تبلیغات حاکمان، علاقه به وطن را به وطن پرستی حاد و عاشقانه و پرشور تبدیل می کند.

 

 

2- ایجاد عشق کاذب توسط خود اشخاص:

   این موارد هم وجود دارند. زیرا همان طور که گفته شد عشق نوعی احساس است بنابراین چنانچه شخص در موردی این احساس را در خود تقویت کند و این نوع احساس تمامی مشغله ذهنی او را تشکیل بدهد به طوری که سایر مسائل را به کناری بنهد؛ عشقی کاذب را در خود ایجاد کرده است.

به عنوان مثال چنانچه گفته شد اگر شخص فقیری در گوشه ای دور افتاده به صرف دیدن عکسی از شخص بسیار معروف و یا بسیار ثروتمند عاشق اوبشود، این نوع عشق هیچ زمینه منطقی و واقعی ندارد و کاذب می باشد. کما اینکه بسیاری از فقیرترین هندی ها که حتی کنار خیابان می خوابند با  یاد  و عشق هنرپیشه های زیبایشان می خوابند.

البته هرچند این نوع عشق کاذب است اما شاید تنها دلخوشی این مردمان فقیر باشد.

   چنین عشق هائی با تحریک احساس از سوی خود شخص و اینکه احتمالا ً مشغله ذهنی جدی دیگری ندارند تقویت می شود و راه به هیچ جائی هم نمی برد.

 

عشق هائی کز پی رنگی بود                                                       عشق نبود عاقبت ننگی بود

 

 

وضعیت عشاق در موقعیت دست یابی، و ترس از دست دادن معشوق

   کسانی که به مال و ثروت و حتی قدرت فکر می کنند تنها به لذات آن  نمی اندیشند، بلکه بیم از دست دادنش را هم همیشه با خود دارند. مال، ثروت و قدرت چیزی است که همواره ممکن است به نوعی از دست برود و فرد، معشوق بدون احساس و اختیار خود را از دست بدهد.

ثروت و قدرت چیزهائی هستند که ابدا ً شخص معینی بعنوان صاحب برایشان مهم نیست.

   نیازی به توضیح زیاد این مطلب نیست که تفاوت بسیار گسترده ای است در عشق میان دو انسان که هر دو از احساس و عواطف برخوردارند و دارای آن توانائی نیز هستند که طرف مقابل خود را به بینند و از حال و احوال  احساس و... او مطلع شوند و از مسائل پیش آمده متأثر گردند با جامدات که چنین نیستند.

   از آن فراتر در عصر کنونی اکثرا ً آنچه که به مثابه  ثروت به حساب آورده می شود تنها ارقام یا اعدادی هستند که در جاهائی ثبت شده اند و برای این ارقام ابدا ً تفاوتی نمی کند که چه کسی آنها را می نویسد، در کجا نوشته می شوند ووو.  در جنبه بررسی قدرت نیز چنین است زیرا قدرت فی نفسه هیچ چیز مادی نیست بلکه نوعی اختیاراست که به فردی داده می شود.

   به هر صورت بررسی مفصل این نکات در اینجا ضرورتی ندارد و همین مقدار برای این بحث کافی است اما شاید در جای دیگری به این نکته نیز از جنبه فلسفی برخورد بشود.

پس، از آنجا که این نوع معشوق هر لحظه ممکن است در دست دیگری قرار بگیرد بیم عاشق از نوع دیگری است.

 

   " مالدار از بیم دزدان، دشمنان، ظالمان و پادشاهان در ترس و بیم باشند و بر اندوخته های بترسند و صاحبان سعادت اندوخته های عقلانی خود را مصون و محفوظ از اشرار بدانند و یقین داشته باشند که احدی را راه بردن ( به او) و خوردن از او نباشد ".

نقل قول از کتاب کیمیای سعادت؛ ترجمه " طهارت الاعراق" نوشته ابوعلی مسکویه؛ ترجمه میرزا ابوطالب زنجانی، چاپ اول 1357  دفتر نشر میراث مکتوب.

    عشق های عقیدتی حال چه به خدا یا دین یا فلسفه و یا... باشد بیم از دست دادنش در شخص وجود ندارد زیرا چیزی است که در فکر اوست و بدان رسیده  پس هیچ گاه تا زمانی که عاشق است به فکرش خطور نمی کند که او را رها می کند زیرا کسی آنرا از او نمی گیرد مگر این که خودش آنرا رها کند.

   در موارد بسیاری افراد عشق های عقیدتی خود را رها کرده اند و در پی آن یا به چیز دیگری روی آورده اند و یا به هیچ چیز روی نیاورده اند. از آنجائی که تغییر در عشق عقیدتی به مرور صورت می گیرد و در مواردی صحبت از سالهاست پس شخص ضربه ای نمی خورد و همچنین احساس نمی کند که چیزی را ازدست داده است؛ حتی در مواردی خیلی هم  خوشحال می شود و احساس می کند که از بندی رها شده است.

   اما در آن نوعی که عشق میان دو انسان است و هرلحظه این ترس که ممکن است معشوق و یا محبوبش او را  رها کند و یا کسی او را از دستش برباید همیشه یک بیم در دل شخص است.

   در موقعیتی  که هردو بهم ابراز علاقه شدید می کنند و رابطه از نزدیک  برقرار می باشد از دست دادن معشوق احساس انتقام از شخص رباینده ی  معشوق وجود می اید.

   از این منظر نیزدیده می شود که عشق های ساده مانند عشق به موسیقی،  سینما، مسافرت، غذا و آنچه که ظاهرا ًعشق نامیده می شوند با عشق های  واقعی فاصله بسیار زیادی دارند.

 

رابطه خوشی با عشق

 

   خوشی از آن مقولات اساسی فلسفی در زندگی انسان است که جایگاه بزرگی را پر میکند؛ بطوریکه حتی زمانیکه از عشق صحبت میکنیم باید کاملا آگاه باشیم که عشق درون مقوله خوشی قرار میگیرد یعنی یکی از زیر مقوله های خوشی می باشد.

   گفته شد که عشق یک نوع احساس است و این احساس علاقه بسیار شدید می باشد و همچنان که گرسنگی  نوعی احساس در انسان ایجاد می کنند که نشان می دهد انسان به چیزی احتیاج دارد؛ انسان از نظر عاطفی نیز احتیاجاتی دارد که یکی از آنها عشق است و در این میان عشق به جنس مخالف یکی از الزامات زندگی انسان است و این احتیاج و یا داشتن آن احساس خاصی را در انسان ایجاد میکند. مثلا ً کسانیکه اخته می شوند  نیاز جنسی را حس نمیکنند و در نتیجه گرایشی به جنس مخالف ندارند و این دقیقا ً یک ضعف بزرگ احساسی است.

   خیلی چیزها در انسان احساس خوب و یا خوش ایجاد میکنند. هوای خوب، هم صحبت های خوب، موسیقی خوب، غذای خوب، بحثی خوب، کار و یا همکاران خوب و... و عشق.  

عشق در انسان " خوشی" ایجاد می کند که نوعی احساس است و شاید بهترین احساس ها و بهترین نوع خوشی ها باشد.

تمامی آنچه در انسان احساسات خوب و خوش ایجاد می کنند زیر مجموعه های خوشی در زندگی می باشند.

 

رابطه عشق با سعادت یا خوشبختی

   دž