بحثی در تاریخ،

زبان شناسی عهد عتیق و قرآن و

" اسماعیل"  چگونه  " سمع الله "  شد.

 

آنچه در اسلام آمده برگرفته یا حاصل جمع  دینهای  یهودی، مسیحی، زرتشتی و بت پرستی میباشد. محمد پیامبر مسلمانان در اطراف خود و درمیان نزدیکترین اقوام خود از تمامی این ادیان داشت.

حتی تاثیر فلسفه و علم کلام  یونانی را هم در ادیان سامی و مخصوصاً اسلام بوضوح میتوان دید.

 

   در ابتدا قصدم آن بود تا مختصری راجع به تغییر اسماعیل و یا اسمعیل به سمع الله  و نوشتن صحیح این کلمه بنویسم ولی پس از شروع معلوم شد که بررسی این نکته به تنهائی کامل و کافی نیست بلکه یک مجموعه از مسائل یا نکات وجود دارند که در طی قرون بی جواب و سردرگم مانده اند و یافتن پاسخ  آنها نیز در یک پیوستگی با یکدیگر قرار دارند که در نتیجه میتوان یا میبایست به تمامی آنها پرداخت؛  بنابراین در این نوشتار به مجموعه ای از مسائل پرداخته میشود که جواب بسیاری از این نکات را بطور دقیق و پیوسته مشخص میکند. در این میان از آنجائیکه بعضی مسائل دیگر نیز در ضمن نقل قولها مطرح میشوند صلاح دیده شد تا این نکات را هم مورد بررسی قرار داده و پاسخ آنها را هم مشخص کرد. از جمله این نکات مهم بررسی و روشن کردن نقش برجسته زنان در جوامع به اصطلاح عرب است.  زیرا بسیاری از مردمان جهان و از جمله بسیاری از ایرانیان بدلائلی که قابل توجیه نیست از حس ناسیونالیستی بیش از اندازه ای برخوردارند بطوریکه آنها را کور کرده و همواره با دیده خصومت و زبانی بد و ناپخته به آنانیکه اکنون به اعراب معروف شده اند نگریسته آنها را بسیار عقب افتاده میدانند. آنها در هنگام صحبت از نقش زنان به این افتخار میکنند که زن ایرانی در زمان ساسانیان شاه شد ولی اعراب زنان خود را می کشتند؛ در حالیکه نمی دانند به سلطنت رسیدن زن ایرانی در آن زمان از چه منظری بود  که در اساس از دیدگاه قدرت زن نبود بلکه از روی ناچاری  و درماندگی بود و همان هم یکی از دلائل سقوط یا شکست ایرانیان در برابر اعراب گردید ولی اعراب نتوانستند بر روم که قدرت دیگر جهان و در مقابل ایران بود غلبه کنند؛  پاسخ دقیق به این مسئله تاریخی را در مقاله ای تحت عنوان " اشرافیت در ایران" چند سال پیش  نوشتم و برای انتشار به  نشریه مهر نامه  در ایران فرستادم ولی  ظاهرا این نشریه به دلائلی هنوز آن را چاپ نکرده است و در اساس آن نشریه نیز جرات ندارد مطلبی را که نام من زیر آن باشد منتشر بکند. ولی در صورت علاقه و عجله میتوانید به تواریخ و از جمله تاریخ طبری منسوب به بلعمی مراجعه کنید.

در میان مردمان آن منطقه و حتی اعراب، حداقل هزار سال پیش از هخامنشیان ( یعنی بیشتر از 2000 سال پیش از سلطنت زنان در اواخر ساسانیان)، پادشاه زن ( آنهم نه از روی ناچاری همانند اواخر ایران ساسانی) وجود داشته است.  از آن فراتر شاه کاهن ِ زن ( ملکه کاهن) که مقامی کاریزماتیک می شود و حتی از این هم فراتر خدای زن وجود داشته است که نام اشان را به سه منطقه آسیا، اروپا و لیبیه دادند که پرسشی قدیمی و پاسخ نیافته برای بزرگان و تاریخ دانان بوده و در اینجا پاسخ این سئوال نیز داده خواهد شد.

نکته دیگر اینکه تمامی اعراب دختران خود را نمی کشتند اگر چنین بود که نسل تمامی اعراب بعد از یکی دو نسل کاملا ً از میان میرفت بلکه در اساس تنها یک گروه یا قبیله از اعراب چنین میکردند ولی چون بررسی کامل آن این نوشته را طولانی میکند استدلالاتی که در این خصوص در تواریخ آمده است  به نوشته دیگری موکول می شود.

با این مقدمه اکنون به بررسی نکات مختلفی در این نوشتار بسیار کوتاه پرداخته میشود.

 

اسماعیل چگونه سمع الله شد

   تا آنجائی که بیاد دارم بحث ها همیشه بر سر این بوده که باید اسماعیل نوشت و یا اسمعیل و مقالات و کتبی در این خصوص نوشته شده است که بنظر میرسد هیچکدام نتوانستند پاسخ صحیح و یا کامل را بدهند.

برای رسیدن به پاسخ باید ریشه این کلمه را شناخت.

در این راستا  ابتدا باید گفت عبری یکی از گویش های  زبان عربی است. یعنی دسته ای از اعراب بیابانگرد به این زبان صحبت میکردند. هم اکنون نیز میان گویش های مختلف عرب زبانان اختلافات زیادی است که به چند مورد اندک آن در سطور آینده اشاره خواهد شد.

   بعضی کلمات در میان عبری و عربی زبانان یکی است ولی تنها بعضی تفاوتهای اندک با هم  دارند مانند سلام در میان عربان و شالیم یا شلوم ( به معنی صلح) در میان عبری زبانان  ویا قصاب که عبری آن کساب و با همان معنی است.

حتی در میان خود عبری زبانان نیز تفاوت لهجه یا گویش های مختلف بوده است.

جالب ترین مثال در خصوص تفاوت لهجه ها را میتوان از عهد عتیق و در خصوص 12 سبط  آورد زیرا آنها اولاد یعقوب به حساب می آیند و بنابراین میبایست یک زبان و یک لهجه داشته باشند اما در سفر داوران باب دوازدهم آنجا که از درگیری سبط افرائیم صحبت میکند دشمنانشان برای امتحان اینکه آیا آنها افرائیم هستند ویا نه یک امتحان ساده میکردند و از مردم میخواستند بگویند " شِبولِت " اما سبط افرائیم نمیتوانست " ش" را بگوید و " س " میگفت به صورت " سِبولِت "،  و به این طریق آنها افشاء میشدند و به کام مرگ فرستاده می شدند. در حالیکه در عهد عتیق بسیاری اسامی و کلمات هست که با  " ش" شروع می شود مانند: شمشون، شلومیه، شمعون، شموئیل، شولمیت و...

از این داستان چند نتیجه گرفته می شود:

- بعضی قبایل هم خانواده نزدیک بهم نیز با هم تفاوت لهجه یا گویش داشتند.

- از جنبه تاریخی باید گفت اگر اینها همه فرزندان یعقوب بودند پس می بایست یک زبان و لهجه داشته باشند ضمن اینکه در آن مقطع هنوز به مناطق بسیار دور از هم مهاجرت نکرده بودند و هنوز در کنار هم یک سرزمین را تشکیل می دادند و این تازه آغاز مرحله جدائی " یهودیان" از" اسرائیلیان" بود. پس یک آشفتگی و عدم واقعیت دیگر در این داستان هویدا می شود و در نتیجه باید بنوعی آن را تبیین کرد.

از جمله حدسیاتی که میتوان زد چنین است که زمان زیادی از ایجاد 12 سبط می گذشته و در این فاصله آنها با مردمان ساکن آن مناطق ادغام شده و در نتیجه از زبان آنها نیز تاثیر گرفته بودند و تفاوت لهجه میان آنها ایجاد شده بود ولی  این استدلال با آنچه در داستان آمده همآهنگ نیست.

حدس دیگر اینکه اینها ابدا ً از یک نسل نبوده اند یکی 12 فرزند یعقوب نبودند بلکه 12 قبیله یا طایفه مختلف بودند که در این داستان هم را از یک ریشه نشان داده است و ابدا ً داستانی واقعی نیست. کمااینکه در میان طوایف ایران نیز چنین روایاتی هست مثلا ً بختیاری ها به چهار لنگ و هفت لنگ تقسیم می شوند و داستان را چنین میگویند که آنها دو برادر بودند که یکی دارای هفت و دیگری چهار فرزند بوده اند. ولی همه بختیاری ها  میدانند که چنین چیزی فقط داستان است و ریشه آن چیز دیگری است که هنوز معلوم نشده است.

 

نتیجه ای که به بررسی زبان شناسانه این نوشتار مربوط می شود اینستکه تفاوت لهجه و ادای کلمات و همچنین نوشتن کلمات در میان عربان بسیار زیاد بوده است حتی در میان مردمان قبایلی که بهم بسیار نزدیک بودند.

 

   اسماعیل ( در فرهنگ مستر هاکس این چنین نوشته شده است )  بزبان عبری بمعنی " مسموع از خدا" است.

جالب آنکه، در ترجمه پارسی عهد عتیق بصورت اسمعیل آمده است.

سفر پیدایش باب 16 آیه 11 ،15 ، 16  و باب 17  آیه 20

 

اما در ترجمه عربی عهد عتیق بصورت اسماعیل آمده و در پرانتز باب 16 آیه 11 نوشته: "... تدعینه اسماعیل ( وَمَعنَاهُ: الله یسمع)" لان رب شد سمع صوت شقائک. یعنی خدا شنواست.

سفر پیدایش باب  16 آیه 11 ، 15، 16  و باب 17 آیه 20

 

یهودیان و عرب ها در بسیاری موارد عادت داشتند اسامی فرزندان را باین شکل بگذارند؛ در حالیکه   " خدا می شنود" ظاهرا ً نمیتواند یک نام باشد بلکه یک صفت یا تعریف است که بجای نام پذیرفته شده است چند نمونه دیگر در سطور آینده آورده میشود.

 

 

اسماعیل، اسمعیل، اسمع ئیل،  سموئیل،  سموع ئیل،  سمع ئیل،  شموئیل  و شموع ئیل

" ئیل"  در اصل خدای " باب ئیلی ها"  بوده که سایرین از آنها وام گرفته اند. در نتیجه کلمه اسماعیل از دو بخش اسمع + ئیل میباشد. معنی سمع نیز شنیدن است. پس رویهم میشود " ئیل می شنود"  و بزبان امروزی ایرانی می شود " خدا می شنود" و یا  " خدا شنواست".

این ترجمه ای است بر این کلمه که مستر هاکس کرده و شاید هم در اصل چنین نوشته شده و در اساس معنی کلمه در جمله همان است که ترجمه شده است ولی در عربی کنونی " اسمع "  فعل امر است و در نتیجه " اسمع ئیل " بمعنی  "  بشنو خدا" و یا  " خدا بشنو" میباشد یعنی به خدا میگوید گوش بده و حرف های من را بشنو.  این شکل صحبت کردن  یا خواهش از خدا برای شنیدن حرفهای گوینده است و یا امر به خدا که حرف های او را گوش بدهد و انجام بدهد. در نتیجه غلط است زیرا آن معنی مورد نظر  یعنی " خدا شنواست" را نمی دهد. اما اسمع در زبان عربی کنونی فعل امر است و سمع فعل امر نیست یعنی سمع الله  امر به خدا نیست که بشنو بلکه بمعنی خدا می شنود است در نتیجه با توجه به معنی اسمع ئیل که خدا می شوند است باید نتیجه گرفت که اسمع در زبان عبری ( شاخه ای از زبان عربی) فعل امر نبوده است.

پس بدون هیچ شک و تردیدی قسمت دوم کلمه یعنی " ئیل " مشخص و ثابت است و برای بسیاری دیگر اسامی ی ترکیبی  نیز بهمین معنی بکار رفته است.

   بنابرعقیده یکی از دانشمندان مسلمان که چند قرن پیش در این خصوص تحقیق کرده کلمه " ئیل "  دریک پروسه زمانی به " ال"  و بعد " اله"  و بعد " الله "  تبدیل شد.  اما شاید نیازی هم به گذر زمانی طولانی برای چنین تبدیلی نبوده و ممکن است در همان زمان ها این کلمات با چنین تفاوتهائی  در بیان کلمات اقوام مختلف وجود داشته؛ همچنانکه در همین عصر حاضر نیز زمانیکه کلمه ای در جائی ایجاد میشود وقتی به سایر کشورها و یا حتی سایر زبانها در همان کشور میرود به گونه های مختلفی تلفظ میشود.

 

مردمان منطقه به این معتقد شده بودند که خدائی ( ئیل ) وجود دارد که شنواست؛ همین است که در طی یک پروسه زمانی به اشکال مختلف در زبانهای مختلف در آمد و در نهایت در اسلام به " سمع الله " تبدیل شد.

در قرآن:  

لقد سمع الله قول الذین قالو ان الله ... 181 م آل عمران 3 ؛

قد سمع الله قول التی تجاد لک ... 1 م المجادله 58 .

همچنین: سمع الله لمن حمدة.

 

سموئیل مسموع از خدا

شموئیل شنیده شده از خدا

اسمع ئیل مسموع از خدا

 

دیده شد که اسمع و سمع  عبری همان اسمع و سمع عربی است و ئیل نیز همان ال یا الله یا خدا است پس سمع ئیل که بمعنی خدا شنواست  بعد ها تبدیل به سمع ال یا سمع الله شد.

 

در کتاب دستور اللغه ( کتاب الخلاص) تالیف بدیع الزمان ابوعبدالله حسین ابن ابراهیم بن احمد  معروف به ادیب نطنزی ( 499 ؟ ق) تصحیح و تحقیق دکتر سید علی اردلان جوان، به نشر( انتشارات آستان قدس رضوی) چاپ اول 1385؛  در مقدمه کتاب چند نمونه از صرف لغات آمده که در مواردی به نزدیک 100 گونه میرسد.

این تغییرات در نتیجه اضافه کردن بعضی حروف و یا اعراب ایجاد میشود. این تغییرات نه تنها زمان را شامل میشود بلکه مذکر و مونث و نیز حاضر و غایب و جمع و فرد ووو را در بر میگیرد.

مثلاً کلمه فتح:

فتح یفتح فتحا مفتوح لتفح لتفحا لیفتحوا لیفتحا -  فاتحات افتح افتحن لاتفتح  ووو

پس تغییر اسمع به سمع برمیگردد به صرف آن بر مبنای نکات دستوری  که نهایت بدینصورت در آمده است.

 

در دائرة المعارف قرآن کریم، موسسه بوستان کتاب، مرکز فرهنگ و معارف قرآن، جلد سوم 1385 ، در خصوص اسماعیل چنین آمده است:

" اسماعیل:

فرزند بزرگ ابراهیم نیای عرب حجاز و جد اعلای پیامبر خاتم از پیامبران الهی و ملقب به ذبیح الله.

اسماعیل واژه ای غیر عربی و معرب (( اشماعیل)) در سریانی است و از همین راه به عربی وارد شده و اصل آن واژه عبری (( یشمَع)) { به معنای یَسمَع} و (( ایل)) {به معنای الله} بوده و براساس لغت مصریان ((اسماعیل)) خوانده شده است. در سبب این نامگذاری گفته اند: ابراهیم هنگام درخواست فرزند از خدا دو کلمه اشمع و ایل به معنای (( خدایا دعایم را اجابت کن)) را بکار برد و چون خداوند به او فرزند داد او را به همان جمله نامید. مطیع خدا یا هدیه الهی نیز معانی دیگری است که برای آن گفته اند؛ ولی این دو معنا دور از حقیقت دانسته شده است. بر پایه نقل تورات فرشته ای به هاجر گفت: به زودی دارای پسر می شوی. نام او را اسماعیل بگذار، زیرا خداوند دعای تو را شنید.

 

نکته: نوشته فوق ریشه این کلمه را سریانی و بصورت " اشمع " دانسته که اعراب ( یهودیان اولیه و مخصوصا ً ابراهیم و خاندانش عرب بیابانگرد بودند) آن را قرض گرفته اند. پس این نیز مکمل و یا تائید صحبت قبلی من در باره تغییر کلمات در زبان ها و گویش هاست یعنی این کلمه سُریانی وقتی به قبایل مختلف عرب رسید هر کدام آن را به نوعی تلفظ کردند.

 

همین دائرة المعارف قرآن در چند سطر بعد نوشته: واژه اسماعیل 12 بار در قرآن آمده و...  سپس دو آیه از سوره های مریم وانبیاء از قرآن بعنوان نمونه آورده که در آنها این نام را بصورت " اسمعیل " نوشته است.

 

در فرهنگنامه موضوعی قرآن کریم، به اهتمام دکتر احمد خاتمی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ دوم 1384، جلداول 12 آیه آورده که در تمامی آنها بصورت " اسماعیل" نوشته شده و از جمله دو آیه ای که در کتاب دیگر آمده و بصورت " اسمعیل " نوشته شده است.

 

در قرآن جدید موسوم به چاپ ملک فهد،  اِسمعِیل نوشته شده است.

 

در قرآن با تصحیح هفت تن از علما حوزه علمیه قم به سرمایه کتابفروشی محمد علی علمی چاپ افست 1337 در سوره انبیا آیه 85 اسمعیل نوشته شده است.

 

فرهنگنامه موضوعی قرآن مجید، تدوین کامران فانی و بهاء الدین خرمشاهی، انتشارات الهدی چاپ دوم 1369 ، بصورت اسماعیل آمده است.

 

یک توضیح: در میان قرآن ها بعضی تفاوتهای اندک هست مثلا  بر اساس فرهنگنامه موضوعی قرآن مجید، اسماعیل باید در سوره آل عمران آیه 84 باشد، این امر در خصوص قرآن چاپ ملک فهد صدق میکند هرچند بصورت اسمعیل و نه اسماعیل است ولی در خصوص قرآن با تصحیح هفت تن از علما صدق نمیکند و در آن قرآن این آیه 78 است. البته این نکته فقط به همین یک آیه و نیز ترتیب آیه ها در این سوره ختم نمیشود بلکه بیشتر است و از جمله در مورد آیه های سوره بقره نیز چنین تفاوتی وجود دارد مثلاً  آیه راجع به اسمعیل در قرآن ملک فهد آیه 125 است ولی در هفت تن علما 128 میباشد.

 

سوره مجادله آیه 1

قد سمع الله قول التی تجاد لک فی زوجها وتشتکی الی الله و الله یسمع تحاورکما ان الله سمیع بصیر.

بتحقیق شنید خدا سخن آن زنی که مجادله کرد با تو در زوجش و شکایت میبرد بخدا و خدا می شنید گفتگوی شما را بدرستیکه خدا  شنوای  بینا است.

توجه: دراین آیه سمع 3 گونه صرف شده است.

 

در فرهنگ های لغات نیز به تنوع اسماعیل ( دهخدا) و یا اسمعیل نوشته شده است.

البته یکی از مشکلات نیز رسم الخط بوده که به اشکال مختلف نوشته شده است.

 

 

بحثی دیگر از زاویه ای دیگر در تغییر کلمه اسمع ئیل به سمع الله.

   در عهد عتیق سفر پیدایش همه جا صحبت از اسمع ئیل و یا سمع ئیل است. مثلاً باب 16 آیه 11 و باب 17 آیه 20 ولی بعد از اسفار پنجگانه و کتابهای یوشع، داوران و روت، کتاب سموئیل نبی آغاز میشود که قاعدتا ً از نظر زمانی بسیار دور از آن دیگران است.

اما معانی اسمع ئیل و سموئیل هر دو یکی است و بمعنی مسموع از خدا یا خدا میشنود میباشد.

البته چنین بنظر میرسد که سموئیل باید سموع ئیل باشد.

هر چند بعضی از محققان در توالی این کتابها شک دارند و بسیاری معتقدند که سفر پیدایش که اولین کتاب در عهد عتیق میباشد بعد ازهمه  آنهای دیگر نوشته شده است ولی بهر صورت این دو نام که در اصل یکی و با یک معنی میباشند از دو زاویه قابل توجه است.

1 این دو نام در یک دوره زمانی طولانی ایجاد شده اند و در نتیجه با تغییر در زبان مردم اینها نیز تغییر یافته اند.

2 این دو نام همزمان در دو نقطه با همین معنی بکار میرفته است بدین معنی که دو قوم یا طایفه مختلف که ریشه زبانی یکسانی داشته اند در دو نقطه همین نام را با یک معنی بدوگونه مختلف تلفظ میکردند. این دو قوم یا طایفه میتوانستند دارای یک دین باشند و یا نباشند.

مورد دوم نشانگر آن است که این داستانها یا افسانه ها میان گروه وسیعی از مردمان آن مناطق مشترک بوده است.

 

 

کلماتی که به ئیل ختم میشوند عبری و برگرفته از یهودیان  نیست

بسیاری از چیزها و صفات دیگری هم که به خدا نسبت داده شده همانند اسمع ئیل از نمونه هائی است که از گذشته های دورتر و از اقوام متمدن تر و نه از یهودیان گرفته شده است.

اینکه تا بحال گفته می شد این اسامی و به دنبال آن صفات خدا و مسائل دینی از یهودیان گرفته شده یک اشتباه بزرگ تاریخی است که باید تصحیح شود.

این نیز از جمله نکاتی است که در ابتدای این مقاله آورده شد بدین معنی که بررسی تنها یک نکته امکان ندارد؛  همچنین در بررسی این نکات به پاسخ بسیاری نکات دیگر نیز دست مییابیم.

 

برای بررسی این نکته یا مسئله که سالیان دراز است توجه بسیاری از دانشمندان را بخود جلب کرده و آنها را به اشتباه انداخته است باید به سایر اسامی و ریشه آنها و تاریخ اقوام متمدن یا شهر نشین و خدایان و افکار آنها توجه کرد.

در اینجا اشاره به یک نکته برای روشن شدن مطلب حائز اهمیت:

آنچه همواره در طول تاریخ بشر انجام گرفته  وهنوز نیز متاسفانه در این عصر از تاریخ بشر انجام میگیرد تسلیم و دنباله روی  ( کور کورانه) فقرا از ثروتمندان و بهتر و برتر دانستن همه چیز آنهاست. در طول تاریخ زمانیکه نیروئی قدرت برتر جهان یا منطقه ای وسیع میگردید هر چند خود از سلطنت ها یا قدرتهای برتر پیشین پیروی میکرد ولیکن خود نیز چیزهائی داشت که به آن بیفزاید و پس از مدتی با تلفیق آنها یک چیز جدید  بوجود میآمد که این چیز جدید مورد تجلیل و تقلید زیر دستان قرار میگرفت

در عصر حاضر نیز سخنان یا افکار یا به اصطلاح فلسفه ای که از جانب متفکرانِ وابسته ( مزد بگیران) به قدرتهای بزرگ در جهان ِ ثروتمند غرب مطرح میشوند بدون اینکه مورد تحقیق و بررسی دقیق قرار بگیرند مورد قبول واقع شده و حتی بنوعی مورد تقدیس قرار میگیرند.

