نگاهی به نظرات افلاطون طراح سیستم های سیاسی.

چرا افلاطون دمکراسی را بدترین سیستم ها میداند!

 

دودسته داد و فریاد دمکراسی سر میدهند:

اول؛ آنانکه میخواهند با این حیله مردم را فریب بدهند.

دوم؛ اکثریت مردم جهان که فریب دسته اول را خورده اند.

 

پیش درآمد ورود به مبحث

 

   سایت اینترنتی بازتاب مورخ 29 مرداد 1384 برابر 21 آگست 2005 با نقل مختصری از مقاله آقای  " اسلاوی ژیژک" اهل اسلوانیا، او را فیلسوف و روانکاو نامدار معاصر معرفی  و اضافه کرده نام او در میان  5 پنج تن  فیلسوف برجسته دنیاست. البته در سایت رادیو آلمان نیز مختصر اشاره ای  به این مطلب و نویسنده شده و احتمالا سایت ها، نشریات و وسایل ارتباطات جمعی بسیاری در جهان به طرح و بررسی این نظرات پرداخته اند.

 مقاله نامبرده در خصوص مسئله هسته ای ایران است که در نشریه آمریکائی " در این زمان"  به چاپ رسیده است. آقای اسلاوی ژیژک  در مقاله خود از حق ایران برای داشتن نیروی اتمی صلح آمیز و حتی نظامی دفاع کرده است.

در این نوشتار لازم است تا صحبتهای ایشان بعنوان یک فیلسوف و با دیدی فلسفی بررسی شود تا مشخص شود که آیا چنین اشخاصی با چنین دیدگاهها و شیوه تفکر را میتوان فیلسوف نامید و یا اینکه اینها صرفا شخصیت و جایگاه فیلسوفان را خدشه دار میکنند و ضرر آنها از استفاده اشان برای جهان علم و فلسفه و در مجموع برای  جهان بیشتر است.

اصل  کامل نوشته را در سایت  نشریه " در این زمان"  خوانده ام.  لیکن با ورود به بحث مشخص میشود که  نیازی به بررسی تمامی مطلب نیست (هرچند بررسی کامل میتواند اشتباهات فاحش بیشتری را عیان کند)،  زیرا همین چند نکته ای که در سایت بازتاب آمده  بسیار اساسی است و برای شناخت دیدگاه های ضعیف و مملو از اشتباهات ریشه ای این دسته افراد " باصطلاح فیلسوف" کافی میباشد.

از طرفی اینها نکاتی ریشه ای هستند که با بررسی اشان میتوان میزان دانش این   باصطلاح فیلسوفان را محک زد و دید که  متاسفانه میزان دانش اینها از حد هر آدم عامی و کوچه بازاری هم پائین تر است تا چه رسد که فیلسوف نامیده شوند.

 

اما از آنجائیکه وارد یک بحث فلسفی ناب میشویم  به بررسی " ژیژک"  وصحبتهای او  بسنده نکرده؛ ضمن بررسی ضعفهای اساسی و نقش کاذب و مخرب این افراد و دلیل اینکه چرا نمیتوانند فیلسوف بمعنای واقعی کلمه باشند؛  مختصرا به دیگرانی ازهمین گروه چون "هوسرل"  برخودار میشود. همچنین به نقش کاذب و مزورانه بعضی افراد بظاهر منتقد در کشورهای باصطلاح دمکراتیک  پرداخته خواهد شد که در این میان سمبل و چهره مشخص زمان حاضر " نوام چومسکی" میباشد.

 اشاره آخر اینکه این مقاله میتوانست بصورت بسیار گسترده تر و حتی چندین کتاب نوشته شود اما روش نگارش مختصر و کوتاه نویسی و ارجاع درک و دریافت مطالب و مسائل بیشتر به خواننده  را مناسب تر و مطلوب تر میدانم؛ هر چند این خود بر مشکل کار میافزاید. از طرفی هرچنداین نوشتار هنوز  کار دارد و از جمله کاملا ویراستار نشده و اغلاط املائی و انشائی در آن موجود است اما بدلائلی آنرا بهمین صورت  فعلا منتشر کرده تا در آینده ای نزدیک دوباره نویسی و کامل شود.

 

تیتر مطلب آقای ژیژک چنین است:

" به ایرانی هم شانس هسته ای بدهید".

 

از همین تیتر، آغاز کلام، نکته اولیه، ابتدائی و اشتباه فاحش آقای ژیژک  بررسی  مقاله ایشان را شروع میکنیم.

 

جای آن هست تا در همین ابتدا و پیش از شروع هر مطلبی  به یک داستان ساده که در دوران ابتدائی درمدارس بما تدریس میشد اشاره شود؛ زیرا شرح حال و چهره واقعی این دسته افراد و حتی

سیستم های حاکم  و بسیاری موارد دیگر در این زمان را بروشنی بیان میکند و در این نوشتار بسیار مورد استفاده دارد.

داستان چنین است که مرد شیادی به محلی میرود که مردم از سواد خواندن و نوشتن محروم بودند و او از این نکته سود برده، مردم را غارت میکرد؛ تا اینکه فرد باسوادی گذرش بدانجا میافتد و با او بمجادله مینشیند.  شیاد که از وضعیت مردم آگاه بود به او میگوید که در میدان روستا با او به مبارزه بنشیند.  در آن روز هر کدام تابلوئی در دست و آماده نوشتن میشوند. خواسته میشود که بنویسند" مار". شیاد " عکس مار" را میکشد و آن فرد مینویسد " مار".  شیاد رو بمردم میکند و میگوید:  ببینید که این مردک حقه باز چگونه میخواهد ما را فریب بدهد و این خطوط  نامشخص را میخواهد بعنوان نوشته بما بقبولاند.  مردم حرف شیاد را تصدیق کرده آن مرد باسواد را با خفت از روستا و محل خود میرانند زیرا عکس مار را بعنوان نوشته قبول داشتند و از خط نویسی بی اطلاع بودند.

این داستان یا مثل، سالیان دراز در ذهنم  بود و همیشه  مشکل بود باور کنم که چگونه ممکن است مردم بدین سادگی گول بخورند.  تا اینکه مدت عمر از 40  گذشت و با توجه به چند دهه فعالیت سیاسی و ...  متوجه شدم که خود من نیز سالیان دراز توسط چنین شیادانی فریب داده شده بودم که یکی از آنها همان پذیرش کمونیست در سنین جوانی  و زمانی بود که فکر میکردم خیلی میدانم و تا پای جان برای آن ایستادم.  حتی بعدها نیز بارها و بارها شیادان  باعناوین (نام ها یا تیترها)  و به عناوین ( با دلایل و استدلالات ) مختلف فریبم دادند. آنقدر این سر بسنگ خورد تا اکنون  تقریبا به جائی رسیده  که دیگر بسختی فریب اینگونه شیادان، شارلاتانهای سیاسی و یا فیلسوف نمایان کاذب را میخورد.  پس با استفاده از تجربه چندین دهه فعالیت سیاسی و فلسفی تلاش میشود تا این دستاوردها در اختیار همه انسانها و در جهت خدمت به بشریت و برای پیشرفت هدفمند و آگاهانه بشر قرار گیرد.  بخوبی  آگاه هستم،  بسیاری کسانیکه این نوشتار را میخوانند، از آنجائیکه تحت القائات همه جانبه شیادان قرار دارند پذیرش این واقعیات برایشان همانند پذیرش " نوشته مار" در برابر " عکس مار" خواهد بود.

 

 

شروع بحث با افلاطون

 

بگذارید از جائی بسیار شیرین شروع کنیم؛ از افلاطون که نوشته هایش انسان را سرحال و شوق میآورد و  آنچنان شیرین و گوارا هستند که انسان هرچقدر آنها را بخواند سیر نخواهد شد. هر چند که در آنها اشتباهات و نکات قابل بحث فراوان است؛ اما از آنجا که هنوز مطالب زیادی برای یاد گرفتن درآنها  یافت میشود؛ هنوز هم باید آن  نوشته ها را مطالعه کرد. همچنین  شیوه بحث افلاطون آنچنان زیبا و جالب استکه هنوز میتواند سرمشق خوبی برای همه باشد.

از طرفی این نوشته ها،  دیدگاه و تفکر انسان و انسانهائی استکه در حدود 2400 سال  پیش میزیستند؛  پس باید پذیرفت که چنین انسانهائی همیشه مایه فخر و پیشرفت بشر بوده و هستند اما در مقابل اینان، فیلسوفان کاذب و متظاهر همانند ژیژک، هوسرل و... قرار دارند که به همه چیز لطمه وارد میکنند. 

هنوز  با خواند افلاطون و ارسطو و دیگرانی  در سایر کشورها از چین گرفته تا هند و ایران و... تفاوت فیلسوف و متفکر واقعی  با کپیه های کاذب مشخص میشود.  در یک مقایسه ساده معلوم میگردد که چگونه آن انسانهای چند هزار سال پیش روشن بین تر و دقیق تر از این دسته نادانان  حیله گر هستند که درآغازهزاره سوم میلادی خود را فیلسوف جا میزنند.

نوشته های افلاطون و ارسطو هنوز هم جای خواندن و تامل دارند. این نوشته ها آنچنان گسترده و جالب اند که اکثر باصطلاح فلاسفه کنونی غرب با حیله گری هرکدام جزئی و فقط جزئی اندک از آنها (همانند؛  دیالکتیک، شدن، شئی یا تصویر شئی و... و بسیاری مسائل مطروحه سیاسی مانند تساوی، قدرت حاکمه ، وجود طبقات در جامعه و جایگاه طبقات در قدرت،   نقش زنان،   دمکراسی و یا ...) را گرفته،  بنام خود جا زده  و بدینوسیله خود را فیلسوف قلمداد میکنند. در حالیکه تنها کپیه ای  کاذب و مضحک را ارائه میدهند.

اما بدانید که زندگی مردم در شرق،  تماما درآمیخته با فلسفه بوده و هست و بنابراین نیازی هم به تقلید از غرب ندارند و آنجا که چنین کردند مسیری غلط بود که در آن افتادند و ضربه خوردند.

 

بررسی  دمکراسی و قدرت و رابطه آنها با شانس دادن در سیاست و اینکه تا چه حد در سیاست  امکان یا احتمال شانس دادن به دیگری وجود دارد را با مراجعه به افلاطون جهت روشن شدن بعضی نکات و از جمله نکته زیر که به بحث مربوط میشود؛ آغاز میکنیم.  

نقل قول ذیل برگرفته از دوره کامل آثار افلاطون انتشارات خوارزمی چاپ دوم 1367 ترجمه محمد حسن لطفی، جلد دوم؛ جمهوری افلاطون؛ کتاب نخست از ص 893 به بعد میباشد.

 

در مباحثه ای که میان سقراط و ترازیماخوس بر سر ترم های عدالت و قدرت و... در گیر میشود، ترازیماخوس استدلات جالبی برای اثبات حرف خود و دفاع از ظلم و ظالم میکند که  بعضی از آنها واقعیات آنروز و امروز است.

او برای اینکه ظلم و شخص ظالم را برجسته کند صحبتهائی میکند که اندکی از آن آورده میشود:

" ... مرادم از ظالم کسی استکه بتواند ستمهای بزرگ مرتکب شود و منافع بزرگ بدست آورد و برای اینکه بدانی ظلم تاچه حد سودمند است باید چنان کسی را در نظر آوری. ولی برای اینکه بتوانی حقیقت امر را روشن ببینی باید کسانی را در نظر آوری که در بالاترین قله ظلم قرار دارند. آنگاه خواهی دید که ستمکاران نیکبخت ترین مردمان اند و هرکه در برابر ایشان به سلاح ظلم دست نبرد بلکه جورشان را تحمل کند همواره سیه روز است.  بر بالاترین قله ظلم، حکمرانان مستبد جای دارند، که اموال دیگران را، اعم از شخصی و عمومی، گاه از راه حیله و تزویر میبرند و گاه با توسل به زور و تعدی، آن هم نه خرد خرد، بلکه همه را یکجا و یکباره میبرند. هرکس مالی بدزدد یا به زور ببرد و گرفتار آید کیفر میبیند و رسوا میگردد و مردم او را دزد و راهزن مینامند. ولی اگر کسی همه دارائی جامعه ای را برباید و همه افراد ملتی را یکباره اسیر و برده خود سازد القاب و عناوینی افتخار آمیز بدست میآورد در نظر عموم محترم میشود. نه تنها هموطنانش او را با آن القاب و عناوین میخوانند بلکه بیگانگان نیز چون بشنوند که او جنایاتی بزرگ مرتکب میشود در او به دیده ستایش مینگرند.

علت اینکه مردم ظلم را بد میشمارند این نیست که از ارتکاب آن واهمه دارند بلکه این استکه میترسند خود روزی گرفتار ظلم دیگران شوند.

بنابراین، سقراط، روشن شد که ظلم اگر از راه درست به مرحله عمل در آید، به مراتب قویتر و آزادتر و والاتر از عدل است، و چنانکه در آغاز بحث گفتم عمل عادلانه، عملی است که به سود اقویا باشد و عمل ظالمانه چنان کاری استکه نفع خود ظالم را تامین کند."

( تاکید بر روی کلمات از اینجانب است)

 

 دراینجا صحبتهای ترازیماخوس  تمام میشود و میخواهد مجلس را ترک کند لیکن سایرین مانع شده، بحث ادامه یافته،  صحبتهای سقراط  و "استدلالهای خاص سقراطی"  می آید.

 

از این سخنان چیزهای زیادی دستگیر میشود و میبینیم که همین نکات در عصر ما  درباره  حکومتها و مردم هر دو  صدق میکند.  لیکن اشاره به  " ضعف نفس" مردم  که در برابر" قدرت" از خود بروز میدهند اهمیت بسیار دارد. کسانیکه چهره ای دوگانه دارند و آنچنان ضعیف و ضعیف النفس و حقیرند که هر گوساله ای را که بر سریر قدرت به بینند تعظیم و تکریم اش میکنند.  درتاریخ بارها اتفاق افتاده که قدرتمندان  شیئی را در جائی قرار داده اند و از مردم خواسته اند بدان احترام بگذارند و مردم از ناچاری و ضعیف النفس ها به پیروی از نفس ضعیف خود ( و با شدتی بیشتر از حد)  به احترام و تکریم آن شئی پرداخته اند.

یکی از نمودهای ضعف نفس چنین است : در حالیکه دو نفر در حال بد گوئی از شخص ثالثی هستند یکباره آن فرد از راه میرسد.  در این حال آنها به جای  اینکه آن دیوی را که ساخته بودند ترک کنند یکباره به تعریف و تمجید از او میپردازند و میگویند که اتفاقا همین الاً  داشتیم از صفات نیک شما یاد میکردیم. این ضعف نفس از بدترین انواع ممکن است.

افراد و مردم ضعیف النفس که از قدرت بهر شکلی تبعیت میکنند؛  در جای دیگر میخواهند عقده هایشان را برسر دیگران خالی کنند و در حالیکه،  تهی از هر گونه اتکای به نفس و شخصیتی هستند چهره دیگری از خود نشان بدهند

این نکات بسادگی رابطه قدرت با سخن و عملکرد را مشخص میکند و بخوبی میرساند که در همین عصر حاضر هر مزخرفی را که قدرتمندان میگویند مردمان عادی باور میکنند. بهمین ترتیب زمانیکه آمریکا و صهیونیستهای حاکم بر آن کشور میخواهند مردم جهان را غارت و کشتار کنند بمردم نمیگویند که میخواهیم چنین کاری و آنهم بخاطر منافع خود بکنیم بلکه اهداف پلید و ضد انسانی خود را در پشت ظاهری بظاهر زیبا و در این مورد و حیله اخیر " ترم دمکراسی"  پنهان میکنند.

