پیشنهاد 5 میلیونی سازمان جاسوسی سوئد برای  خرید ِ حسن بایگان!

 

چند روز پیش دوستی غیر ایرانی تلفن زد و باهیجان گفت: میدانی چند نفر ایرانی برای سازمان امنیت سوئد کار میکنند ( خبرچینی ، جاسوسی، تهمت زدن به آدمهای شریف  و ترور شخصیت آنها ووو). گفتم نمیدانم. گفت: اکنون دارم در اینترنت به سایت ویکی لیکس نگاه میکنم تعداد 26875 نفر. گفتم: ما ایرانیان ساکن سوئد کمتر از 100000 نفر هستیم چطور ممکن است این تعداد برای سازمان امنیت کار بکنند در اینصورت یک چهارم تا یک سوم ایرانیان را شامل میشود. این شخص که سالها در موقعیت دانشگاهی بالائی  قرار داشته و در نتیجه خواهی نخواهی با رهبران سیاسی و این مسائل آشنا بود نظر داشت که بیشتر این افراد از سیاسیون میباشند زیرا غیر سیاسیون برای سوئد ارزش زیادی ندارند.

نمیدانم آمار تا چه حد درست است زیرا بعد تماس گرفت و گفت آن مطلب در ویکی لیکس هک شده و احتمالاً کار سازمان امنیت سوئد است.

 سوای اینکه این آمار تا بدین حد باشد یا 1000 نفر یا حتی خیلی کمتر و تنها 100 نفر باشد  باز هم خیلی زیاد است. زیرا 100 نفر سازماندهی شده و دارای  حمایت دولتی یک نیروی بسیار بسیار زیادی است. هرچند میتوان تصور کرد که در این کشورهای غربی و از جمله سوئد خریدن این تعداد نه تنها زحمتی ندارد بلکه خرج یا هزینه ای هم برایشان ندارد؛ این خارجی ها مفت برای این کشورهای غربی کار میکنند. معروف است که سازمان امنیت سوئد میگوید ما نیازی به جاسوس در میان ایرانیان نداریم آنها همه برای یکدیگر میزنند و اخبار را بما میرسانند البته از این حرف باید نتیجه دیگری گرفت که آنها توانسته اند تعداد زیادی ایرانی را به بهای بسیار بسیار ناچیز وادار به جاسوسی یا خبر چینی و یا هر عمل دیگری بر علیه ایران و ایرانیان بکنند، مثلا کافیست بگذارند آنها شغلی در این کشور داشته باشند. سالها پیش با یکی از دوستان که شاعر شناخته شده ای است صحبت میکردم. گفتم متاسفانه بسیاری از این اپوزیسیون برای ایران و انسانیت کار نمیکنند بلکه در این فکر هستند تا شاید دری به تخته ای بخورد و اتفاقی بیفتد  شاید آنها وزیر یا وکیل و یا حداقل استاندار بشوند. این دوست که ساکن استکهلم بود و بدلیل اینکه فردی شاعر و بیطرف بود  تقریبا با تمام سازمانهای سیاسی سروکار داشت و آنها را میشناخت و آنها نیز او را میشناختند،  نگاهی متعجبانه بمن کرد و گفت: حسن کجائی به اینها اگر یک بقالی هم بدهند راضی میشوند. از این حرف شوکه شدم و فکر کردم یعنی واقعاً اینها اینقدر حقیر هستند و من در عالم دیگری هستم.

 

بزرگترین آرزویم اینستکه لیست تمامی عوامل جاسوسی یعنی کسانیکه برای سوئد، ایران، آمریکا، اسرائیل، انگلیس، آلمان، عربستان، امارات، روسیه، چین، فرانسه و... و هرکشوری  و هر سازمان یا تشکیلاتی در دنیا کار میکنند منتشر بشود؛ تا سیه روی شود هرکه درو غش باشد.

 

نکته مهم آنکه  بدلیل اینکه در صدر سازمانهای امنیتی کشورهای غربی صهیونیستها هستند ( همان  چند نفر در مدیریت نشسته از همه مهمتراند) در نتیجه اینها در خدمت صهیونیستها هستند و هرگاه این صاحبان کشورها نقشه ای بکشند و دستوری بدهند میبایست این دسته نوکران  آن را اجرا بکنند.  مثلا همانطور که دیده شد در جریان افغانستان بیکباره شخصی بنام حامد کرزای را که در میان افغانها نه تنها بعنوان چهره ای سیاسی بلکه اصلاً  چهره ای نبود علم کردند.  یا همین چندی پیش ایران اعلام کرد که در جریان معروف به " الماسی برای فروش"  یک رستوران دار بهمراه یک سیاسی درجه دو- سه از طرف آمریکا قرار بود انقلاب بکنند.