یعنی فلسفه یا نظراتی که بیشتر در جهت منافع مادی ثروتمندان حاکم بر جهان است و حتی گاه از محتوای واقعی یک فکر سالم و آزاد برای پیشرفت جهان و انسانیت به دور میباشند به دلیل قدرت و ثروت نهفته در پشت سر آنها به همه مردم جهان خورانده می شوند ویک شستشوی مغزی کامل انجام می گیرد.

نظرات و سیاستهای متفکران حامی سرمایه داران بزرگ مورد توجه تمامی متفکران جهان قرار گرفته و در دانشگاهها تدریس میشوند در حالیکه غالب آنها از محتوای دقیق و علمی و عقلی به دور هستند بطوریکه اگر کمی بدانها دقت شود حتی میتوان در سلامت عقل نویسندگان شک کرد. این درحالیست که چون این نظرات بهر نوع و شکلی در جهت منافع سرمایه داران بزرگ جهانی است از آن حمایت میشود و کشورهای فقیرتر یا ضعیف نیز مانند آن است که از خود هیچ اختیاری ندارند مگر اینکه تایید کنند که آنها واقعاً متفکرانی بزرگ هستند و باید به صحبت های آنها توجه کرده آنها را آویزه گوش و چراغ راه قرارمی دهند. در حالیکه ممکن است هم زمان در نقاطی از جهان افرادی حقیقتا ً عاقل و متفکر وجود داشته باشند ولی صدای آنها را به سادگی خفه می کنند.

نتیجه آن که متاسفانه این نکات بسیار ساده ای که در این نوشته پاسخ اشان ارائه می شود می توانست سالیانی بسیار پیشتر جواب داده بشوند ولی دیده می شود که به همین دلایلی که گفته شد پاسخ اشان در تاریخ مانده بود و متاسفانه باید گفت از آنجائیکه مجموعه این پاسخ ها با منافع قدرتمندان جهان منافات دارد سعی در خفه کردن آن خواهند کرد و علیرغم تمامی داد و فریادهای دفاع از علم و آزادی بیان این نکات علمی را به تاریکخانه خواهند انداخت.

با تمام این تفاصیل باید به کار و تلاش ادامه داد،  بنابراین باز میگردیم به بحث کلمات و ریشه یابی آنها و در نتیجه ریشه یابی تاریخ ادیان سامی و مردمان منطقه  بدون چشم داشت انتشار حتی محدود این نوشتار در سطحی مناسب.

 

بعضی کلمات یا اسامی که ریشه قدیمی دارند و درزبان عبری وارد شده اند و با بررسی آنها میتوان به بسیاری مطالب و از جمله برگرفتن بعضی اعتقادات اسلامی از منطقه و زمانهای بسیار دور پی برد:

 

اسرائیل                             کسیکه بر خدا پیروز شد

اوئیل                                اراده خدا

جبرائیل                             مرد خدا

میکائیل                             مرد خدا

بتوئیل                               مرد خدا

برخ ئیل                            مبارک از خدا

بصل ئیل                           درسایه خدا

بعل بریت                          خدای عهد . 

بنظر میرسد در اینجا بعل باید بئل باشد همانند بعلبک که باید بئل بک باشد همچنین ئیل با ئل یکی است

حزائیل                             خدا میبیند                         الله بصیراً

حن ئیل                             نعمت یافته از خدا

حی ئیل                            خداوند زنده است                 حی الله

طب ئیل                           خدا نیکوتر است

عدر ئیل                           مواشی خدا

عسائیل                            کسیکه خداوند او را خلق کرده است

عمانو ئیل                         خدا باماست

غمالائیل                           جزای خداوند

فنوع ئیل                           وجه الله

فنی ئیل                            وجه الله

قبص ئیل،                        فراهم شده از خدا

قدمی ئیل                         حضور خدا

لموئیل                            مقدس خدا

میشائیل                          کیست مثل یهوه

میکال میکائیل               کیست مثل یهوه

درترجمه بعضی از این اسامی دیده میشود "  ئیل "  که در اصل خدای باب ئیلی ها بوده و نشانگر آن است که آنها خدای دیگری داشته اند که به " یهوه" ترجمه شده در حالیکه بر مبنای عهد عتیق "  یهوه " بعد از زمان موسی و در زمان یوشع خدای اصلی یهودیان شد.

 

نتنا ئیل                        خدا داد            خداداد اسمی استکه حتی ایرانیان نیز از آن استفاده میکنند

نحلی ئیل                      وادی الهی

نعی ئیل                       مخزون از جانب خدا

یحزئیل                       خداوند نگاه میکند

یرف ئیل                     خداوند شفا میدهد

یروئیل                        بنای خدا

یروئیل                        خدا بنا میکند

یزرع ئیل                    خداوند میکارد        این کلمه با عربی آن " زراعت" یکی است.

یفتح ئیل                      خداوند میگشاید       یفتح همان فتح در عربی است.

یقبص ئیل                    خداوند جمع میکند

یقت ئیل                      خداوند حلیم میکند

 

در بعضی از این موارد چنانچه بجای  " ئیل"  " الله"  گذاشته بشود به نمونه های اسلامی آن بسیار نزدیک خواهیم شد.

 

 

یربوشت                      بت مخاصمه میکند

یرب عام                     قوم متعدد

یفتاح                          خداوند آزاد میکند   در عربی همان فتح و مفتاح( کلید یا باز کننده) است.

 

 

هللویا                         خدای را تسبیه بخوان. شکل درست نوشتن یا تفکیک شده این کلمه را                                           نتوانستم حدس بزنم. شاید این کلمه از زبان دیگری قرض گرفته شده باشد.

هوشع                         خداوند کمک کننده است.  هو ( او) همان است که بجای خدا بکار میرود و                                    شع یا سعة درعربی بمعنی وسعت،  فراخی، توانگری، توانائی

 

 

ریشه آن  اسامی که  به عبری نسبت میدهند کجاست

کلماتی که در بالا از عهد عتیق آورده شد و در جهان چنین تفهیم شده که عبری هستند در اصل عبری نیستند.  پیشتر هم در مقاله ای اشاره داشتم: آن کلماتی که " ئیل " دارند از همان ریشه " باب ئیلی " است زیرا " ئیل " خدای بزرگ آن مردم بود که بعدها نیز همین نام را بدانها دادند. درست همانند اینکه در ایران نامی را با " الله " ترکیب بکنند و بخواهند آن را از ریشه ایرانی بدانند در حالیکه " الله " کلمه ای قرض گرفته شده از زبان دیگری است . بر همین روال بسیاری کلمات دیگر که در زبان پارسی واردشده اگر با یک کلمه پارسی اصیل هم ترکیب بشود نمی توان آن را پارسی کامل نامید. جالب تر از همه دیده می شود که یک کلمه ترکی با " الله" ( و یا کلمه عربی دیگری) ترکیب می شود و در ایران آن را کلمه ای پارسی یا ایرانی تصور میکنند.

اما شاهد دیگری از کتاب  تاریخ مفصل عرب قبل از اسلام نوشته دکتر جواد علی ترجمه دکتر محمد حسین روحانی انتشارات کتابسرای بابل چاپ اول 1367 آورده میشود:

صفحه 439

" در اخبار پیروزی های سناخریب آمده است که وی در سال 689 ق.م  به یورش بر عرب های پیرو ملکه [ تلخونو شهبانوی عرب] پرداخت و بر [ خزا ایلی] پادشاه قیدری نیز تاخت آورد و آنگاه سپاهیان او در راستای  آد  و ماتو  پیشروی کردند و بر قیداریان و عرب ها چیره شدند.

در متن آشوری دیگری آمده که سناخریب دست به یورشی بر خلیج زد که پیروز گشت و خواسته های او را برآورد و بر اثر آن پادشاه (( زمین دریا)) به سرزمین عیلام گریخت. گویا او ناوگان نیرومندی پایه گذاری کرده که ارتش او را به آن مناطق برده و از این رو مردم خلیج تاب  پایداری نیاورده فرمانبر آشور گشته اند. برخی از پژوهشگران، وصف هرودوت از سناخریب به عنوان (( پادشاه عرب و آشوریان)) را نشان این میدانند که او توانسته است عرب ها را سرکوب و مطیع خود سازد."

 

صفحه 440

" از متن های آشوری برمیآید که میان [ شهبانو تلخونو] و [ شاه خزا ایلی] اختلافی در گرفته که مایه شکست خوردن ایشان از سناخریب شده است. فرماندهی و سامان دادن دفاع با [ خزا ایلی] بوده و چون شکست بر ایشان وارد آمده [ تلخو نو بر خزا ایلی پادشاه آریبی] خشم گرفته است.

اما خزاایلی توانسته است حصار آشوریان بر دومة الجندل را بشکند و به ژرفای بادیه که ارتش سناخریب را نیروی پیگرد وی در آنجا نبوده است، بگریزد. او در درازای زندگی سناخریب در بیابان بوده و چون وی در گذشته، با ارمغان های فراوان به دربار پسرش اسرحدون آمده و از سوی او بامهر و خوشامدگوئی پذیرفته شده است. خدایان بخت برگشته نیز از بند رهیده و همراه [ خزا ایلی] به پای تخت او برگردانده شده اند. این خداهائی که همراه پیروانشان زندگی سختی را گذرانده و اینک بوی آزادی را چشیده اند، عبارت بوده اند از : عتر سماعین، دبلات، دایا، نوهیا، ابیریلو، عثرقو."

 

از این نوشته نتایج بسیاری گرفته می شود:

اول اینکه کلمه [ ایل] همان [ ئیل] است که توضیح آن در سطور بعدی از چند زاویه آورده میشود.

دیگر اینکه اشاره به شاه و شهبانو شده یعنی همزمان در میان این اقوام هم زن و هم مرد شاه بوده اند و میبینیم که شهبانو تلخو نو بر شاه خزا ایلی برتری داشته است.

باز اینکه آریبی همان عرب است که توضیح آن نیز در سطور آینده می آید.

نتیجه آنکه در زمان آسوریان یعنی حدود 700 پیش از میلاد مسیح، عرب ها نیز اسامی با پسوند نام خدا ( ئیل ، ایل ووو) داشته اند که مسلما ً از زمانهای پیشتری نیز این نام مورد استفاده آنها بوده است.

مسلما این نام گذاری تنها به باب ئیلی ها، عرب ها و عبری ها ختم نمی شده بلکه بنظر میرسد در تمام منطقه بوده است.

اما همین تغییر ئیل، ایل، ال و... و بعد ها وقتی که به [ الله] تغییر مییابد همچنان پسوند نام باقی میماند

همانند عبدالله  نام پدر محمد پیامبر مسلمانان. پس عبدالله به معنی بنده الله یعنی بنده  بتی بنام الله نیست. زیرا الله،  بت نبوده است.

خوداین نکته نیز از زاویه زبان شناسی نشانگر آنستکه این دسته زبانها هم ریشه و بسیار نزدیک هستند.

نکته دیگر مسئله بت ها میباشد. همانطور که نویسنده در صفحات دیگر کتاب قید کرده در زمان حمله آسوریان به اعراب و شکست دادن آنها،  بت هایشان را به اسارت میبردند و این برای اعراب بسیار سخت بود و نشان بندگی و اسارت و بی پناهی و... بوده که در نتیجه وقتی پادشاه آشور اسر حدون  با اعراب آشتی میکند خدایان آنها را باز میگرداند. پس چنین استنباط میشود که اعراب چون از نشستن گاه ثابتی همانند باب ئیلی ها برخوردار نبودند خدایان خود را با خود حمل میکردند. این داستان در خصوص عبری ها نیز صادق است و در عهد عتیق به آن اشاره شده است. آنها خدایانی داشتند که بسیار کوچک بود و میتوانستند حتی در لباس خود جای بدهند.

نکته: سناخریب حدود 700 سال پیش از میلاد مسیح میزیست.

 

یو بمعنی خدا است مانند:

یوآش                      خداوند بخشنده است      در اسلام نیز خداوند بخشنده مهربان است.

یو ئیل                     یهوه خدا است

یوتام                      یهوه مستقیم است

یوحانان و یوحنان     خداوند دلسوز است

یوحنا                     انعام توفیقی خدا

یورام                     خداوند بر من است

یوشیا                     یهوه شفا میدهد

یوکابد                    خداوند مجد است

یونا                       خداوند میدهد

یوناتان                   خداوند داد

یهو آحاز                خداوند میگیرد

یهو آش                  خداوند داد

یهودا                    حمد

یهو رام                 خداوند بلند میکند

یهو شافاط             خداوند حکم میکند

یهوشبع شبعه          ایشان را بخدا قسم داد

یهوشع                  خداوند معین میکند

یهو شوع               یهوه اعانت میکند

یهو صادق             خداوند پاکیزه میکند

یهو کل                  توانا

یهوه                     خوانده شد

یهوه شالوم             خداوند سلام

یهوه نسی              خداوند علم من است

یهوه یرای             خداوند مینگرد

یهویا داع              خداوند میداند

یهو یاقیم               خداوند برقرار میکند

یهو یاکین              یهوه معین میکند

ابی هو           خداوند پدر من است             

ابی همان پدر در عربی است و " هُوَ " ( او) کلمه ای است غیر مستقیم برای خدا که در میان دراویش   " هو" که شکل دیگری از آن است گفته می شود.

در میان بیابان گردان عقاید خاصی بوده و گاه از ذکر مستقیم نام خدا پرهیز میکردند و در نتیجه در میان عرب ها و یهودیان از کلمه نا مشخص " هُوَ "  به جای نام خدا استفاده میشده است.

کلمه " هو"  همان  " هُوَ "  بمعنی " او"  است و همچنین میتواند از یهوه گرفته شده باشد. اما احتمال اول من این است که کلمه یهوه از " هُوَ "  بمعنی " او"  گرفته شده  و شاید تلفظ اولیه یهوه، " ی هُوَ "  وبه احتمال بیشتر " یا هُوَ"  بوده است که به جای " فتحه" بعد از " و" ، "ه " گذاشته اند زیرا چنانکه دیده می شود در بعضی موارد " ه" وجود ندارد. بعضی بر این عقیده هستند که اعراب از ترس به جای نام بردن از خدا با ترس و با انگشت به آسمان اشاره میکردند و میگفتنند " هُوَ هُوَ" یعنی " او او".

کلمه " هُوَ " در ایران نیز رایج شده  مخصوصا در میان دراویش  پایگاه بیشتری پیدا کرده و بصورت یک صدا " هو" با سکون تلفظ میشود. مثلا ً لا الله الا هو که در اینجا هوَ گفته نمی شود بلکه هو گفته می شود.

در کتاب فلوطین( 204 270 ب. م.) (جمع آوری شده توسط شاگردش فرفوریوس)  به صراحت به جای خدا در بسیاری موارد " او" که همان  " هُوَ " عربی میباشد آورده شده است.

 

 

اصلاح نوشتن بعضی کلمات

 

در موارد زیر چسباندن " ال" به کلمه بعدی غلط است زیرا میتواند به اشتباه به جای اینکه " ال "   یعنی "  ئیل "  یا "  خدا" خوانده شود  با " ا ل " حرف تعریف و مشخص کننده الشمس و القمر اشتباه گرفته بشود.

 

نوشتن معمولی در کتب                       معنی                آنچه بایدنوشته شود تا معنی مشخص شود

 

التقون                                خداوند اساس آن میباشد                         ال تقون

التقی و النقیه                        خداوند حافظ است                               ال تقی و ال نقیه

التولد                                 خویش خداوند                                     ال تولد ( نام شهری است)

الداد                                  کسیکه خداوند او را محبت نموده است      ال داد

الصافان                             محفوظ از جانب خداوند                        ال صافان

العازار                               مدد خدا                                            ال عازار

العاله                                 جائیکه خداوند صعود میکند                   ال عاله

الیفالط                               خداوند رهاننده است                             ال یفالط

الفعل                                 خداوند ثواب او است                           ال  فعل

القانه                                 خداوند خلق میکند                               ال قانه

القوش                                خداوند قوس من است                          ال قوس

الناتان                                کسیکه خدا او را عطا فرموده است         ال ناتان

الیاب                                 خداوند پدر اوست                               ال یاب

                                                                                اعراب عراق هنوز به پدر یاب میگویند

الیاشیب                             کسیکه خداوند دوباره او را نصب میکند  ال یاشیب

الیاقیم                                کسیکه خداونداو را ثابت قدم میدارد و     ال یاقیم

                                       سرافراز میکند

الیشابع                               خداوند قسم اوست                            ال یشابع

الیشاماع و الیشامع و الیشع       کسیکه خداوند او را میشنود               ال یشاماع،ال یشامع، ال یشمع

                                                                              (عربی)  ال یساماع، ال یسامع، ال یسمع

الیشع                                 خداوند نجات میدهد یا میبیند                ال یشع

الیشوع                               خداوند خلاص او است                      ال یشوع

الیشه                                 خداوند خلاص مینماید                       ال یشه

الیصابات                           خداونداو را قسم خورد                       ال یصابات

الیعازر و الیعزر                  خداوندکمک من است                        ال یعازر ؛ ال یعزر

الیفاز                                خداوند قوت اوست                            ال یفاز

الیفالط و الیفلط                    خداوند نجات اوست                           ال یفالط  و ال یفلط

الیملک                              خداوند ملک آن است                         ال یملک

الیهو                                 یهوه خداوند است                             ال یهو

 

الیهو در قاموس مستر هاکس " یهوه خدا است " ترجمه شده است.

زمانیکه " الیهو" بصورت مجزا " ال یهو" نوشته شود یک مرحله گذار را میرساند یعنی اینکه زمانی

" ال" خدایشان بوده و زمانی دیگر و یا برای عده دیگری " یهو"  یا "  یهوه"  و یا در اصل همان      " هُوَ" یا " او" خدا بوده؛  و در این حالتِ " ال یهو"  قصد آن است تا گفته شود هردو یکی هستند بدین معنی:  ئیل همان یهوه است. پس صلحی میان این دو دسته که یکی طرفدار" ئیل" و دیگری طرفدار      " یهوه" بوده ایجاد میگردد و دیگر نیازی نیست کسی زیر بار خدای دیگری برود بلکه ال یا ئیل همان یهوه است.

چنانچه به کتاب یوشع در عهد عتیق توجه شود ( شرح آن را در نوشته دیگری در بررسی عهد عتیق آورده ام)، آنگاه که یوشع مردمان را وادار میکند تا از سایر خدایان دست بردارند و یهوه را بعنوان تنها خدا به پذیرند؛ این تحلیل و تفسیر روشن تر می شود.

 

 

بررسی ایل

ایل:                               خدا برای بت پرستان و اله هم هست

ایل بیت ایل:                    خدای بیت ایل

ایل عازر:                       کسیکه خداوند او را کمک می فرماید

ایل یا:                            خداوند خدای من است

ایوب:                            برگشت نموده بطرف خدا

ایلی ایلی لما سبقتنی:         الهی الهی چرا مرا واگذاشتی

ایلی ایلی یعنی الهی الهی پس ایل بمعنی خدا است و اینکه این گونه نام خدا در انجیل برده شده است نشانگر دسته خاصی از مردمان است که به آن زبان تکلم میکردند و هنوز در آن زمان ایل با ئیل یکی بوده و به همراه یهوه و ال در میان مردمان گوناگون بکار میرفته است. همانطور که اشاره شد این تفاوت در نامیدن یک کلمه میتواند بدلیل تغییرات در زبان و نوشتار باشد و دیده میشود که در حدود 2000 سال پیش ( زمان مسیح)  ئیل را در آن منطقه ایل میگفته اند.

یک نکته: " ایلی ایلی لماذا سبقتنی "، شاید تنها کلماتی باشند که مستقیما ً به مسیح نسبت میدهند که از دهان او خارج شده و در انجیل بعنوان آخرین کلمات مسیح آمده است. لماذا و سبقتنی عربی هستند و هنوز در زبان عربی بکار میروند. در اینصورت آنهائی که سعی میکنند او را یونانی یا غربی نشان بدهند و حتی در قاموس مستر هاکس از قول پوبلیوس لنتوس نوشته است: " موی هایش میگون و اصلا ً طلائی رنگ و مستقیم میباشد و... چشمهایش کبود رنگ و درخشنده است..." با مشکل اثبات این تصویری که کشیده اند روبرو می شوند. مگر اینکه بگویند او یونانی الاصل بوده که در آن منطقه که مخلوطی از عرب ها و یونانی ها بوده چندین نسل با عربها وصلت کرده و زبان مادری اش ( زبان پدرش را نمیدانم زیرا زبان خدا در جائی مشخص نشده است) عربی شده بود.

 

در کتاب " واژه های دخیل در قرآن مجید" نوشته آرتور جفری ترجمه دکتر فریدون بدره ای، انتشارات توس چاپ اول 1372 صفحه 128 چنین آمده است:

 

" الیَسَع 

Al-yasa

سوره 6 آیه 86؛ سوره 38 آیه 48

الیشع

Elisha

لغویان مسلمان چنان به تجزیه و تحلیل این واژه پرداخته اند که گوئی مرکب است از اَل حرف تعریف و یسع؛ و سپس آن را از یَسَع یا وَسَعَ مشتق دانسته اند. طبری در تفسیر آیه 86 سوره 6 به رد این نظر می پردازد. این کلمه، در واژه نامه ها ( مثلاً در صحاح جوهری زیر همین کلمه، و لسان العرب، جلد دهم، صفحه 296) و در معرب جوالیقی صفحه 134 ( مقایسه کنید با خفاجی 215) به عنوان یک واژه دخیل ذکر شده است، و این واقعیتی است که هرگونه تحریری الیسع ( لسان العرب، جلد دهم، 296) نیز بر آن دلالت دارد.

   صورت عبری ..... تا آن حد به عربی نزدیک است که قرضی بودن مستقیم آن را از عبری ممکن می سازد، اما احتمال آن است که از یک منبع مسیحی گرفته شده باشد ( نگاه کنید به: هوروویتس 152، ک یو) . صورت های  یونانی آن ... و ... و... است؛ صورت سریانی ... و صورت حبشی ... است؛ بیشتر احتمالات دال بر آن است که واژه از یک اصل سریانی گرفته شده باشد.