 

همیشه نکته مهم و اساسی در سیاست، "قدرت" است؛  حال میخواهد این قدرت در یک کشور  و یا در سطح وسیعتر و مورد بحث ما، جهان، باشد. افراد ضعیف نیز قدرت را در هر شکلی (  حتی گوسفند بر تخت نشانده)  تایید و ضعفا (هرچند برحق باشند) را محکوم میکنند. در اینجا نیز صحبتها و استدلالات آقای ژیژک از همین  ضعف  برخوردار است و تاییدی است بر اقویای ضدبشر.

 

باید توجه داشت که تا بحال در تاریخ بشر قدرت حکومتی و ثروت مترادف هم بوده اند  و آنچه تلاش اینجانب بوده و هست بهم ریختن این معادله میباشد.

 

درس اولیه و ابتدائی قدرت چیست؟

آیا مسائل با خواهش و التماس و جان من و جان تو، حل میشود که آقای ژیژک فیلسوف سیاسی برجسته!!! چنین ساده آنرا تیتر مقاله اش کرده؟

خیر، مسلما چنین نیست.

خواننده  دانا میداند که تیتر هر مقاله ای بیانگر دنیائی از مطالب و نخبه یا چکیده نظرات است که نویسنده نه تنها سعی دارد بوسیله آن توجه خوانندگان را برای خواندن مطلب جلب کند بلکه باید بصورتی باشد که حتی اگر آنرا نخوانند تاثیری در عمق فکرشان  بگذارد ( چنانچه کسی توضیح بیشتری  میخواهد به مقاله قبلی ام در مقایسه برتولت برشت و خواجه نظام الملک و برتری دیدگاه این ایرانی نگاه کند).

 

پس زمانیکه آقای ژیژک صحبت از دادن شانس میکند بنظر میرسد که:

الف - او از بازیهای سیاسی اطلاعی ندارد و سیاست را نخوانده و یا در عمل تجربه نکرده است.

شاید در اینجا بتوان این احتمال را پذیرفت که ایشان در سازمانی سیاسی  و آنهم بطور حرفه ای شرکت نداشته و تجربه عملی سیاسی ندارد. لیکن بعنوان یک فیلسوف سیاسی میبایست این اصول اولیه و چهار عمل اصلی سیاست و از آن ساده تر،  روش معمول زندگی را بداند؛  زیرا هیچ کس حتی هیچ بقالی بسادگی سهمی از درآمد خود را بعنوان شانس بدیگری نمیدهد. هرچند بقال نیز ممکن است این شانس را بکسی بدهد ولی بشرط آنکه بداند از این طریق بنوعی  سود خود او بیشتر بشود  وگرنه چنانچه قرار باشد ضربه به اقتصادش بخورد هیچگاه حاضر به دادن شانس به رقیب نخواهد شد بلکه در کار رقیب کارشکنی نیز خواهد کرد.

حال اگر این مثال را در مقیاس بزرگ و موضوع اتمی که همه گونه کاربردی دارد ( و از همه بدتر میتواند در زمینه نظامی هم ایران را بصورت قدرتی در جهان مطرح کند) ببینیم؛  آنگاه دیده میشود که استفاده از کلمه دادن شانس در مقاله" ژیژک" ناشی از نادانی فلسفی، سیاسی، اجتماعی و... است.

حقیقتا اگر اصل این مطلب را در سایت ندیده بودم؛  باور کردن اینکه یک باصطلاح  فیلسوف سیاسی یا حتی هر کسی که حداقل دانش عامیانه سیاسی را داشته باشد، چنین حرفی را بزند برایم بسیار بسیار مشکل بود. اما حال باید گفت که واقعا خود این گونه افراد هستند که مشکل دارند.  پس باور اینکه چنین افرادی چنین نظراتی بدهند مشکل نیست.

 

باید توجه کرد؛ همانطور که در زمان سقراط شرکت داشتن در جنگ را برای فیلسوف از ضروریات میدانستند؛ اکنون نیز همین تجربه باضافه تجربه عملی فعالیت سیاسی از ضروریات برای یک فیلسوف مخصوصا آنچه باصطلاح فیلسوف  سیاسی مینامند میباشد؛ وگرنه تمام حرفهای این باصطلاح فیلسوفان فقط برپایه خوانده هاست. در نتیجه هیچ گاه  پای به مرحله درک درست و دقیق  از زندگی واقعی نگذاشته؛ ابدا  نگاه و نظراتی نزدیک به فلسفه نخواهند داشت.

یک فیلسوف باید شجاع ترین انسانها در جهان باشد ویکی ازشجاعتها  نیز بودن در جنگ و رودررو شدن با مرگ از نزدیک  و دیدن این روی سیاست میباشد؛  زیرا بعضی صاحب نظران میگویند جنگ ادامه سیاست است. 

فیلسوف حتی باید شجاعت دعوا کردن( که بعنوان جنگ در میزان محدود و کوچک و رودروئی مستقیم  فرد با فرد شناخته میشود و امکان بروز آن در طول زندگی هر انسانی اجتناب ناپذیر میباشد) را داشته باشد. کسیکه تا بحال نه مشتی به کسی زده و نه مشتی از کسی خورده که پرنده ها را ببیند که دور سرش پرواز و جیک جیک میکنند؛ ابدا قدرت و توان خود را در سختی ها و تهدیدها نسنجیده و محک نزده است و معلوم نیست با اولین تهدید و یا کشیده ای که خورد تمام دکان فلسفه اش را ببندند و یا کالائی را بفروشد که از او خواسته اند.  چنین کسی مسلما نمیداند که جائیکه احتمال دعوا است ابتدا محل را بصورتی انتخاب میکنند که طرف مقابل از قدرت کمتری برخوردار باشد و در زمان دعوا نیز هیچگاه اجازه نمیدهند تا طرف مقابل از کمترین وسیله ای برای دفاع و یا حمله سود ببرد چه برسد باینکه بادست خود آنرا به طرف مقابل بدهند.  

پس چنین کودکی ( آنکه چنین کارهائی را نکرده کودک مانده است تا چه رسد باینکه فیلسوف بشود) نمیتواند بفهمد که در دعوا  در میزانی بزرگتریعنی جنگ  نیز همین قواعد آنهم با شدت بیشتری عمل میکند و هیچ دولت قدرتمندی اجازه داشتن سلاح های توانمند ( بمب اتمی) را به دیگران نمیدهد.

 

شجاعت در زندگی انسانها از اهمیت زیادی برخوردار است.

شجاعت  بعنوان یک ترم  بسیار با اهمیت در فلسفه میباشد؛ که مخصوصا برای یک فیلسوف تعریف  گسترده تری دارد( در جای دیگری بصورت وسیع تر بدان پرداخته خواهد شد).

این آقایان باصطلاح فیلسوف و مطرح در جهان، از چنین ضعف های اساسی رنج میبرند.  پس هیچگاه

چیزی از فلسفه نخواهند فهمید و با فیلسوف شدن فاصله ای پرناشدنی دارند. فاصله ای که بطور کاذب نمیتوان آنرا پر کرد.  حتی طی مراحل مختلف این راه،  باید از همان زمانهای کودکی که پایه فراگیری عمیق و ریشه ای هر چیز میباشد، انتخاب و آغاز گردد.

اگر کسی چنین تجربیاتی نداشته باشد ترسوی بزدلی استکه ابدا نباید پای بدنیای فلسفه بگذارد و بهتر است به شغلهای ظریف و لطیف و بی خطر بپردازد.  به شغلهائی که در آنها مسئله حاد و موضع گیری تند و خطرناک و درگیری آفرین وجود نداشته باشد.

زندگی یک فیلسوف واقعا واقعی همواره با انواع خطرها ( بی پولی، انواع تهدیدهای جانی و...) روبروست و باید برای آن آماده باشد و این آمادگی هم تنها با خواندن کتاب آنهم در جای گرم ونرم بدست نمیآید؛  چنین افرادی با چنین زندگی ها بهتر است به کارهای  بی خطری که گفته شد بپردازند. آن کسانیکه ادعای فیلسوف بودن میکنند و یا نامیده میشوند اما در زندگی از جانب شخصی، گروهی و رژیمی تهدید نشده یا نمیشوند، فیلسوف نیستند بلکه در عمل بیشتر سوپاپ اطمینان رژیم ها هستند و رژیم ها نیز برایشان همه وسایل آسایش را فراهم میآورند.

زندگی فیلسوف واقعی با آنچه که در مقایسه با زندگی عادی، سختی و رنج  برای دیگرا ن است؛ همراه میباشد.  اما یک فیلسوف واقعی این چنین زندگی را آگاهانه پذیرفته و از این بابت رنج و سختی و فقری را حس نمیکند؛  بلکه برعکس خود را آزادترین، غنی ترین و خوشبخترین مردمان میبیند.

اما در فلسفه نیز نوع خاصی از شجاعت هست. اینکه فرد شجاعت داشته باشد تا با افکار غلط خود برخورد کند و آنرا اصلاح نموده و در صورت دیدن شخصی برتر از خود او را بپذیرد.

 

ب آقای ژیژک این اصول را خوانده اما نفهمیده که البته این امری عادی است. همچنانکه بسیاری از این افراد باصطلاح فیلسوف هستند که در سطحی بالاتر از این  آقای ژیژاک بوده اند  و سالها نیز قلم زدند و باعث انحرافات فکری و بدبختی مردم جهان شدند ولی بعد از چندین دهه،  نوشتند که در تمام این مدت اشتباه میکردند. آنها بهمین سادگی و تنها باگفتن اینکه سالها اشتباه میکردند مسئله را خاتمه دادند. اکثریت آنها حتی نتوانستند و یا نخواستند یک برخورد منطقی و معقول و دقیق با گذشته خود بکنند و دلیل این کج راه رفتن را پیدا و معرفی کنند. آنها حتی نتوانستند تفکر جدید خود را نیز استدلال کنند.

در بهترین حالت بالاترین های آنها مانند میشل فوکو یا روژه گارودی و...  پس از چندین دهه قلم زدن و ایجاد انحراف فکری در مردم صراحتا اعلام کرده اند که در آن چند دهه و یا تمام عمر خود اشتباه میکردند و اشتباه قلم زدند و البته پس از این اعتراف هم نتوانسته بودند به تفکر درست و پویا و جدیدی دست یابند.

جای اشاره دارد همانطور که در ابتدای سخن آمد که بسیاری از این بظاهر فلاسفه هر کدام قسمتی از نوشته های فلاسفه یونان را کپی کردند میشل فوکو نیز از جمله همین افراد است.  او در کتابش " این یک چپق نیست" کپیه ای بسیار مضحک از " مثل افلاطون" را ارائه میدهد.  نوشته او مشتی حرافی بی ارزش بیشتر نیست که نشانگر سردرگمی و نداشتن هیچ  گونه تفکر صحیح و منسجم میباشد.

متاسفانه کسانی که در عصر حاضر ادعای فیلسوف بودن دارند حتی تعریف آنرا هم نمیدانند. اکثر آنان تنها معلمان فلسفه ویا کارمندان و... فلسفه هستند که برای امرار معاش و دریافت حقوق ماهیانه خود

( معمولا از دانشگاهها و در اصل از دولت و با تایید مراکز قدرت) مطالبی مینویسند که با اولین و ساده ترین سئوال نیز وامیمانند. آنها بهمین دلیل  وابستگی مالی و باند بازی ها،  ترسو هستند و بهمین علت از فلسفه بطور جدی  بدور میباشند.

بررسی جایگاه و موقعیت فیلسوف واقعی بسیار مهم است که در گوشه و کنار این مطلب بدان پرداخته خواهد شد. حتی در سایر مطالب نیز هرگاه که در رابطه مشخصی بوده و میتوانسته این ضعف را بخوبی نشان دهد؛ این کار صورت گرفته است. در آینده نیزهر جا لازم بود به آن پرداخته خواهد شد.

 

ج - این اصول را خوانده و شاید هم تجربه کرده و بدرستی هم میداند اما آگاهانه قصد ایجاد انحراف دارد؛ که این عمل کریه نام بسیار بدی ( مزدوری و...) دارد.

 

نتیجه آنکه: در سیاست نه تنها جای شانس دادن وجود ندارد بلکه سیاست جائی استکه در آن رحم و مروت و مردانگی بسیار بسیار کم دیده میشود و آنانی پیروزند که اصلا از این موارد بوئی نبرده باشند.

مثالی ایرانی میگوید: "آن کسانیکه آهنین مشت اند دشمنان را به دوستی کشتند". این کاریست که در سیاست بسیار متداول است.

در سیاست است که جنگها براه میافتد و هزاران آدم را قتل عام میکنند تا اموال اشان را به یغما ببرند. البته کمتر در سیاست و مخصوصا در عصر جدید اتفاق افتاده که سیاسیون انسانها و یا حتی انسانی  را مستقیما و با دستان خود بکشند؛ زیرا آدم کشی  در سیاست عصر جدید حرفه ای خاص است و از ظرافتهای خاصی برخوردار میباشد.  سیاسیون  در کمال خونسردی برای  غارت اموال ( همان چیزی که امثال این  باصطلاح فیلسوفان سیاسی که از سیاست هیچ بوئی نبرده اند با عنوان کردن شانس و... لاپوشانی میکنند)، انسانها را با فرمان خود وبا توجیهات پوچ و بی پایه و با دست دیگران( خود مردمان عادی) میکشند.

 

در سیاست نیز همانند هر عمل ساده اقتصادی، زمانی امکانی به نیروئی داده میشود که بدانند از طریق آن سودهای بیشتری خواهند برد. اما این آقای " ژیژک" ابدا از این زاویه به مسئله نگاه نکرده بود زیرا دانشی نداشت؛  وگرنه در نوشته خود اشاره ای و دلیلی به چگونگی دستیابی دول قدرتمند و در اساس آمریکا و اروپا و اسرائیل به سود ممکن از اتمی شدن ایران  میکرد تا مشخص گردد چرا آنها میبایست با اتمی شدند ایران موافق باشند. در حالیکه دلایل مخالفت آنها کاملا واضح است و در اینجا نیز بدانها اشاره شد.

 

 

آقای ژیژک در مقاله خود بمب اتمی را دیوانگی میداند.

آیا بمب اتمی واقعا دیوانگیست؟

 

 پاسخ صریح و قاطع اینست: خیر ابدا؛  بمب اتمی دیگردیوانگی نیست؛  بلکه نتیجه ناگزیر رشد جوامع بشری دست یابی به سلاح های پیشرفته و باز هم پیشرفته تر و پیشرفته تر است.   

این مسیر هنوز به انتها نرسیده و به نظر هم نمیرسد که نقطه پایانی داشته باشد. کمااینکه کشورهای قدرتمند سلاح های  بدتر از بمب اتم دارند.  لیکن چون مرحله اول رسیدن به قدرت نظامی بالا در جهان،  بمب اتمی است  کشورهای قدرتمند سایرین را در این مرحله متوقف کرده اند.

پس برای صلح باید راه حل دیگری یافت که همان داشتن فلسفه و یا تفکر صحیح و انسانی است. این همان تلاشی استکه نویسنده این سطور در نوشته هایش دارد. تفکری که در عین امکان وجود سلاح های پیشرفته تر از آنچه که موجود است؛ اما بتواند صلح را نوید داده و برقرار کند. 

 

اما اگر گروهی از کشورها پرچم خلع سلاح هسته ای را برداشته اند این واقعا هدف اشان نیست.  بلکه همان حرف و حیله قدیمی و تاریخی را تکرار میکنند، آنها بمب اتمی یا در واقع قدرت را برای خودشان میخواهند آنها میخواهند جلوی اتمی شدن دیگران را بگیرند تا خود قدرتمند باقی مانده از دیگران باجگیری کنند. مسئله برای آنها سنگینی کفه ترازو در جهت آنهاست.

اتفاقا شاید بمب اتم در دست خطرناکترین کشورها و مخصوصا آمریکاست که مردم اش  در حکومت هیچ نقشی ندارند.