واقعاً آدم  دچار شک و تردید میشود که آیا داستانها بهمین سادگی و مسخرگی است؟

بله، بیشتر بهمین سادگی و مسخرگی است. چنانچه در جریان لهستان، " لخ والسا" را مطرح کردند و اکنون کسی حتی نام او را هم بخاطر ندارد و در جریان انقلابات رنگین نیز از همین آدم های  بی نام و نشان (که عوامل سازمانهای امنیتی آنها بودند) استفاده کردند و حالا نیز در لیبی و سوریه بکار میبرند.

اگر چنین است پس چه چیزی  بعضی افراد را بزرگ کرده و به همه مردم یک کشور معرفی میکند؟

مطمئناً رادیو- تلویزون های غربی تنها و با اتکا به خود نمیتوانند چنین بکنند بلکه باید یک نیروی از پیش سازماندهی شده  که در اختیار سازمانهای امنیتی این کشورها است بکار بیفتد. در اینجاست که نقش این آدم کوچولوهای حقیر معلوم میشود؛ آنها با یک حرکت عمومی و هماهنگ بیکباره ظهور میکنند و مردم عادی و بی خبر از همه جا نیز باورشان میشود که آن کسی را که یک عده فریاد میکنند حتماً همان مهدی موعود است. مخصوصا در خصوص ایرانیان که در کشورهای مختلف هستند اگر دستور ارباب صهیونیست یا فراماسون صادر شود که فلان شخص باید بزرگ بشود ، این نیروهائی که در سراسر  دنیا پراکنده اند ( بدون اینکه خود دقیقاً بدانند زیر چه کلیدی هستند) یکباره از گوشه و کنار جهان فریاد برمیدارند و بیکباره یک شخصی را که تا دیروز ناشناخته بود  قهرمان دوران و نجات دهنده و مهدی موعود میکنند. همان کاری که در زمان انقلاب شد و بیکباره خمینی علم شد. هرچند داستان خمینی تفاوتهای زیادی با سایرین و افراد موجود کنونی دارد ولی شیوه عمل یکی است یعنی استفاده از وسائل ارتباطات جمعی و برداشتن حمایت از شاه و همزمان استفاده از نیروهای تحت اختیار سازمانهای امنیتی در ایران و خارج برای بزرگ کردن یک شخص یا جریان؛ حال اگردر مورد ایران بعدها ماجرا بهم خورد و جریان از دست غرب خارج شد و سایر مسائل، موضوعی دیگر است که البته استثنائی هم نیست. اما اگر از این منظر به مسائل نگاه بشود آنگاه نقش همه در این ماجرا بصورتی دیگر معین میشود.  یک نمونه بارز و کاملاً مشخص در جریان انتخابات دهم ریاست جمهوری رخ داد و یکباره همه سبزی شدند و طرفدار شارلاتانهائی مانند کروبی که علنا به دزدی هایش افتخار میکرد. در آینده نیز باید منتظر حرکت های این افراد متشکل بود.

بهمین خاطراستکه میبینیم کسانیکه هر روزه از کنارمان میگذرند ( همین وابستگان به نیروهای امنیتی) و هیچ چیز از سیاست نمیدانند و بدنبال چند سکه بیشتر حرص میزنند و همه را زیر پا گذاشته و بهر عملی دست میزنند؛ یکباره انقلابی میشوند و در صف اول قرار میگیرند و در مقابل آنانیکه واقعاً تلاش میکنند و وابسته به جائی نیستند برخلاف تصورشان که فکر میکنند بدلیل تلاش زیاد و مستمرِ سیاسی همه مردم آنها را میشناسند و بدنبال آنها خواهند آمد یکباره گیج و مبهوت میمانند که چگونه شد که فلان شخصی که تا بحال نامی هم از او در سیاست نبود بزرگ شده و باید او را بعنوان رهبر سیاسی و انقلاب پذیرفت.