 

یک توضیح: در ترجمه کتاب آرتور جفری واژه های عبری ، سریانی و یونانی با همان حروف آورده شده ولی من چون این حروف را ندارم و در ضمن چنانچه در کامپیوتر هم باشد نمیشناسم به جای آنها 3 نقطه گذاشته ام.

 

در توضیحات کتاب آقای جفری دیده میشود که در خصوص " ال " ابدا اشاره به اینکه این کلمه ارتباطی با " ئیل " یعنی خدا دارد نکرده است بلکه گفته لغویان مسلمان  " ال " را حرف تعریف دانسته اند که با توجه به این نوشته صحبت ایشان کاملا ً اشتباه  بنظر میرسد. من در این نوشته با آوردن کلماتی که با " ال" شروع میشوند و معانی آنها، نشان دادم که " ال" همان تغییر یافته " ئیل" است. و بهمین ترتیب بعدها به " اله" و بعد هم به " الله" تبدیل شد.

در قرآن هم " اله " و هم " الله" هر دو در جاهای مختلف بیک معنی و مفهوم آورده شده است.

برمبنای استدلال من " الیسع" غلط و " ال یسع" صحیح است که معنای آن " خدا شنواست" میباشد.

توجه به نوشتار انگلیسی آن نیز جالب است زیرا الیسع را با " ال "  و الیشع را با " ئیل" نوشته که اگر من آن را دقیق متوجه شدم و معادل گیری کرده باشم تفاوت دو تلفظ مشخص می شود ولی اعراب و مخصوصا پس از اسلام " الله " می گویند. اما برای  یسع " وای " انگلیسی و برای یشع " آی " انگلیسی نوشته است در حالیکه بنظر میرسد این هر دو باید یکی باشند زیرا بنظر نمیرسد " ی " صدائی همانند بعضی حروف الفا باشد که چند صدا بهم نزدیکند مانند " ع"  که تقریبا نزدیک به " آ " و یا " ا" است.

 

در همین کتاب آرتور جفری صفحه 125 در باره الله چنین آمده است:

" اَلله

Allah

در قرآن به دفعات به کار رفته است ( 980 بار به کار رفته است)

خداوند

از آنچه رازی در مفاتیح، جلداول صفحه 84 ( همچنین ابو حیان ، بحر، جلداول، ص 15) آورده است، استنباط میشود که بعضی از دانشمندان اولیه مسلمان این واژه را از اصلی سریانی یا عبری میدانستند؛ اما اکثریت مدعی بودند که عربی خالص است، هرچند نظریات مختلفی در باب اشتقاق آن اظهار

 می داشتند. عده ای معتقد بودند که اشتقاقی ندارد و واژه ای مرتجل است: لغویان و دستور شناسان کوفی عموماً آن را از " الا لَاُه "  مشتق میدانند، و حال آنکه بصریان آن را از " اَلَلاُه "  میگیرند، و    " لَاه " را اسم فعل از " لیه "  به معنای رفیع یا محجوب بودن میشمارند. اختلاف حدس و گمان در باره ریشه " الَاُه " حتی از این هم بیشتر است. بعضی آن را از اَلَهَ  به معنای پرستیدن و برخی از اَلِهَ  به معنای سرگردان بودن، و بعضی دیگر از الِه اِلیَ  به معنای روی آوردن به کسی برای حمایت، و برخی دیگر از وَلِهَ  به معنای سرگردان بودن مشتق میدانند.

دانشمندان غربی تقریبا متفق القولند که سرمنشاء واژه را باید در یکی از دین های کهن جستجو کرد. در حوزه زبان های سامی، ... واژه ای است که به وفور برای خداوند به کار رفته است، مثلاً ... در عبری؛ ... در آرامی، ... در سریانی، ... در سبابی. بنابراین واژه عربی الَه  بدون تردید یک واژه اصیل و کهن سامی است.

اما صورت الله به کلی متفاوت است و تردیدی نیست که این صورت مانند صورت ماندائی ... و هزوارش پهلوی  به اصل سریانی ... باز میگردد. ( نگاه کنید به : گرونباوم... اشپرنگر ... ارنس... رودلف... بل... شیخو... نصرانیه... مینگانا...).  بهر حال، واژه مدت ها پیش از حضرت محمد وارد مذاهب شرک پرستی عربستان شده است ( نگاه کنید به : ولهاوزن... نیلسن...)، و به دفعات در

کتیبه های عربستان شمالی، و همچنین کتیبه های عربستان جنوبی به کار رفته است؛ به عنوان مثال ... به معنای { با همه خدایان}( نگاه کنید به گلایزر...) همچنین در عبارات قسم پیش از اسلام مانند آنچه  هوروویتس (...) از قیس بن خطیم  نقل کرده، و صورت های قسم بسیار دیگر که شنقیطی در مقدمه ای بر معلقات نوشته، آورده است، امکان دارد که عبارت  الله تعالی  اصل عربی جنوبی داشته باشد، زیرا نام ... در کتیبه های قتبانی آمده است."

 

در اینجا معلوم میشود که آقای آرتور جفری نتوانسته  برای اله و الله  ریشه مشخصی ارائه دهد و این مسئله باعث میگردد تا یک ضعف اساسی در بررسی ها و تحقیقاتش عمل کند. بررسی بیشتر الله در سطور آینده صورت خواهد گرفت.

 

 

دانیال، دانیل، دان ایل یا دان ئیل، کدام صحیح است

اسامی همانند دانیال یا دانیل نیز از همین ریشه است

دان یل           خدا حاکم من است

اما خود کلمه دان به چه معنی است

دان               قاضی

این اسم را چنین می توان تقسیم کرد:  " دانی ال"، " دانی ئیل"، " دان ایل" و یا " دان ئیل "  تا به معنی " خدا قاضی( حاکم) من است " برسیم.

اما چون " دانی " معنی ندارد پس باید از نوشتن " دانی ایل" و یا " دانی ئیل"  صرف نظر کرد در حالیکه تلفظ عامیانه به صورت " دانی آل" در آمده است که باید کاملا ً غلط باشد ولی به غلط مشهور تبدیل شده است.

 

 

عیلام  یا ایلام  کدام درست است؟

درهمین رابطه باید به یک بحث دیگری که سالیان طولانی ذهن بسیاری را بخود مشغول کرده است پرداخت. سئوال این بوده: عیلام درست است یا ایلام؟

   با توجه به صحبتهای مطرح شده در این نوشتار چنین معلوم میشود اسامی ای که از هزاران سال پیش بوده بصورتی کاملا متفاوت با امروز تلفظ میشدند بطوریکه شاید ابداً  نتوانیم همانند آنها تلفظ کنیم. حال چنین باید گفت:

   بنظر میرسد این کلمه ترکیبی از " ایل "  یا "  ئیل"  و " ام"  باشد. در اینصورت قسمت اول یعنی خدا یا یزدان و قسمت دوم یعنی مادر.

کلمه مادر از نوادر کلماتی است که در زبانهای گوناگون تقریبا به یک شکل یا با یک ریشه گفته میشود. مادر در پارسی، عربی، تعدادی از زبان های رایج در هندوستان و اروپا و بسیاری زبانهای دیگر دنیا، ماما، ما، ام، اَما و... گفته می شود.

اما ترکیب ئیل ( خدا، یزدان) با ام ( مادر) را میتوان " ایزد بانو"، " خدای مادر"، " مادر خدا است"  و یا " مادر ِ خدا" دانست. یافتن پاسخ اینکه کدام یک میتواند درست باشد امری دیگر است ولیکن در آن دوران در آن سرزمین ها ایزد بانوان زیادی وجود داشتند و در مواردی هم زنانی وجود داشتند که هم رهبری مذهبی و هم رهبری سیاسی( سلطنت) را در اختیار داشتند که در همین مقاله به آن اشاره مختصری خواهد شد.

   در نتیجه نوشتن این کلمه بصورت " عیلام " که ترکیب " عیل"  و " ام " می باشد غلط است زیرا   " عیل" دارای معنی مشخص و قابل قبولی نیست. از طرفی نوشتن آن بصورت ایلام نیز غلط است و باید آن را بصورت " ایل ام " و یا " ئیل ام " یعنی مجزا نوشت. اما از آنجائیکه ایل را برای طایفه و قبیله بکار میبرند و کمتر دیده شده که کلمه ایل به جای ئیل بکار برود پس بنظر میرسد  " ئیل ام" صحیح تر باشد. اما اگر بخواهیم آن را سرهم بنویسم ( که امری غلط است)  باید " ئیلام" نوشت.

 

صحیح نوشتن کلمات به مردم کمک میکند تا ریشه و معانی آنها را بفهمند یا بیابند.

 

 

بحثی در تغییر کلمات

اینکه کلمات در زبانهای گوناگون به صور مختلف در می آیند امری عادی است حتی کلمات در زبانهای یکسان که دارای لهجه های مختلف نیزمی باشند تغییر میکنند. مثلا ً همین کلمه سلام درعربی که در عبری ( زبان دسته ای از عربان)  بدان شلام یا شلوم میگویند.

مثال دیگر وجالبی که برای خود من پیش آمد: چند سال پیش برای اینکه اندکی با مسئله زبان ییدیش که زبان مخصوص یهودیان اروپای شرقی است آشنا شوم به کلاس تابستانی دانشگاه اپسالا رفتم. در آنجا طبق معمول در شروع کلاس قرار شد هر کسی خودش را معرفی کند نوبت بمن رسید و گفتم:  نامم    " حسن " است. خانمی حدود 30-40 ساله بلوند (( قاعدتا از ریشه عبری ( یهودی اصیل که عرب بودند) نمیتوانست باشد)) با ظاهری بسیار اروپائی و سرحال که معلم کلاس بود با تندی گفت: " خسن" من شوکه شدم و گفتم: " حسن" نام من است و او دوباره با تندی گفت: " خسن" انگار بجای اینکه بخواهد به مسئله پاسخی علمی بدهد از اینکه شخصی بنام حسن که نامی اسلامی است و فکر میکرد مسلمان باشد ودرکلاس اوست خوشش  نمی آمد. من هنوز نمیتوانستم بفهمم که چرا این خانم اصرار دارد تا نام من را به شکل دیگری بگوید و کاملا گیج شده بودم، کار به جائی رسید که یک خانم سوئدی با تعجب به این خانم معلم گفت: عجیب است شما اسم این آقای بغل دست من " هنریک " را با " ه " گفتید ولی چرا اسم این یکی را اصرار دارید که بنوع دیگری تلفظ کنید. این خانم معلم جوابی نداد ولی شاید جواب آن ساده و چنین باشد: همانطور که سلام در عبری شلام است و یا قصاب در عبری کصاب گفته می شود پس بعضی اسامی دیگر نیز میتوانند در آن زبان بصورتی دیگر باشند و از جمله همین نام " حسن " در زبان عبری  " خسن" گفته شود در حالیکه معنی آن در هر دو زبان یکی است. اینکه گفته شود عربی آن صحیح است یا عبری آن بحث درستی بنظر نمیرسد و البته در اینجا از بحث بیشتر و دلایل این اشتباه بودن ووو صرفنظر میشود.

 

 

یک نکته جالب دیگر در زبان عربی و تفاوت میان زبان عرب زبانان

مصری ها حرف " ج " ندارند و هرجا که کلمه ای باشد که این حرف در آن باشد بجایش " گ " میگویند. مثلاً جمیل را گمیل و جمال را گمال میگویند. نکته جالب تر اینکه مصری ها در حروف نوشتاری حرف " گ " ندارند پس در نتیجه " ج " مینویسند و " گ " میخوانند. پس جمال را جمال مینویسند و گمال میخوانند، جمیل را نیز جمیل مینویسند و گمیل میخوانند.

با این تفاسیر چندان بعید بنظر نمیرسد که ئیل  خدای باب ئیلی ها در جاها و زبانها ی مختلف به ایل یل ئل ال اله نوشته یا گفته شود. همین تغییرات میتوانسته به الله برسد و همانطور هم که از قرآن شاهد آورده شد در بعضی جاها، اله و بعضی دیگر الله آمده است.

اما اینکه با اینهمه تنوع  بتوان تصور کرد که نوشتن آن بصورت " عیل " نیز میتوانسته وجود داشته باشد کمی بعید بنظر میرسد زیرا تبدیل " عیل"  به " الله" که با الف شروع می شود مشکل است.

 

در کتاب دستور اللغة ( کتاب الخلاص)  ادیب نطنزی در خصوص این لغات ترجمه های اندکی آمده است. اهمیت این کتاب و آوردن فاکتور از آن باین دلیل است که جزو اولین فرهنگ های لغات عربی به پارسی است و چون حدود 900 سال پیش و نزدیک به همان صدر اسلام نوشته شده،  نویسنده با معانی لغات در آن زمان آشنائی بیشتری نسبت به ما داشته است زیرا زبان از 900 سال پیش تا کنون تغییراتی پذیرفته است.

 

صفحه 134 کتاب دستور اللغة

اَلٌ:  حربه و بانگ داشتن به دعا.

در زیر نویس آمده که در نسخه خطی مجلس سنا این کلمه بصورت اَلَهَ ٌ آمده است.

 

صفحه 146

اِله وُ الله: خدای عز و جل

اِلٌ: خُدای و عهد و خویشاوندی و سوگند.

 

صفحه 152

اَلَّ: اَسرَعَ وَ بَرَقَ وَ طَعَنَ بِِالالَة

اَلّ وَاَنّ: بنالید اَنیناً وَاَلیلاً

 

صفحه 138

آیِلّ: بُز کوهی . وَالله اعلم.

 

صفحه 147

ایٌل: گاو کوهی

 

تاریخ مفصل عرب قبل از اسلام نوشته دکتر جواد علی ترجمه دکتر محمد حسین روحانی انتشارات کتابسرای بابل چاپ اول 1367:

در  صفحه 341  این کتاب نکته ای در ارتباط با همان صحبت بالا در خصوص اینکه مردمان آن دیار اسامی مانند " باب ئیل" را بر خود نهادند آمده است. در آنجا چنین آمده است:

" از همه آنچه گذشت، چنین بر میآید که مقصود از کلمه " معد" عرب های بیابانگرد بوده که بر شهرها و روستاها تاخت میآورده اند و این در باره روستاها به ویژه درست بوده زیرا اینها بهترین شکار عرب ها بوده اند و این بعلت دوری ایشان از حوزه قدرت حکومت مرکزی و نبودن نیروهای دفاعی برای پشتیبانی از ایشان بوده است. این مجموعه قبایل معد به ناگهان بر مردم یورش می برده اند و خود زندگی سخت و دشواری را میگذرانده در فقر و جنگ و چپاول و بیابانگردی مشترک بوده اند.  جاهای نقل و انتقال ایشان بیابان شام، نجد، حجاز و عربستان خاوری بوده است. بعدها این واژه " معد" نام ویژه مردی گشته که نیای قبایلی با این شیوه زندگی انگاشته شده و این کاری است که عرب ها و همه سامیان دیگر میکنند که نام جاها، بتان یا پیمان ها را بدل به نام پدران و نیاکان می سازند."

 

این جمله بروشنی نشان میدهد که بسیاری از اسامی و سوابقی که برای یک فرد یا قبیله ساخته اند چگونه ریشه ای میتواند داشته باشد.

 

حال باتوجه به همین کتاب به بررسی " ئیل"  پرداخته میشود:

صفحه 434

در اینجا از منطقه ای بنام " ادب ئیل" نام میبرد و معلوم میگردد بغیر از " باب ئیل" منطقه دیگری هم از نام " ئیل " بهره میبرده است:

   " پس از آنکه شمسی به پادشاه آشوری باژ داده، چندین قبیله عربی نیز چنین کردند.  برخی پژوهشگران این رویداد را در 738  یا 728  قبل از میلاد دانسته اند. باژها را بصورت زر و سیم و شتر و عطریات ستانده است. باژها را او از مسای، تیما، سبا، خیابه، بطنه، خطی و ادب ئیل گرفته است. متن میگوید شهبانو در سرزمین های دور و دشوار می زیسته که شاید مقصود باختر بوده است."

 

صفحه  436

   " تیگلات پیلسر در سال 734 قبل از میلاد مردی از عرب را بعنوان " قیبو" یعنی فرماندار کل  بر

 " مصری" گماشت و بیست و پنج محل از عسقلان را بزیر تصرف او داد. شاید این مرد یکی از پیران قبیله های باز ماندگار در سینا تا غزه باشد که پادشاه آشوری  کار پاسداری از مرزها در برابر ترکتازی عرب های  بیابانگرد را به او واگذاشته و سالانه ای به او می پرداخته است. گویا رسیدن ارتش تیگلات پیلسر به غزه در پیرامون سال 738  ق. م. بوده است. این بندر مهم در پایان راه کاروانهای فرارسنده به ویژه حجاز جای داشته و بازرگانان  یثرب و مکه تا پیدایش اسلام بدان رفت و آمد میکرده اند."

 

صفحه 438

   " سناخریب ( 705 681 ق.م.) به ما میگوید که از " کرب ئیل" پادشاه سبا نیز هدایائی دریافت کرده و این هنگام بوده که او پرستشگاه " بیت اکیتو" را ساخته تا جشن آغاز سال و دیگر جشن ها را نیز در آن برگزار کند. هومل میگوید این " کرب ئیل" یکی از کاهن حاکمانِ  سبا بوده و عنوان پادشاهی نداشته است. پادشاه آشور از آن رو او را " شاه" خوانده که عنوان رسمی وی را نمی دانسته است. این هدایا نیز باژ نبوده بلکه ارمغانی از یک فرمانروا به فرمانروای دیگر بوده که همراه کاروان های گذر کننده از راه غزه به سوی شام یا از راه مکه تا بادیه و تا عراق به دربار او گسیل گشته است.

من گمان میبرم این " کرب ئیل" سرور یک  قبیله یا امیری از امیران عربستان شمالی بوده است."

 

صفحه 439

   " در اخبار پیروزی های سنا خریب آمده است که وی در سال 689 ق.م.  به یورش بر عرب های پیرو ملکه تلخونو شهبانوی عرب پرداخت و بر " خزا ایلی" پادشاه قیدری نیز تاخت آورد و آنگاه سپاهیان او در راستای  آد  و ماتو  پیشروی کردند و بر قیداریان و عرب ها چیره شدند."

 

صفحه 440

   " از متن های آشوری برمیآید که میان " شهبانو تلخونو"  و " شاه  خزا ایلی" اختلافی در گرفته که مایه شکست خوردن ایشان از سناخریب شده است. فرماندهی و سامان دادن دفاع با " خزا ایلی" بوده و چون شکست برایشان وارد آمده (( تلخونو بر خزا ایلی پادشاه آریبی خشم گرفته است)).

اما خزا ایلی توانسته است حصار آشوریان بر دومة الجندل را بشکند و به ژرفای بادیه که ارتش سناخریب را نیروی پیگرد وی در آنجا نبوده است، بگریزد. "

 

صفحه 442

   " در تورات نام  بوز  و حزو  آمده است. بوز پسر ناحور برادر ابراهیم است و گمان میرود که نام او با سرزمین بوز پیوندی داشته باشد. این واژه در این کتاب هم نام یک سرزمین و هم یک ملت است.

در تورات نام مردی از  بوز آمده که " الیهو بوزی" خوانده می شده است. او پسر " برخئیل" و دوست ایوب و داور گفت و گویی بوده که میان وی و دوستان سه گانه اش رخ داده که آمده بودند او را در مصیبت هایی که بر وی فرود آمده، دلداری دهند. ایوب خود از ماندگاران سرزمین عوص و به گفته برخی از تورات شناسان " عرب نژاد" بوده است."

 

صفحه 443

   " درخور یاد آوری است که خود " یطع" پس از در گذشت " اسر حدون" بهتر دید که با آشوریان آشتی کند و از این رو به نزد آشور بانیپال رفته و خرسندی او را بدست آورده است. " اسر حدون" خدایان وی و از آن میان " عثتر السماء" ( خدای آسمان) را بدو باز گردانده است".

 

این نکته نشان میدهد که این دسته اعراب همانند یونانیان خدایان گوناگون داشته اند که برای آنها  مجسمه ها یا بت هائی ساخته بودند که در ابعادی بوده که میشد آنها را حمل و نقل کرد. در اینجا از خدای آسمان اسم برده میشود که بنظر میرسد بعدها تمامی این خدایان که دارای قدرتهای مختلف بودند در یک خدا که دارای تمامی این قدرتها بوده جمع میشوند. هر چند نباید نادیده گرفت که دین تک خدائی یا دوخدائی زرتشتی ( این بحث در جای دیگری مفصل بررسی خواهد شد)  در این جمع کردن خدایان در یک خدا تاثیر بسزائی داشته است. زیرا همیشه فرهنگ و... قدرتهای مسلط مورد توجه و تقلید زیر دستان قرار میگیرد که به این نکته در سطور پیشین اشاره شد.

 

صفحه 445

   " چون آشوریان سپاهیانی نیرومند به جنگ ایشان گسیل کردند، افراد قبیله قیدار از ناتنو پادشاه نبیطی کمک خواستند و او به خواهش ایشان پاسخ گفت و با ایشان هم پیمان گشت و ایشان همراه دو قبیله " یسمع" و " عثیر سمین" به یورش بر مرزهای آشوری روی آوردند."

 

با توجه به سطور پیش که " عثیر " را خدا ترجمه کرده بود دیده میشود که این نام درجاهای مختلفی بکار رفته است. در این مورد با توجه به اینکه " سمین" بمعنی ( فربه، چاق، چربی دار، پرچرب) میباشد پس " عثیر سمین" میتواند به معنی خدای قوی یا بزرگ یا چاق باشد.

 

صفحه 450

   " در این ویرانه سنگ نبشته ای آرامی به تاریخ سده پنجم پیش از میلاد پیدا شده که در آن نام یکی از کاهنان که خدایی تازه بدانجا وارد ساخته و برای او پرستشگاهی بنیاد نهاده و کاهنانی را به خدمت او گماشته، یاد گشته است. این خدا " صلم هجم" نام دارد، جامه آشوری پوشیده و در پائین نبشته نام کاهنی است که آن پرستشگاه را پایه گذارده است."