اگر بمب اتمی،  یکبار در تاریخ بشر مورد استفاده قرار گرفت دقیقا بدین دلیل بود که آمریکا خود را تنها دارنده آن میدید و میدانست که از جانب ژاپن و در مجموع نیروهای مقابل، توان مقابله به مثل نیست. آمریکا میدید که چنین سلاحی در دست نیروهای هم پیمانش نیز قرار ندارد پس با استفاده از آن میخواست ترس را در دل همه بیافکند و بدینسان بر تمامی جهان سلطه بیافکند. اما دیده شد که در زمان کوتاهی روسیه که رقیب مستقیم آمریکا بود نیز بدان دست یافت و بدینسان جهان، نفس راحتی کشید.

با دستیابی چند کشور دیگر به بمب اتمی توازن قدرت در جهان تغییر کرد و نتیجتا خطر استفاده از بمب اتمی و حتی جنگهای گسترده میان قدرتهای بزرگ و کشورهای ثروتمند و صنعتی فروکش کرد. و میبینیم که بدلیل وجود چنین سلاحهائی؛  بارها از جنگهای بزرگی که احتمالش نزدیک بود جلوگیری شد و تا چنین سلاح های قدرتمندی وجود دارند دیگر احتمال جنگهای بزرگ و یا جهانی وجود ندارد. کمااینکه دیده شد حتی در مورد اختلاف شدید میان ایران و آمریکا بدلیل قدرتمند بودن ایران،  جنگ مستقیم میان آنها صورت نگرفت؛  بلکه میان نوچه های آنها و در مقیاس بسیار کوچکتری در لبنان در تابستان 2006 ( جنگ 33 روزه) صورت گرفت و با پیروز شدن جناح ایران بازی شکل دیگری گرفته و مسئله اتمی ایران نیز بهمین ترتیب مسیری دیگر را خواهد پیمود.

البته اگر کشور کوچک لبنان بمب اتمی داشت و یا حتی یکی از حامیان اش ( ایران) دارای بمب اتمی بود همین جنگ کوچک هم میان نوچه ها صورت نمیگرفت و اسرائیل جرات حمله به این کشور و اینهمه جنایت و کشتار انسانهای بیگناه را در خانه های مسکونی اشان نمیداشت.

پس چنانچه در این زمان  همه کشورها یا حداقل چندین کشور تعیین کننده دیگر در جهان ( مخصوصا ایران) دارای  بمب اتمی بشوند آنگاه میتوان امیدوار بود که در جهان جنگ بزرگ دیگری و یا حتی جنگ دیگری در هر حدی  رخ نخواهد داد.

ذکراین نکته به نوع نگاه به بحث کمک زیادی میکند:  شاید بتوان گفت تمامی کشورهای اروپای غربی که دارای نیروگاههای اتمی هستند دارای تکنیک و دانش و توان کامل ساخت سلاح های هسته ای و حتی موشکهای پرتاب کننده و ... میباشند؛  واگر آنهائی که ظاهرا ادعا میشود آنرا ندارند واقعا نداشته باشند، خود را به حدی رسانده اند که در صورت لزوم بسیار بسیار زودتر از آنچه که تصورش را بتوان کرد بمب اتمی را میسازند گوئی که آنرا واقعا در انبار داشته اند.

 

 

توازن قدرت یکی از  راههای ایجاد صلح است.

در جائیکه نیروها مساوی است جنگ صورت نمیگیرد؛  خصوصا زمانیکه پای سلاح اتمی در میان باشد.  زیرا در صورت مورد استفاده قرار گرفتن بمب اتمی فاجعه بسیار عظیم و غیر قابل جبران ایجاد میشود.  

حتی اگر بعد مسافتی و توان قدرت دوکشور از هم بسیار زیاد  باشد؛  بااینحال ترس از اینکه آن کشور ضعیف بتواند حتی یک ضربه اتمی وارد کند، میتواند باز دارنده جنگ باشد.  بنابراین ترس از چنین فاجعه ای همه را بطرف پیدا کردن راه حلی صلح آمیز سوق میدهد؛ آنچنانکه میان آمریکا و شوروی  و نیز میان هند و پاکستان شد.

اما زمانیکه دوباره کشوری دارای آنچنان نیروئی بشود که بسادگی دارندگان بمب اتمی را بعقب براند و دیگران از قدرت برتر او وحشت داشته باشند در آنصورت امکان جنگ و کشتار مردم بیگناه بوجود خواهد آمد.

نکته دیگر که  ابرقدرت (تا چند سال پیش) آمریکا را بهراس انداخته بود گستره تخریب بمب اتمی بود. زیرا مثلا چنانچه آمریکا بخواهد ایران را هدف حملات خود از طریق دریا و از فاصله بسیار دور قرار بدهد میداند که قدرت هدف گیری موشکهای ایران برای هدفی متحرک در دریا تقریبا صفر است اما چنانچه از بمب اتمی استفاده شود حتی اگر این بمب در فاصله چند ده کیلومتری نیز منفجر بشود باز هم ناوهای جنگی و هوپیمابر را از کار میاندازد. بنابراین قدرت تخریبی زیاد در گستره ای وسیع امکانی را دراختیار دارنده آن قرار میدهد که بتواند با خیال راحت و بدون ترس از عدم دقت در هدف گیری به اهداف مورد نظر حمله ببرد.

دیگر اینکه آمریکا در کشورهای اطراف ایران پایگاه دارد و اگر قرار باشد جنگی تمام عیار صورت بگیرد آنگاه نقش بمب اتم  در حمله مقابله جویانه به آنها تعیین کننده است. در نتیجه بدون هیچ شکی آمریکا باید از منطقه خارج شود و این برای آمریکا یعنی شکست تمام عیار.

 

نکته دیگر اینکه اگر شوروی و چین و گروه شانگهای فی الواقع خواستار خروج آمریکا از منطقه و تضعیف موقعیت نظامی- سیاسی و اقتصادی آمریکا هستند باید ایران اتمی را در مقابل او قرار بدهند.

 

از طرف دیگر امکان پیشرفته کردن آن و ساختن بمب های اتمی باصطلاح چمدانی هم میتواند مشکل آفرین باشد. حتی ساختن بمب های اتمی کوچک که بعنوان سلاح های ضد هوائی استفاده بشود، میتواند اسکادران هواپیماهای جنگی را از میان ببرد و بدین ترتیب قدرت مانور و حمله را از نیروی هوائی دشمن بگیرد. مجهز کردن ناوهای جنگی ایران به سلاح های هسته ای قدرت ایران در دریا را تضمین میکند.

در واقع داشتن تکنیک سلاح اتمی قدرت مانور گسترده ای را برای ساختن بسیاری از سلاح ها با قابلیتهای مختلف در اختیار ایران قرار میدهد. نیروی اتمی تنها در همین کاربرد نظامی اش بسیار گسترده است.

 

نباید جلوی اتمی شدن کشورها را گرفت.  بشر بدان نیاز دارد. حتی  باید اجازه داد سلاح های پیشرفته تر طراحی و تولید بشود. آیا این حرف بنظر اشتباه میآید؟  اگر کسی چنین فکر میکند باید بداند که عملا در جهان چنین است و کشورهای جهان دائما در پی تکامل سلاح هستند اما هنوز حساسیت روی بمب اتمی هست.  زیرا دارای قدرت تخریب و کشتار جمعی زیادی است و در ضمن دستیابی به چنین سلاحی نیازمند دانش وسیعی است که آن نیز به نوبه خود راه دستیابی به علوم گسترده تر و نیز سلاح های باز هم پیشرفته تری را باز میکند.

 

 

آیا با جلوگیری از تولید سلاح های اتمی و پیشرفته میتوان جلوی جنگها را گرفت؟

 

آیا با جلوگیری از تولید سلاح های پیشرفته تر، مخرب تر و... میتوان جلوی جنگ را گرفت و یا باید فکری اساسی، انسانی و معقول کرد؟  

به نظر من برای جلوگیری از جنگ و کشتار انسانها بشر نیازمند تفکر و فلسفه ای قوی، انسانی و مطابق با شرایط امروزی است.  در کنار آن هر چه قدرت سلاح ها بیشتر و مخرب تر  و نیز توازنی میان قدرتها باشد؛ نیروی باز دارندگی بیشتر است.

پس آنانکه بعنوان فیلسوف همچون ژیژک؛  و یا مداخله گر در امور سیاسی مانند " نوام چومسکی" شعارهای پوچ ، مسخره و فریبکارانه ضد بمب اتمی و در مسیر خلع سلاح هسته ای میدهند در واقع عاملان و مزدوران مردم فریب  در خدمت قدرتهای بزرگ هستند.

اگربر این باوریم که  باید سلاح های کشتار جمعی را برچید و در صدر آن بمب اتمی را؛  باید به این سئوال پاسخ بدهیم که چرا؟

آیا به این دلیل است که توسط آن انسانها یکدیگر را در ابعادی وسیع میکشند؟  شاید این انسانی ترین استدلالی باشد که عنوان میشود اما بیائیم  این نکته را بررسی کنیم:

 

بیائیم این فرض را بپذیریم که همه خلع سلاح هسته ای شده اند. اما آیا کار بدینجا خاتمه مییابد؟ خیر.  پس باید بسراغ سلاح مخرب و کشتار ماقبل اتمی برویم البته  بمب های هیدروژنی و... نسل جدیدتر از اتمی هستند وخطری کمتر از اتمی ندارند و باید جمع آوری بشوند.  سلاح های شیمیائی، بیولوژیک و...  بسیار خطرناکند و فاجعه های بسیاری آفریده اند. حال بیائیم تفکر خلع سلاح جهانی را برای جلوگیری از جنگها پیش بگیریم و این داستان را تا انتها پیش ببریم.

پس بطور طبیعی سلاحهای ماقبل  شیمیائی و بیولوژیک مانند بمب های قوی، سلاح های سنگین مانند توپ های سنگین، مسلسل ها، تفنگ ها، مین ها ووو  را نیز سلاحی برای کشتار بشر دانسته در پی نابودی آن برآئیم. نهایتا باید تا آنجا پیش برویم که از ساخت چاقو نیز جلوگیری بشود.  پس از آن حمل چوب یا ترکه بعنوان سلاح ممنوع خواهد بود و در آینده حتی نباید سنگی در دسترس باشد.

برای روشن شدن این نکته  و نشان دادن استفاده از این امکانات بعنوان اسلحه حتی در عصر حاضر،  باید توجه کرد که در روستاهائی که دارای جمعیتهای حتی بالاتر از هزار نفر نیز میتوانند باشد؛ مردم از چوب و بیل و ابزار ساده کارشان در نزاع های جمعی که در صورت گستردگی میتوان نام جنگ بر آن نهاد استفاده میکنند و امکان قتل در چنین نزاع ها نیز وجود دارد.

( جالب است اشاره شود؛ هم اکنون فلسطینیان ساکن مناطق اشغالی با سلاح پرتاب سنگ به جنگ تانکهای اسرائیلی میروند).

چنانچه به تاریخ نگاهی بیاندازیم دیده میشود که تعداد انسانهائی که در جنگها بوسیله سلاح های ساده و ابتدائی کشته شده اند ( فاکتور مدت زمان را فراموش نکرده ام) هنوز بسیار بیشتر از آنهائیست که بوسیله سلاح های پیشرفته کشته شده اند.

حال اگر از جهت دیگر حرکت کنیم؛  بشر برای بقای خود و کسب روزی و یا خوراک شروع به ابزار سازی کرد و در همین مسیر تکاملی یاد گرفت که میتواند از ابزارهای ساخته شده برای ربودن و یا دستیابی به خوراک و سایر اشیاء و امکانات دیگر انسانها استفاده کند. البته این بحثی مفصل است که احتمالا اکثر آشنایان به فلسفه و تاریخ تکامل انسان بدان آگاهند پس برای کوتاه کردن کلام بدان پرداخته نمیشود.  در نهایت بشر بدینجا رسید که اکنون هست با تمامی سلاح ها و امکانات دیگر.

اما نباید نادیده گرفت که بعضی از جنگها اجتناب ناپذیر وبرای پیشرفت و تکامل بشر ضروری بوده و بدون آنها انسان در همان مراحل اولیه و ابتدائی و در حد حیوانی میماند.  بحث بیشتر در این خصوص نیز به جای دیگری موکول میشود.

 

بنابراین دیده میشود که این اسلحه و نوع آن نیست که باعث کشتن انسانها میشود زیرا هر چیزی میتواند اسلحه باشد.  مشکل اصلی در جای دیگریست و آن شیوه تفکر و فلسفه های موجود است که سیستم های حکومتگر میآفرینند  و اتفاقا برعکس با جلوگیری از اتمی شدن کشورها امکان بروز جنگها را گسترش داده ایم.

 در جهان کنونی بلا استثنا تمامی سیستم های حاکم بر کشورها؛  سیستم های حکومتگر هستند. آنها نه برای خدمت به مردم بلکه برای حکومت برآنها در جهت حفظ منافع گروهی خاص و اندک؛ حرکت میکنند.  تمامی آنها  ظالم و ستمگر هستند (این امر در جوامع  باصطلاح دمکراتیک شدیدتر است)؛  زیرا فلسفه، تفکر و ایده کلی، اصلی و اساسی آنها چنین است.

آنچه که برای بشر بهترین و بدترین چیزهاست  فلسفه یا تفکر است.

 

 

 

نگاهی به مسئله از زاویه ای دیگر

 

مسئله اسلحه،  فیلسوف و دانش فلسفی را از زاویه بسیار با اهمیت دیگری هم باید بررسی کرد وگرنه این بحث از یک نقص عمیق علمی که تکمیل کننده فلسفه است رنج خواهد برد.

پیشرفت علوم فنی که ضرورت اجتناب ناپذیر بشر بوده و در مسیر زندگی انسان نه تنها راه گریزی از آن نیست بلکه بکمک انسان آمده و خواهد آمد در امور مختلفی گسترده شده است.  بسیاری از این امور و کشفیات بشر خواهی نخواهی در امور نظامی راه مییابند و یا میتوان از آنها استفاده کرد. در اینجا صحبت ما برسر آن نیروئی نیست که دولتها صرفا صرف تحقیقات نظامی میکنند بلکه علوم عادی تجربی است که  کشفیات اش در خدمت امور نظامی هم قرار میگیرد. مثالها برای این گونه بسیار است از مورس و تلفن و الکترونیک و سایر کشفیاتی که در رابطه غیر مستقیم با کشتار قرار میگیرد میتوان نامبرد؛ تا انواع اکتشافات که در مسیر ساخت ادوات جنگی و برای کشتار صورت گرفته مثلا اختراع هواپیما و یا حتی کشف نیروی اتم و یا لیزر ووو.  بنابراین با پیشرفت علم میتوان تصور کرد که هر لحظه کشف جدیدی صورت میگیرد که کشوری زودتر از دیگران به کاربرد نظامی آن پی میبرد. همانطور که در سطور بالا نیز آورده شد تحقیقات بر روی مواد شیمیائی و بیولوژیکی و... در ابتدا برای امور نظامی نبود اما افراد خیر و انسان دوستی!!! پیدا شدند و فکر کردند که بوسیله آنها میتوان انسانها را کشت،  بدون اینکه اموال آنها آسیب به بیند.

پس دیده میشود که راه ها وسایل و... بسیار زیاد و خطرناکی  در آینده کشف خواهد گردد. این بررسی مختصراز زاویه ای دیگر نیز نشان میدهد که این  بظاهر فیلسوفان  با نداشتن حداقل دانش از علوم تجربی از چه ضعفهای عمیقی رنج میبرند.