 

نمونه این چهره سازی های کاذب سیاسی را میتوان در همین جایزه های ظاهراً فرهنگی ( که در اصل و پشت پرده  آنها نیز سیاسی اند) و سیاسی دید که بناگاه فلان خانمی که نامی از او در میان سیاسیون نبوده و کسی او را نمیشناخت بزرگترین جایزه صلح جهانی را میگیرد در حالیکه معلوم نیست کدام حرکت را برای صلح جهانی یا حتی منطقه یا کشور خود انجام داده است و یا حتی اساساً معنی صلح و راه های دست یابی بدان و ترم های سیاسی را میداند یا نه؟

 

 

پیشنهاد 5 میلیونی  سازمان امنیت سوئد به من

سالها با هزاران دشمن آشکار و بدتر از همه نهان در سوئد درگیر بودم تا نهایت دست پنهان سازمان امنیت سوئد در این ماجراها آشکار شد و اکنون چند سالی است علنا با آنها درگیر هستم. تا این اواخر آنها سعی داشتند بدون اینکه متوجه باشم با حربه بیکاری و تنگدستی مرا بشکنند؛ ولی از زمانیکه متوجه حضور آنها در تمامی زوایای زندگی ام شدم ماجرا تغییر کرده و در مرحله دوم تحرکات  وارد مسائل مالی شدند و پیشنهاد پرداخت رشوه و خریدن من را کردند.

آنها در مرحله اول بانواع مختلف سعی کردند تا من را خُرد  و حتی ترور شخصیت بکنند و در مرحله دوم که فکر میکردند کارد به استخوانم رسیده ( و از طرفی من نیز با نوشته هایم کار را بر آنها سخت کردم) تلاش کردند تا من را با پول بخرند.

 

 

داستان خرید و پیشنهاد پول

روزانه برای قدم زدن به مرکز شهر میروم تا بدنم حرکتی بکند و مجبور نباشم 24 ساعت شبانه روز را در خانه سر کنم همچنین از این فرصت استفاده کرده  دوستان را هم می بینیم که در این فاصله کوتاه تقریباً هر روزه  اتفاقات زیادی میافتد.

محل نشتسن من روی نیمکتی در مرکز شهر استکه تقریبا برای همه مشخص است و میدانند کجا میتوانند مرا پیدا بکنند.

دو سال پیش یک روز تابستان همانجا نشسته بودم. یک جوان 30- 35 ساله نزدیکم نشست و به صحبتهای تلفنی من کاملاً گوش داد و بعد با من پارسی صحبت کرد یکی دوبار او را دیده بودم ولی نمیدانستم اهل کدام کشور است. او تمام  رفت و آمدهای روزانه و زندگی ام را برایم تعریف کرد. گفت از کدام خیابان و چه ساعتی  میروم ، چه جاهائی عادت دارم بروم  و یا چند بار رفته ام و خیلی چیزهای دیگر؛ اما برای فرار از سئوالات من که چرا چنین است و مرا تعقیب میکرده دلائل عجیب غریبی آورد و نهایت هم خود را فردی عصبی و ناراحت جا زد تا او را سئوال پیچ نکنم زیرا ممکن است از کوره در برود وحرکتی خشن بکند.

 پیش از این واقعه سالها بود که عده ای بطور روزانه بمنزل من رفت و آمد داشتند که میدانستم دست سازمان امنیت در این ماجرا هست ولی برای اینکه کسی را که نمیشناسم جانشین نکنند به این مشکل رضا دادم. ولی چند ماه پیش از این واقعه بمناسبتی به آنها گفتم دیگر حق ندارند بمنزل من بیایند و رابطه را با آنها قطع کردم. و مطمئناً برخورد آن روز آن جوان در ارتباط با همین قطع رابطه بود.

بعد از این ماجرا مشکلات و فشارها  بصورت علنی برایم ایجاد شد از جمله حمله پلیس امنیتی بمنزلم که معلوم شد اینها مقدماتی بوده تا من بفهمم که باید مواظب باشم و پایم را از گلیم درازتر نکنم ولی من توجهی نکردم. سرپیچی ام از هشدار و دستورات آنها برای پلیس  مشکل ساز شد زیرا فکر نمیکردند کسی پیدا شود که اینچنین محکم واستوار و قوی الاراده باشد و بتواند اینهمه سال دوام بیاورد و حداقل زیر بار اینهمه فشار بیمار روانی نشده به گوشه ای نیفتد.

 

تابستان سال گذشته 2011 مسیحی ( حدود 6 ماه پیش) همانجا نشسته بودم، دوستی قدیمی که سابقه سیاسی داشت خیلی آرام کنارم نشست و صحبتی را آغاز کرد. ایشان یکی دوسال پیش از آن  نیز گوشی بدستم داد و گفت برای سازمان امنیت سوئد کار میکند و گفت: در جریان سفر جرج بوش به سوئد تیم آنها ابداً نامی از من نبردند؛ پرسیده بودم چرا؟ من که آدم شلوغی هستم و سابقه ام را هم میدانی که چریک بودم و هنوز هم از شرو شور و قدرت بدنی برتر از جوانان  برخوردارم. گفت برای اینکه تو را ابداً در این سطح نمی دیدیم که در تظاهرات خیابانی شرکت و سنگ پرت کنی و در سطحی بسیار بالا هستی و بعضی القاب ووو.  نهایت با مقدمه ای مختصر و مفید خیلی سریع به اصل مطلب رسید. گفت: دوستان بمن میگویند خودم را ارزان فروخته ام  ولی تو( حسن بایگان) بیا و 5 میلیون کرون بگیر.