 

 

آیا بتی بنام " الله " وجود داشته است؟

   در خصوص کلمه الله و ریشه آن صحبتهای بسیاری شده و در کتب مختلف آمده است اما یک نکته مهم که با این بحث ما نیز ارتباط دارد اینست: آیا "  الله " بعنوان بتی از بتان درون کعبه بوده است؟ زیرا بعضی کلمه " الله اکبر" را بدین صورت تفسیر میکنند که محمد همه بتان را شکست به غیر از بت " الله" را و گفت این بت " الله" از همه بتان بزرگتر یا  " اکبر" است.

در کتاب " بیان الادیان " تالیف ابوالمعالی محمد بن نعمت علوی فقیه بلخی ( تالیف 485 ه ق) به تصحیح محمد تقی دانش پژوه،  انتشارات بنیاد افشار، 1376 چاپ اول صفحه 22 چنین آمده است:

   " نام الله در عرب معروف و مشهور است و این نام را به ایزد تعالی مشهور و مخصوص داشته اند، و هرگز هیچ بتی را بت پرستان بدین نام نخوانده اند، و کعبه را عرب، بیت الله خوانند...."

 و البته در ادامه تفاسیری برای ریشه کلمه الله می آورد.

جالب آنکه عباس اقبال آشتیانی در مقدمه کتاب نوشته که این قدیمی ترین کتابی است که در خصوص ملل و نحل  و آراء ادیان بزبان پارسی در دست است.

 

کتاب الاصنام ( تنکیس الاصنام) نوشته ابومنذر هشام بن محمد کلبی متوفی بسال 204 ه ق، ترجمه سید محمد رضا جلالی نائینی، انتشارات سخن چاپ اول 1385 نیز از مراجع معتبر است که به زمان پیش از اسلام بسیار نزدیک است و مترجم در پیشگفتار در صفحه 10 کتاب چنین نوشته است:

   " نخستین کس از مولفان اسلامی که درباره عرب جاهلی و نحوه پرستش، و بتان ایشان سخن گزار شده ابن اسحاق است که در تضاعیف کتاب سیره پیامبر بدان دست یازیده؛ اما نخستین کسی که درباره اصنام عرب و چگونگی پرستش تازیان کتاب مستقلی فراهم آورد، همانا هشام کلبی است."

 

اما در  کتاب الاصنام نیز از هیچ بتی بنام " الله " نام برده نمیشود.

در این خصوص و تنها چیزی که میتوان در رابطه با الله دید در 102 چنین آمده است:

"خواندم بر هشام پسر محمدکلبی در سال 201، گفت:

حدیث کرد ما را پدرم و غیر او ( از راویان) و من حدیث همه آنان را ثبت کردم که اسماعیل پسر ابراهیم (- صلی الله علیهما-) چون در مکه ساکن شد، و فرزندان بسیاری برای او در مکه زاییده شد تا آن اندازه که مکه را پر کردند، و " عمالیق" را که در آنجا ساکن بودند، بیرون راندند، مکه تنگ شد بر ایشان و میان آنان جنگها و دشمنی ها در گرفت وبرخی از ایشان برخی دیگر را بیرون کردند   ( پس آن دسته ای که بیرون رانده شد) در بلاد در پی امر معاش بپراگندند.

   و چیزی که باعث شد آنان از دین ابراهیم به پرستش بتان و سنگ ها پردازند، این بود که کوچ نمی کردند از مکه هیچ کوچ کننده ای مگر اینکه سنگی از سنگ های (( حرم)) را با خود می برد از لحاظ بزرگداشت (( حرم)) و دلبستگی به مکه. پس هر جا وارد می شدند، آن سنگ را می نهادند و دور آن به طواف می پرداختند، همچنان که دور کعبه طواف می کردند،

 

و با وجود این در میان ایشان از بقایائی از ( رسوم) دوره (( ابراهیم))  و (( اسماعیل)) باقی مانده بود که از آن پیروی می کردند، از قبیل: تعظیم و طواف  (( کعبه)) و حج و عمره و وقوف بر (( عرفه))، و (( مُذلِفَه)) و قربانی شتران، و اهلال ( به هنگام) حج و عمره با افزودن چیزهایی در ان که از آن نبود.

چنانکه قبیله (( نزار)) هنگام (( تلبیه)) می گفت:

(( لبیک اللم لبیک!

لبیک! لاشریک لک،

الاشریک هو لک

تَمِلُکُه و ما مَلک))

و خدا را در ضمن ((تلبیه)) یگانه می شمردند، ولی شریک می کردند با او خدایان خود را، و خدایان خویش را ملک خدای (یگانه) قرار می دادند.

خدای ( - عز و جل-) به پیامبرش ( - صلی الله علیه و سلم-) میفرماید:

((و ما یومن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون))

یعنی: حق یگانگی معرفت مرا ( در توحید) بجای نیاوردند؛ مگر آنکه از( میان) آفریده های من، با من شریک قرار دادند.

 

در تکمله کتاب چنین آمده است:

" نام های بتان و خانه هایی که تازیان پیش از اسلام پرستش میکردند و هشام کلبی در کتاب الاصنام از آنها نام نبرده است.

...

الاهه: ( الالاهة): بتانی بودند. در سایر نسخه های قاموس الاهه ضبط است، ولی صحیح آن در این معنی (( آلهه)) به صیغه جمع است، و برهمین وجه است قرائت قول خدای تعالی: (( ویذرک و آلهتک))... ( تاج العروس)"

چنانکه دیده میشود میان نام این بت " الالاهه"  با " الله"  تفاوت بسیار است.

البته همانطور که گفته شد زمانیکه " الله " هنوز بصورت " ئیل " در " باب ئیل"  بود می توانسته بصورت بت باشد ولی زمانیکه الله شد دیگر بت نبود بلکه بیشتر یک فکر و ایده در افکار بعنوان آفریننده بود.

 

نتیجه: هر آنچه در باره ریشه " الله " در ارتباط  با " ئیل " یا " ال " و...  نوشتم به حقیقت نزدیک میباشد.

 

بحثی در بت های منات، لات و عُزی

سه بت بزرگ عربان پیش از اسلام بنام های منات، لات و عزی بسیار بحث برانگیز هستند ولی شاید هیچ کسی به این نکته توجه نکرده است این سه بت (خدا) که هر سه زن هستند  خود دلیلی بر ارج و احترام زنان در آن زمان بوده است.

برای بررسی وضعیت این سه بت ابتدا از کتاب الاصنام نقل قول آورده می شود زیرا این کتاب مهمترین منبع و مرجع است. نکته مهم اینکه مدت زیادی از پیدا شدن این کتاب نمیگذرد و مخصوصا ترجمه پارسی آن در همین چند سال پیش صورت گرفته در نتیجه بسیاری از تحقیقات بواسطه نبودن این کتاب با ضعف هائی روبرو بودند.

کتاب الاصنام ( تنکیس الاصنام) تاریخ پرستش عرب پیش از اسلام، ابو منذر هشام بن محمد کلبی متوفی 204 هجری، ترجمه رضا جلالی نائینی، انتشارات سخن چاپ اول 1385

صفحه 109

   و قدیمی ترین بتی که عرب پرستید، منات بود. و عرب به نام وی " عبد منات" و " زید منات" نامگذاری کرد.

و منات در کنار دریا از ناحیه " مُشلل" در " قُدَیه" میان مدینه و مکه نصب شد.

و عرب جملگی به بزرگداشتش می پرداختند، و در پیرامونش قربانی می کردند.

و " اوس" و " خزرج" و هر که در مدینه و مکه و یا حوالی آن منزل داشت منات را تعظیم می کردند، و به نام او قربانی می نمودند، و به او هدیه می دادند.

و فرزندان " مَعَد" بر باقی مانده دین اسماعیل (ع) بجا ماندند.

و " ربیع" و " مُضر" نیز بر باقی مانده دین وی همچنان بماندند.

و هیچکس در بزرگداشت منات از اوس و خزرج بیش نبود.

ابو منذر هشام پسر محمد گوید:

ما را مردی از قریش از " ابی عبیده"  پسر " عبدالله"  پسر " ابی عبید"  پسر " عمار"  پسر " یاسر" ( که به تاریخ " اَوس" و "خَزرَج)" از همه مردمان آگاهتر بود) حدیث کرد و گفت: اوس و خزرج و کسانی که پیرو آنان بودند از اعراب یثرب و غیر یثرب حج میگزاردند و در همه مواقف با دیگر مردمان وقوف می کردند، و سر نمی تراشیدند، و چون می کوچیدند به زیارت منات می شتافتند، و پیش او سر می تراشیدند، و نزدش اقامت می کردند، و حج شان را جز بدین گونه تمام نمی پنداشتند و بمناسبت همین بزرگداشت اوس و خزرج است که " عبدالعزی"  پسر " ودیعه مَُزَنی" یا دیگری از عرب می گوید:

انی حلفت یمین صدق برة                        بمناة عند محل آل الخزرج

ترجمه: من به منات سوگند یاد کردم، سوگندی راست و استوار در مسکن و ماوی خاندان خزرج

و تازیان همگی در زمان جاهلی همه اوس و خزرج را خزرج می نامیدند، به این دلیل است که شاعر گفت " عند محل آل خزرج".

و همین منات است که خدای ( عز و جل) از او یاد کرده و فرموده است:

" و مناة الثالثة الاخری " ( قرآن 53-20)، و منات از آن " هذیل" و " خزاعه" بود.

و قریش و عرب همگی او را بزرگ می شمردند، و این بزرگداشت همچنان ببود تا پیامبر ( ص) در سال هشتم هجرت، همان سالی که خدای تعالی مکه را برایش گشود، از مدینه بیرون رفت و چون چهار یا پنج شب راه پیمود " علی " را به سوی منات گسیل داشت تا نگونسارش ساخت و آنچه به منات تعلق داشت، برگرفت و نزد پیامبر (ص) آورد.

از جمله آنچه علی به دست آورده بود، دو شمشیر بود که " حارث"  پسر " ابی شمر غسانی" پادشاه " غسان" آن دو را به منات پیشکش کرده بود، یکی از آن دو " مِخذَم " و دیگیر " رَسُوب" نامیده می شد.

و همین دو شمشیر حارث است که " علقمه" در شعرش یاد کرده و گفته است:

مظاهر سربالی حدید علیهما                                 عقیلا سیوف مخذم و رسوب

 پیامبر ( ص) آن هر دو را به علی ( رضی الله عنه) بخشود. گویند که یکی از آن دو همان  " ذوالفقار" شمشیر علی است.

و بعضی گویند که علی آن دو شمشیر را در " فلس" که بتی از قبیله " طی " است، هنگامی که پیامبر  ( ص) او را جهت ویران کردن آن فرستاده بود، بیافت.

 

*

سپس " لات" را به پرستش گرفتند. و لات در " طائف" بود، و تازه تر از منات. و لات پارچه سنگ چهارگوشی بود که تنی از " یهود" نزد آن سویق " سبوس" می کوبیدند.

و گزده داران لات از قبیله ثقیف " بنو عتاب" پسر مالک بودند. و بنائی بر آن سنگ ساخته بودند. و قریش و همه عرب لات را بزرگ می داشتند. و به نام او " زید اللات" و " تیم اللات" نام می گذاشتند. و آن را در محل مناره دست چپ مسجد امروزی " طائف" نهاده بودند. و این همان بت است که خدای در قرآن یاد کرده و فرموده است " افرایتم اللات والعزی" سوره نجم آیه 19

و " عمرو" پسر " جُعَید" در باره او می گوید:

فانی و ترکی و صل کای لکالذی                      تبرا من لات و کان یدینها

ترجمه: مثل من و ترک وصال کاس مانند مثل کسی است که از لات تبری جست با اینکه او را می پرستید.

و " مُتلمس" در قصیده ای که در هجای عمرو پس  مُنذر سروده است، از لات یاد می کند، و میگوید:

اطردتنی حذر الهجاء، ولا                   واللات و الانصاب لاتئل

ترجمه: مرا از بیم هجای من برون راندی، نه، سوگند به لات و دیگر بتان که نجات نمی یابی.

لات همچنان ببود تا قبیله ثقیف اسلام آورد، آن هنگام بود که پیامبر خدای ( ص) " مغیره" پسر         "شُعبه" را گسیل داشت تا آن را ویران کرد، و به آتش بسوزانید.

و در این باره " شداد"  پسر " عارض جُشَمی) در آن وقت که لات ویران شد و بسوخت، قبیله ثقیف را از بار گشت به پرستش او، و خشم آنان برایش نهی میکند و میگوید:

لاتنصرو  اللات ان الله مهلکها                            و کیف نصرکم من لیس ینتصر؟

ان التی حرقت النار فاشتعلت                          ولم تقاتل لدی احجارها، هدر

ان الرسول متی ینزل بساحتکم                            یظعن، و لیس بها من اهلها بشر

ترجمه: لات را یاری نکنید؛ زیرا که خدا هلاک کننده اوست، و چگونه کسی را که به خود یاری نتواند کرد، یاری می کنید؟

همانا بتی که با آتش سوخته و مشتعل شده است، و در برابر سنگهای خویش ( یعنی در برابر بتکدده خود ) نجنگیده است، خونش هدر است.

فرستاده وقتی که بر پیشگاه شما فرود می آید، کوچ می کند، در حالیکه هیچ آدمی از بستگان لات آنجا یافت نمی شود.

 

و اوس پسر " حجر" با لات سوگند یاد کرده، و گفته است:

و باللات و العزی و من دان دینها                           و بالله، ان الله منهن اکبر!

ترجمه: سوگند به لات و عزی، و هرکس به دین آنان گرویده است. و سوگند به خدا، خدائی که از آنان بزرگتر است.

*

از آن پس عُزی را به پرستش گرفتند.

عزی از لات و منات تازه تر است. به این دلیل که از عرب شنیده ام که پیش از عزی به آن دو نام گذاری کرده اند. چنانکه " تمیم"  پسر " مُر" پسرش را " زید منات" پسر " تمیم" پسر " مر" پسر " اد" پسر " طابخه" نامید. و دیگری  " عبد مناف"  پسر " اد"  ناگذاری شد و به اسم لات، " ثعلبه"  پسر " عکابه" پسرش را " تیم اللات" نام نهاد. و تیم اللات پسر "رفیده"  پسر " ثور"  و زیداللات پسر "رُفیده" پسر " ثور" | پسر " وبره" پسر " مرگ پسر " اد" پسر " طابخه" |؛ و تیم اللات پسر " نَمر" پسر " قاسط" و " عبدالعزی" پسر کعب پسر سعد پسر زید منات پسر تمیم پس معلوم شد که عزی از آن دو تازه تر است.

و عبدالعزی پسر کعب قدیمترین نامی می باشد که عرب به اسم عزی نامگذاری کرده است.

و نخستین کسی که عزی رابه پرستش گرفت " ظالم"  پسر " اسعد" بود.

عزی در وادیی از " نحله شامیه " بود که " حُراض" نامیده میشد، و در برابر " غُمیر" به دست راست کسی که از " عراق" به مکه می رود واقع شده بود.

وادی مذکور بالای " ذات عِرق" نه  شب مانده به بستان قرار گرفته است. ظالم پسر اسعد قبه ای بر آن نهاد، و از درون آن آوازی می شنیدند.

و " عرب " و " قریش " به نام او " عبد العزی " نامگذاری می کردند. عزی نزد قریش بزرگترین بتها بود، به زیارتش می رفتند، و هدیه برایش می بردند، و پیش او قربانی می کردند ( و بدین وسیله به او تقرب می جستند).

و چنین به ما رسیده است که پیامبر خدای (ص) روزی عزی را یاد کرد و فرمود آن هنگام که به دین خویشانم بودم، گوسفندی سرخا سفید برایش هدیه بردم.

و قریش در ضمن طواف کعبه می گفت | رجز| :

" واللات و العزی و مناة الثالثة الاخری! فانهن الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترجی! "

ترجمه: سوگند به لات و عزی و به منات سومین آنان که آنها کلنگ ( لک لک ) های عالم بالا هستند و شفاعت آنها مایه امید است.

 

و معتقد بودندکه اینها دختران خدای اند ( بزرگ است خدای از چنین نسبتی! ) و نزد خدای شفاعت می کنند.

پس چون خدای پیامبرش را مبعوث کرد، بر او این ایات را نازل فرمود: " افرایتم اللات و العزی، ومناة الثاله الاخری الکم الذکر و له الانثی، تلک ادا ً قسمتة ضیزی، ان هی الاسماء سمیتموها انتم و آباو کم ما انزل الله بها من سلطان..."

قرآن کریم سوره نجم آیه های 19 تا 23

ترجمه: از محمد خواجوی انتشارات مولی.

مرا از لات و عزی و منات که بت سومین دیگر است خبر دهید آیا نر، از آن شماست وماده از آن او؟ که این قسمت کردنی غیر عادلانه است بتان جز نام هائی نیستند که شما و پدرانتان نام گذاری کرده اید، خداوند هیچ حجتی در باره آنها فرو نفرستاده است، جز گمان  و آنچه را که نفوس هوس میکنند  پیروی نمی نمایند، در حالیکه از جانب پروردگارشان برایشان هدایت ( قرآن) آمده است.

 

و قریش برای عزی دره ( کوهی) را از وادی " حراض " که سُقام نامیده می شد قرقگاه ( حرم ) قرار داده بودند، و آن را همانند " حرم کعبه " می نمایاندند.

و در این باره است گفتار " جُندُب هُذَلی " از تیره " قِرِدی " در مورد زنی که دوستش می داشت و سوگندی را که معشوقه برای او یاد کرده بود، در بیت گنجانیده:

لقد حافت جهدا ً یمینا ً غلیظة                                      بفرع التی احمت فروع سقام:

" لئن انت لم ترسل ثیابی فانطلق                                 ابادیک اخری عیشنا بکلام! "

یعز علیه صم ام حویرث                                          فامسی یروم الامر کل مرام

ترجمه: همانا سوگند غلیظ به موی عزی که بلندیهای سقام را قرقگاه ساخت، یاد کرد ( و گفت:)

اگر تو جامه هایم را نفرستادی تا رها باشم، آخرین عیش عاشقانه خودمان را آشکارا به تو خواهم گفت!

دشوار است بر او ( عاشق من) قطع علاقه با " ام حویرث " ،  پس دنبال کرد و می جست باز گشت عشقش را از هر در و از هر راه.

 

و " دِرهم " پسر " زید اوسی " در باره عزی گوید:

انی و رب العزی السعیدة و الله                                  الذی دون بیته سرف

ترجمه: سوگند به عزای نیکو بخت، و خدائی که " سرف " نزدیک خانه اوست که من ...

 

و برای عزی کشتارگاهی بود که پرستندگان قربانیهای خویش را در آن کشتارگاه می کشتند و " غَبغَب " نامیده می شد.

و درباره غبغب است که " هذلی " که مردی را که زنی زیبا را به نام اسماء تزویج کرده بود، هجو می کند:

لقد انکحت اسماء لحی بقیرة                                    من الادم اهداها امرو من بنی غنم!

رای فذعا ً فی عینها اذیسوقها                                  الی غبغب العزی، فوضع فی القسم

ترجمه: کابین اسماء استخوان فک گوساله ای بود که مردی از قبیله " غنم " به او هدیه کرد.

هنگام سوق دادن گوساله به کشتارگاه غبغب عزی در چشمش سپیدی ناهنجاری دید و در نتیجه بی پروا به کس و ناکس گوشتش را هدیه داد.

 

و گوشت های قربانی را میان کسانی که در کشتارگاه عزی حضور داشتن، قسمت می کردند.

و " نُهیکه فزاری " خطاب به " عامر " پسر " طفیل " در این بیت از " غبغب " نام برده است و می گوید:

یا عام! لو قدرت علیک رماحنا                                       والراقصات الی منی فالغبغب

| لتقیت بالجعاء طعنة فاتک                                          مران اولثویت غیر محسب|

ترجمه: ای عامر! اگر نیزه های ما بر تو دست یافت ( یعنی اگر به تو برخوردیم و تو را در برابر دیدیم) سوگند به آن شتران تندرو که روی به منی و سپس روی به غبغب رقص کنان می روند.

هر آینه نشست گاهت را پاسدار طعنه نیزه لرزان سوراخ کننده ما قرار خواهی داد یا در بیچارگی و بی کسی به خاک سپرده خواهی شد.

 

و در باره غبغب که " قیس " پسر مُنقذ پسر عبید پسر ظاطر  پسر حبشیه پسر سلول |خزاعی| ( که زنی از بنی حُداد از تیره کنانه و بقول بعضی از قبیله حداد محارب او را زائیده است) و مشهور به قیس پسر حدادیه خزاعی گوید:

تلینا ببیت الله اول حلفة                                                   والافانصاب یسرن بغبغب

ترجمه: سوگند می خوریم، نخستین سوگند را به خانه خدا، وگرنه به بتانی که در بلندیهای غبغب سرپا ( منصوب ) هستند.

 

و قریش به نوعی خاص عزی را تعظیم می کردند، و از این روست که " زید " پسر عمرو پسر نفیل که در روزگار جاهلی به خداپرستی گرویده و پرستش عزی و دیگر بتان را ترک گفته بو، می گوید:

ترکت اللات والعزی جمیعا ً                            کذالک یفعل الجلد الصبور

فلا العزی ادین ولا ابنتیها                               ولا صنمی بنی غنم ازور

   ولا هبلا ازور و کان ربا ً                               لنا فی الدهر اذ حلمی صغیر

ترجمه: لات و عزی این هردو را واگذاشتم، و چنین کند مرد دلاور و شکیبا

پس نه به عزی می گروم، و نه به دو دخترش، و نه دو بت بنی غنم را زیارت می کنم.

و نه هبل را که روزکاری پروردگار ما بود، آن هنگام که عملی اندک داشتم.

 

پرده داران عزی بنوشیبان پسر جابر پسر مره | پسر عبس پسر رفاعه پسر حارث پسر عتیبه پسر سلیم پسر منصور| از بنی سلیم بودند، و آخرین کسی که از ایشان پرده داری عزی را بر عهده داشت دُبیه    | پسر حرمی سُلَمِی| بود. و  ابو خراش هذلی در این شعر او را می ستاید، زیرا هنگامی که بر او وارد شده بود یک جفت پای افزار نیکو بدو داده بود:

حذانی بعدما خذمت نعالی                                     دبیة، انه نعم الخلیل!

      مقابلین من صلوی مشب                                      من الثیران وصلهما جمیل

فنعم معرس الاضیاف تذحی                                 رحالهم شآمیة بلیل!

یقاتل جوعهم بمکلات                                         من الفرنی یرعبها الجمیل

ترجمه: دبیه پس از اینکه پای افزارم پاره شده بود، مرا پای افزاری بخشود، دبیه نیکو دوستی است!