 

باید متذکر شد؛  در گذشته و در همان یونان کسانیکه با فلسفه سرو کار داشتند میبایست بعضی خصوصیات را میداشتند و بعضی کارها را میکردند  مانند شرکت در جنگ و نشان دادن شجاعت و نیزفراگیری بعضی علوم روز و یا حتی تمام آنها از الزامات بود؛ مخصوصا ریاضی را میبایست مطالعه میکردند. اما میبینیم که این آقایان بظاهر فیلسوف از هیچکدام از این نکات بهره نمیبرند و مخصوصا کمترین دانشی از علوم تجربی ندارند. جالب است گفته شود اصطلاح فیلسوف را اولین بار فیثاغورث بکار برد. زمانیکه به او گفتند که تو همه چیز را میدانی در پاسخ گفت چنین نیست و من تنها یک فیلسوف هستم. در آنجا و در آن زمان فیلسوف بمعنی دوستار علم بود و مقصود فیثاغورث آن بود که او علاقمند به فراگیری علم است و در تمام عمر آنرا دنبال میکند؛ مقصود او نیز علم بطور عام و گسترده بود. اما دیده میشود که فلاسفه اخیر که خود را صرفا فیلسوف معرفی کرده اند و اکثریت غالب آنها نیز یهودی هستند از این حسن کاملا بی بهره اند. اما اگر کمی بعقب تر نگاه کنیم میبینم که امثال پاسکال و یا  لبینتز که مسیحی بودند، در عین حال که از دانشمندان بزرگ جهان بحساب میآیند در فلسفه نیز قلم زدند و افکار بزرگ و جالبی را مطرح کردند؛ اما توسط مافیائی که نام برده شد در سایه قرار گرفتند.

 

 

بررسی نقش منتقدان کاذب و ساخته دست حکومتهای باصطلاح دمکراتیک غرب در آن کشورها

 

برای روشن شدن چهره دیگری از این دمکراسی کاذب از یک نمونه برجسته شروع میکنیم.

نوام چومسکی که اخیرا معلوم نیست به چه دلیلی از سابقه یهودی صهیونیست بودن او بصراحت در وسایل ارتباطات جمعی صحبت و پرده برداشته شد؛ یک زبان شناس ساده و شاید بتوان گفت رده پائین است که او را در زبانشناسی، کاذبانه  به حد نابغه رسانده اند. اما او اکنون رسالت دیگری برعهده گرفته و بعنوان یکی دیگر از نبی های یهودی نقش بزرگترین منتقد  دولتهای آمریکا را بازی میکند. نقشی بسیار کاذب و مزورانه.  چرا و چگونه؟ 

برای روشن شدن موضوع به آنچه که اخیرا صورت گرفت میپردازیم.

در ماه ژولای  و آگست 2006 ایشان در چند مصاحبه و... در جاهای مختلف شرکت کرد. ازجمله در ام- آی- تی ( ماساچوست انستیتوی اف تکنولوژی )  بهمراه اکبر گنجی یک روزنامه نگار زندانی در ایران که بتازگی آزاد شده و به آمریکا آمده بودشرکت داشت. آقای چومسکی در این مصاحبه ها به چند نکته اساسی پرداخت که دقیقا مورد بحث ما در همین مقاله  حاضر هم میباشد.

چومسکی بصراحت آمریکا را بهترین دمکراسی !!! دنیا نامید. این از آن نکاتی است که با توجه به نوشته حاضر بی دانشی او روشن میگردد. البته شاید بهتر است تصحیح کرده گفته شود؛ یکی از ماموریتهای چنین افرادی برای منحرف کردن افکار مردم، همین چماق دمکراسی است؛  یعنی چومسکی جزو  همان دسته اول است که هدف اشان فریب مردم ( دسته دوم) میباشد.

نکته دیگر اینکه ایشان در همان مصاحبه و پس از اینکه آمریکا را بهترین دمکراسی دنیا معرفی کرد در چند سطر پائین تر اشاره میکند:  با وجود اینکه آمریکا بهترین دمکراسی و آزادترین کشور دنیاست لیکن فلان صحبتهای من در آمریکا منتشر نشد اما وقتی به اسرائیل رفتم با وجود تمام انتقادها ئی که در مصاحبه ها  به آنها کردم تمامی صحبتها در فلان روزنامه منتشر شد.

در اینجا بروشنی دیده میشود که جناب  چامسکی متفکر و مسئول شستشوی مغزی مردم، با زبانی گویا اسرائیل را از آمریکا نیز دمکراتیک تر و آزادتر مینمایاند.

سئوال اول اینست: اگر آمریکا بهترین ( صفت عالی دستوری) دمکراسی دنیاست پس اسرائیل چیست؟ ما که از صفت عالی بالاتر نداریم  پس ظاهرا اینجا باید یک حالت استثنائی فرا آزادی و فرا دمکراسی و الوهیت برای اسرائیل این سرزمین استثنائی و الهی قائل شد!

از اینجاست که دم خروس از جیب جناب چومسکی متفکر و منتقد کاذب بیرون میزند.  در حالیکه در همان روزها اسرائیل در حال قتل عام مردم لبنان بود و تمامی جهان و حتی بعضی مدافعان اسرائیل مجبور به انتقاد بودند؛ این جناب بعد از چند انتقاد آبکی  که برای فریب بوده،  یکباره اسرائیل را بدلیل انتشار مصاحبه خودش نه تنها کاملا تطهیر بلکه به عرش اعلا میرساند.

زهی بیشرمی و زهی تاسف  بر باصطلاح متفکران جهان که باین سادگی فریب  نبی های یهودی را در قرن 21 میخورند.  پس عقل آنها کجا رفته است؟

پیشتر در مقاله ای  موضوع نبی ها و...  یهودیان را شکافته و نشان داده شد که در میان یهودیان رسمی استکه؛  تنها آنها حق دارند به خودشان انتقاد کنند.  پس  آقای چومسکی  بعنوان یک یهودی با سابقه خوب صهیونیستی ( و اینکه بنظر میرسد هنوز هم این نشان افتخار را باخود دارد اما در جیب مخفی کرده است) حق دارد تا صحبت و انتقاد کند و منتشر شود و اساسا صحیح تر آنستکه گفته شود این جزو ماموریت اوست. همانطوریکه آقای  برنارد لویس سالها همه را بعنوان یک محقق اسلام شناس فریب داد و دست آخر و در اواخر عمر با نشان دادن چهره واقعی و صهیونیست خود همه را به تمسخر کشید؛ آقای چومسکی نیز همان کار را میکند.

بزرگترین اشکال فلسطینی ها آن بوده و هست که بسادگی به یهودیانی که چند کلمه برعلیه اسرائیل حرف میزنند اعتماد میکنند و تمامی اسرار خود را برایشان افشا میکنند. چنین استکه چومسکی نیز در صدر این ماموریت نشسته  و بعنوان مثال شخصی مانند مرحوم ادوارد سعید در کنارش بزرگ میشود و در نتیجه اعتماد فلسطینی ها در سطوح بالا نسبت به او کامل میشود. از این طریق فلسطینیان بزرگترین ضربات را از جوانب مختلف تحمل کرده و میکنند.

 

از طرف دیگر آقای چومسکی در رابطه با موضوع هسته ای ایران موضعی بظاهر ضد سلاح

هسته ای گرفته که باید برچیده شوند.  

با توجه به مطالبی که در همین نوشتار آمده و نشان داده شده که چنین شعارهائی تنها در جهت منافع بعضی کشورهای دارای بمب اتم و در صدر آنها آمریکا و اسرائیل میباشد مشخص میگردد که جناب آقای چومسکی چگونه هدفمند صحبت میکند و دقیقا در جهت منافع کیست.

 

اما خوب است برای روشن شدن اذهان و بعضی مسائل همین جا از آقای چومسکی  و طرفدارن دمکراسی  چند سئوال ساده را نیز پرسید:

چرا در آمریکا که بقول شما ( آقای چومسکی)  بهترین دمکراسی  دنیا و آزادترین کشورهاست؛  دانشگاه مهندسی ام- آی- تی  پایگاه  و یا محل سخنرانی مخالفان دولت شده است؟  

چرا جای مناسبی که درخور و مناسب  اینکار باشد درآمریکا، کشوری باین بزرگی وجود ندارد؟

چرا دانشگاه علوم سیاسی و یا انستیتوی خاصی و یا... برای اینکار نیست؟  

چرا هر وقت شما که اکنون بعنوان بالاترین منتقد دولت، میخواهید صحبت مهمی بکنید به اینجا میروید؟

چرا آنانکه در رشته های علوم سیاسی ووو تحصیل کرده اند پرچمدار و مخالفان اصلی دولت نیستند، بلکه برعکس در دانشگاههای مربوطه از دولتهای جنایتکار آمریکا و از جنایتهایشان دفاع میشود و استادان این دانشگاهها در خدمت دولت و در جهت جنایات آنها هستند؟  نمونه این افراد " فوکویاما" (استاد اقتصاد سیاسی دانشگاه جان هاپکینز) میباشد که بعنوان یکی از بزرگترین و مطرح ترین استادان دانشگاه در آمریکا وجهان،  تئوریسین نومحافظه کاران ( بزرگترین گروه جنایتکاران بین المللی) بوده و هست؛ که در اصل میتوان گفت او تئوریسین جنایت است.  یعنی کسی استکه جنایت را از جنبه تئوری تبیین  و توجیه کرده؛  بدان جنبه علمی - دانشگاهی ( بعنوان یکی از  مجوزها) داده، برای عملی کردن آماده میسازد. وچون امثال او چنین جنایتهائی را تئوریزه میکنند بنابراین  طیف دانشگاهی  بدلایل مشخص در برابر او تسلیم و در نتیجه مخالفتی جدی از جانب روشنفکران  برنمیخیزد.

 

همین آقای " فوکویاما " در کمال بیشرمی و پرروئی در مصاحبه اش که در سایت بی- بی- سی لندن مورخ دوم ماه آگست سال 2006 آمده میگوید که از طرفداران حمله به عراق بوده ( یعنی از تئوریسین ها و ... حمله بوده) اما حالا مخالف است. از صحبت این جناب فوکویاما  متفکر جهانی جنایت،  برداشتهای بسیاری میشود که در این مقاله آمده مثلا او از کسانی استکه پس از باصطلاح پی بردن باشتباه خود ابدا در پی اصلاح واقعی خود و نظراتش برنیامده است و تنها به  شیوه موذیانه و فریب دهنده خود ادامه میدهد. او از کسانی استکه بطورعلنی بعنوان یک متفکر مزدور در خدمت سرمایه و قدرت است.

فوکویاما از جمله سردمداران مافیای قدرت در دانشگاههای علوم انسانی استکه به شستشوی مغزی دانشجویان در راستای جنایتهای ضد انسانی قدرتمندان واقعی کشور میپردازند.

دانشجویانی که در سطوح پائین  تحصیلات و در حد لیسانس هستند از جنبه عددی بسیار زیاد میباشند و چون با دانشی ناقص بصورت گسترده در جامعه پراکنده میشوند بصورت بلند گوی چنین افرادی ( که برایشان بصورت پیامبری با دانش وسیع در آمده اند) عمل میکنند. این دانش ناقص (علم ابتر) و اشتباه و در خدمت گروهی خاص؛  از بدترین بلایائی است که میتواند برسر یک جامعه وارد آید. 

آقای چومسکی از بزرگترین مسئولین برای  انحراف عظیم فکری در جامعه میباشد. چنین افرادی بزرگترین  ضربه زنندگان و خائنین به جامعه و انسانیت هستند.  

زیرا که فکر بهترین و بدترین چیزهاست و آنها با علم و فکر مردم بازی میکنند.

دزد که با چراغ آمد گزیده تر برد کالا.

پس بدینترتیب نظرات افرادی مانند فوکویاما است که در جامعه عمل میکند و نه نظراتی که در دانشگاه فنی گفته میشود.  زیرا آن تعداد اندک دانشجویانی که در این سخنرانی شرکت میکنند بعد از پایان تحصیلات به کارهای فنی میپردازند که در آنها مباحث سیاسی صورت نمیگیرد.  صاحبان کارهای فنی نیز اجازه چنین مباحثی را بدلایل گوناگون در محیط کار نمیدهند زیرا که اولا جو را آشفته کرده و میان همکاران اختلاف ایجاد میکند و از طرفی ممکن است کار را به اعتصاب بکشاند،  و اساسا فضای آنجا چیز دیگری است.  از همه مهمتر صاحبان اصلی قدرت در کشور خود صاحبان بزرگترین صنایع ووو هستند؛  پس بچه دلیل محل کار را به محلی برای بحث و انتقاد به خودشان تبدیل کنند.

پس طرح چنین مسائلی در چنین دانشگاههائی مانند ام- آی- تی  ابدا آینده ای ندارد بلکه آینده این مباحث به دانشگاههای علوم انسانی و وابسته است که آنهم در بهترین دمکراسی دنیا!!! و آزادترین کشورها!!! بشکل عجیبی ( آزاد و دمکراتیک) در آمده است.  

 

از طرفی دیگر از این موضوع  چنین برداشت میشود که یا آنان درست عمل میکنند و دولت آمریکا جنایتکار نیست و یا اینکه دولت آمریکا جنایتکار ترین  و ظالم ترین دولتهای جهان است بطوریکه حتی دردانشگاههایش نیز از علم و مسائل واقعی صحبت نمیشود؛  نیز مدرسان خود فروشی را بکار گرفته که برای اندکی پول،  سفید را سیاه  و سیاه را سفید  نشان میدهند؟

 

بد نیست اشاره شود؛ ظاهرا حداقل در کشورهای اروپائی ( مثلا سوئد) که بقول آقای چومسکی باندازه آمریکا دمکراتیک  و آزاد نیست چنین مسائلی در دانشگاههای مهندسی، پزشکی و کشاورزی و امثالهم مطرح نمیشود و اساسا دانشجویان این دانشگاهها که دروس فنی را برگزیده اند در مجموع علاقه ای به مباحث سیاسی ندارند و اگر چنین مباحثی مطرح شود حتی یک در صد این دانشجویان نیز در آن شرکت نمیکنند.  چنین اموری به دانشگاههای مربوطه و یا محافلی که با این امور سروکار دارند سپرده میشود. این مسئله که در دمکراتیک ترین کشور دنیا !!! انستیتوی تکنولوژی ماساچوست محل سخنرانی مخالفان است  برای اروپائیان شگفت انگیز و غیر قابل فهم است.

 

اما چگونه است که  آقای چومسکی پرچمدار مخالفان دولت شده است؟  

پاسخ  روشن است. دولت آمریکا در دست یهودیان صهیونیست میباشد که اکنون مدتی است عوامل خود یا  مسیحیان صهیونیست را در صدر حکومت نشانده اند و آقای چومسکی  بعنوان یک یهودی با سابقه برجسته صهیونیستی،  نقش نبی (و در اصل مهره ای با برنامه های مشخص) را بازی میکند.

 

دولتهای باصطلاح دمکراتیک بدون مخالف، ظاهری ناقص دارند.  پس باید یک منتقد خودی و ظاهری را برای فریب و از جانبی بعنوان سوپاپ اطمینان و نیز برای در کنترل داشتن  مخالفت و مخالفین واقعی  و اعتراض مردم و بسیاری مزایای دیگر، ساخت.