راستش بمن خیلی برخورد؛ چقدر حقیر و مفلوکند این جماعت. اما اخلاقم آن است که به شیوه و شکل دیگری برخورد میکنم؛ و چنان که هستم برخورد کردم.

همانجا روبروی ما و بفاصله حدود 10-15 متری بزرگترین و گرانترین پاساژ شهر بود با آرامش و خونسردی تمام دستم را بطرف آن ساختمان اشاره کرده  گفتم: این ساختمان سنت پرس ( نام آن ساختمان بود) را میبینی، شاید یکی دو میلیار کرون قیمت داشته باشد؛ شما این را بمن پیشنهاد بکن. قبول نمیکنم!  میخواهم آن را چه بکنم!  نزدیک 60 سال از عمرم میگذرد و هیچگاه بدنبال پول نبودم. من  بهترین سالهای جوانی ام را  آنچنان طی کردم و دیر یا زود میمیرم و جایم  دو متر بیشتر نیست و هیچ چیزی با خودم نمیبرم پس بهتر است از من نام نیکی باقی بماند نه سرای زرنگار؛ مطمئنم در آینده کسانی پیدا میشوند و افتخار میکنند که بالاخره یک ایرانی هم پیدا شد که صاحب عقل و دانش بود و آن را در خدمت مردم گرفت و خود را نفروخت. اگر پول میخواستم که در همان ایران میماندم و حالا صاحب کارخانه کشتی سازی بودم ( سالها پیش درایران موافقت اصولی  و زمین  ساخت چنین کارخانه ای را گرفته بودم) ومیتوانستم هرگاه بخواهم با همین مقدار پول پیشنهادی شما فقط برای تفریح به خارج بیایم.

صحبت در همین جا خاتمه یافت وایشان رفتند.

 

در ایران مخصوصاً آن زمان امکان رشد و پولدار شدن بهر میزان بود فقط کافی بود کاری به سیاست و رژیم حاکم نداشت. اما سیستم سرمایه در غرب کاملاً کنترل شده است و سرمایه داران در هرم های قدرت متمرکز هستند و برای اینکه شخصی که فلان مقدار سرمایه  و در آمد ماهیانه دارد به یک طبقه یا مرحله بالاتر صعود بکند باید هرم قدرت این اجازه را صادر بکند. ولی در ایران آنزمان چنین نبود و هنوز هم کاملاً چنین نشده است  پس آن زمانیکه من موافقت اصولی کارخانه کشتی سازی را گرفتم میتوانستم به هرمبلغی برسم فقط کافی بود یک شرط را رعایت میکردم و آن اینکه کاری بکار رژیم  نمیداشتم، امری که در همه جای جهان هست. اما در غرب سوای این یکی، شروط دیگری هم هست که از این شرط  خیلی سخت تر است و نه تنها نباید اعتراض کرد بلکه باید درون آنها هم بود و با اجازه آنها قدم برداشت.

 

اکنون  در غرب حتی کار به جائی رسیده که کلمه اپوزیسیون از فرهنگ روز سیاسی آنها برداشته شده است زیرا دیگر اپوزیسیونی باقی نگذاشته اند و همه کارگران یا بردگان آنهایند. احزاب مخالف واقعی وجود ندارند حتی احزاب چپ یا سرخ نیز تنها به جاجا کردن مقداری از بودجه دولت مثلاً از سالمندان به کودکان و اینگونه کارهای ابتدائی سرگرم هستند که آنهم پول مالیات مردم عادی است وگرنه کسی ( دولت) اجازه تعرض یا تصمیم گیری در باره پول وسرمایه ثروتمندان را ندارد. از این گذشته بسیاری از احزاب باصطلاح کمونیست ضد سرمایه داری از کمونیستهای واقعی خالی شده  و بیشتر عوامل امنیتی و یا وابسته به تشکلات مخفی وابسته به قدرت حاکمیت در آنها هستند و کنترل این احزاب را برای بهره برداری سیاسی در مواقع لزوم در دست گرفته اند و بسیاری از آنها کاملا در اختیار اسرائیل هستند حتی در میان احزاب کمونیست ایرانی نیز این مسئله بسیار گسترده است.