آن پای افزار از پوست گاو جوان بود و به زیبائی دوخته شده بود.

چه خوب مهمانخانه ای است ( مهمانخانه دبیه) که نسیم ملایم و مرطوب شمالی ( شامیه) شتران مهمانان را بسوی آن می رانند!

با گرسنگی مهمانان با کاسه های تاجدار از نان روغنین، لبریز از پیه می جنگد( یعنی: با این کاسه های مملو از نان و خورش چرب و نرم گرسنگی مهمانان را از بین میبرد).

 

همواره عزی این چنین ( مقامی) داشت تا خدای پیامبرش را ( ص) برانگیخت، و پیامبر عزی و دیگر بتان را پست شمرد، و مردمان را از پرستش آنان نهی فرمود، و قرآن نیز درباره آنها نازل شد.

و این امر بسی بر قریش دشوار آمد، چنان که ابو اُحَیحَه | و او سعد پسر عاص پسر امیه پسر عبد شمس پسر عبد مناف است| چون به بیماری مرگ دچار شد، و ابو لهب از او عیادت کرد، می گریست. ابو لهب پرسید: " ای ابو احیحه چه چیز ترا می گریاند؟ آیا از مرگ گریه میکنی و حال آنکه چاره ای از آن نیست؟"

گفت: " نه، بلکه از آن بیم دارم که عزی بعد از من پرستیده نشود."

ابو لهب گفت: " به خدای سوگند عزی در زمان حیات تو نیز برای خاطر تو پرستش نشده است، و پس از مرگ تو هم پرستش او بعلت مرگ تو ترک نخواهد شد!"

ابو احیحه گفت: " اکنون دانستم که مرا جانشینی می باشد،" و از دلبستگی ابو لهب به پرستش عزی به شگفت آمد.

در سال فتح مکه پیامبر (ص) خالد پسر ولید را بخواند و بفرمود برو به سوی درختی که در " بطن نخله " است و آن را ببُر. خالئ برغت و دبیه را که پرده دار عزی بود گرفت و کشت. این است که ابوخراش هذلی ، دبیه را با اشعار زیر رثاء گفت:

مالبیة الیوم لم اره                                                وسط الشروب و لم یلمم و لم یزف؟

لو کان حیاً لغاداهم بمترعة                                    من الروایق من شیزی بنی الهطف

ضخم الرماد، عظیم القدر جفنته                              حین الشتاء محوض المنهل اللقف

|امسی سقام خلاء لا انیس به                                  الا السباع و مراالریح بالغرف|

ترجمه: چه شده است دبیه را که از امروز او را میان باده نوشان ندیدم که بر آنان وارد شود و گرداگرد ایشان بخرامد و پذیرائی کند؟

اگر او ( دبیه) زنده بودی، بامدادان صبوحی مهمانان را با جام های بزرگ بنی هطف لبریز از شراب پذیرا می شدی.

اوست صاحب دیگ بزرگ و دیگدان پر از خاکستر او هنگام زمستان همانند آبشخور پر از آبی است( که شترداران، شترهای تشنه را از آب آن سیراب می کنند.)

وادی سقام ( بعد از دبیه) خالی شد و مگر درندگان و بادی که بر درختان می وزد، انیسی در آنجا نیست.

 

( ابو منذر می گوید: یطیف از ماده طوفان از باب طاف یطیف می باشد. و الهطف تیرهای از بنی عمرو پسر اسد است. اللقف، حوض ( آبشخور) شکسته ای را گویند که از بسیاری اب رخنه دار و شکسته شده باشد).

( ابو منذر گوید: ابو احیحه سعید پسر عاص در مکه دستار بر سر می گذاشت، و چون او دستار می بست هیچکس به رنگ دستار او دستار نمی بست).

" ابو علی عنزی" ما را حدیث کرد و گفت: علی پسر صباح ما را حدیث کرد، و گفت:ابو منذر به ما خبر داد و گفت پدرم از ابی صالح از پسر عباس مرا روایت کرد و گفت:

عزی شیطانه ای ( ماده پری) بود که بر سه درخت شوره گز در "  بطن نخله" واردمی شد. پس چون پیامبر ( ص) مکه را بگشود، خالد پسر ولید را بفرمود که برو به بطن نخله آنجا سه درخت شوره گز می یابی، اولین آنها را ببر! خالد بیامد و آن را ببرید. پس چون به خدمت پیامبر ( ص)  باز آمد، پیامبر فرمود: " آیا چیزی دیدی؟" گفت: " نه."  فرمود: " برو دومین را ببر!"  خالد بیامد، و آن را برید. سپس به خدمت پیامبر آمد، پیامبر فرمود: " آیا چیزی دیدی؟" گفت : " نه."  فرمود: " برو سدیگر را ببر!" خالد بیامد، ناگهان زنی سیه چرده ( سیاه روی- حبشیه) آشفته موی بدید که دو دستش را بر گردنش نهاده دندان همی ساید، و دبیه | پسر حرمی شیبانی، پسر| سلمی پرده دار عزی پشت سرش بود. دبیه را چون نظر بر خالد افتاد خطاب به عزی گفت:

اعزاء شدی شدة لاتکذبی                                         علی خالد! القی الخمار و شمری

فانک الا تقتلی الیوم خالداً                                        تبوئی بذل عاجلا و تنصری

ترجمه: هان عزی! حمله کن بر خالد، حمله سخت، و مترس، سرانداز ( چهار قد) را از سرباز گیر، و دامن برچین

زیرا اگر تو امروز خالد را نکشی، هرچه زدوتر به خواری و زاری یاز گردی و ترسایی را از خود نشان دهی.

 

پس خالد گفت:

| یا عز| گفرانک لاسبحانک                                 انی رایت الله قد اهانک

ترجمه: ای عزی! به تو کفر می ورزم، نه اینکه منزه ات بخوانم، خدای را دیدم که ترا خوار ساخت.

 

این بگفت و ضربتی بر او نواخت و فرق او ( شیطانه) رابشکافت، ناگهان او را مشتی خاکستر دید. آن گاه درخت را برید و دبیه پرده دار با بکشت.

پس ( از آن) به سوی پیامبر (ص) بازگشت و او را از چگونگی خبر داد. پیامبر فرمود: " آن عزی بود، و بعد از او عرب را عزائی نیست! آگاه باشید که پس از امروز عزی پرستش نخواهد شد."

پس ابو خراش شعری را که در پیش گذشت در رثاء دبیه سرود.

ابو منذر گوید: قریش در مکه و دیگر تازیانی که مقیم مکه بودند، هیچ یک از بتان را به آن پایه از تعظیم که عزی را تعظیم میکردند، بزرگ نمی داشتند، و پس از عزی ، لات و از آن پس منات را بزرگ می داشتند.

و اما عزی ( اختصاصی که داشت این بود که) قریش تنها زیارت و قربانی را به او مخصوص می داشتند، و چنین پندارم که سبب، نزدیکی عزی به اینان بوده است.

و " ثیقف "، لات را به زیارت و قربانی مخصوص می داشت و آنچنان که قریش، عزی را.

و " اوس "، و خزرج"، منات را به این امتیاز مخصوص می داشتند.

و اینان همه | عزی را|  تعظیم می کردند.

و نظری را که اینان در تعظیم عزی داشتند و یا نزدیک به آن را، به هیچ یک از بتان پنجگانه ای که   "عمرو" پسر " لحی" به ایشان داده بود | همانهائی که خدای تعالی در قرآن مجید یاد کرده، آنجا که فرموده است:

" ... ولاتذرن ودا ً، ولا سواعا ً، ولایفوث و یعوق و نسرا ً" | نداشتند. و پندارم که موجب دوری دیگر بتان از این پرستندگان بوده است. قرآن کریم 71-23

| و قریش، عزی را بزرگ می داشت، و دو قبیله " غَنی" و " باهله" نیز در پرستش آن با قریش هم داستان بودند. پس پیامبر خالد پسر ولید را فرستاد تا درخت " منسوب به او " را برید، و خانه ( اش) را ویران ساخت، و بت را شکست|.

 

 

اکنون نگاهی میشود به کتاب شرح و تفسیر لغات قرآن بر اساس تفسیر نمونه تالیف جعفر شریعتمداری، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، جلد سوم، چاپ اول 1375

صفحه 164

عُزی: ( نجم- 19) * ( من اعلام القرآن)

نام یکی از بتهای عرب جاهلی است و در محلی در مسیر مکه به سوی عراق نزدیک " ذات عرق" قرار داشت وقریش برای آن اهمیت فراوانی قائل بود. مشرکان عرب بتهای زیادی داشتند، ولی از میان آنها سه بت لات و عزی و منات بدون شک از اهمیت و شهرت خاصی برخوردار بودند. آنها به این بتهای سه گانه تا آن اندازه اهمیت می دادند که به هنگام طواف اطراف خانه خدا می گفتند: " لات و عزی و منات پرندگان زیبای بلند مقامی هستند که از آنها امید شفاعت می رود! " و آنها را دختران خدا می پنداشتند( ظاهر این است که آنها را تمثال فرشتگانی می پنداشتند که آنهارا دختران خدا می خواندند). بلوغ الارب فی معرفة احوال العرب ج2- 202- 203

به هر حال، عرب تا آن اندازه برای این بتها احترام قائل بود که نام هایی همچون " عبدالعزی" و " عبد منات" برای افراد یا برای بعضی از ثبایل انتخاب می کردند. کلمه " عزی" مونث | اعز| است. بلوغ الارب فی معرفة احوال العرب ( ج 22-517- 518.)

سوره نجم آیه 19 و 20 چنین است:

افریتم اللات و العزی و منات الثالثه الاخری. به من خبر دهید آیا بتهای لات و عزی و منات که سومین آنهاست ( دختران خدا هستند؟)

 

همان کتاب چلد چهارم چاپ اول 1377

صفحه 351

مناة: ( نجم- 20)

(من اعلام قرآن)

نخستین بت معروفی که عرب انتخاب کرد بت منات بود که بعد از آن " عمرو بن لحی" بت پرستی را از شام به حجاز منتقل کرد، ساخته شد. اینبت در منطقه ای در کنار دریای احمر، میان مدینه و مکه قرار داشت و هم اعراب برای آن احترام قایلبودند و نزد آن قربانی می کردند، ولی بیش از همه دوقبیله " اوس" و " خزرج" به آن اهمیت می دادند تا این که درسال هشتم هجرت که سال فتح مکه بود به هنگامی که پیامبر (ص) از مدینه به سوی مکه میرفت امیر مومنان علی (ع) را فرستاد و آن را در هم شکست.

بت پرستان در نامگذاری بتهایشان غالبا ً از اسماء خداوند استفادهمی کردند، منتها باعلامت " تانیث"  به این ترتیب که " اللات " در اصل " اللاهه" بوده، سپس حرف " ه" ساقط شده و به صورت اللات در آمده است ونیز عزی مونث " اعز"  بوده و منات از " منی الله الشی"  به معنی تقدیر از ناحیه خدا گرفته شده است. ( یا این لات که اللات را مشتق از الله  و عزی را از عزیز و منات را از المنان     می دانستند).

بعضی نیز منات را از ماده " نوء" می دانند که عبارت بود از ستارگانی که عرب اعتقاد داشت به هنگام طلوع آنها بارانی همراه دارد، و بعضی آن را از ماده " منی" ( بر وزن سعی) به معنی " ریختن خون" دانسته اند، زیرا خونهای قربانی را در کنار آن می ریختند. ( احتمال اول در کشاف و احتمال دوم در بلوغ الارب آمده است).

 نام این بت ( منات) بیش از یک بار در قرآن نیامده است.

به هرحال عرب تا آن اندازه برای این بتها احترام قایل بود که نامهایی همچون عبدالعزی و عبد مناف برای افراد یا برای یعضی از قبایل انتخاب می کردند. بلوغ الارب ج2-202-203

 

 

 

 

عربها کیستند!

حال که موضوع بحث به اینجا رسید راه و چاره ای نیست مگر اینکه به این نکته نیز پرداخته شود که عرب ها کیستند تا گوشه دیگری از این مسئله روشن شود.

عرب در معنی لغوی

در فرهنگ حسن عمید، سازمان چاپ انتشارات جاویدان 1347 چنین آمده است:

 عرب ع. ( عَ . رَ) تازی، مردم تازی، خلاف عجم، اعرب و عروب جمع. عرب متعربه یا مستعربه: عرب غیر خالص، کسانیکه به هیئت عرب در آمده اما اصلا ً عرب نیستند، تازیان بادیه نشین را اعراب میگویند و واحدش اعرابی است.

 

فرهنگ فارسی دکتر محمد معین،انتشارات امیرکبیر،چاپ هشتم 1371جلد دوم:

عرب (ع) ( اِ.) 1- تازی ( شهرنشین یا بدوی)؛ مقابل عجم.

 

اما ظاهرا ً این معانی کمک زیادی نمیکنند زیرا مسئله پیچیده تر از اینهاست پس به کتاب تاریخ مفصل عرب اثر جواد علی باز میگردیم. اهمیت این نقل قول آنجاست که این محقق برجسته خود عرب یا عرب زبان میباشد.

 

جلد اول

فصل یکم

تعیین کردن واژه عرب

واژه عرب را امروز در باره ماندگاران کشورهائی گسترده به کار میبریم که بیک زبان می نویسند و گردآوری می کنند و نبشته می پراکنند و با یکدیگر به گفتگو می پردازند و گفتار رادیوئی شان نیز همین است. ما این را زبان (( ضاد )) یا زبان قرآن می نامیم. عرب ها در زندگی روزانه اشان با

گویش های محلی ناهمساز سخن میگویند و به تفاهم بر میآیند و داد و ستد میکنند ولی این اشکالی پدید نمی آورد زیرا اگر این زبان ها  ریشه یابی شوند، همگی به یک ریشه برمیگردند که همان زبان عربی پیش گفته باشد. نیز به زبان های  قبیله های عربی کهن  برمیگردند و به واژه هائی غیر عربی که به علت عوامل چندی که بیان انگیزه های آن در بررسی کنونی داخل نمی شود، بدان زبانها یا گویش ها راه یافته اند.

ما هنگامی که واژه عرب یا العرب را برای ماندگاران کشورهای عربی به کار میبریم، آن را به

گونه ای همگانی درباره بیابان نشین و شهر نشین بر زبان می آوریم ومیان یکی از دو گروه کشورهای گوناگون فرق نمی گذاریم. آن را به معنای واژه نژادی و قومی و همچون یک نام ویژه برای رگه ای از بشر به کار می بریم که ویژگی ها و نشانه های خود را دارد و اندیشه ای که حاضران را به گذشتگان پیوند می دهد چنان که گذشته را به اکنون.

این واژه با این معنی و بدین شکل، اصطلاحی است که به پیش از اسلام باز میگردد ولی از نگاه تاریخی به پیش از میلاد برنمی آید و حتی از آغاز اسلام به روزگاری بس دور واپس نمی نشیند.

کسی که به قرآن و سخن پیامبر بنگرد، برای این واژه معنائی می بیند جز آنچه در متن های جاهلی است که تاکنون به دست آمده است. نیز این واژه جز آن معنائی را میدهد که در تورات، انجیل، تلمود و دیگر کتاب های یهودیان و ترسایان و نبشته های لاتین و یونانی پیش از اسلام، دارد. واژه عرب در همه این متن ها که بدان اشارت رفت، به معنی اعراب چادر نشین یعنی طایفه ویژه ای از تازیان است. ولی در قرآن، حدیث پیامبر و شعر ِ هم روزگاران پیغمبر، نام هر دو طایفه و نام زبانی است که قرآن بدان فرود آمده است یعنی زبان شهر نشینان و بیابان نشینان هردو.

(( ما بی گمان میدانیم که اینان میگویند این قرآن را یک انسان به پیامبر می آموزد. زبانی که این ناباوران بدان اشاره میکنند عجمی است و این، زبان عربی آشکار کننده ای ))[سوره نحل آیه 103].

(( اگر آن را قرآنی عجمی می ساختیم، می گفتند: چرا آیه های آن تفصیل نشده است؟ آیا عجمی و عربی تواند بود؟ بگو: این قرآن برای کسانی که بدان می گروند، بهبود بخش و راهنماست. و کسانی که بدان باور نمی آورند، در گوش هاشان سنگینی است و این بر ایشان پوشیده است. اینان چنانند که گوئی کسی ایشان را از جایی دور آواز می دهد)) [ سوره فصلت آیه 44]

اگر در باره واژه عرب نزد دانشمندان عربیت از من پرسیده شود، خواهم گفت: این دانشمندان را درمعنی این واژه رای هائی است که میتوان آن را در واژه نامه ها و فرهنگ ها پیدا کرد. ولی اینها همه از گونه بحث هائی استکه برای همه آشناست یعنی استوار شده برگرفته و رای هائی است که متکی بر متن های جاهلی یا بررسی های ژرف  تطبیقی نیست بلکه بر روی حدس و گمان گذاشته شده است و در پی سرگردانی سخت برای پدید آوردن تعلیلی پذیرفته، بیان گشته است. آنچه را در این زمینه گفته اند، میتواند در واژه نامه های پر آوازه و پیشاپیش اینها در فرهنگ ها و کتاب های ادبی پیدا کرد. همه رای های ایشان در تفسیر این واژه و در کوشش برای دستیابی بر ریشه و معنی های  آن صرفا ً اسلامی است و در روزگار اسلام نگاشته شده است.

همچنین، دانشمندان عربیت در تعیین نخستین کسی که بزبان عربی سخن گفته است، سرگردانند. برخی میگویند نخستین کس یعرب بوده است که زبانش بدین زبان باز شده است و از همین روست که این زبان عربی خوانده شده است. همینان، این زبان را زبان بهشتیان  و (( آدم )) میشمارند یعنی آن را به آغاز آفرینش باز میگردانند حال آنکه ( خواه ناخواه) آفرینش روزگاری بس دراز پیش از یعرب بوده است. باز دیده می شود که میگویند: نخستین کس که زبان پدرش را از یاد برد و به تازی سخن گفت، اسماعیل بود که این زبان بدوالهام گردید. او نخستین کس بود که در 14 سالگی زبانش به عربی گویا گشت.

اسماعیل، برپایه گفتار ایشان، نیای عرب های (( عربی شده )) است.

   کسانیکه میگویند یعرب نخستین سخنگو به زبان تازی بوده و این زبان از نام او گرفته شده است، قحطانیان هستند. اینان روایت ها و گفته های گوناگون برای اثبات این نکته می آورند که قحطانیان ریشه عربند و زبان ایشان زبان نخستین اعراب است و عدنانیان از ایشان عربیت را فراگرفته اند. اینان از گفتار حسان بن ثابت برای اثبات این نکته گواه میآورند و میگویند: شعر او گویای این است که خاستگاه زبان عربی، یمن است. او گوید:

               شما از سخن گفتن پیر یعرب ( پدر ما) آموزش گرفتید و دارای زبان و گروه بسیار شدید.

               در گذشته جز گنگی سخنی نداشتید،

               و مانند چهار پایانِ بیابان های نابارور بودید.

اینان نیندیشیده بودند که ماندگاران یمن پیش از اسلام، با گویش هائی سخن میگفته اند که با گویش قرآن فرق داشته است؛ و اینکه آیندگان راز خط  ( مسند) را پیدا خواهند کرد و با این کار برخواندن متن ها و آشنائی با زبان آن توانا خواهند گشت و در خواهند یافت که عربیت آن چیزی است به جزعربیت ما که با آن چیز می نویسیم؛ و اینکه حتی کار برخی از دانشمندان عربی دان در روزگار اسلامی بدانجا کشیده است که حمیری و دیگر گویش های عربی جنوب را از عربی بودن بیرون کرده عربیت را منحصر به زبان و گویش های شاخه گرفته از آن ( که خواهیم گفت ) شمرده اند. این، رایی است که با باور عدنانیان یعنی رقبای قحطانیان راست می آید.

وانگهی، گویندگان این سخن که یعرب نیای عربیت و پدید آورنده آن است، از چند چیز ناتوانند: سازگار ساختن این سخن با آن سخن که عربیت به اندازه این جهان، کهن است، توجیه اینکه عربی زبان آدم در بهشت بوده است، بیان اینکه زبان نیاکان یعرب چه بوده، او چگونه این زبان را استنباط کرده و چه سان توانسته است آن را بی یار و پشتوان پدید آورد. جز اینها نیز بسیاری پرسش هاست که اهل اخبار آن زمان بدان نیندیشده بودند. باز هم اهل اخبار را در این زمینه سخنی دراز است که پرآوازه ترش همان دو رای پیش گفته است. برخی دیگر چنین فرق گذاشته اند که یعرب نخستین سخنگو به زبان عربی است و اسماعیل نخستین سخنگو به زبان عربی خالص حجاز که قرآن با آن فرود آمده است.

اما خاور شناسان و تورات شناسان نوین، بدنبال تاریخ این واژه رفته و معنی آن را در زبان های سامی بررسی کرده اند و به جست و جوی آن در نبشته های جاهلی، آشوری، بابلی، یونانی، رومی، عبری و جز آن پرداخته اند. اینان دیده اند نخستین و کهن ترین متنی که وازه (( عرب )) و جز آن در آن آمده، متنی آشوری است از روزگار پادشاه شلمنسر سوم ( دوم؟) پادشاه آشور. برای پژوهشگران پیش گفته آشکار شده است که واژه عرب نزد آشوریان معنی امروزی در نزد ما را نداشته بلکه آنان از آن

گونه ای بیابان نشینی و (( شیخ نشینی )) را اراده میکرده اند که در بیابانِ آن سوی مرزهای آشوری فرمان می رانده و پهنه فرمانروائی آن برپایه شرایط سیاسی و نیرومندی یا سستی شیخ ها گسترش

می یافته یا کاستی میگرفته است. بر آن شیخ نشین، امیری فرمان می رانده که خود را (( پادشاه))

می خوانده است و به او جندیبو یعنی جندب می گفته اند و پیوندهای او با آشوریان آشفته بوده است. ولی چون خط آشوری حرکت ندارد، ضبط واژه برای دانشمندان دشوار گشته و اینان در چگونگی خواندن آن بایکدیگر اختلاف پیدا کرده اند:

آریبی، آروبو، آریبو، آروب، آرابی، اوربی، آربی و نگارش هائی جز اینها، چنین مینماید که شکل اوربی از شکل های کم استعمال بوده و به گمان بیشتر،از روزگاران واپسین. گویا این به معنی اعراب بوده چنان که گویش امروزی مردم عراق از دو واژه عربی و اعرب همین را اراده میکند. این، مقابل واژه عرب است که آن هم برپایه باور برخی خاور شناسان از واژه های متاخر است. باری، آشوریان از شکل های گوناگون واژه (( عرب )) چادر نشینی و شیخ نشینی را اراده میکرده اند که گونه ای فرمانرانی بیابانی بوده است و این را برای جداسازی از قبیله های دیگری می گفته اند که در مرزهای بیابان (( ماندگار)) بوده اند.