 

چگونه است که در بهترین دمکراسی دنیا و آزادترین ها تنها دوحزب سیاسی متعلق به سرمایه داران بسیار بسیار کلان و خاص وجود دارد و سایرین از همه حقوق سیاسی محروم اند؟

چگونه است در کشوری با خصوصیات یاد شده هیچ صدای اعتراض واقعی، قوی و کارآ  برعلیه اینهمه فقر و...  نیست؟

چگونه است که آقای چومسکی بعنوان یک فرد و نه یک گروه و یا سازمان و یا حزب سیاسی یک تنه تنها سخنگوی مخالف دولت شده است؟  

آیا واقعا هیچ مخالف و مخالفت دیگری در آمریکا  نیست؟  

اگر چنین است و چومسکی یک تنه دارد اینکار را میکند باید نتیجه گرفت که اشکال از اوست و در حالیکه نزدیک به 300 ملیون مردم مملکت از همه چیز راضی هستند،  یک صدای اعتراض غلط است و نشانگر اشتباه صاحب صداست. اما اگر غیر از اینست چگونه است که در این کشور تشکلی سیاسی وجود ندارد و صدائی متشکل در نمیآید؟

اما اگر پاسخ اینستکه چنین تشکل یا تشکل هائی وجود دارد؛  باز دمکراسی ایده آل چومسکی  و خود او بزیر سئوال میرود، که چرا صدای آنها به جائی نمیرسد و حتی منتشر نمیشود، اما صدای او در همه جا به فروش میرسد و پول به جیب اش سرازیر میکند؟

چرا سایر مخالفین آمریکا و اسرائیل در جهان سانسور و تهدید میشوند، مورد تهاجم فیزیکی قرار میگیرند،  ترور و کشته میشوند و یا تحت هزاران نوع فشارهای روحی- روانی قرار میگیرند اما چومسکی آزادانه حتی به اسرائیل این بزرگترین مرکز جنایت و پرورش تروریسم و  تروریست سفر میکند و مورد استقبال قرار میگیرد؟  

خود من یکی از همین افرادی هستم که بدلیل نوشته هایم که ابدا هم در نشریات غربی چاپ نمیشود مورد آزار و اذیت و... قرار گرفته و حتی مورد تهاجم فیزیکی قرار گرفتم و انگشتانم را شکستند به نشانه اینکه دیگر ننویس؛  و اکنون هم تهدید جانی شده ام. در ضمن  توسط سازمان امنیت  این کشور باصطلاح آزاد و دمکراتیک ( سوئد) بجای حمایت، پرونده حمله فیزیکی بمن کاملا مسکوت گذاشته شده و از حق یافتن کار مناسب با تحصیلات بالای فنی دانشگاهی ام محروم شده ام؛ در واقع مرا از بسیاری حقوق اولیه زندگی محروم کرده و تحت فشار و یا در واقع شکنجه روحی قرار داده اند.

آقای چومسکی که خود صهیونیست بوده و هست مسلما شیوه های آنها را در تمامی موارد خوب میشناسد. اما نقش آنها را در اکثر قریب باتفاق  ترورها، مردم آزاریها و جنایات و جنگها در جهان لاپوشانی و مخفی میکند.

افرادی همانند من اجازه ورود به آمریکا و اسرائیل ( در مورد خودم، من حتی اجازه سفر به کشور امارات متحده عربی را هم ندارم) را نمییابند و اگر بیابند جرائت مسافرت باین مراکز تولید تروریسم و تروریست و جنگ و... در جهان را ندارند.  اما امثال چومسکی را براحتی میپذیرند و مقالات اش را هم چاپ میکنند تا این دلیلی بر دمکراتیک و آزاد بودن اشان باشد.

 

اما بیائیم به اسرائیل کشوری با آزادیهای الهی!!! ( بقول چومسکی)؛  از این زاویه نگاه کنیم که در آنجا فلسطینیان قتل عام میشوند. حال به این سئوال ساده مختصرا پاسخ دهید:

آیا فلسطینیان شهروندان اسرائیل هستند؟

اگرجواب مثبت است پس چرا اسرائیل شهروندان خود را قتل عام میکند این چه قرابتی با فرادمکراسی و فرا آزادی (الهی)!!! اسرائیل( به زعم چومسکی) دارد؟

اگر فلسطینیان شهروند نیستند و ساکنین کشور دیگری بنام فلسطین اند پس چگونه باید تجاوز به کشوری دیگر و کشتن شهروندانش را توجیه کرد، این که یک جنگ نابرابر توپ و پیشرفته ترین هواپیما ها و بمب های هوشمند دربرابر سنگ میشود؟

اینها تنها اندکی از سئوالات و مواردی است که چهره واقعی چومسکی و امثال او را نشان میدهد. این افراد با عناوین فیلسوف و یا منتقد ویا... برای مخدوش کردن افکار جهانیان،  در خدمت افرادی خاص هستند.

آخرین نکته اینکه:  هرچند عامل اصلی بزرگترین و خانه خراب کن ترین جنگها در جهان  یهودیان صهیونیست هستند و برای اینکار از دولتهای بظاهر مسیحی استفاده میکنند و این نکات را  سیاسیون درجه دوم و سوم هم باید بدانند و آدمی در سطح چومسکی نیز حتما باید بداند؛  اما او هیچگاه نک حمله را متوجه این عامل اصلی نمیکند؛  بلکه با شیوه گفتار و نوشتار ضد آمریکائی تمامی اذهان را در جهت محکومیت آمریکا منحرف میکند و باین ترتیب گمراهی در افکار عمومی جهان ایجاد میکند. این را باید رسالت اصلی آقای چومسکی در فعالیت های سیاسی اش نامید. زیرا یهودیان ( و در قرون اخیر یهودیان صهیونیست) هیچگاه جنایات را برعهده نمیگیرند بلکه با تمام قوا سعی میکنند تا جنایات را بدست دیگران انجام دهند و گناه را نیز بگردن دیگران بیاندازند و خود را مظلوم بنمایانند.

 

اما جای تاسف است که اینهمه متفکرین جهان در طی اینهمه سالها بسادگی فریب خورده و میخورند.

 

بررسی و نقد دمکراسی

 

در جائی دیگر ازسایت بازتاب  آمده:

" ژیژک  در بخشی از مقاله خود، استدلال برخی از لیبرال های غربی را مبنی بر این که؛  سلاح هسته ای در ایران در نهایت در اختیار قدرت های مخالف قرار خواهد گرفت و به این ترتیب مانع از یک انقلاب دمکراتیک خواهد شد، مورد بررسی قرار داده و آن را نیز بی پایه و تناقض آمیز نشان داده است".

ژیژک در مقاله خود،  دمکراسی و دیکتاتوری را مقولات یا سیستم هائی پذیرفته شده و کاملا معقول در جهان امروزی دانسته و بکار برده است. او سیستمهای جهان را بر این مبنا بررسی کرده  و هیچ اعتراضی به اشتباه، انحرافی و مزخرف بودن این ترم ها ندارد.  زیرا ظاهرا او نیز همانند سایر هم لقب انش هیچ دانش گسترده ای نداشته بلکه همانند هر آدم عامی این ترم ها را پذیرفته و تکرار میکند و اگر آدم نادانی نیست پس شاید در دسته اول قرار دارد که باید دسته دوم را شستشوی مغزی بدهند.

ترم دمکراسی را در عصر حاضر تنها دو دسته استفاده میکنند:

1-  آنهائی که قصد دارند با استفاده از این ترم مردم را فریب بدهند.

2-  اکثریت وسیع مردم که فریب  دسته اول را خورده اند.

البته ممکن است دسته سومی را هم در نظر آورد که چندان زیاد و با اهمیت نیستند. کسانیکه بناچار و بدلیل نبود ترمی دیگر و مناسب و برای نشان دادن مسائل نادانسته  یا بناچار از این ترم استفاده میکنند.

 

دمکراسی دومین نکته مورد بررسی  مقاله حاضر است که با استفاده از نظرات پایه گذار اولیه و یا تئوریسین اصلی  سیستم ها در جهان یعنی افلاطون صورت میگیرد. هر چند ظاهرا پیش از او افراد دیگری نیز چنین نوشته اند. همانند اوریفون که ارسطو در کتاب" سیاست" از او بعنوان نخستین کسی که در باره بهترین شکل حکومت نظر میدهد نام میبرد و نیز اشاره میکند که او در سیاست دست نداشته است.

بهرصورت اولین اثری که بطور جامع در اینباره نوشته شده و در دسترس همگان است همان جمهوری افلاطون میباشد که مورد استفاده گسترده قرار گرفته است. گفتار افلاطون دلیلی برای ارسطو شد تا او نیز در کتاب " سیاست" به آن نکات بپردازد. هرچند ارسطو نیز نظر مثبتی به دمکراسی نداشت.

 

زمانیکه امثال این آقای ژیژک  سعی میکند جانب حق را بگیرد و دفاع از حقوق امثال ایران بکند با توجه به بی دانشی و زمینه ها و ریشه های کاملا غلطی که مطرح میکند درعمل ضربه به حق، آزادی و پیشرفت فکری بشر میزند.

هیچ مدافع نادانی  با دفاعیات احمقانه،  قادر به کمک نبوده بلکه همه چیز را خرابتر و بدتر میکند.

دشمن دانا بلندت میکند؛ برزمینت میزند نادان دوست!

 

نتیجه آنکه:  پیش از اقدام بهرعملی ( و در اینجا پذیرفتن صحبتهای این باصطلاح فیلسوفان بعنوان مدافع حقوق ایران و یا جهان)  باید حتما دشمن و در واقع دشمن اصلی که در موارد بسیار پشت پرده قرار دارد را شناخت.  بدون اینکه دشمن را بشناسیم و بخواهیم با ظلم، ستم، استعمار و استثمار و... هر آنچه بد  و منفی است، مبارزه کنیم تنها مشت در هوا زده،  خود را مسخره و بازیچه قرار داده ایم.

اما چگونه باید دشمن را شناخت و این شناسائی کار کیست؟

این  مبحثی گسترده است اما در جای جای این مقاله بدان پرداخته شده و سعی گردیده تا حتی الامکان بزرگترین دشمن بشریت را که در وحله اول جهل و نادانی است بشناساند. در این میان عوامل و کسانیکه به آن دامن زده و از نادانی مردم سود میبرند را مشخص کند ( به داستان شیاد و مار توجه شود).

متاسفانه با وجود مافیائی که صاحبان اصلی قدرت و منسجم ترین آنها در جهان (یهودیان صهیونیست) درمسیر این کار عظیم و مهم برای بشر براه انداخته اند دستیابی به نیتجه ای صحیح و انسانی در پرده افتاده است و در نتیجه بشریت مسیری را طی میکند که هیچ برنامه ای برای آینده اش در نظر گرفته نشده است و ما مردم همانند گاو گیج حرکت میکنیم بدون اینکه هیچ برنامه و هدفی را در جلوی خود نه دراز مدت و نه حتی کوتاه مدت داشته باشیم.

 

 

مبحث دمکراسی

 

 برای اینجانب دقیقا معلوم نیست که برداشت و یا تعبیر و تفسیر آقای ژیژک از دمکراسی چیست؛ اما ظاهرا ایشان از دمکراسی برداشتی معمولی و عامیانه همانند دیگران،  بمعنای چند حزبی و آزادیهای ظاهری موجود را دارد و یا ارائه میدهد که در غرب ممکن ولی در ایران غیر ممکن میباشد. پس باید به این موارد و مردم فریبی های مزورانه ای که در پشت این ظواهر بظاهر زیبا خوابیده پراخته شود و بعنوان مثال نشان داد که در این کشورهای باصطلاح دمکراتیک،  دولتها کاره ای نیستند و آن دولت و مجلسی که مردم بدانها رای میدهند بر آنها حکومت نمیکنند،  بلکه اینها تنها کارمندان  سرمایه داران کلان،  و بازیگران صاحبان قدرت و ثروت نشسته در پشت پرده اند. اما در کشورهای باصطلاح دیکتاتوری؛ دولتها تصمیم گیرنده اند و اربابی خارج از دولت ندارند؛ لیکن دولتهای باصطلاح دیکتاتوری که در خدمت منافع دیگران بوده و در واقع کشوری وابسته و یا غیر مستقل خوانده میشوند را باید از این یکی جدا دانست.

بعضی از مسائلی را  که به این بحث مربوط میشود  پیشتر نوشته  و هیچگاه تمایلی به دوباره نویسی نداشته ام ولی بالاجبار برای بار دوم جهت تکمیل کلام  بصورتی بسیار مختصرآورده میشوند. اما اگر این آقای باصطلاح فیلسوف و بسیاری دیگر همانند ایشان به آن نوشته ها دست نیافته اند باید مشکل را در همان سیستم دمکراسی که ایشان آنرا برجسته میدانند بیابند و چنانچه به این یکی نیز دست نیابند باز هم مشکل خودشان و دمکراسی مورد حمایت اشان است.

من بدلیل اینکه تیغ سانسور را در سوئد حس کردم، حربه بایکوت را برعلیه اشان بکار گرفتم واکنون حدود 15 سال است که هیچ چیزی را بزبان سوئدی  و یا برای انتشار در وسایل ارتباطات جمعی کشوری که اکنون نزدیک 18 سال است در آن ساکن میباشم نمینویسم.  زیرا ابدا نوشته های اینچنینی در هیچ جائی درج نخواهد شد و کسی آنرا نخواهد دید. نوشتن این مطالب به انگلیسی هم فایده ای ندارد زیرا آنها نیز تیغ سانسورشان کندتر از سوئدیها نیست.

 

اما؛ فرض اینکه بخواهیم دمکراسی را در همین تعاریف مسخره و... مورد استفاده غرب، بپذیریم و بررسی کنیم. دراولین نگاه بنظر میرسد که ظاهرا احمق ها،  و مردمی که حافظه تاریخی ندارند فراموش کرده اند که تا همین یکدهه پیش کشور آپارتاید آفریقای جنوبی (که بدترین نوع ممکن حکومتی و نگرش به انسان و روابط انسانی و یا باصطلاح نگاه و روابطی دمکراتیک بود)  اساسا توسط آمریکا و اسرائیل برسرپا بود و همین کشورهای اروپائی نیزنه تنها ابدا مبارزه جدی با آن نمیکردند بلکه حتی حامی آن بودند و ابدا هم نامی از دمکراسی و انسانیت آورده نمیشد. اما شاید بتوان گفت پس از پیروزی مسلمانان در انقلاب ایران و به رسمیت نشناختن دولت نژاد پرست آفریقای جنوبی از طرف ایران  یکی از دلایلی گردید تا آنها نیز با این سیستم به مخالفت برخیزند و بیکباره و در یک چشم بهم زدن آنرا از هم بپاشند که خود عملا نشانگر این بود که آن رژیم را خود این مدعیان دروغین طرفدار حقوق بشر نگهداشته بودند. حال چه شده که بیکباره این کشورها فریاد دمکراسی و آزادی ووو را سر میدهند و میخواهند آنرا به سایر کشورها ارمغان بدهند.

بگذارید همینجا و با قاطعیت تمام یک فیلسوف بگویم که؛  چنین کشورهای نوپا و نوکیسه ای (کشورهای غربی و مخصوصا آمریکا) ابدا درکشان از انسان و انسانیت به پای کشورهای با تاریخی همانند کشورهای شرقی نمیرسد و ابدا قابل مقایسه نیستند. اینان همانند آدم های تازه بدوران رسیده هستند که هیچ چیز از رفتار و کردار طبقه جدید نمیدانند و بیشتر ادا در میآورند.

هنوز هم کشورهای مستعمره همین اروپای دمکراتیک، بصورتی علنی وجود دارند.

بسیاری از تبعیضات، جنگها، جنایات ضد بشری  و... که این کشورهای دمکراتیک ( آمریکا، اسرائیل و کشورهای اروپائی) نسبت بسایرین روامیدارند به عیان جلوی چشم نسل ماست که نیازی به ارائه لیست دیده نمیشود. پس اثبات دمکراسی از زاویه روابط این نوع کشورها با سایر کشورها  به بن بست میرسد و در واقع برعلیه آنها حکم میکند.

 

اما ظاهرا با توجه به موارد فوق چنین استدلال میشود که دمکراسی سیستمی داخلی است و ارتباطی با سیاستها و روابط بین الملل و یا جنایتهایی که در کشورهای دیگر انجام میگیرد،  ندارد و از همه فراتر اساسا دمکراسی در روابط بین الملل بدین معنی استکه هرچه قدرتمندان میکنند صحیح است و هر چه کشورهای ضعیف میکنند غلط (به گفتار ترازیماخوس که در ابتدای مطلب آمد توجه شود).

اما در خصوص دمکراسی بعنوان سیستمی درون جامعه؛ کافی است تنها به چند نکته بطور مختصر بعنوان مشتی نمونه از خروار اشاره بشود:

1- تبعیضات وحشتناک  غیر انسانی و در شکلی بسیار آشکار و بدون واهمه و شرم که مثلا در همین آمریکای دمکراتیک،  نسبت به شهروندان سیاه پوست صورت میگرفت  و هنوز هم پایان نیافته است.