 

یادش بخیر خانم آنا لیند وزیر پیشین امور خارجه  در دولت سوسیال دمکرات سوئد زن پاک دلی بنظر میرسید و از حقوق فلسطینی ها دفاع میکرد و سعی میکرد کارهائی بکند و در نتیجه در مرکز شهر و جلوی چشم تمامی مردم با چاقو تکه تکه اش کردند. یکبار ایشان در دانشکده حقوق اپسالا سخنرانی داشت من به مطبوعات سوئد و سانسور در این کشور اعتراض کردم، بیچارگی از چهره اش میبارید با حالتی مستاصل گفت : من نمیدانم مطبوعات چه میکنند!!! آن زمان هنوز فکر میکردم این کشور آزاد است و نخست وزیر، وزراء،  دولت و مجلس باید این چیزها را بدانند ولی سالها طول کشید تا فهمیدم اینها در این کشور هیچکاره اند و تنها برای این سرکار میآیند که مردم فریب داده بشوند  و چنین نمایش داده بشود که در این کشور آزادی هست و انتخابات آزاد صورت میگیرد.

 

 

باز گردیم به مسئله پیشنهاد خرید حسن بایگان

در این معامله مسائل زیادی مطرح میشود. فرض کنیم من این پیشنهاد را میپذیرفتم آنگاه چه میشد؟

همه میدانند من خانه یا ملک و یا حتی یک ماشین قراضه و در اساس هیچ چیزی یا پولی در هیچ کجای جهان ندارم و همیشه با یک دوچرخه 200- 300 کرونی حتی در سردترین و برفی ترین روزهای زمستان به همه جا میروم، زیرا حتی پول اتوبوس هم برایم سنگین است و به رستوران و قهوه خانه و آرایشگاه و امثالهم هم نمیروم و این پولها را برای خرید کتاب نگه میدارم؛ حساب بانکی ام هم 60-70 هزار کرون منفی است؛  پس جای شک وجود دارد که چگونه یکباره حسن بایگان صاحب 5 میلیون کرون پول میشود؟؟؟!!!

حال فرض کنیم پذیرفتم من را به ثمن بخس بخرند و طوق بردگی و بندگی و حقارت بر گردنم بیاویزند. آیا این پول را باید به حساب بانکی ام بریزند؟

این کار امکان ندارد زیرا بانک میپرسد از کجا آورده ای بانک حتی مبلغ 5 هزار کرون را هم نمیپذیرد و میخواهد بداند از کجا آمده است.

آیا پول نقد میدهند بروم در کشوری دیگر خانه ای بخرم؟

این نیز امکان ندارد زیرا نمیتوان با اینهمه پول از مرز گذشت در فرودگاه کنترل است و دیگر اینکه کشورهای اروپائی همه میپرسند که اینهمه پول از کجا آمده است؛ و خیلی مسائل و مشکلات دیگر.

در اروپا چنین است که اگر کسی حتی بلیط هواپیما را نقد بخرد در فرودگاه مقصد پلیس انتظارش را میکشد و او را کنترل میکنند وخیلی چیزهای دیگر.

پس ساده ترین راه که برای پول دهنده  و پول گیرنده بهترین است و مزایائی دارد، دادن یک جایزه افتخاری  مثلاً در دفاع از آزادی بیان  یا دمکراسی و امثال این مزخرفات که همه را هم خشنود میکند. پول علناً در حضور رسانه ها و همه مردم و با تبلیغات و بانگ بلند و با افتخار داده میشود. هیچ مالیاتی بر آن گذاشته نخواهد شد. هیچ کسی نخواهد پرسید از کجا آورده ای،  بلکه حتی گیرنده میتواند در جائی هم که او را نمیشناسند با افتخار مطرح کند که من فلان دلاورم که مرگ را به جان خریدم و پشت صد پهلوان بزمین زدم و جایزه گرفتم. این روش مزایای دیگری هم دارد مثلاً چنین شخصی را به سایر مزدوران رسما معرفی میکند و،  بنابر میزان پولی که گرفته،  نوع جایزه، محل آن و... موقعیت او در این مجموعه برای دیگر همکارانش در سازمان معُظم و پرافتخار جاسوسی کاملاً مشخص میگردد.