در نبشته های بابلی ترکیب ماتو اربی  آمده است. ماتو و متوبه معنی زمین است و از این رو این ترکیب به معنی سرزمین عرب یا کشورعرب است. در اینجا مقصود بادیه بوده که عرب های بیابانگرد را در خود جای میداد، درنبشته های بهستون یا بیستون از دارای بزرگ داریوش واژه اربایه (عربایه) آمده است و این نبشته ای به زبان هخامنشیان است. واژه آرپایه  یا آر پایه  در نبشته ای به گویش مردم سوس [شوش] است و این گویش زبان عیلام است.

خواسته مردم بابل و آشور و ایران از عرب یا عربیت، بیابانی است که در باختر رود فرات است و تا مرزهای شام کشیده میشود.

در متن پیش گفته دارا، واژه عربیت پس از آشور و بابل و پیش از مصر آمده است. دانشمندان این را بر آن حمل کرده اند که طور سینا داخل در این زمین هاست. پیش از میلاد قبیله های عربی چندی در منطقه سینا می زیسته اند.

به همین معنا یعنی زندگی همراه با بیابانگردی و خشکی و چادر نشینی و ناباروری، این واژه در زبان عبری و دیگر زبان های سامی وارد شده است. گواه این گفتار این است که واژه عرب در این زبانهای هم خانواده به معنی بیابانگردی و زندگی چادر نشینی است که اکنون به دارندگان آن (( اعراب )) گفته می شود. جاهایی که واژه عربی و عرب در تورات آمده است، همگی گواه همین معنی اند. این واژه در همه جای سفر اشعیا به معنی اعرابیت و بیابانگردی است. مانند دو آیه زیر:
1 اعراب در آنجا خیمه نخواهند زد.  سفر اشعیا باب 13 آیه 20

2 وحی در باره اعراب. ای قافله های  دَدانیان، در جنگل عَرَب منزل مکنید.  سفر اشعیا باب 21          آیه 13

در این واژه واپسین، مقصود از  واژه عرب، مردمِ ماندگار در بیابان و جای وحشت و خطر و گوشه نشینی است و بی گمان معنی آن قومیت یا نژاد معین به صورت شناخته کنونی نیست.

پیداست که در آیه یاد شده، مقصود از (( جنگل عرب )) که ترجمه مساه عراب است، معنی فهمیده از (( کشورهای عربی )) در زمان کنونی یا آغاز اسلام نیست بلکه مقصود از آن بیابان واقع در میان شام و عراق است که ماندگاه اعراب است"

 

حال این قسمت را در همین جا  رها کرده چند صفحه جلوتر میرویم .

جواد علی در صفحه 29 به نخستین یونانیانی که در باره اعراب نوشته اند اشاره میکند:
" از یونانیان نخستین کس که از اعراب یاد کرده آخیلوس ( 456 525 ق.م) است. او ضمن سخن گفتن از ارتش احشویرش میگوید: در این سپاه افسر نام آوری از عرب بود. پس از او هرودت ( 425 484 ق. م) در تاریخش به گونه ای از عرب یاد کرده که نشان میدهد از ایشان آگاهی داشته است. او واژه عربائه را بر سرزمین عربی مانند بادیه و جزیره و خاور و رود نیل اطلاق کرده و طور سینا و دنبال آن تا نیل را ضمن سرزمین های عربی آورده است.

پس واژه عربیت نزد یونانیان و رومیان به معنی سرزمین های عربی است که جزیره عربی و بیابان شام را در بر میگرفته است. ماندگاران این سرزمین با همه اختلافی که در زبان ها و گویش ها دارند، عرب هستند و این از باب (( تغلیب )) است زیرا اعتقاد براین بوده است که ویژگی غالب بر ساکنان این زمین ها همان بیابانگردی است. از این رو نام قوم بر سرزمین شان اطلاق شده است. ..."

( برای ادامه نوشته به صفحه 30 مراجعه شود)

 

صفحه 254:

" عرب در تورات به معنی (( اعراب)) یعنی بیابانگرد به کار رفته که پیوند های خوبی با عبرانیان نداشته اند.

در کتاب های یونانیان و رومیان و در انجیل ها نیز برای عرب ها صفاتی آورده شده که چون نیک بنگریم، می بینیم مربوط به عرب های بیابانگرد است که بر مرزهای دو امپراطوری روم و یونان تازش می آورده اند، کاروانها را می چاپیدند و از بازرگانان باژ می ستاندند  تا اجازه عبورشان دهند.

دیودوروس عرب ها را چنین وصف کرده که عاشق آزادی اند و از این جهت رواندازشان آسمان است. ماندگاری را در سرزمین هائی برگزیده اند که نه در آن رودی هست و نه چشمه آبی و از این رو، دشمن خطرجوئی که می خواهد برایشان بتازد، برای خود پناهگاهی نمی یابد. اینان دانه ای نمی کارند، درختی نمی نشانند، باده ای نمی نوشند و خانه ای نمی سازند. کسی که باعرف ایشان نسازد کشته

می شود. اینان به آزادی و اراده آزاد اعتقاد دارند. این سخن به سخن هرودوت می ماند که او نیز

عرب ها را آزادی خواه میداند و میگوید در برابر هر کس که بخواهد ایشان را برده یا اسیر سازد، پایداری می ورزند."

 

ظاهرا ً دکتر جواد علی با تمام دانش وسیع و انکار ناپذیری که داشته به کتاب تاریخ هرودت دست نداشته است و آنچه نوشته در بعضی جاها دیده است. در این کتاب هرودت از کمکی که اعراب به کبوجیه برای عبور از صحرا میکنند اشاره شده است.

زمانیکه کبوجیه تصمیم به حمله به مصر را میگیرد با مشکلی روبرو میشود که مجبور میگردد از صحرای سوریه عبور کند. عبور از این صحرا بدون کمک عرب ها تقریبا غیر ممکن بود و در صورت مخالفت آنها دیگر ابداً غیر ممکن میگردید بنابراین کبوجیه با آنها از در سازش در آمد تا آنها نه تنها به او اجازه عبور بدهند بلکه آب مورد نیاز آنها را نیز تامین کنند و در همین جاست که از شاهان عرب نام برده میشود.

 

تاریخ هرودوت ترجمه دکترهادی هدایتی، انتشارات دانشگاه تهران چاپ دوم 1384 جلد سوم.

صفحه 111

   " در این موقع کبوجیه خود را برای شروع جنگ با مصر آماده میکرد و در باره انتخاب راه در قسمتی از صحرا که بی آب بود تردید داشت، و در همین موقع فانس از راه رسید و اطلاعاتی درباره وضع آمازیس باو داد و علاوه بر آن و اطلاعات دیگر، وسیله تامین این لشگر را برای او شرح داد و باو توصیه کرد که رسولی بنزد پادشاه اعراب بفرستد و از او بخواهد که اجازه دهد بسلامت از خاک او عبور کند.

فقط از این نقطه است که میتوان راه عبوری به مصر یافت. فاصله بین فنیقیه تا حدود شهر کادیتیس به سریانی ها تعلق دارد که به سریانی فلسطینی معروف هستند نقاط ساحلی از کادیتیس که بنظر من از سارد کوچکتر نیست، تا شهر ینی زوس به پادشاه اعراب تعلق دارد."

 

صفحه 113

   " اما در زمانی که لشگرکشی به مصر اتفاق افتاد هنوز تامین آبی وجود نداشت. وقتی کبوجیه بوسیله میهمان هالیکارناسی خود از این موضوع با خبر شد رسولانی بنزد پادشاه اعراب فرستاد و از او خواست که عبور او را بسلامت تامین کند. تقاضای او قبول شد و هر دو  نسبت بهم سوگند یاد کردند.

اعراب بیش از دیگر مردمان احترام قسم را رعایت میکنند. طرز قسم خوردن آنها چنین است: وقتی دو نفر میخواهند برای هم سوگند یاد کنند شخص دیگری بین آن دو میایستد و با قطعه سنگی بران نزدیک انگشتان بزرگ کف دست آنها را شکافی ایجاد میکند و سپس از قبای هر یک از آنها کمی کرک جدا میکند و هفت قطعه سنگ را که در کنار پای آنها قرار داده اند با خون آنها رنگین میکند و در اینحال نام دیونیزوس و اورانی را برزبان میسازد. همینکه این تشریفات بپایان رسید آنکس که سوگند یاد کرده دوستان خود را بعنوان ضامن به شخص خارجی یا همشهری خود، در موردی که با همشهری خود سرو کار دارد، معرفی میکند و اینها نیز سوگند را تائید میکنند و قول احترام آنرا میدهند.

اعراب از بین خدایان دیونیزس  و اورانی را میشناسند و مدعی هستند که موهای سر را بشکلی که دیونیزوس کوتاه میکند یعنی دایره وار و در اطراف شقیقه ها کوتاه میکنند. آنها دیونیزوس را اورتال و اورانی را آلیلات مینامند.

پس از آنکه رئیس اعراب با فرستادگان کبوجیه سوگند یاد کرد تدبیری اندیشید که چنین بود: وی امر کرد تعدادی مشک از پوست شتر از آب لبریز کنند و آنها را بر پشت شترهائی که وی جمع آوری کرد قرار داد و این کاروان را بداخل صحرا برد و آنجا منتظر کبوجیه شد. چنین است روایتی که بیش از همه احتمال صحت آن میرود. با این حال، من باید مشکوک ترین روایتی را نیز که وجود دارد نقل کنم زیرا آن روایت را هم معمولا ً نقل میکنند.

در عربستان رودخانه بزرگی است که کوریس نام دارد و بدریای اریتره میریزد. چنین نقل میکنند که بدستور پادشاه عربستان پوست گاو و حیوانات دیگری را بی آنکه دباغی شود بهم دوختند و با آن مجرائی ساختند که از همین رودخانه شروع میشد و آنقدر طویل بود که بصحرا میرسید. همچنین میگویند که وی با این مجرا آب را به آب انبارهای بزرگی که در صحرا برای نگهداری آن حفر کرده بودند رسانید و مدعی هستند که این شخص آب را با سه مجرا و از سه محل به صحرا حمل کرد، و حال آنکه از رودخانه تا این صحرا دوازده روز پیاده راه است."

 

از این سطور مشخص میگردد که اعراب بر سرزمینی که بقول هردوت ( صفحه 112) حدود سه روز راه میباشد سلطه داشتند و همچنین دارای چنان نظمی بودند که برای آن نیازمند یک ملک یا شاه بودند.

 

هرودت در تاریخ خود به کرات از اعراب نام برده است.

جلد اول ( چاپ دوم 1383) صفحه273 :

   "198 -  مردم بابل مردگان خود را با غسل دفن میکنند و مراسم عزاداری آنها تقریبا ً نظیر مراسم عزاداری مصریها است. هربار که یک شوهر بابلی با زن خود مقاربت میکند، ادویه معطر به آتش میافکند و خود کنار آن مینشیند و زن او نیز بنوبه خود چنین میکند. همینکه صبح طالع شد هر دو خود را شستشو میدهند و مادام که استحمام نکرده اند به هیچیک از ظروف خود دست نمیزنند. این عادت بین اعراب نیز مرسوم است."

 

جلد دوم چاپ دوم 1383 صفحه 114:

" 11 در عربستان در نزدیکی مصر یک خلیج بحری وجود دارد که از دریائی که اریتره مینامند در داخل خشکی وارد میشود و عرض و طول آن به شرحی است که نقل میکنم:...

این خلیج از دریای شمال بداخل حبشه پیش میرفته، در حالیکه خلیج عربستان از دریای جنوب سوریه میرفته و هردو خلیج به فاصله بسیار اندک در کنار هم قرار داشته اند و فقط قطعه باریکی از خشکی آنها را از هم جدا میکرده است. حال اگر فرض کنیم روزی رود نیل تغییر مسیر دهد و در خلیج عربستان بدریا بریزد چه چیز مانع خواهد شد که این خلیج را مثلاً در فاصله 20000 سال پر نکند؟..."

 

صفحه 115:

"12 - ...

باید اضافه کنم که مصر از لحاظ خاک نه با عربستان که در همسایگی آنست شباهت دارد و نه با آفریقا و نه با سوریه، یعنی آن قسمت از سواحل عربستان که محل اقامت سوریها میباشد. خاک مصر سیاه و بسیار نرم است و از گل و لای رسوبی که شط از سرزمین حبشه آورده است تشکیل شده. در حالیکه ما میدانیم که خاک آفریقا سرخ رنگ و شن زار است و خاک عربستان و سوریه از سنگ و خاک سرخ میباشد."

 

 

یک نکته با توجه به تواریخ تولد

در سطور پیشین اشاره به شلمنصر شد اما این دو در چه زمانی زندگی و سلطنت میکردند:

شلمنصر دوم  1028 1017 ق م

شلمنصر سوم  858 824  ق م

 بنابراین دیده میشود که عربها در بیشتر از هزار سال قبل از میلاد مسیح و 500 سال پیش از ایجاد امپراطوری هخامنشیان دارای شاه بوده اند و این بدین معنی است که آنها دارای گونه ای خاص از نظام اجتماعی بوده اند.

 

 

چگونه عربی زبان گروه وسیعی از مردمان شد و آنها را عرب نامیدند

   قرآن زبان عربی مردم  یک منطقه خاص یا مکه است که محل زندگی محمد پیامبران مسلمانان بود. قرآن به دلیل نفوذ بسیار عمیق مذهبی اش  توانست زبان تمام مردمان منطقه وسیعی را که اکنون بواسطه همین زبان همه بنام عرب خوانده می شوند تحت تاثیر قرار بدهد و بهم نزدیک بکند در حالیکه اکثر آنها اساسا ً عرب نبوده و نیستند.

این مسئله در باره ایران و ممالک مسلمان شرقی اش صادق نیست و قرآن با تمام نفوذش نتوانست این مردمان را کاملا ً عرب زبان بکند ؛ زیرا ریشه زبان اینها با ساکنین آن منطقه تفاوتهائی داشت،  ولی توانست لغات بسیار زیادی را واردزبان آنها بکند.

زبان مردمان منطقه ای که اکنون خاورمیانه شناخته می شود با زبان عربی  قرآن  بسیار نزدیک بود؛ اما اینکه زبان مردمان غربی تر مانند تونس چه بوده و چقدر با عربی نزدیک بوده و چه دلیلی باعث گردید تا آنها نیز عرب زبان بشوند از حوزه دانش من خارج است.

از جانبی تنها قرآن نبود که باعث گردید تا لغات زیادی از زبان عربی وارد پارسی گردد بلکه دلیل مهم دیگر ترجمه کتب فلاسفه یونان بزبان عربی بود که باعث گردید دانشمندان ایران ( ایران افغانستان و تاجیکستان) مجبور شوند زبان عربی را برای خواندن این کتب فرا بگیرند.

نهضت علمی که با نهضت ترجمه همآهنگ شده بود باعث گردید تا همه دانشمندان سرزمین های اسلامی مجبور شوند عربی را زبان اول خود قرار دهند و همین خود دلیل بسیار مهمی شد برای رسوخ زبان عربی بطور گسترده در زبان ایرانی. زیرا سخن وقتی نوشته شد ماندگارتر میشود وکسانی که آنها را میخوانند در مسائل روزانه نیز از آنها استفاده میکنند و این سخنان بزرگان بطور مستقیم بر همه مردم تاثیر میگذارد. کمااینکه در همین یکی دو قرن گذشته نیز علیرغم اینکه تعداد بسیار اندکی ایرانیان به غرب و در ابتدا به فرانسه رفته وبعد از اقامت کوتاه به ایران بازگشتند ولی همین کافی بود تا لغات بسیار زیادی وارد زبان پارسی بشود که از جمله " مرسی" کلمه تشکر است که اکثر ایرانیان بر این باورند که این کلمه پارسی است. همین داستان در خصوص آسانسور( زیرا تفاقاً این کلمه با آسان سرخوردن نزدیک است)  و ساک ( کیف دستی)  نیز صدق میکند. گارسن ووو بسیاری کلمات فقط با همین اندک تماس از بالا یعنی از طریق با سوادان به جامعه تحمیل شد.

 

 

بحثی در نژاد سامی

کتاب جواد علی جلد اول صفحه 219

"فصل ششم

روابط عرب ها با سامیان

بررسی کنندگان زبان های خاورنزدیک، وجوه شباهت آشکار میان باب ئیلی، کنعانی، عبرانی، فینیقی، آرامی، عربی، گویش های عربستان جنوبی، حبشی، نبطی و مانند آن یافته اند. اینها در چیزهای بنیادی که مربوط به گوهر زبان است، مشترک و به هم نزدیکند که عبارتند از ریشه های افعال، اصول تصریف، صرف افعال، داشتن دو زمان اصلی فعل یعنی تام وناقص یا گذشته و آینده، ریشه مفردات، ضمیرها، نام های حاکی از قرابت خونی، شماره ها و اندام های اصلی پیکر.  نیز در دگرگونی

حرکت ها در میان واژه ها که دگرگونی معنائی می کنند و چیزهای همانند دیگر. پژوهشگران گفته اند به ناچار باید وحدت مشترکی میان این ملت ها باشد که آنها را به هم پیوند دهد و آن عبارت است از جنس یا نژاد سامی. زبان هائی که اینها بدان سخن میگویند، زیر نام (( زبان سامی)) جا میگیرند.

این نامگذاری از تورات و روایت توراتی درباره نیای بزرگ ایشان سام بن نوح گرفته شده است. نخستین بار، دانشمند اتریشی شلوتزر این اصطلاح را در سال 1781 به کار برد و از آن پس این نام در میان دانشوران و پژوهشگران رواج یافت. یوهان آیشهورن در گسترش این نام کوشش ورزید.

دانشمندان در سال 1869 زبان های سامی را به دو بخش کردند: سامی شمالی و سامی جنوبی. سامی شمالی از عبرانی، فینیقی، آرامی، آشوری، بابلی و کنعانی فراهم می آید و سامی جنوبی از عربی با گویش های آن و حبشی. این اصطلاح گسترش یافت و سامی شناسی از موضوع های بررسی ویژه خاورشناسان گشت که پژوهش های نژاد شناسی و زیست شناسی و رشته های علمی دیگر را

فرا گرفت چه رسد به تحقیقات تاریخی، زبانی و دینی.

آن خویشاوندی وارد شده در تورات و آن گونه بخش کردن انسان ها، پایه علمی یا نژادی روشن و درستی ندارد بلکه دارای زیر ساخت سیاسی و عاطفی است که در روزگارهای کهن پیرامون

شاخه های نژادی بشر شایع بوده است. تورات ملت هائی مانند عیلامیان و لودیان را ازسامیان شمرده که نمیتوان ایشان را سامی خواند و ملت هائی مانند فنیقیان و کنعانیان را از آن بیرون برده که آنها را باید سامی دانست.

بروکلمان بر آن است که عبرانیان به عمد و بر پایه انگیزه های سیاسی و دینی، کنعانیان را از جدول نسب سامیان بیرون کرده اند با اینکه از روابط نژادی و زبانی این دو بخوبی آگاه بوده اند."

 

صفحه 221

   " دانشمندان سامی شناس نوین، زبان های سامی را به چهار گروه بخش کرده اند: گروه سامی خاوری از آن میان بابلی و آشوری؛ گروه شمالی از آن میان آموری و آرامی؛ گروه باختری از آن میان کنعانی و عبری و موآبی و فنیقی و گروه جنوبی از آن میان معینی، سبئی، حبشی، عربی و امهری.

از این گذشته (( سامی)) به معنی علمی کلمه یک نژآد نیست که دارای ویژگی جسمی باشد و آن را از دیگر نژادها جدا سازد زیرا میان سامیان از نگاه این ویژگی ها ، تفاوت هاست و از این رو اطلاق ((نژاد)) بر این طیف گسترده، نادرست است. هر ملت واحد از سامیان نیز ویژگی های متفاوت دارد و این دلالت بر آمیزش خونی میکند که از آن سخن خواهم گفت.

دانشمندان انسان شناسی دریافتند که حتی ( برای مثال) میان یهودیان از نظر ویژگی های نژادی تفاوت هست و این به رغم پای بند بودن این قوم به ازدواج درونی و پرهیز از ازدواج با بیگانگان است. دانشمندانی که درباره عرب ها نیز برپایه دانش انسان شناسی پژوهش کرده اند، دریافته اند که ایشان از لحاظ ویژگی های جسمی با هم فرق دارند و بررسی های انجام شده بر روی استخوان های اعراب جاهلی نیز همین را نشان داده چنان که تحقیقات انجام برروی بقایای استخوان ها در آثار باستانی آشوری و بابلی هم گزارش از این تفاوت ویژگی های صاحبان آنها داده است.

به گونه ای کلی، پژوهش های دانشمندان پیرامون اجناس و سلاله های بشری، توزیع ملت ها و ویژگی های ایشان، هنوز هم برپایه های بایسته قرار نگرفته است و از این رو در نتایج پژوهش های ایشان پیرامون جنس و ویژگی های اجناس و دیگر مسائل وابسته به این موضوع، بسیاری اختلاف ها دیده می شود به ویژه که چیزهای فراوانی در زندگی انسان و خصوصیت های جسمی و روانی او اثر می گذارد. جنبه های زبانی و برخی ویژگی های روانی گرچه مهم و ضروری هستند ولی اینها تنها پایه های لازم برای پدید آمدن اندیشه ای استوار و فراگیر پیرامون نژادهای بشری نیستند.

از این رو، هنگامیکه من از (( سامی)) سخن میگویم، آن را به سان یک نژاد بر پایه معنی آنتروپولوژیک آن بکار نمیبرم بلکه به عنوان یک مجموعه فرهنگی و یک اصطلاح که دانشمندان آن را بر این مجموعه اطلاق کرده اند تا آن را از دیگر جنس ها جدا سازند، من نیز با ایشان همگامی می ورزم، نه بیشتر.