 

2- در اختیار داشتن تمامی وسایل ارتباطات جمعی توسط سرمایه داران قدرتمند و حاکمان اصلی کشور تا بوسیله آن مردم را شستشوی مغزی بدهند و همان " داستان شیاد و مار" را در عمل پیاده بکنند.

 

برخلاف تمامی ادعاهای دروغین در این کشورها ابدا آزادی بیان وجود ندارد و تقریبا تمامی اخبار، اطلاعات، نوشته ها و برنامه های ارائه شده در رادیو- تلویزیون و اخیرا اینترنت کنترل شده و برای اهداف خاص قدرتمندان درون حاکمیت است. فیلم ها و برنامه های بسیار مبتذل که نه تنها نباید گفت که ارزشی ندارند بلکه باید گفت که ضد ارزشهای انسانی میباشند را تنها و تنها برای گمراه کردن مردم پخش میکنند. این قسمتی از همان نکته ای است که افلاطون در نوشته اش بدان اشاره داشته  که سیستم حکومتی اخلاق و فرهنگ مردم را تغییر میدهد.

باید توجه داشت که امر تغییر فرهنگ و اخلاق در جامعه توسط حاکمیت همیشه و در همه حکومتها صدر در صد صورت نمیگیرد بلکه  بستگی دارد به میزان و عمق فرهنگ قبلی جامعه و مردم؛  نیز میزان سرمایه گذاری سیستم حاکم و نیز روشی که در پیش میگیرد.

در عصر جدید و در جوامع غربی برای تغییر روحیه مردم از کلیه وسایل استفاده میشود و چون در غرب خانواده متلاشی شده و اساس جامعه بر پایه فرد در آمده است بنابراین تغییر انسانهای منفرد بسیار ساده صورت میگیرد.

در غرب که فرهنگها ریشه های بسیار عمیق وتاریخ قوی ندارند از قابلیت تاثیر پذیری بسیار بیشتری نسبت به جوامع شرقی برخوردارند این وضعیت در جوامع مختلف غربی نیز متفاوت است.

هر جامعه ای از فرهنگ ضعیف تر و عقب افتاده تری برخوردار باشد تاثیر پذیری اش بیشتر و سریعتر خواهد بود.  

بعنوان مثال اوبرجین ها ( بادمجانها) در استرالیا را میتوان نام برد و یا سیاهانی که از قسمتهای آفریقای  مرکزی یا باصطلاح سیاه  به غرب میروند. آنها چون از فرهنگ ( بمعنی کاملا وسیع آن که البته یکی از اجزء آن همان دین است) قوی و با پشتوانه ای بهره نمیبرند خیلی سریع تحت تاثیر قرار میگیرند. البته در کنار یک نکته دیگر نیز وجود دارد اینکه این دسته مردم بدلیل  ضعف فرهنگی و مالی در خود احساس ضعف نفس شدیدی دارند که برای برطرف کردن آن سعی میکنند بسرعت در جامعه تازه وارد شده حل شوند.

 

بدین طریق مردم بدون اینکه خود بدانند توسط  برنامه های خاصی که حاکمان میخواهند و بدانها ارائه میکنند شکل میگیرند.

در غرب که پایه های خانواده متلاشی شده  از مردم(  در این عصر حاضر) انسانهای ماشینی  میسازند که از خود اراده ای نداشته بلکه با یک اعتماد کور و همانند یک ماشین ( وحتی با بالابردن صدای خود مبنی بر اینکه ما آزادی و دمکراسی داریم)؛ ساده انگارانه فریب خورده و درخدمت سیستم قرار میگیرند.

این نکته مبحث اساسی در این مقاله بوده است. توجه باین نکته بوضوح عیان مینماید که در اصل تفاوتی میان غرب و جوامع دیگر( برای ساده کردن مثال جمهوری اسلامی ایران در نظر گرفته میشود) وجود ندارد و هرکدام سعی دارند با ترفندهای خاص که بر مبناهای خاصی استوار است به نتیجه برسند. اگر به کل مطلب و  نکات و مثالهائی که آورده شده،  توجه دقیق  بشود مشخص میگردد که در غرب بدلایل گوناگون از جمله توان و قدرت بیش از حد قدرتهای حاکم بر تمامی شئونات زندگی مردم، این فشار و یا اعمال خواست های حاکمان بیشتر از شرق است. اما چون در غرب حاکمیت از یک سیستم و نظم جا افتاده ای برخور دار بوده و در مقابل آن مردم از گسیختگی ریشه ای رنج میبرند؛ در ظاهر فریبنده  و کاذب آن، این معادله میان شرق و غرب برعکس مینماید. 

 

برای تکیمل بحث باید توجه را باین نکته نیز جلب کرد که نباید ثروت را با فرهنگ اشتباه گرفت و مثلا اگر افرادی در جائی  و یا جوامعی در غرب ثروتمند شده اند و روشی را در زندگی اشان  دارند و یا پیاده میکنند؛  روش، رفتار و در مجموع عملکردها و فرهنگ آنجاها را صحیح ترین یا حتی صحیح انگاریم.

  

3- تبعیض های آشکار و پنهان در جوامع باصطلاح دمکراتیک در سطحی وسیع اعمال میشود.

بعنوان مثال  قوانین و عملکرد پلیس که ما مردم عادی در جامعه میبینیم تنها برای ماست و آن طبقات عالی و حکمران واقعی در جامعه ابدا در برابر این قوانین و این پلیس های رده پائین قرار نمیگیرند. این قوانین برای ما مردم ضعیف و فقیر است و پلیس ها نیزتنها برای ما مردمان عادی شاخ وشانه میکشند و ابدا اجازه نمییابند تا به نزدیک آن حاکمان و صاحبان اصلی قدرت بروند زیرا بالاترین روسای آنها در میان آنها و بعنوان زیر دستان اشان هستند و دور و بر آنها را گروهی از محافظان خصوصی احاطه کرده اند که در واقع حکم گارد شخصی را با اجازه تیر دارند و هرکسی را هم که بکشند  بهر حال خونش گردن صاحبان قدرت را نمیگیرد. بررسی پروندهای کاری و خلافکاریهای اقتصادی آنها نیز در همین رده و سیستم قرار میگیرد.

 

4- قدرت واقعی و نقش گردانان اصلی  در بیرون دولت و مجلس است. آنها کارمندان خود را به مردم معرفی میکنند تا مردم نیز بخیال اینکه دارند در یک جامعه آزاد نمایندگان خود را برمیگزینند به آنها رای بدهند. این همان قسمت اصلی انتقاد به دمکراسی کاذب عصر کنونی است که در سطور دیگر مفصلا بدان پرداخته شده است.

 

5- کنترل بسیار کامل و پلیسی بر جامعه بطوریکه ابدا اجازه  داده نمیشود تا نیروئی سیاسی بر خلاف منافع حاکمان اصلی مملکت ایجاد بشود. کنترل پلیسی بر این جوامع بصورتی استکه هرگونه حرکت و عملکرد مردم کاملا تحت نظارت نامرئی قرار دارد. این کنترلهای نامرئی که بسیار پیشرفته است ابدا با نوع عقب مانده در کشورهای باصطلاح دیکتاتوری قابل مقایسه نیست و البته بهمین دلیل این کشورها خود را دمکراتیک مینامند. ظاهرا باین دلیل استکه از این توان برخوردارند که مردم را بشکل پیشرفته ای  فریب بدهند.

 

6- بسیاری از همین دسته فلاسفه و متفکران معتقدند که آزادی شرط اولیه دمکراسی است.

الف - اگر دقت شود که در این کشورها تمامی مطبوعات، رادیو و تلویزیونها، سینما ها، سایت های بزرگ اینترنتی و در اساس تمامی وسایل ارتباطات جمعی و شستشوی مغزی در اختیار بخش خصوصی ( مخصوصا یهودیان صهیونیست) است بسادگی دیده میشود که صاحبان آنها ابدا اجازه نمیدهند تا در نشریات اشان برعلیه خود آنها و هم پیاله ای هایشان گفتاری درج شود. پس این اولین قدم آزادی یا آزادی بیان در آمریکا و کشورهای اروپائی ابدا وجود نخواهد داشت.

ب- صاحبان اصلی بزرگترین و ... بانکها در اروپا و آمریکا یهودیان صهیونیست هستند و از آنجا که آنها ابدا این کشورها را وطن خود نمیدانند پس این کشورها از این نظر وابسطه این و آزاد نیستند.

ج- بهمین ترتیب در مورد صنایع، تجارت و سایر امور مالی این کشورها آزاد نیستند.

د- در امور سیاسی و اداره کشور نیز چنین است.  موارد مشخص آن ( دولتهای حاکم) در همین لحظه در اروپا و آمریکا در جلوی دیدگان ماست. در خصوص کنترل بر ارتش و سازمانهای امنیتی نیز بهمین ترتیب است.

نتیجه اینکه در این کشورها ( آمریکا و اروپا) هیچ چیز آزاد و ملی و... نیست و در نهایت کشوری که آزاد نیست و خود بنوعی مستعمره (نامرئی ) است و نمیتواند اولین شرط لازم برای دمکراتیک بودن را دارا باشد؛  بهیچ وجه به دمکراسی نخواهد رسید.

دمکراسی تنها در کشورهای مستقل قابل پیاده شدن است. تصویری را هم که افلاطون از دمکراسی بعنوان یک سیستم اداره کشور ارائه میدهد تنها برای کشورهای آزاد و مستقل بوده و برای حفظ و تداوم آن نیز میباشد.

 

البته بسیاری دیگر از اعمال و رفتار صورت میگیرد که اگر قرار باشد تمامی آنها لیست بشود خود یک کتاب جداگانه میشود تازه آنهم ابدا کامل نیست زیرا بسیاری از اعمال و رفتار و شیوههای پلیسی ووو صورت میگیرد که ابدا در جامعه درز پیدا نمیکند و تنها عده ای خاص از آنها اطلاع دارند.

 

پس بهتر است دولتمردان این کشور ها اول مشکل خود را حل کنند و وضعیت دمکراسی را از جنبه  تئوری  و عملی در کشور خود مشخص کنند و بعد برای دیگران معلم اخلاق و انسانیت بشوند.

بدترین و خطرناکترین چیزها در جهان برای بشریت، شستشوی مغزی انسانها و قالب کردن تفکر

( در اینجا بطور مشخص دمکراسی) غلط  و منحرف به مردم است. این حرکتی ضد بشری است که باید با آن قاطعانه مبارزه کرد.

دمکراسی مطروحه، آن تفکر و یا دست آویز غلط و خطرناکی است که باید با مبارزه ای قاطع از جانب تمامی نیروها و کشورهائی که با " استعمار سوپر جدید"  مبارزه میکنند و نمیخواهند زیربار آن بروند روبرو شود.

 

اما اکنون پس از جنایاتی که هنوز هم به اتمام نرسانده اند؛  یکباره و یکشبه همه این کشورهائی که ضدبشری ترین اعمال را در جهان انجام میدهند، کاذبانه دمکرات و طرفدارآزادی و حقوق بشر شده اند و چماق آنرا بر سر مردم میکوبند در حالیکه هدفی جز فریب و پیدا کردن توجیه و فریبی برای اهداف استثمارگرانه خود ندارند.  مردم ساده دل، ساده لوح و بی اطلاع نیز که حافظه تاریخی اشان تحت تاثیر تبلیغات گسترده از میان میرود؛  بسادگی فریب میخورند.

لیکن از این حکایتها درتاریخ بشر بسیار اتفاق افتاده؛ آن افراد یا نیروهائی که خود بدترین جنایتها را میکردند یکباره چهره عوض کرده و آنچنان طلبکارانه برخورد مینمودند که انگار اینها ابدا هیچ ظلمی نکرده و همیشه مظلوم واقع شده  و حامی مظلومان بوده اند. این حقه بازیها در جهان سیاست بسیار عادی و سابقه دار است. این شارلاتانهای سیاسی ( و نه سیاستمدارانی برای خدمت به ملت و انسانیت)، در جهان بسیارند.  اما اگر مردمان عادی هم نخواهند در این عصر اینترنت ( اگر چه این شیادان سیاسی از اینترنت برای فریب و گمراه کردن مردم و به بازی گرفتن آنها استفاده میکنند) عقل خود را بکار اندازند آنگاه مقداری از گناه نیز برگردن آنهاست. هرچند گناه اصلی بگردن روشنفکران است.

 

بدین دلایل واضح،  صحبت از دمکراسی و بررسی موقعیت اتمی ایران از این زوایا خود انحرافی هدفمند در سیستم فکری مردم آنهم تحت عنوان حمایت از این کشورها و آزادی میباشد که توسط این باصطلاح فلاسفه ایجاد میشود.

 

ایجاد انحراف فکری بزرگترین جنایتهاست مخصوصا اگر توسط روشنفکران و آگاهانه صورت بگیرد.

 

 

بررسی نظرات افلاطون و سیستمهای حکومتی  مطروحه او همانند: اریستوکراسی،  دموکراسی  و... در کتاب جمهوری

 

   مطالعه بعضی متون برای  افرادی که در رشته هائی خاص فعالیت دارند الزامی و اجتناب ناپذیر است.

در هر رشته ، فن  و یا علمی یک سری مسائل اساسی است و باید آنها را حتما فرا گرفت زیرا تا آخر همیشه لازم است.

مثلا چها رعمل اصلی در ریاضیات،  پایه ای است که همیشه در ریاضی با آن سروکار است.  حال  هر شخصی در بالاترین مرحله از دانش ریاضی هم که باشد باید چهار عمل اصلی را بداند وگرنه همه کارش به خطاست و اساسا به مراحل بالا و از آن فراتر به هیچ مرحله ای نخواهد رسید.

در فلسفه عصر جدید نیز مسائل و یا نکاتی وجود دارد که همانند چهار عمل اصلی است و بدون فراگرفتن آن سراز ترکستان در آورده میشود.

 

از همان دوران قدیم در یونان زمانیکه بحث از فلسفه میشد انتظار داشتند که فیلسوف علوم زمانه و مخصوصا ریاضی را بداند و آگاه هم بودند که تفاوت و نیز ارتباط میان ریاضی و فلسفه چیست ومورد استفاده ریاضی در فلسفه را میدانستند.

در ریاضیات زمانیکه شخصی اصول ابتدائی و چهارعمل اصلی را فرا میگیرد میداند که در کاربرد صحیح به نتیجه صحیح میرسد.  لیکن چنانچه در جائی مثلا بجای عمل جمع عمل تفریق  انجام شود آنوقت چه اتفاقی میافتد. این عملی است که بندرت اتفاق میافتد اما بسیار پیش آمده؛ و احتمالا حداقل یکبار هم که شده برای هر انسانی پیش آمده که در جائی برای حل مسئله یا موردی این اشتباه را کرده است. در این وضعیت همه چیز به خطا میرود ولی چون در ریاضیات حساب و کتابها بسیار منظم است پس بسادگی این اشتباهات مشخص گردیده و برطرف میشوند.  

اما در فلسفه و علوم انسانی و اجتماعی مسئله متفاوت است. در اینجا هر کسی میتواند نظری داشته باشد و چیزی را مبنای خود قرار دهد. هرچند در فلسفه نیز میتوان تا حدودی صحیح را از ناصحیح مشخص کرد لیکن کاری مشکل و بحث انگیز است و مسائل خاص و زیادی را در بر میگیرد که ذکر تمامی این نکات خود نیازمند بحث مفصلی میباشد که از حوصله این مقاله خارج است.

با تمام این تفاصیل اما،  در فلسفه نکاتی است که باید فرا گرفت و آنها را بعنوان درس های اولیه یا چهار عمل اصلی فلسفه پذیرفت.