اما چون این مبلغی که بمن پیشنهاد شد از میزانی که باین باصطلاح  سیاسیون ( بغیر از آن شخص یک شبه سیاسی شده ای که جایزه صلح نوبل گرفت و عجیب آنکه اتفاقا همان زمان نیز در خارج بود، شاید من هم به معامله به نشینم و جایزه دوم صلح نوبل را برای ایران بیاورم)، نویسندگان، شعرا و هنرمندان میدهند خیلی بیشتر است  باید در چند مرحله و در جاهای مختلف پرداخت شود؛ در نتیجه اسم و رسم من در همه جا خواهد پیچید  و در حالیکه بعد از 40 سال فعالیت حرفه ای ومستمر سیاسی- اجتماعی هنوز بغیر از سیاسیون حرفه ای کسی از مردم عادی نام مرا نشنیده  بیکباره و در عرض یک شب شهره تمام عالم خواهم شد. این را میگویند یک شبه راه صد ساله را پیمودن.

 

مشخص و مسلم است آدمی مثل من اگر بخواهم معامله بکنم آنقدر حقیر نیستم که به همین مقدار  5 میلیون قناعت بکنم بلکه باید اجازه رشد مالی در حد بسیار  بالا و امکان به قدرت رسیدن در کشور ایران و حکومت بر کشور نیز در این معامله گنجانده بشود زیرا خود آنها گفته اند: حسن نوشته های تو مهم و تاثیر گذار است. پس میدانند که حد من باندازه یک تاجر یا رستوران دار و یا  فلان خبرنگار پر سروصدا ( توپ تو خالی) یا هنرمند  ووو نیست بلکه بسیار فراتر از این حرفهاست. در نتیجه معامله بر سر پول و قدرت هر دو با هم صورت خواهد گرفت. این روشی بوده که از قرون گذشته همواره میان کسانیکه قدرت فکری برتر و  توان سازمانگری و اداره یک کشور را داشته اند با صاحبان قدرت در کشورهای دیگر صورت میگرفته است.

 

سالها پیش شخصی بسیار مسن تر از من که با هم رابطه دوستی داشتیم گفت: در این روابط ( سیاسی) پول همیشه هست و این مبالغ چند صدهزار کرون پولی نیست و بحساب نمیآید. بعد ها متوجه شدم که  کاملاً حق با او بوده و همچنین  بعد ها شنیدم که او در حد و سطحی از کار سیاسی( درون و برون حکومتی در زمان شاه)  بوده که حتما از نزدیک با این مسائل برخورد داشته و حاصل تجربه کاری ِ عملی ِ خود را بطور سربسته و سیاسی بمن ارائه میکرد.

 

 

 

 

بررسی فلسفی رابطه خود فروشی با سلامت روحی،  جسمی  و  وجدان

اگر من دارای پول و مالی  نیستم ولی بالاترین ثروتی را که هر انسانی آرزویش را میکند دارا هستم و آن سلامت جسم و روان است.

در طول این 60 سال عمر معنی سردرد یا دل درد را ابداً نفهمیدم و تنها داروئی که اسم اش را شنیده ام آسپرین و کودئین است بدون اینکه حتی یکدانه اش را مصرف کرده باشم و هرگاه نیز که  بیماری شایع یعنی سرما خوردگی ( آنفلونزا) گرفتم چند روز طاقت آوردم تا خودش رفع شد.

بدلائل تربیتی و بی نیازی هیچگاه ضرورتی برای دروغگوئی، فریب، مال مردم خوردن، اذیت و آزار دیگران، بدجنسی، فحاشی، حسادت، احساس حقارت و بردگی، ضربه زدن بدیگران، وطن فروشی و خیانت به دوستان و کشور  ووو نداشته ام.

اما، با فروختن خودم به ثمن بخس در قدم اول باید همین معامله ( خود فروختگی) مخفی بشود یعنی شروع به دروغ گفتن بکنم، بعد باید خبرچینی کنم، بعد باید آدم فروشی بکنم، بعد باید مردم آزاری بکنم، بدجنسی بکنم، مال مردم بخورم، بمردم ضربه بزنم، جاسوسی و خبر چینی ( نمامی) بکنم، با حیله و تظاهر بدوستی به افراد نزدیک شده حتی وارد خانه آنها بشوم و خبر آنها را به سروران صهیونیست و فراماسیون بدهم، بمردم تهمت ناروا بزنم و در حالیکه خودم عامل دیگران هستم آدم های پاک را مورد اتهام قرار بدهم، وطن فروشی بکنم، به مردم کشورم دروغ بگویم و آنها را با حرفها و نوشته های خود  گمراه بکنم، در خدمت صهیونیستها و فراماسیونرها به مردم کشورم و تمامی مردم جهان خیانت بکنم و... و بعد احساس حقارت، بندگی، حسادت و بسیاری رذائل اخلاقی دیگر بوجودم رخنه خواهند کرد و در نتیجه باید صدها عمل خلاف و ضد انسانی بکنم و ممکن است بواسطه چنین کارهائی  که توسط اعمال من صورت میگیرد بعضی ها در خطر از دست دادن جانشان قرار گیرند و یا کشته شوند؛ و شاید کار به جائی برسد که آدم بکشم.