پس (( سامی )) به این معنی صرفا ً یک اصطلاح است و مقصود از سامی بودن، تعبیر از این پیوندها و پدیده هائی است که میان ملت های پیش گفته می بینیم. اما بحث از آن به عنوان یک نژاد به معنی علمی آن، چیزی است که مورخان و سامی شناسان هنوز نمیتوانند رایی قطعی پیرامون آن بیرون دهند زیرا این بحثی است که باید مستند به پژوهش ها و آزمایش ها درباره ساختار جسمی همه ملت های سامی در جزیرة العرب و دیگر جاها در گذشته و حال باشد. پس از آن است که  میتوان از این واژه به سان یک اصطلاح علمی استفاده کرد."

 

صفحه 223

   " کاوشگران دریافته اند که میان استخوان های پیدا شده در بخش های جنوب خاوری جزیرة العرب ( جمجمه های مردم عمان) و استخوان های ماندگاران کرانه رو به روی این مناطق ( جمجمه های مردم هند) همانندی بسیار است چنان که این همانندی را در ویژگی های جسمی مردم عربستان جنوبی یعنی عدن و بقیه عربستان جنوب باختری و تهامه، با مردم افریقای خاوری پیدا کرده اند. آنان که میگویند عرب های جنوب از آفریقا آمده اند، این همانندی را دلیل برگفتار خود آورده اند.

ولی این پژوهش ها، از راه دیگری مخالف این نظریه از کار در آمده اند زیرا نشان داده اند که جمجمه های اعراب جنوبی از گونه ای است که بدان براشیسفالی گفته میشود و جمجمه های ماندگاران آفریقای خاوری اغلب از گونه ای که دولیکوسفالی نام میگیرد. این تفاوت، از یکی بودن اصل گزارش نمیدهد. از این بررسی همچنین روشن شده است که شکل جمجمه های اعراب شمالی از گونه دولیکوسفالی است یعنی همانند جمجمه های آفریقائیان خاوری.

این پیامدها برخی از پژوهشگران را به اندیشه واداشته اند که عرب های جنوبی در اصل در آن جاهایی بوده اند که در آن سرهای گرد فراوان است و این از آسیای کوچک تا افغانستان را در بر میگیرد. اینان گفته اند که عرب ها نخست در آنجا بوده و سپس از آنجا به موطن های تازه خویش عربستان جنوبی کوچیده اند. اینان میگویند که مردم عمان تا اندازه بسیاری از خون (( دراویدی)) هندی اثر پذیرفته اند و از این روست که ایشان پاره ای اختلاف ها با دیگر عرب های جنوبی دارند."

 

این تنها مقداری از آشفتگی در یافتن نژاد اعراب است که در اصل باید گفت هرچقدر هم که دانش ما پیشرفت کند و بتوانیم به سالهای پیشتر از این سالهای گفته شده باز گردیم باز هم به نقطه معینی نخواهیم رسید زیرا هر چه جلوتر برویم باز هم مسائل و مشکلات دیگری جلوه میکنند. این جزو آن دسته از تاریخ است که هیچگاه آغازش را نمیتوان یافت.

 

 

نسب محمد

 

کتاب سیرت رسول الله گفتار ابو عبدالله محمد بن اسحاق بن یسار( متولد 85 هجری ) مطلبی که توسط شاگردش ابن هشام ( متوفی 218 هجری) جمع آوری ونوشته شده است وتوسط رفیع الادین اسحق بن محمد همدانی قاضی ابرقو ترجمه و انشاء شده، با مقدمه دکتر اصغر مهدوی؛ انتشارات خوارزمی، چاپ اول 1360 شمسی:

صفحه 18

 

باب اول

در نسب پیغمبر علیه الصلوة و السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر ابن کنانة بن خزیمه بن مدرکه بن الیاس بن مضر (بن) نزار بن معد بن عدنان بن ادد بن مقوم بن ناحور بن تیرح بن یعرب بن یشجب ابن ثابت بن اسماعیل بن ابراهیم بن  تارح بن ناحور بن ساروح بن راعو بن فالخ بن عیبر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح بن لامک بن متوشلح بن اخنوخ بن یرد بن مهلیل بن قینن بن یانش بن شیث ابن آدم، علیه السلام

و اخنوخ نام اریس است، علیه السلام، و اول کسی که از فرزندان آدم، علیه السلام، وی را پیغمبری دادند و بقلم خط نوشت ادریس بود.

 

از بررسی دقیق این نسب نامه مسائل بسیاری حل می شود.

اول اینکه نسب محمد همانند آنانیکه خود را یهودی می نامند به ابراهیم میرسد. توجه باید کرد که اگر کسی خود را یهودی بعنوان نژاد و نسب می نامد باید عرب باشد ولی اکثر آنان از کشورهای مختلف و از نژاد ها و اقوام غیر عرب هستند و تنها دین اشان یهود است.

دیگر شیوه نگارش اسماعیل است.

 

در میان محققین بحثی ناجواب مانده، اینکه پس از اختلافات میان یهودیان و اسرائیلیان چه اتفاقی برای اسرائیلیان افتاد و آن اسباط به کجا رفتند.

باقی ماندن سبط یهود در منطقه باعث گردید تا نام یهود به این مردمان داده بشود.

اما در خصوص اسرائیلیان چنین  بنظر میرسد که آنها به نقاط مختلف مهاجرت کردند واز جمله میبایست بزرگترین گروه آنها به جنوب و بطرف مکه مهاجرت کرده باشند.  درنتیجه آنها در سایر مردمان حل شدند و آن اتحاد و یکپارچگی اشان از میان رفت و در بهترین حالت به قدرتهای کوچک تقسیم شدند. تعدادی از آنها " یهوه پرست "  باقی ماندند که بعدها آنها نیز به یهودی معروف شدند و بعضی  " الله "  و بعضی هم  بت ها را پرستیدند و سایرین نیز هر کدام به چیز دیگری اعتقاد پیدا کردند.

 

 

بحثی در وضعیت زنان و پادشاهان زن در میان مردمان آن سرزمین

همانطور که دیده می شود در موارد متعددی اشاراتی به زنانی که در راس حکومت بودند شده است، پس آن را کمی باز تر میکنم.

 

کتاب " اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران" نوشته پیگولوسکایا، ترجمه عنایت الله رضا، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چاپ اول 1372.

این کتاب از صفحه 96 تا 112 را به شرح حال یک ملکه عرب بنام ماویه اختصاص داده است:

در این بخش نقل قولهائی از روفینوس که در سالهای قرن 4 و 5 میلادی میزیسته آورده شده است.

 

صفجه 97

" روفینوس چنین گزارش داده است: " ماویه ملکه قبایل عرب در فلسطین و محدوده اعراب به پیکاری سخت دست یازید و شهرها و دژها را ویران نمود و روستاها و استانها را از سکنه تهی کرد. او طی جنگهای پی در پی سپاه روم را از توان اندخت، بسیاری را کشت وباقیمانده را به هزیمت واداشت"

 

صفحه 100

" این زمان ملک تازیان در گذشت. پیمانهای اعراب با رومیان نیز فسخ و ملغی شد. همسر او ماویه که اداره امور قبایل را بر عهده داشت شهرهای فینیقیه و فلسطین را تا مناطق مسکونی مصر که اقلیم عرب نامیده میشد و سمت چپ رود نیل در جهت مخالف آب قرار داشت، ویران کرد."

 

از این قسمت مشخص میشود که این زن پس از مرگ همسرش شاه اعراب می شود و در ضمن محدوده  سرزمین این دسته از اعراب نیز مشخص میگردد.

در ادامه آورده شده است:

 

" گرچه زنی دست به پیکار زد، با این وصف نمیتوان آن را نبردی سهل و آسان نامید. میگویند که این پیکار برای رومیان دشوار و غیر قابل دفع بود. حال آنکه فرمانده قوای رومی فنیقیه فرمانروا و سردار ( استراتگوس) همه نیروهای سوار نظام و پیاده نظام مناطق شرقی را به یاری طلبید. این شخص دعوت و خواست او را به استهزا گرفت و توصیه کرد که خود را در جنگ درگیر نکند( در پیکار شرکت ننماید). ولی پس از ترتیب کار سپاه با نیروهای ماویه درگیر شد و اما ناگزیر از هزیمت گشت و با زحمت فراوان از سوی سردار( هژمون) سپاه فلسطین و فنیقیه نجات یافت.

شخص اخیرالذکرکه او [استراتیگ استراتگوس] را در معرض مخاطره دید، بر آن شد که هرگاه به فرمان او خود را درگیر پیکار نکند دور از خرد خواهد بود. لذا با شتاب به مقابله بربرها پرداخت و از این رهگذر به استراتگوس فرصت داد تا خود را از مهلکه برهاند. او خود نیز با اندکی عقب نشینی به تیراندازی دست زد و سدی در برابر دشمن مهاجم پدید آورد. بسیاری از ساکنان نواحی که تاکنون زنده مانده اند از این ماجرا یاد کرده اند و اعراب نیز در این زمینه به سرودن شعر و قصیده پرداخته اند.

" رومیان که از سنگینی و فشار پیکار در عذاب بودند، لازم دانستند کسانی را برای پیشنهاد صلح نزد ماویه گسیل دارند. میگویند که ماویه پیشنهاد فرستادگان در باره انعقاد صلح با رومیان را به مصافحه با موسی و اعطای مقام اسقفی به وی مشروط نمود."

 

در این سطور بوضوح شکست رومیان از یک ملکه عرب آورده شده است.

 

صفحه 102

" این زمان مصادف با مرگ فیلارش همسر ماویه بود. در متون نام این شخص معلوم نشده است. ماویه که جانشین همسر خود شده بود، بهانه ای برای نقض قرار داد بدست آورد. سقراط مینویسد:" اعرابی که در گذشته تابع بودند، از رومیان سربرتافتند." سوزومنوس نیز متعاقب خبر مرگ فیلارش نوشت که پیمان، نقض و یا فسخ شد. پس از آن تحت فرماندهی ماویه حمله به شهرهای فینیقیه و فلسطین آغاز گردید. شرح این جنگ که برای شرکت در آن از سپاه سوار نظام و پیاده تحت فرماندهی استراتگوس دعوت شده بود، نمودار آن است که لژیون محلی و فرمانده آن نیروی کافی برای دفع حملات نداشتند. ضرورت عقب نشینی استراتگوس زیر پوشش واحدهای هژمون خود نشانه آن است که پیکار برای نیروهای امپراطوری دشوار و طاقت فرسا بود. چنین است شرح پیکار و مشخصات این نبرد برپایه مآخذ. رفینوس این جنگ را (( شدید)) و دهشتناک نامید. ولی سوزومنوس آن را (( دشوار و غیر قابل رفع برای رومیان)) خواند."

 

نکته جالب دیگر در این قسمت از کتاب اشاره به کشته شدن امپراطور روم در جنگ بدست ((گت ها)) و در نتیجه جای نشین شدن همسرش است و در این میان کمک خواستن این زن از زنی دیگر یعنی ماویه است.

 

صفحه 104

   " سال 378 میلادی هنگامی که امپراطور والنس در جریان پیکار با گت ها همراه سپاهیان خویش سراسر تراکیه را در نوردید، به ادریانوپولیس ( ادرنه) رسید. در این پیکار که بخوبی تدارک نشده بود، سپاه سوار نظام و پیاده نظام او سراسیمه و پراکنده شدند. والنس با گروهی اندک از یاران خویش کوشید تا به منظور رهائی از پیگرد گت ها در کلبه ای پنهان شود. گت ها مخفی گاه او را یافتند. گرداگرد آن را با شاخه خشکیده در ختان محصور کردند و والنس و جمله همراهان او را به آتش سوختند. گت ها پس از این پیروزی همراه با ویرانی و کشتارهای مهیب در سراسر ترکیه، از آنجا بازگشتند و به حوالی کنستانتینوپولیس حمله بردند. تئوفانس از ویرانگری آنها در شهر پروآستیا یاد کرده است.

دو مینیکا همسر بیوه والنس دفاع از پایتخت را بر عهده گرفت و در این ماجرا از (( گروه اندکی که توسط ماویه متحد سرقینی او اعزام شده بودند و بدیگر سخن از واحدهای کوچک عرب که ماویه به عنوان متحد فرستاده بود، بهره جست. اعراب که با پیمان متحد شده بودند، به تعهدات خود طبق وعده عمل کردند و با امپراطوری از در صلح و مسالمت در آمدند و به آنها کمک نظامی کردند."

 

 

اکنون چندنقل قول از کتاب دکتر جواد علی که داستان حکومت زنهای عرب را به سالهائی بسیار پیشتر از میلاد مسیح میبرد.

 

جلد اول

صفحه 433

   " در سال سوم از فرمانروائی تیگلات سوم ( 745-727 ق. م) شهبانوئی عربی بنام زبیبی به این پادشاه جزیه پرداخت. زبیبی پادشاهی عربی بود ولی متنی که خبر او را به ما رسانده از جای پادشاهی وی نام نبرده است. موسیل میگوید او کاهن قبیله قیدار بوده و بر دومة الجندل فرمان میرانده است. زبیبی نام عربی تحریف شده ای است که اصل آن زبیبه بوده است.

تیگلات پیلسر همچنین به ما میگوید که در سال نهم از پادشاهی اش یک شهبانوی عرب دیگر بنام شمسی را سرکوب و وادار به پرداخت جزیه ساخته است. پادشاه ادعا میکند که این شهبانو سوگند و پیمان خود را در برابر خدای بزرگ ( شماش) درباره آسیب نرساندن به آشوریان شکسته، پس پادشاه به جنگ او رفته و بر دو شهر از شهرهای کشور وی چیره گشته و بر ارتش او چیره شده است. از این رو در برابر شهبانو جز تسلیم راهی نمانده و او ناچار شده با دادن تاوان به صورت شتر نر و ماده جزیه بپردازد.

چنین مینماید که این شهبانو در مخالفت با آشوریان به پادشاه دمشق پیوسته و برکاروان های آشوریان تازش آورده و از این رو تیگلات پیلسر یورشی نظامی را بر ضد او سامان داده است. افزون براین، برای تضمین مصالح آشوریان، پادشاه مقرر کرده که یک (( قیبو)) یعنی ماندگار یا نماینده بلند پایه آشوری در دربار شهبانو زندگی کند و گزارش های خود پیرامون منویات او و گرایش های اعراب را به فرماندار کل سوریه برساند و سیاست آشوریان را در آن منطقه پاس بدارد.

متن آشوری میگوید که این شهبانو زیان های سنگین دید از آن میان 1200 مرد 30 هزار شتر 20 هزار گوسفند. در این شماره ها بی گمان گزاف گوئی شده است. شمسی ما را به یاد واژه ای عربی به صورت شمسه میاندازد که در زبان آشوری بدین صورت در آمده است.

بر تخته ای که در آن خبر پیروزی نگاشته شده، منظره دو سوار نیزه دار آشوری دیده میشود که عربی شتر سوار را دنبال میکنند و پیکرهای اعراب در زیر دست و پای ستوران برزمین افتاده است. موهای سر عرب ها بلند است و به پشت بسته شده، موهای ریش ایشان تنک است و اعراب را به جز لنگی که بر کمر بسته اند، جامه ای نیست.  نگارگر کوشیده است عرب شتر سوار را بسیار نزدیک به دو سوار آشوری نشان دهد به گونه ای که دست راست خود را ترحم جویانه به سوی آن دو دراز کرده است و شهبانو شمسی سروپای برهنه یکی از 11 کوزه مقدس را در دست خود گرفته و بر اثر گرسنگی و خستگی از پای در آمده است.

در نبشته آشوری آمده که شهبانو هیاتی رابرای درخواست آشتی به نزد پادشاه فرستاد و هیات شامل گروهی از اسیران قبیله ها و پیروان ملکه بوده استکه نام برخی از ایشان به صورت  یاراپا ( رئیس هیات)، هاتاراتو، گانابو  و تامرانو آمده است. اینها نام های عربی هستند که به ترتیب  یربع، خاطر، جناب و تمار بوده اند.

پس از آنکه شمسی به پادشاه آشوری باژ داده، چندین قبیله عربی نیز چنین کرده اند. برخی پژوهشگران این رویداد را در 738 یا 728 ق. م. دانسته اند. پادشاه یادآوری میکند که باژ را به صورت زر و سیم و شتر و عطریات ستانده است. باژها را او از مسای، تیما، سبا، خیابه، بطنه، خطی و ادب ئیل گرفته است. متن میگوید شهبانو در سرزمین های دور و دشوار می زیسته که شاید مقصود باختر آشور بوده است."

 

در این سطور سوای اینکه نشان داده شده است که پیشتر از 700 سال قبل از تولد مسیح در میان اعراب شاه ِ زن وجود داشته چند نکته مهم دیگر نیز قابل بررسی است.

یکی از نکات مهم اشاره به این است که شمسی  کاهن شاه بوده است. یعنی یک مقام بسیار بالا و کاریزماتیک. او هم بالاترین مقام مذهبی بوده و هم بالاترین مقام سیاسی. این تلفیق دین و سیاست و داشتن چنین قدرتی در آن سالها بسیار مهم است.

بنظر میرسد در آن دوران زنان آن سرزمین ها قدرت بیشتری نسبت به مردان در اداره امور مذهبی و سیاسی داشته اند ویا حداقل اینکه قدرتی برابر مردان داشته اند.

 حال که کار به این نکته کشید در سطور آینده نگاه اندکی هم به این قدرت مذهبی، سیاسی و اجتماعی زنان در آن دوران های دور و در آن سرزمین ها خواهد شد بعد از آن معلوم خواهد شد که چرا و به چه دلیل بعضی آگاهانه سعی دارند اعراب را بسیار عقب افتاده نشان دهند و بسیاری دیگر نیز تنها به دهان و قلم اینها نگاه کرده و طوطی وار این حرفهای دروغین را تکرار میکنند.

نکته دیگر دراین نوشتاراشاره به فرستادن نمایندگانی از طرف دولت پیروزمند آشور به دربار ملکه است که این نکته نشان میدهد ملکه در سرزمینی ساکن بوده و دارای ملک و خانه و کاخ یا دم ودستگاه حکومتی بوده و سرگردان و بیابانگرد نبوده است. یعنی در آن زمان این دسته از اعراب دوران بیابانگردی را به پایان برده و یکجا نشین شده بودند.

نکته دیگر اینکه باژی که ملکه داده سوای جانداران، زر و سیم و عطریات بوده که این نیز نشان از تمدن دارد.

اما جهت روشن شدن چند نکته ساده باید گفت؛ اینکه عرب ها لباسی آنچنان داشته اند چیزی از مقام آنها کم نمیکند زیرا بدلیل گرمی هوا هنوز هم مردمان آن مناطق همانگونه لباس میپوشند حتی مصریان نیز چنین بودند. دیگر اینکه ملکه را  لخت با کوزه ای بر دوش تصویر کرده اند احتمالاً نوعی سمبل است تا نشان بدهند ملکه همه چیز خود را از دست داده است یااینکه ملکه ای که کاهن هم بوده و در آن هوای گرم میبایست آب مایه اصلی حیات را بمردم میرسانده است. و یا اینکه این زن  بنوعی خدا بوده که لباس از وجه او می کاسته، پس ملکه یا خدای آب برای مردمان آب یا مایه حیات می آورده.

در میان خدایان یونانی مردان لخت بودند و هنوز هم در میان بسیاری مردمان حاشیه نشین لخت بودن معنی ندارد و لباس های آنها چنان است که بیشتر بدن آنها پیداست.

 

صفحه 437

   " چنین مینماید که دشمنی عرب ها با آشوریان بسیار سخت بوده و سیاست زور و سرکوب یا مهر و نرمی آن را سبک نساخته است. این دشمنی، قبایل عربی را بر آن داشته که دست یاوری به سوی هر دشمنی از دشمنان آشوریان دراز کنند و از هر شورشی در برابر ایشان پشتیبانی ورزند. اینان به مردخ بلادان پادشاه بابل و رقیب سناخریب یاری کردند و ( یاتیعه) شهبانوی عرب ارتشی به کمک او در نبرد با آشوریان گسیل داشت و آن را به زیر فرماندهی برادر بسقانو در آورد. ولی مردخ بلادان در برابر آشوریان تاب پایداری نیاورد و بسقانو و بسیاری از افراد سپاهش اسیر گشتند. این پیکار در محل کیش رخ داد و تاریخ آن 703 ق.م. بود.

چنین مینماید که یاتیعه تحریفی از یک نام عربی باشد که برروی زنان میگذاشتند که شاید بطیعه باشد و بسقانو احتمالا باسق بوده است."

 

در اینجا نیز دیده میشود چند دهه بعد از شاه شمسی، زن دیگری از عرب سربلند کرده و برادرش را سردار سپاه کرده بدین معنی که حتی اگر برادرش از جنبه جنگندگی  بر او برتری داشته ولی با اینحال قدرت تصمیم گیری سیاسی- نظامی در دست این زن بوده است و پادشاهی نیز به پسران نمیرسیده بلکه احتمال قوی به همسران میرسیده است.

 

صفحه 439

در این قسمت به سنا خریب (705 681 ق. م.) میرسد:

   " در اخبار پیروزی های سناخریب آمده است که وی در سال 689 ق.م.  به یورش بر عرب های پیرو ملکه تلخونو شهبانوی عرب پرداخت و بر خزاایلی پادشاه قیدری نیز تاخت آورد و آنگاه سپاهیان او در راستای آد و ماتو پیشروی کردند و بر قیداریان و عرب ها چیره شدند."

 

صفحه 439

" در متن اسرحدون ( 680 669 ق. م.) در باره کارهای خود و پدرش آمده که سناخریب، آدومو آریبی را فرمانبردار کرده، بتان ایشان را به پای تخت خودآورده، شهبانو عسقلاتو خدای دیلبات را به اسیری گرفته و امیر بانو تبوئه را نیز به دام انداخته است.

متن آشوری از جهتی که سناخریب از آن بر دومة الجندل تاخته سخن نمیگوید. موسیل میگوید او از اقلیم بابل بدینجا راه یافته است. همچنین، او عقیده دارد که کشور شهبانو تلخونو پهناور بوده از آدومو تا مرزهای بابل را فرامیگرفته است. عرب های آن آرد و پوشاک و دیگر کالاهای ضروری را از بابل می خریده از راه بادیه گذر میکرده اند. از همین راه بوده که شهبانو همراه سپاهیان خود به بابل آمده اند تا در برابر آشوریان به پایداری در ایستند. او همراه بابلیان در جنگ شرکت جسته و سپاهیان دیگری از پیروان او بر دیگر استان های آشوری در شام تاخته اند. چون سناخریب بر بابل پیروز شده، برای نبرد با شهبانو فراغتی به دست آورده و به نیروهای خود فرمان فشار آوردن بر مرزهای کشور وی را داده و سرانجام او را در حصار آدومو سرکوب کرده است.