 

علیرغم گستردگی جهان و فلسفه؛ از چین که فلسفه ای بسیار غنی و بسیار جالب توجه دارد  تا هند ، ایران،  یونان و تا مصر و...  و علیرغم اینکه نظر شخصی ام اینستکه  فلسفه شرق غنی تر از یونان میباشد( در اساس یونانیان بعنوان شاخه ای از آریائیان که به قسمتهای غربی تر آمدند بسیاری از عقاید، افسانه ها، اسطوره ها و... را باخود آوردند، در جای دیگری تعدادی از این تشابه ها نشان  داده خواهد شد) لیکن در نوشته های افلاطون و ارسطو مطالبی مطرح گردیده که از جنبه های بسیار خواندن آنها را برای هر کسی که میخواهد فلسفه را فرابگیرد الزامی میکند.  مسلما تمامی چهارعمل اصلی فلسفه را تنها درفراگیری فلسفه یونان ندانسته؛  بلکه فراگیری و یا دانستن  و درک عمیق و

ریشه ای فلسفه های یونان، مصر و شرق را تمامی چهار عمل اصلی میدانم. اما در فلسفه یونان نکاتی هست که در سایر فلسفه ها نیامده  و همچنین بعضی نکات از زاویه ای دیگر و شاید  زیباتر مطرح شده باشند.  نباید فراموش کرد که سایر فلسفه ها نیز بنوبه خود نکاتی را بهتر، زیباتر و یا کاملتر مطرح کرده اند و شاید هرکدام نکاتی را مطرح کرده باشند که سایر حتی بدان نظری هم نیانداخته باشند.

در میان تمامی این نکات و فلسفه ها فراگیری مبحث  5  نوع سیستم های حکومتی؛  آریستوکراسی، دمکراسی ووو از اهمیت خاص برخوردار است مخصوصا برای آنانکه خود را بعنوان فیلسوفان سیاسی مطرح و در این راه قلم میزنند. بدون دانستن و درک عمیق این 5 سیستم نمیتوان درکی از فلسفه سیاسی داشت. بدون دانستن ( بمعنی واقعی کلمه) این سیستم ها باید گفت که چهار عمل اصلی در فلسفه فراگرفته نشده است.

لازم به ذکر است؛  علیرغم اینکه با دادن عنوان فیلسوف به تمامی این افراد که در جهان بعنوان  شناخته ترین فیلسوفان  شناخته میشوند؛ مخالف هستم و در این راستا با تقسیم بندی غلط تر از آن،  یعنی دسته بندی کردن فیلسوفان به سیاسی، تاریخی و... مخالف؛  اما بالاجبار با استفاده از همین تقسیم بندی، اشتباهات  آنان در رابطه با مسئله دمکراسی را بررسی کرده و با آن برخورد میشود.

 

بهمین دلیل در رابطه با موضوع فلسفه و فیلسوف بودن و مخصوصا سیاست و سیاسیونی که در باره مسائل سیاسی جهانی قلم میزند؛ باید موکدا گفت که اصول اولیه  و چهار عمل اصلی که اشاره شد؛  در فلسفه و فلسفه سیاسی و سیاست هم وجود دارد  و یکی از قسمتهای مهم  آن کتاب جمهوری و یا دولت نوشته افلاطون است که هر کسی که پا در این خطه میگذارد باید آنرا بخواند و بدرستی فرا بگیرد؛ خصوصا اینکه اروپائی باشد و گرنه ضعف آنها دوبرابر است. اما چرا خصوصا اروپائیان جواب بسیار ساده است:

اروپائیان اذعان دارند که در تمامی مسائل سیاسی، فرهنگی و... مدیون یونان هستند. پس  یک فیلسوف سیاسی غربی باید این کتاب را که بقول خودشان اساس تعلیمات سیاسی غرب از آن گرفته شده همانند دودوتا چهارتا بداند.  

باید اشاره کرد؛ حتی آنچه که به مارکس و دانش گسترده او نسبت میدهند تا یهودیان از او هم پیامبر ونبی  دیگری بسازند که در دین آنها بسیار است ( بقول مسلمانان 124000 پیغمبر،  ولی یهودیان هنوز هم معتقدند که آخرین پیامبر نیامده و این سلسله برای آنها ادامه دارد)؛  از مارکس نیست. هر چند گروهی تا همعصران  مارکس پیش میروند و این نظرات را به هگل و دیگر معاصرانش نسبت میدهند اما اگر نگوئیم تمامی این نظرات و بدین شکل اما با قاطعیت باید گفت که اساس این نظرات مانند دیالکتیک،  شدن و... در کتاب جمهوری افلاطون بوضوح و زیبائی تمام مورد بحث قرار گرفته است. ( موضوع پیامبران یهودی را در مقاله دیگری نوشته و نشان داده ام که امثال مارکس، لنین، نوام چومسکی و... برای آنان هنوز همان دنباله داستان پیامبران است).

بنابراین اگر جوامع غرب مدعی اند سیستم هایشان را بر پایه نظرات یونانیان گذاشتند پس کسانی هم که ادعای فیلسوف بودن میکنند باید این قسمت مهم از چهارعمل اصلی در فلسفه را عمیقا بدانند.

 

 

افلاطون و طرح پنج  نوع سیستم حکومتی

 

در جمهوری افلاطون،  کتاب چهارم پس از مباحث زیاد نهایتا به بحث وضع روحی افراد میرسند که از جانب افلاطون این حالت در رابطه با سیستم حکومتها مطرح میشود و در همین جاست که پنج نوع حکومت مطرح میشود.

افلاطون  معتقد است نوع سیستم حکومتی بر روحیه افراد تاثیر میگذارد و آنرا شکل میدهد.

او در ابتدا به حکومت پادشاهی  میپردازد و آنرا برترین ها میداند.

در آخرین سطور کتاب چهارم و در قسمت 445 چنین آمده:

 

" گفتم: از این مقام بلند که بحثمان ما را رسانده است مینگریم، قابلیت انسانی را جز به یک صورت نمیبینیم. حال آنکه بدی به صور گوناگون نمایان است. از آن میان چهار صورت در خور توجهی بیشترند.

گفت: مقصودت چیست؟

گفتم: به همان تعداد که انواع متمایز حکومت وجود دارد، به همان تعداد نیز انواع وضع روحی هست.

پرسید: از هر یک چند نوع وجود دارد؟

گفتم: پنج نوع حکومت هست و پنج نوع روح.

گفت: آن انواع کدام اند؟

گفتم: نخستین نوع حکومت، همان است که در ضمن بحث خود تشریح کردیم. این نوع دو نام دارد: اگر فردی ممتاز بر دیگران حکومت کند، آن حکومت را حکومت سلطنتی می نامند و اگر زمام حکومت در دست چند تن باشد نام حکومت اشرافی ( آریستوکراسی) به آن میدهند.

گفت: درست است.

گفتم: آن دو در حقیقت یک نوع است. زیرا خواه زمام حکومت به دست یک تن باشد و خواه چند تن، زمامداران جامعه اگر به روشی که توضیح داده ایم تربیت شده باشند، تغییری در اساس جامعه نخواهند داد.

گفت: جز این انتظاری از آنان نداریم."

 

در اینجا کتاب چهارم تمام میشود و کتاب پنجم آغاز میشود اما از آنجائیکه از قسمت 445 بیکباره به قسمت 449 میپرد و قسمتهای 446-447-448  در این میان خالی است جای بعضی سئولات باقی میماند که در دنباله بحث چه نکات دیگری مطرح شده و تا چه حد روشن میکند که این نوع پادشاهی با نوع پادشاهی موجود در ایران آنزمان که بارها افلاطون در کتاب اش از آن به نیکی یاد کرده، رابطه دارد. اما از آنجائیکه در ابتدا اشاره میکند " نخستین حکومت، همان است که در ضمن بحث خود تشریح کرده ایم" ؛  این شک تقویت میشود که  این پادشاهی با پادشاهی موجود در ایران نزدیک است. البته اگر توجه شود که در شهر دولتهای کوچک یونان (هیلاس) آنزمان حکومت سلطنتی وجود نداشت و این نوع حکومت در همسایه قدرتمند او یعنی ایران بصورتی بسیار متشکل و سازماندهی شده بوده پس میتوان پذیرفت که هر جا صحبت از حکومت پادشاهی شده توجه و اشاره به ایران است.

ذکر این نکته ضروری استکه ارسطو در بررسی های خود پادشاهی را در محدوده یونان تفسیر و توجیه میکند که احتمالا نگاهی به حدود مقدونیه و یا آن کشور دارد.

در مجموع و علیرغم گم شدن قسمتهای نامبرده ، کتاب پنجم  ادامه همان صحبت پایانی کتاب چهارم است.

 

" گفتم: آن نوع حکومت و آن قانون اساسی در نظر من خوب است. همچنین است وضع روحی مردمانی که در زیر فرمان چنان حکومتی زندگی میکنند. انواع دیگر حکومت و وضع روحی کسانی که تحت فرمان آنها بسر میبرند، به عقیده من بد است. آن انواع نخستین در نظر من یگانه نوع درست است، در حالی که چهار نوع دیگر نادرست و ناقص اند.

پرسید: آن چهار نوع کدامند؟ "

 

در این مرحله که افلاطون خود را آماده پاسخگوئی میکند گروهی این بحث را به آینده موکول کرده و از او میخواهند تا در باره اشتراک زنان و کودکان و وضعیت زنان در جامعه آرمانی خود، نیز وضعیت خانواده ووو  توضیح دهد. دراین مقاله  بجهت کوتاه کردن کلام نظرات افلاطون در موارد فوق آورده نمیشود. این نظرات همانهائی هستند که توسط مارکسیستها با جدیت تبلیغ میشد و میشود و سوسیالیستها نیز بدانها معتقدند. در نقد جوامع باصطلاح دمکراتیک با آنها برخورد انتقادی میشود.

اما در همین پاراگراف بالا دقیقا مشخص میشود که چگونه افلاطون باصراحت تمام اعلام میکند که حکومت پادشاهی ( حکومت یکنفر یا یک گروه اندک و خاص) را برتر از سایر حکومتها و ازجمله حکومت دمکراسی ( که در سطور آینده توضیح داده خواهد شد) میداند.

 

ادامه بحث مورد نظر ما در جمهوری، کتاب هشتم (ص 1192) قسمت 557 آمده است.

 

" گفتم: اگر در این جنگ تنگدستان پیروز شوند گروهی از توانگران را میکشند و گروهی دیگر را از کشور میرانند. آنگاه میان خود از حیث حق شرکت در حکومت و رسیدن به مقامهای دولتی مساوات برقرار میسازند و زمامداران را به قرعه برمیگزینند. بدین ترتیب حکومت دمکراسی پدید میآید.

گفت: خوب گفتی. دمکراسی بدین سان پیدا میشود منتها این کار گاه به زور اسلحه صورت میگیرد و گاه بدان جهت که زمامداران پیشین از ترس میدان را خالی میکنند.

گفتم: اکنون نخست باید ببینیم در چنین جامعه ای مردم چگونه زندگی میکنند و صفات مشخصه حکومت دمکراسی کدام است، تا بتوانیم وضع روحی فردی را هم که با این حکومت سازگار است مجسم کنیم.

گفت: درست است.

گفتم: نخستین خاصیت دموکراسی این است که در لوای آن همه مردم آزادند. دولت آزادی عمل و آزادی گفتار را برای همه تامین میکند و هرکس حق دارد هر چه میخواهد بکند. چنین نیست؟

گفت: لااقل چنین می گویند.

گفتم: در کشوری که آزادی کامل برقرار باشد بدیهی استکه هر کس زندگی خصوصی خود را به میل و سلیفه خود سامان میدهد.

گفت: روشن است.

گفتم: بنابراین در آنجا سلیقه های گوناگون نمایان می گردد.

گفت: این نیز روشن است.

گفتم: پس معلوم میشود دموکراسی زیباترین حکومتهاست زیرا چون جامعه ای رنگارنگ و پر نقش و نگار همه صفات و خصائص انسانی در آن نمایان است. از این رو بیشتر مردم که از نظر شعور چون زنان و کودکانند از این منظره رنگارنگ و دلربا لذت میبرند و آن را به راستی زیباترین حکومتها میدانند.

(نکته: در اینجا چرا به زنان و کودکان اشاره کرده آیا این زیبائی را ظاهری و فریب میداند که در سطور آینده به آن اشاره خواهد کرد. آیا مقصودش آنستکه اینها زیبائیهائی ساده و سطحی اند که تنها زنان و کودکان فریب آنرا میخورند و بدینسان زنان را در ردیف کودکان ساده و ظاهر بین میداند. اگر چنین است تضادی میان این حرف و آنجائی که راجع به نقش زنان درجامعه صحبت میکند پیدا میشود)

گفت: راست است.

گفتم: دومین صفت خاص دمکراسی این است که اگر کسی در جست و جوی هر نوعی از انواع حکومت برآید مطلوب خود را به آسانی میتواند در آن بیابد.

پرسید: مقصودت چیست؟

گفتم: چون در آنجا همه مردم در هر کار آزادی مطلق دارند، همه انواع حکومت در آن جمع است. از این رو اگر کسی بخواهد مانند من و تو جامعه ای نو تاسیس کند، کافی است به کشوری که زیر لوای دموکراسی اداره میشود سری بزند، و در آنجا چنانکه گوئی به انباری از کالاهای گوناگون در آمده، نوع حکومتی را که با سلیقه اش سازگار است بگزیند و با خود به خانه ببرد.

گفت: راست میگوئی، یافتن نمونه های گوناگون در آنجا دشوار نیست.

گفتم: سومین خاصیت دموکراسی، لگام گسیختگی مطلق است. چه در چنین کشوری از یک سو هیچ کس مجبور نیست وظیفه ای سیاسی بعهده بگیرد هر چند در آن کار استادتر از همه باشد. از سوی دیگر نه کسی مجبور است به حکم دیگران گردن نهد اگر آن حکم مطابق میلش نباشد، و نه فردی موظف است وقتی که دیگران به میدان جنگ میروند او نیز برود، یا اگر دیگران قرار داد صلحی بستند خود را پای بند آن بداند. همچنین اگر قانون کسی را از تصدی مقامی دولتی یا قضائی منع کند آن کس مجبور نیست حکم قانون را بپذیرد بلکه اگر خواست متصدی مقامی شود یا در دادگاهی به قضاوت بنشیند هیچ عاملی نمیتواند او را باز دارد. این زندگی از حیث خوشی آنی بهترین زندگیهاست، نیست؟

گفت: از این نظر که خوشی آنی را تامین میکند، بسیار خوب است.

گفتم: خصوصا اغماض و بزرگ منشی این حکومت نسبت به کسانی که مطابق قانون محکوم به کیفر شده اند ستودنی است! مگر ندیده ای در این گونه کشورها کسانی که به اعدام یا تبعید محکوم شده اند از کیفرمصون میمانند و چنانکه گوئی مردمان دیگر چشم و هوش ندارند، مانند قهرمانی در وسط شهر و در میان مردم آزادانه میگردند؟

گفت: چرا، از این قماش فراوان دیده ام.

گفتم: واپسین صفتی که خاص دموکراسی است آزادمنشی آن در آموزش و پرورش جوانان و حقیر شمردن اصلی است که ما، هنگامی که جامعه خود را بنیان می نهادیم، مهمترین اصول نامیدیم. اگر به یادت باشد گفتیم هیچ جوانی، جز آنکه طبیعتا استعدادی خارق آلعاده برای توجه به خوبی و زیبائی دارد، ممکن نیست مردی قابل و کامل بارآید اگر از کودکی و حتی در حین بازی با چیزهائی سروکار پیدا نکند که روحش را بیدار و توجهش را به سوی زیبائی و خوبی معطوف سازند. حکومت دموکراسی با غروری بینهایت همه آن اصول را زیر پا میگذارد و اعتنائی ندارد به اینکه نامزدهای زمامداری از چگونه تربیتی برخوردار شده و دارای کدام شغل و حرفه بوده اند. بلکه کافی است ادعا کنند دوستدار ملت اند.