و بعد از اینکه بدینترتیب سلامت روانی ام از بین رفت این بیماری بر سلامت جسمانی ام تاثیر کاملاً مستقیم گذاشته و بدنبال آن انواع بیماری ها بسراغم خواهند آمد، در نتیجه نه تنها از  طول عمرم کم خواهد شد بلکه این مقدار اندکی هم که باقی میماند با مریضی بسر خواهد آمد.

نهایت اینکه تمامی سلامت جسم و روح خود را به اندکی ناچیز فروخته ام و باید بقیه عمر را  با عذاب وجدان بسر ببرم؛  زیرا بعد از 60 سال عمر یعنی تربیتی که تا مغز استخوانم رسوخ کرده وجدانم را نمیتوانم تمام و کمال بفروشم.

هرچند ظاهراً چنین است که ابتدا باید وجدان را زیر پا گذاشت و بعد خود را فروخت، ولی کسیکه بعد یک عمر چنین میکند وجدانش تربیتی دیگر داشته و خود نمیدانسته وگرنه چنانچه وجدانی " پاک و سالم ِ واقعی" بوده " ملکه ذهن و نفس" شده باشد همه وجود شخص را فراگرفته و دیگر قابل تغییر نیست و شخص تن به چنین خودفروشی ها نخواهد داد.

اما چنانچه استثناً کسیکه با وجدان پاک و سالم و انسانی، بدلائلی، زمانی مجبور به زیر پا گذاشتن انسانیت و وجدان خود و ضربه زدن به دیگران باشد بعد از گذشتن آن بحران و آرامش بعد از طوفان آن وجدان سالم همیشه او را شماتت میکند در نتیجه  بنابر میزان جرمی که مرتکب شده حتی ممکن است او را وادار به خودکشی بکند.

از جانب دیگر تفاوت زیادی است میان کسیکه برای پول یا از ترس جان برای کشور دیگری کار میکند و آنکه از روی عقیده و مخصوصاً برای کشور خود کار میکند.

هرچند فرزندان من در این کشور هستند و هیچ خیال باز گشت به ایران در ذهن اشان نیست و نسل بعدی من در این کشورها خواهد بود و در نتیجه باید نظری مثبت نسبت به این کشورها داشته باشم ولی از جانب دیگر رگ و ریشه ام نیز در ایران است و صدها قوم و خویش دور و نزدیک و صدها دوست با تمامی خاطرات کودکی و جوانی ام در آنجاست پس چگونه ممکن است به آنها خیانت بکنم.

 

آن که خودش را به این دستگاه ها فروخت،  خود فروش یا فاحشه ای شده که بناچار در این دنیای کثیفی که وارد شده باید فرهنگ فاحشگی  و نامردمی پیشه کند.

داستان جایزه ها

داستان جایزه ها در غرب جالب است. در غرب و مخصوصا سوئد بعضی افراد وصیت میکنند پس از مرگ ثروت اشان در فلان امر صرف بشود که در سوئد بدان " فوند" میگویند و چیزی شبیه وقف است. نمونه بارز آن الفرد نوبل است که جایزه نوبل بعداز او همواره داده میشود. ولی برای اداره این ثروت همیشه یک جمع یا هیئت مدیره هست که در بسیاری موارد از افراد خانواده آن شخص هیچ کسی در آنها دیده نمیشود. بمرور مدیریت بسیاری از این " فوندها"  شکل دیگری بخود میگیرند  و اکنون چنین شده که در بسیاری از آنها که میزان پول  بالاست و گیرندگان نیز باید شرایط خاصی داشته باشند (سیاسیون، نویسندگان یاهنرمندان که با گرفتن جایزه معروف میشوند) هیئت مدیره ها  توسط مراکز قدرت تعیین میشوند یعنی همانند سایر ارگانهای کشور که مسئولین باید از میان اعضای سازمانهای مخفی همانند صهیونیستها و فراماسیونرها انتخاب بشوند، مدیریت این " فوندها"  نیز توسط این تشکلات و از میان اعضاء آنها انتخاب میشوند و تنها شاید در مواردی که نیرو نیاز دارند چند نفری بیطرف و بی اختیار را وارد کنند. این مسئله در خصوص جایزه نوبل حتمی است.

پس این بظاهر سازمانهای خیریه وقفی که باید به اشکال مختلف به کمک افراد  بیایند به وسیله ای سیاسی در دست تشکلاتی خاص در میآیند. زیرا این بهترین راه است تا هم بتوانند افراد مورد نظر خود را معروف بکنند و هم به آنها مبالغی پول بدون هیچ حسابرسی و حساب و کتابی برسانند.