از متن های آشوری برمیآید که میان شهبانو تلخونو و شاه خزا ایلی اختلافی درگرفته که مایه شکست خوردن ایشان از سناخریب شده است. فرماندهی و سامان دادن دفاع با خزا ایلی بوده و چون شکست بر ایشان وارد آمده (( تلخونو بر خزا ایلی پادشاه اریبی خشم گرفته است)).

اما خزا ایلی توانسته است حصار آشوریان بر دومة الجندل را بشکند و به ژرفای بادیه که ارتش سناخریب را نیروی پیگرد وی در آنجا نبوده است، بگریزد. او در درازای زندگی سناخریب در بیابان بوده و چون وی در گذشته، با ارمغان های فراوان به دربار پسرش اسرحدون آمده و از سوی او با مهر و خوشامدگوئی پذیرفته شده است. خداهای بخت برگشته نیز از بند رهیده و همراه خزا ایلی به پای تخت او برگردانده شده اند. این خداهائی که همراه پیروان شان زندگی سختی را گذرانده و اینک بوی آزادی را چشیده اند، عبارت بوده اند از: عترسماین، دبلات، دایا، نوهیا، ابیریلو، عثرقو.

در زمان بودن این خدایان در اسیری سناخریب، بر ایشان آسیب هائی رسیده بود که اسر حدون برایشان منت گذاشت و اجازه اصلاح شان داد ولی پیش از آن بر پیکر ایشان جمله ای گویای  برتری خدای آشوری بر ایشان رسم کرد و نام خود را نیز نقش بدن ایشان ساخت.

اسرحدون کوشید امیر بانو تبوئه را که در دوران اسیری در دربار آشوری تربیتی آشورگرایانه یافته بود، بر عرب ها پادشاه گرداند ولی دشمنی میان ایشان و آشوریان چندان سخت بود که فرمانبری از حاکمی دست نشانده بیگانگان را برنمی تافت.

 

صفحه 441

" اسرحدون پس از این یورش به یورش دیگری بر قبیله های عربی ماندگار در سرزمین بازو و خازو دست یازید و این کار را در روز دوم ماه تشری در سال پنجم فرمانروائی خویش ( برابر 676 ق. م.) انجام داد و هشت تن از پادشاهان به این شرح را کشت: کیو پادشاه خلدیلی، اگبرو پادشاه البیاتی، منساکو پادشاه مجلانی، شهبانو یافا فرمانروای دحرانی، خبیصو پادشاه قدابا، نخارو پادشاه جعبانی، شهبانو بائله فرمانروای اخیلو و خبن عمرو پادشاه بدع. او شمار فراوانی از مردم را به اسیری گرفت و همراه خدایان شان به آشور برد. یکی از پادشاهان بنام لیلی فرمانروای یدع توانست خود را وارهاند و بگریزد. ولی او نیز بعدها به نینوا شد و درخواست بخشش کرد و اسرحدون از او درگذشت و با او پیمان برادری بست و خداهایش را به او باز گرداند و به شرط پرداخت جزیه، او را پادشاه کرد."

 

با توجه باین سابقه تاریخی است که بعدها و در زمان رومیان نیز زنان در آن منطقه به قدرت میرسند بطوریکه ویل درانت مینویسد.

تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد سوم، مترجمان حمیدعنایت- پرویز داریوش- علی اصغر سروش، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چاپ دوم 1367. او پس از شروحی که از قدرت زنان در آن منطقه میدهد نهایتاً در صفحه 729 :

" در سوریه مردها زن و زنها مرد بودند"

تمام اینشواهد از قدرت و نقش زنان در سیاست و حتی دین حکایت دارد بر همین پایه و اساس بود که حتی در زمان محمد پیامبر مسلمانان زنی ادعای پیامبری کرد زیرا در میان آنان زن از مقامی بالا برخوردار بوده و میتوانسته ملکه، پیامبر و حتی خدا باشد.

 

قدرت زنان در حبشه

اکنون نگاهی هم به قدرت زنان و پادشاهی کردن آنان در حبشه سرزمین همسایه این دسته کشورها میکنیم. باین دلیل دست به اینکار زده میشود که اولا ً ظاهرا ً از نظر نژادی از این مردمان دور هستند ولیکن در همجواری آنها بودند و از طرف دیگر در قسمت غربی دسته اول قرار دارد و در نتیجه دست دولت هخامنشی و سایر دول ایرانی و حتی مصریان و سایرین براحتی بدانها نمیرسید.

برای این منظور از کتاب جغرافیای استرابو( سرزمین های زیر فرمان هخامنشیان) ترجمه همایون صنعتی زاده، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، چاپ اول 1382 ، نقل قول آورده میشود.

اما توضیح اولیه که به اهمیت تاریخی و استنادی این کتاب باز میگردد اینکه: استرابو در سال 64 و یا 63 پ . م. در شهر آماسیا واقع در پونتوس زاییده شد. او از خاندانی بزرگ و متمول بود و با بزرگان و سلاطین روم در ارتباط بوده است و کتاب جغرافیای او از کتب مرجع در جهان میباشد.

 

استرابو در  صفحه 444 آخرین صفحه از این جلد از کتاب خود چنین مینویسد:

   " 54 - اما حبشه ای ها که شنیده بودند. بخشی از نیروهای مسلح رومی را  ئیلیوس برای حمله به عربستان برده است جرات یافتند به تبایس و پادگان سه گردانی آن یورش آورند.  با غافلگیری، سینه و الفانتین و فیلیه را تصرف کردند. مردم آنجا را به اسیری بردند. مجسمه قیصر را سرنگون ساختند. اما پترونیوس با 10000 نفر پیاده و 800 سوار به مقابله 30000 نفر شتافت. آنان را مجبور ساخت تا به شهر پسلخیس بگریزند. سفیرهائی فرستاد تا آنچه را برده بودند پس بگیرند و جویا شوند که چرا جنگ را آغاز کرده اند؟ چون جواب دادند که فرمانداران محل بدانها ستم کرده اند، پاسخ داد که اینان اداره کننده کشور نبوده قیصر بزرگترین مقام است. سه روز مهلت خواستند تا مشورت کنند. بسیار زود از میدان جنگ گریختند. زیرا نه آداب جنگ را میدانستند و نه جنگ افزار مناسب داشتند. سپرهای بیضی شکل داشتند که از پوست خام بود. پاره ای تبر داشتند و بعضی نیزه و برخی شمشیر. گروهی به شهر پناه بردند. بقیه فرار کردند. جمعی نیز به جزایر مجاور پناه بردند. از راه آبه ای که به علت جریان آب تمساح زیاد نداشت گذر کرده بودند.

امرای حبشی از جمله فراریان بودند. اینان فرمانبردار شهبانوی حبشه، کانداسه بودند. زنی مرد مانند که یک چشم او کور بود.

پترونیوس با زورق وقایق از روی آب آنان را تعقیب و دستگیر کرد و به اسکندریه فرستاد. به پسلخیس نیز حمله برد. آنجا را نیز تصرف کرد. از پسلخیس به پرمنیس شهری حصار دار رفت. در این راه میان تپه های شنی عبور کرد. در اینجا بود که طوفان شن سپاه همراه کمبوجیه را ازپای در آورده بود.

 دژ را در همان یورش اول تصرف کرد. آنگاه عازم تاپانا شد. تاپانا مقر سلطنتی شهبانو کانداسه بود. پسرش در آنجا بود. شهبانو در کاخی بسر میبرد. با آنکه سفیر فرستاد و تقاضای صلح و دوستی کرد و پذیرفت که اسیرها و مجسمه ای را که از سینه برده بود پس دهد پترونیوس حمله برد و ناپاتا را که پسر شهبانو از آنجا گریخته بود تصرف کرد. آنجا را با خاک یکسان ساخت. پس از اسیر کردن ساکنان ناپاتا، با آنچه غنیمت گرفته بود، باز گشت. به این نتیجه رسیده بود که گذر از نواحی بعدی دشوار خواهد بود. اما پرمنیس را محکم ساخت. پادگانی 400 نفره، با تدارکات مورد نیاز، در آنجا مستقر ساخت. آنگاه عازم اسکندریه شد. اما اسیران: پاره ای را به عنوان غنیمت فروخت. 1000 نفر را برای قیصر، که بتازگی به کانتابریا باز گشته بود، فرستاد و بقیه از بیماری مردند. در این اثنا کانداسه با هزاران نفر به پادگان حمله آورد. پترونیوس به کمک پادگان شتافت و زودتر بدان جا رسید. پس از آنکه با انواع تمهیدات امنیت را برقرار کرد سفرائی نزد او آمدند. اما به آنان گفت باید نزد قیصر بروند. سفیران گفتند نمیدانند قیصر کیست و او را کجا باید یافت. برای آنان راهنما و همراه تعیین کرد. به جزیره ساموس که قیصر بدان جا رفته بود تا به سوریه رفته و تیبریوس را به ارمنیه اعزام دارد، رفتند. چون سفیران تقاضاهای خود را به عرض رساندند قیصر نه تنها تمام تقاضاهای آنان را برآورد بلکه خراجی را هم که بر آنها مقرر داشته بود بخشید."

 

در اینجا مترجم اشاره کرده است:

" در اینجا بخش اول کتاب هفدهم که مربوط به مصر بود تمام میشود بخش دوم این کتاب در باره حبشه است و چون هیچگاه به تصرف هخامنشیان در نیامده بود ترجمه نشد."

 

یک نکته: مقر سلطنتی شهبانو کانداسه در دو جا " تاپانا" و در دو جا "  ناپاتا" آمده  و من چون اصل کتاب در دستم نبود بهمان صورتی که در متن ( ترجمه) است آوردم. البته این نکته برای محقق بسیار مشکل آفرین خواهد بود مخصوصا ً چنانچه در ایران یا کشوری باشد که دسترسی به متون اصلی مشکل یا غیر ممکن باشد.

باز گردیم به نکته اصلی این بحث، اینکه؛ در سرزمین حبشه زنی با آن تفاصیل حکومت میکرده در حالیکه فرزند پسر داشته است. بنابراین مشخص میگردد که برای مردمان آن سرزمین یا چنین بوده که اساسا ً زنان سلطنت میکردند و یا اینکه ملاک و معیار قدرت یا توان اداره مملکت بوده است. سایر حدس های دیگری که میتواند زد شاید در این حد از اهمیت نباشند.

همانطور که متن مشخص میکند سلاطین این مردم در قصر زندگی میکردند پس بیابانگرد نبودند بلکه مردمانی ساکن یا شهر نشین و پیشرفته بودند. حتی مقر سلطنتی از قصر جدا بوده است و تمام اینها نشان از پیشرفته یا متمدن یا شهر نشین بودن آن مردمان میکند.

 

 

چرا میگویند اولاد حلال زاده به دائی اش میرود

 

در اینجا به بحث دیگری میرسیم یعنی ریشه یابی یک ضرب المثل که میگوید:

" اولاد حلال زاده به دائی اش میرود"

دکتر جواد علی بخشی از کتاب خود را به توتم پرستی و مادر سالاری اختصاص داده و یک رابطه را نیز میان این دو نشان داده است.

 

جلد اول صفحه 405

" توتم پرستی و مادر سالاری در نزد عرب

...

5- ازدواج در میان پرستاران توتمِ واحد نارواست و اینان برای زناشوئی به قبیله های دیگر روی می آورند و این همان است که اروپائیان (( اگزوگامی)) می خوانند. اینان باور دارند که ازدواج در میان افراد قبایل واحد زیانمند است و مایه نابودی قبیله میگردد. از این رو، باید زنان و مردان همسران خود را از میان افراد قبایلی برگزینند که توتم دیگری داشته باشند. سرپیچی از این آئین، کیفر دارد.

6- نقش پدر در چنین جوامعی ناشناخته است و اینها دارای سیستم مادرسالار هستند.

7- افراد این گونه قبایل، به خویشاوندی ارزشی نمی دهند و خویشاوندی شان داشتن توتم واحد است که همه افراد را برادر  و دارای خون واحد می سازد.

توتم از واژه (( اوتوتمون)) گرفته شده و این متعلق به قبیله اوجیبوا از قبایل سرخ پوست آمریکاست. توتم پرستان براین باورند که با جاندار یا گیاه یا چیز دیگری پیوند دارند و از این رو اگر توتم جاندار باشد، شکار یا آزار آن را روا نمیدارند و اگر چیز دیگری باشد نیز آن را گرامی میدارند و بی احترامی بدان را نادرست می شمارند. این گونه کسان بر اینند که توتم، پیروان خود را نمی آزارد اگرچه از جانداران گزندناک باشد؛ از ایشان دفاع میکند و اگر خطری ببین، ایشان را باعلامت دادن ها آگاه می سازد.

توتم پرستان به توتم خود نزدیکی میجویند و میکوشند آن را خرسند گردانند و از این رو چیزی از آن را برخود می آویزند و در مناسب هائی مانند زایمان و عروسی و مرگ جز آن بر توتم گرد میآیند. برخی از این مردم نام توتم را برزبان میآورند بلکه به کنایه از آن یاد میکنند و تواند بود که این از ترس توتم بوده باشد یا از گرامی داشت آن. گاهی قطعه پارچه یا چیزی مانند آن را به عنوان شعار توتم برمی گزینند و افراد قبیله آن را با خود برمیدارند."

 

تفسیر:

در یک قسمت اشاره به این شده که توتم پرستان به حیواناتی که آنها را توتم میدانند آسیب نمیرسانند همین دلیل است که بعضی ها ( به کتاب تاریخ تمدن ویل درانت مراجعه شود) را به این اعتقاد رساند که بعضی حیوانات مانند خوک که حرام شده اند به این دلیل بوده که در ابتدا مقدس بوده اند و بعد این مقدس بودن در سایر جاها برای اینکه آسیبی بدانها نرسد به نجس تبدیل شده اند.

قسمت دیگری  نشان میدهد که وقتی درمیان بعضی مسلمانان و یا سایر ادیان سامی بجای نام الله یا خدا و... از کلمه " هوَ "،  یا " او"، یا " حق" و امثالهم استفاده میشود به احتمال زیاد ریشه در همان زمانها دارد.

 

صفحه 407

" مادر سالاری

رابرتسون اسمیث از نامگذاری شدن بسیاری از قبایل عربی به نام های مونث مانند مدرکه، طابخه، ظاعنه، خندف و جز آن نتیجه گرفته است که عرب ها مرحله بلندی از تاریخ تکامل اجتماعی خود را در زیر نظام مادر سالاری گذرانده اند. در این مرحله، زناشوئی به شکل امروزی نبوده است بلکه زن یک مرد را برمیگزیده و چندی با او روزگار می گذرانده و سپس رها کرده با مرد دیگری در

می آمیخته است. مرد و زن هردو باهمسران بسیار آمیزش می داشته اند و بر این پایه، فرزندان از مادر نژاد می برده اند زیرا پدر ناشناخته می بوده است."

 

نکته آخر همان اصطلاح  رایج در میان مردم خاورمیانه است که " اولاد حلال زاده به دائی اش میرود" . این ضرب المثل هرچند در میان مردم بسیار رایج است اما بسیار گمراه کننده به نظر میرسد زیرا همه براین باورند که بچه باید به پدرش برود ولی شاید دلیل آن را باید در همان دوران های مادر سالاری پیدا کرد یعنی آن زمانی که پدر بچه معلوم نبود اما مادرش مشخص بود و در نتیجه دائی او نیز معلوم بود.

 

 

یک نکته یا نتیجه گیری مهم و جالب توجه:

اسامی سه قاره آسیا، اروپا و لیبیه( لیبی کنونی که بعدها آفریقا نامیده شد) همگی اسامی زنان هستند وهمیشه مورد سئوال بوده که چرا چنین شده و این انتخاب چه ریشه ای دارد اما با توضیحاتی که در این نوشتار آمد میتوان پاسخ آن را براحتی دریافت و آن قدرت مذهبی، سیاسی و... زنان در آن منطقه گسترده از یونان تا مصر و ئیل ام و حبشه بوده که تمام جهات جغرافیائی این منطقه را مانند نگینی در بر گرفته بودند.

 

توضیح : تمامی ترجمه کلمات از " کتاب قاموس کتاب مقدس ترجمه و تالیف مستر هاکس" است. لیکن برای اینکه معنی کلمات بهتر مشخص شود آنها بصورت مجزا آورده شده اند. مثلا: یربعام بصورت یرب عام؛ یرفئیل بصورت یرف ئیل؛ نعیئیل بصورت نعی ئیل؛ نحلیئیل بصورت نحلی ئیل؛ الیهو بصورت ال یهو نوشته ام.

 

                                                  نوامبر 2010    آبان 1389 

                                                                                  اپسالا سوئد       

                                                                                                  حسن بایگان

 

hassan@baygan.net

hassan@baygan.org

www.baygan.org

 

پس گفتار:

   همانطور که متوجه شدید این مطلب در نوامبر 2010 برابر با آبان 1389 نوشته شده ولی اکنون که  آپریل 2013 برابر با فروردین 1392 است منتشر شد. دلیل این امر چنین است:

برای مدتی فکر میکردم شاید بتوانم به طریقی موفق شوم تا تعدادی از نوشته های منتشر نشده ام را بصورت کتاب منتشر کنم. به همین دلیل حتی سال پیش 1391 که در ایران بودم تماس هائی گرفتم و بعضی قول دادند که تحت نام ناشر- مولف و بصورت نیمه قانونی آن را ( البته با هزینه خودم و قبول تمام مسئولیت ها) چاپ کنند ولی بعد از مدت ها تلاش آنها نیز جرات این کار را نیافتند. در حالیکه حتی طرح روی جلد را هم تهیه کرده بودم. هرچند در آن موقع صحبت بر سر انتشار نوشته دیگر من در باره عشق بود.

نکته جالب و قابل تامل دیگر اینکه چند ماه پیش در مراسم تدفین دکتر داریوش کارگر تقریبا تمام ناشران ایرانی به همین شهر ما آمده بودند در این میان تنها یکی از آنها کمی جرات کرد واز من پرسید: حسن داستان انتشار کتابت به کجا رسید. پاسخ دادم: کسی جرات ندارد مطلبی را که نام من زیر آن باشد منتشر بکند همین شما اگر این کار را بکنید صهیونیستها و فراماسیونرهای حاکم بر سوئد  بیچاره ات کرده، کارت را به ورشکستگی میکشند و به خاک سیاه مینشانندت. سرش را بزیر انداخت و در حالیکه شرمندگی را درچهره اش میدیدم سکوت کرد و بقیه مدت را با هم بودیم و دیگر راجع به این موضوع نیز صحبتی نکردیم. و من در دل او را تحسین میکردم که حداقل این یکی آنقدر مردانگی و شرافت داشت که چنین سئوالی را بکند ولی سایرین از ترس خودشان را به نشنیدن و ندیدن میزنند و با این حال لاف شجاعت زده و صحبت از آزادی در غرب میکنند.

   دراین فاصله چند مطلب دیگر نوشته ومنتشر کردم که اگر در کنار این گذاشته شوند مجموعه ای کامل تر را تشکیل میدهند؛ از جمله بررسی مردم شناسی مردمان منطقه مانند اعراب، یهودیان و یونانیان در مقاله ای تحت عنوان " شرق شناسی واقعی و شرق شناسی فرمایشی". در این مقاله بطور مفصل نشان دادم  یهودیان اولیه  عرب بودند و فلسطینیان در آن زمان یونانی بودند و همین اعراب، یونانیان را قتل عام کردند و بعد ها و پس از این قتل عام و سکونت در فلسطین به نام یهودی خوانده شدند. نکات زیادی در آن مقاله هست که مکمل این یکی میباشد. مثلا عرب که در اصل معنی نژادی ندارد و بمعنی بیابان گرد میباشد ولیکن در یک پروسه طولانی بسیاری از آنها ساکن و یکجا نشین شدند.  در نتیجه وقتی در این نوشته به اعراب اشاره می شود باید این نکته را در نظر گرفت که مقصود چه زمانی و کدام یک از آنها است. یعنی بیابان گردان بدوی ( چه در گذشته وچه در حال حاضر) و یا یک جا نشینان همانند ساکنان مکه و مدینه و عبرانیان ( که بعدا ً یهودی نامیده شدند)، ویا مردمانی که بعد از اسلام بواسطه زبانشان عرب نامیده شدند، مقصود کدام یک از اینهاست. در ضمن با توجه به مقاله نامبرده معلوم می شود که اکثر یهودیان کنونی از نظرمذهبی چنین نامیده می شوند و نه از جنبه نژادی.

   همچنین در همین ماه فروردین در سخنرانی ای که در جلسه ای فرهنگی در اپسالا تحت عنوان

" فلوطین و تاثیر آن بر تصوف و عرفان" داشتم اشاره کردم که چگونه تفکرات فلسفی و کلامی متفکران یونانی بر تمامی این ادیان تاثیر گذاشت و اکثر مباحث و استدلالات این ادیان در باره خصوصیات یا ویژگی های ( خدا)  یا ( اله)  یا (او که همان هوَ است و دراویش ایران هو میگویند) یا ( نیک) یا ( واحد) و یا اسامی دیگری که به او دادند در خصوص مثلاً همین شنوا و یا بینا بودن یا در مکان یا در زمان بودن و... او را یونانیان و خصوصا ً فلوطین ( 204 270 ب. م) بررسی کرده اند و از آنجائیکه یونانیان ساکن آن مناطق (که اکنون عرب نشین شناخته میشوند) بودند، این افکار مدون و سازماندهی شده ی متفکران یونانی  در میان آنها و از آنجا به ادیان سامی رسوخ کرد.

حسن بایگان

اپسالا - سوئد

آپریل 2013   فروردین 1392

پس ِ پس گفتار

این نوشتار با  پس گفتار را می خواستم  چند ماه پیش روی نت بگذارم ولی سفرم به ایران آن را به تعویق انداخت. در ایران مقداری روی آن کار کردم ولی متاسفانه هنگام بازگشت به دلائلی در ایران ماند و اکنون دیگر خسته شدم و به این نتیجه رسیدم که آن را بهمین شکل روی اینتر نت بگذارم.

 

حسن بایگان

اپسالا سوئد

 ژولای 2013  تیرماه 1392

 

hassan@baygan.net

hassan@baygan.org

www.baygan.org