 

چند سال پیش با دوستی صحبت میکردم که چگونه ممکن است از کمک این فوندها ( وقفها) بهره گرفته و یک سری مطالبی را که دارم بصورت کتاب منتشر بکنم زیرا توان مالی برای اینکار را ندارم. بعداز کمی صحبت واینکه متوجه شد در بعضی نوشته هایم برعلیه صهیونیسم و فراماسیونری  نوشته ام و همچنین مسائل سیاسی فلسفی  که مطرح کرده ام علیه سیاستهای  قدرتهای غربی است، گفت: تو دوست من هستی و من در موقعیتی هستم که با آنانیکه چنین کمکهائی میکنند همکار هستم و از نزدیک آنها را میشناسم  پس صراحتاً به تو میگویم به تو هیچ کمکی نخواهند کرد زیرا اکثراً و در اساس هیئت مدیره ها یهودی یا مسیحی صهیونیست هستند و به تو با چنین نوشته هائی ابداً کمکی نمیکنند وباید خوشحال باشی اگر برایت دردسر تولید نکنند. البته بعدانگشتم را شکستند و اکنون فلج است یعنی ننویس.

دوست من گفت: کتابخانه ای داری که با اطمینان میگویم هیچ ایرانی در سوئد که من بطور یقین میدانم  ولی سایر کشورها را نمیدانم، آن را ابداً ندارد  و آنچه مینویسی مستند به این منابع اصیل است ولی حال و روز این کشور چنین است و آنها آدم ِ باسواد ِ مستقل نمیخواهند.

حال شما حدیث مفصل بخوان از این جوایز ارزشمند در سراسر جهان از شرقی ترین کشورها تا غربی ترین ها. هر چند در نهایت همانطور که اشاره شد جای این را باز میگذارم که ممکن است استثنائاتی هم در میان باشد ولی استثناء قاعده نیست و قاعده همان است که گفته شد.

 

 

نهایت کار من با سازمانها ی امنیتی جاسوسی چه خواهد شد

حال که ترور شخصیت و فشار مالی مرا سرنگون و برده نکرد و قابل خرید هم نیستم کدام راه برای این سازمان های شریفِ برده دار و جاسوس و آدم فروش و آدم کش ( تروریست) پرور باقی میماند؟

بنظر میرسد تنها راه ترور فیزیکی باشد. کاری که در باره خیلی ها انجام دادند و بعد یا آن را به دروغ به شخصی بیمار نسبت دادند و یا همانند قتل هائی دیگر قاتل ابدا پیدا نشد ولی بعد آن قاتل را که فردی در رده های پائین بوده کشته اند و در نتیجه همه چیز در پرده ای از ابهام به پایان رسیده است.

سعدیا مردنکو نام نمیرد هرگز           مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند

و این مردمی که مهم هستند تا نام مرا به نکوئی ببرند با آن عوامل جاسوسی که بنا بر دستور اربابان وصله ها میچسبانند و نامردمی ها میکنند  تا ترور شخصیتی بکنند، متفاوتند.

حسن بایگان قیمت  ندارد، زیرا نیازی ندارد. سالهاست  گفته ام انسانی برای خرید و فروش نیستم. و آنکه نتواند این بی نیازی چنین انسانهائی را بفهمد عقلی در سر ندارد؛ پس چرا باید خودم را مطیع و بنده چنین نادانانی بکنم؛ تنها کسانی خودشان را به این  نادانان میفروشند که از اینها نادان تر باشند.

آن کسانی هم که فضائل اخلاقی را از رذائل اخلاقی تشخیص نمیدهند و یا رذائل را بر فضائل ترجیح میدهند انسان بمعنی انسان نیستند بلکه فقط  ظاهری انسانی دارند.

همیشه انسانی آزاده بوده ام و آزادگی را نیز برای همه مردم جهان خواسته ام.

از این حقارتها که برای یک زندگی کوتاه به انسان و انسانیت خیانت بکنم در تمام طول عمرم، و از همان سالهای اولیه زندگی که بیاد دارم، متنفر بوده ام.

زبانم همیشه  دراز بوده و هست و خواهد بود و سرم همیشه بلند بوده و هست و خواهد بود و در برابر هیچ چیز و هیچ کس خم نمیشود. 

پس تنها راه خلاصی از من همان کشتن من است.

 

  فوریه 2012     بهمن ماه 1390

      اپسالا سوئد     حسن بایگان

hassan@baygan.net

hassan@baygan.org

www.baygan.org