گفت: آری، به راستی بیش از اندازه آزادمنش است.

گفتم: خصائص دموکراسی از همین قبیل است که شنیدی: حکومتی است دلپذیر و بی بندوبار و رنگارنگ، که مساوات را هم میان آنان که مساوی هستند برقرار میکند و هم میان آنان که مساوی نیستند.

گفت: وصفی که بیان کردی از هر حیث مطابق واقع است.

گفتم: پس اکنون، چنانکه قرار گذاشته ایم، باید خود را آماده بسازیم و خصائص روحی فردی را هم که همانند این حکومت است بسازیم و خصائص روحی او را بیان کنیم. آیا بهتر نیست در این مورد نیز همان روش را که در تشریح حکومت پیش گرفتیم بکار بندیم و نخست چگونگی پیدایش آن فرد را توضیح دهیم؟

گفت: بی گمان.

گفتم: پیدایش او بدین .........

 

در این مرحله افلاطون توضیحاتی میدهد تا اینکه به نکات منفی در دمکراسی میرسد

 

گفتم: این جنگ درونی گاه بدین گونه پایان می یابد که لشکر میل ها و هوسهای دموکرات در برابر میلهای الیگارشی تسلیم میشوند و به زانو در می آیند: شرم در درون آن جوان سر بر میدارد و پاره ای از میلهای دموکراتیک را از پای در می آورد و پاره ای دیگر را تبعید میکند و نظم پیشین را دوباره برقرار میسازد.

گفت: آری، بعضی اوقات چنین است.

گفتم: ولی گاه میلهائی که با هوسهای تبعید شده همرنگ و همنوع اند دوباره جان میگیرند و چون پدر در تربیت پسر کوتاهی میورزد، انبوه تر و نیرومندتر میگردند و پسر را به سوی همنشینان پیشین میکشانند و خود در نهان با آرزوهای همنشینان می آمیزند و هوسها و آرزوهائی تازه تولید میکنند.

گفت: تردید نیست.

گفتم: و چون می بینند که روح جوان سلاحی معنوی ندارد و از هرگونه کار علمی دور مانده، و هیچ اصل و اعتقادی که بر پایه دانش مستقر باشد پشت و پناه او نیست، از این گونه اصول و معتقدات که بهترین پاسداران ارواح محبوبان خدا هستند، یکی نیست که به یاری او بشتابد، دژ اصلی روح او را به یک حمله میگیرند.

گفت: درست است.

گفتم: آنگاه از آن دژ اصول ناصواب که باب روزند، و عقاید نادرست و بی اساس، برسر او میتازند و بر تمام وجودش مستولی میگردند.

گفت: راست است.

گفتم: بدین ترتیب او دوباره به جرگه کسانی که با چشیدن میوه فراموشی، همه چیز حتی وطن خود را از یاد برده اند روی می آورد و آشکارا در میان آنان زندگی میکند. چون خویشانش در صدد برمیآیند که نیروی تقویتی به یاری میلهای اولیگارشی بفرستند، اصول و معتقدات باب روز که در قلعه روح او مکان گزیده اند دروازه های قلعه را به روی آنها می بندند . حتی فرستادگانی را که بصورت پند و اندرز سالخوردگان میآیند به خود راه نمیدهند بلکه در جنگ پایداری می ورزند و سرانجام پیروز میگردند. شرم را ساده لوحی و ابلهی و تبعید میکنند. خویشتن داری را سستی و بی کفایتی نام میدهند و از خود میرانند. صرفه جوئی و اعتدال را فرومایگی و کوچک منشی میشمارند و به یاری میلها و هوسهای زیان بخش از کشور روح بیرون میکنند.

گفت: راست میگوئی.

گفتم: پس از آنکه از این کار فارق شدند و روحی را که به تصرف در آورده اند از همه آن صفات خالی ساختند، خودخواهی و بی بندوباری و زیاده روی و بی شرمی را که به جامه های فاخر و تاج گل آراسته اند با گروهی از پیروان و هواخواهان در آن  وارد میکنند و سرودهائی در ستایش آنها می خوانند و نام هائی افتخار آمیز به آنها میدهند: خود خواهی را بلند همتی مینامند، بی بندو باری را آزادی خطاب میکنند، زیاده روی را بزرگ منشی نام مینهند و بی شرمی را مردانگی میخوانند. بدین  سان جوانی که تا آن روز با صرفه جوئی و خویشتن داری ببار آمده و به تسکین میلهای ضروری قناعت ورزیده بود در خدمت هوسها و میلهای غیر ضروری در میآید.

گفت: چگونگی این تحول را خوب تشریح کردی.

گفتم: و از آن پس برای تسکین هیچ یک از میلهای ضروری و غیر ضروری از صرف پول و وقت مضایقه نمیکند. ووو

 و در چند سطر بعد اضافه میکند

" گفتم: اگر کسی به او بگوید که منشا بعضی لذتها میلهای خوب و مفیدند و منشا بعضی دیگر میلهای بد و مضر، پس میلهائی را که از نوع نخستین اند باید پرورش داد و میلهای نوع دوم را باید سرکوب کرد و تحت مراقبت نگاه داشت، به این سخن وقعی نمی نهد و دروازه قلعه را به روی آن میبندد و براین ادعا میماند که همه میلها برابرند و همه را باید یکسان راضی کرد.

گفت: اگر حال او چنان باشد که تشریح کردی بی گمان چنین ادعا خواهد کرد.

گفتم: بنابراین هرروزی را در خدمت هوسی که برحسب اتفاق همان روز سربرداشته است میگذراند: روزی به باده خواری مینشیند و گوش به نوای نی میدهد، روزی دیگر جز آب نمینوشد و از خوردن میپرهیزد تا لاغر شود. گاه به ورزش روی میآورد و گاهی دیگر دست به هیچ کاری نمیزند وهمه امور خود را مهمل میگذارد. گاه هم چنان وانمود میکند که گوئی با دانش و فلسفه سروکارپیدا کرده است. بیشتر اوقات به سیاست  دلبستگی نشان میدهد و در مجامع سیاسی بر کرسی خطابه می جهد و هر چه بر حسب تصادف به ذهنش برسد بزبان میآورد. گاه به شهرت و افتخار مردان جنگی حسد می ورزد و در صدد آموختن فنون جنگ برمیآید و گاه به ثروت بازرگانان رشک میبرد و روی به مال اندوزی میآورد. خلاصه نه در درونش نظمی حکمفرماست و نه زندگیش تابع ضرورتی است. زندگی زیبا و آزاد در نظر او همین است که بیان کردم و از این رو تا پایان عمر به همین شیوه روزگار میگذراند.

گفت: آری، اینست زندگی مردی که شیفته آزادی و برابری است!

گفتم: گمان میکنم بدین ترتیب روشن کردیم که او دارای صفات و سجایای متعدد و گوناگون است، و از این نظر درست همانند حکومتی است که با روحیه اش سازگاری دارد. همه انواع حکومتها و روشهای گوناگون زندگی را در زندگی او به آسانی میتوان یافت و بدین جهت بیشتر مردان و زنان میکوشند تا از زندگی دلپذیر و رنگارنگ او تقلید کنند.

گفت: درست است.

گفتم: پس آیا حق داریم او را در برابر حکومت دموکراسی قرار دهیم و بگوئیم فردی که با چنان حکومتی تجانس دارد چنین است؟

گفت: آری.

گفتم: اکنون هنگام آن رسیده است که باشکوه ترین حکومت و زیباترین نوع آدمی، یعنی حکومت استبدادی و فرد مستبد را ، از نزدیک بنگریم.

گفت: درست است.

گفتم: بسیار خوب، دوست من صفت مشخصه استبداد کدام است؟ تردید نیست که این نوع حکومت بر اثر تحول دموکراسی پدیدار میشود.

گفت: نه،  تردید نیست.

گفتم: پدید آمدن استبداد از دموکراسی، درست مانند پیدایش دموکراسی از الیگارشی نیست؟

گفت: چگونه؟

گفتم: مگر در الیگارشی ثروت برتر از همه چیز شمرده نمی شد؟ و مگر همین امر علت پیدایش الیگارشی نبود؟

گفت: چرا.

گفتم: مایه تباهی الیگارشی این نبود که اندوختن ثروت را از حد گذراند و همه چیز را فدای ثروت کرد؟

گفت: راست است.

گفتم: دموکراسی هم به سبب افراط در همان چیزی که در نظرش برتر از همه است به نابودی میگراید.

پرسید: آن چیز کدام است؟

گفتم: آزادی! در جامعه ای که دارای حکومت دموکراسی است مردمان آزادی را والاترین ارزشها میشمارند و میگویند یگانه جامعه ای که مردان آزاد میتوانند در آن زندگی کنند همین جامعه است.

گفت: آری، این سخن را بارها شنیده ام.

گفتم: نکته ای که اندکی پیش خواستم بیان کنم این بود که افراط در آزادی سبب میشود که دموکراسی دگرگون گردد و به فرمانروائی مستبد احتیاج پیدا کند.

گفت: این احتیاج چگونه پیدا میشود؟

گفتم: اگر در جامعه ای دموکرات که تشنه آزادی است ساقیانی ناشایسته پیدا شوند و از آزادی  ناب چندان به او بنوشانند که مست شود، چنان جامعه ای هر حکمرانی را که در برابر همه هوسهای آن سر تسلیم فرود نیاورد به داشتن افکار الیگارشی متهم میسازد و به کیفر میرساند.

گفت: راست است.

گفتم: این جامعه کسانی را که از دستور حکمرانان پیروی کنند برده صفت و فرومایه نام می دهد، و حکمرانانی را که در برابر مردم چون زیردستان  رفتار کنند و زیردستانی را که رفتار حکمرانان پیش گیرند، می ستایند ووسایل پیشرفت آنان را چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی سیاسی فراهم می آورند. آیا چنین وضعی ایجاب نمیکند که در جامعه همه چیز فدای آزادی شود؟

گفت: بدیهی است.

گفتم: دوست گرامی این افراط در آزادی در خانه ها نیز راه می یابد و حتی جانوران نیز به فرمان کسی سر نمی نهند.

پرسید: مثلا چگونه؟

گفتم: پدر عادت میکند به اینکه از حیث حقوق با پسران خود برابر شمرده شود و از آنان بترسد، و پسران برای اینکه از آزادی کامل بر خوردار شوند در خانه نقش پدر بازی می کنند، نه ترسی از پدر و مادر و نه شرمی.  بیگانگان خود را با شهروندان برابر می شمارند و شهروندان بیگانگان را با خود برابر می دانند.

گفت: بدیهی است.

گفتم: جلوه های آزادی بدینجا پایان نمییابد بلکه عواقب ناچیز دیگری هم ببار می آورد: استاد از شاگرد می ترسد و در برابر او چاپلوسی می آغازد، و شاگرد  مربی و استاد خود را به دیده حقارت می نگرد. جوانان نقش سالخوردگان را بعهده میگیرند و در گفتار و کردار با آنان به رقابت بر میخیزند. سالخوردگان نیز در میان جوانان نورسیده می نشینند و برای خوش آمد آنان شوخی و دلقکی پیشه میکنند زیرا میترسند به خودرائی  و سخت گیری متهم شوند.

گفت: راست می گوئی.

گفتم: ولی آزادی آن روز به بلندترین پایه خود میرسد که بردگان و کنیزکان زرخرید با خواجگان و بانوان برابر میشوند. چیزی نمانده بود فراموش کنم که آزادی و برابری کامل میان مردان و زنان نیز حکمفرما میگردد.

گفت: بهتر نیست به قول اشیلوس هر نکته را چنانکه به زبان میآید بیان کنیم؟

گفتم: چرا، من نیز همین کار را میکنم. اثری که این آزادی در رفتار جانوران می گذارد هیچ کس نمیتواند باور کند مگر آنکه به چشم خود دیده باشد. نه تنها به قول آن مثل مشهور ماده سگها به بانوان تاسی می جویند بلکه اسبان و خران نیز مانند مردمان آزاد با غرور و در کوچه و بازار به هر که از راه آنان به کنار نرود حمله ور می شوند.

گفت: به راستی سخن از زبان من میگوئی. زیرا هروقت به روستا می روم با همین وضع روبرو می شوم.

گفتم: اگر همه این جزئیات را یکجا در نظر بیاوری خواهی دید که زیاده روی در آزادی چه نتیجه موحشی ببار می آورد: افراد جامعه به اندازه ای حساس می شوند که هیچ حد و قیدی را نمیتوانند تحمل کنند و اگر کسی بخواهد کوچکترین دستوری به آنان دهد خشمگین می گردند و سرانجام، چنانکه میدانی، قوانین را نیز زیر پا میگذارند تا هیچ مقامی باقی نماند که بر آنان حکم براند.

گفت: آری، خوب می دانم.

گفتم: عزیز من، از همین وضع زیبا و غرور انگیز حکومت استبدادی پدید می آید.

گفت: آری، جامعه ای است بسیار شاداب و زیبا.  ولی تحول آن چگونه صورت میگیرد؟

گفتم: همان بیماری که درون الیگارشی پدیدار میگردد و آن را تباه میسازد در دموکراسی نیز رخنه مییابد، و چون مانعی بر سر راه خود نمیبیند روز به روز به اطراف خود سرایت میکند و توسعه مییابد. چنانکه میدانی زیاده روی در هر چیز به ضد آن منجر میشود. این قاعده هم در مورد هوا و فصول سال صادق است و هم در باره گیاهان و جانوران و بیش از همه در مورد حکومت.

گفت: این قاعده ای است طبیعی.

گفتم: پس زیاده روی در آزادی نیز به اسارت منجر میشود چه در افراد و چه در حکومتها.

گفت: درست است.

گفتم: بنابراین به حکم طبیعت، استبداد تنها از دموکراسی میزاید. بدین معنی که چون آزادی از حد بگذرد بدترین اسارتها به دنبال آن میآید.

گفت: راست است. (ص 1203)

 

از این مرحله به بعد افلاطون به چگونگی تحول و چرخش  حکومت دمکراسی به الیگارشی میپردازد که در این بحث ما جای آوردن ندارد.

 

 

 

آیا دمکراسی و دیکتاتوری در جائی از جهان وجود دارد؟

سیستمی که بر جهان غرب یا باصطلاح دمکرات غالب است کدام است.

 

 

   حال به آن مرحله رسیدیم تا ببینیم  با توجه به تعریفی که افلاطون از دمکراسی ارائه داده که در واقع تعریف اصلی  یا کلاسیک از دمکراسی و آزادی است؛  سیستم حاکم بر جوامعی که خود را دمکراتیک میخوانند چیست. آیا واقعا چنانچه خود را معرفی میکنند (دمکراتیک) هستند و یا دروغ میگویند ودر واقع چیز دیگری میباشند؟ و اگر چیز دیگری هستند و خصوصیات دیگری دارند آن خصوصیات چیست و نامهای  سیستمهای حاکم بر این جوامع چه میتوانند باشند.

 

البته بنظر میرسد اکثریت غالب استادان دانشگاهها که مباحث دمکراسی را در جهان تدریس میکنند و حتی تعدادی از آنها که مشاوران حکومتهایشان هستند  نوشته بالا از افلاطون را نخوانده اند  و اگر هم خوانده اند نفهمیده اند و نمیدانند؛ آنچه ( دمکراسی، استبداد، دیکتاتوری و...) که آنها سنگ اش را به سینه میزنند و یا با آن مخالفت میکنند از کجا آمده است. دلیل این صراحت و قاطعیت لهجه  در وحله اول  نوشتار آنهاست  زیرا در آنها  نشانی از این دانش  دیده نمیشود،  دیگر از تماس های شخصی با بالاترین استادان دانشگاها و مشاوران رهبران سیاسی جهان میباشد. اینها جزء همان گروه دوم اند که فریب دسته اول را خورده اند.

از جانبی دیگر حساب سیاسیون جداست. زیرا آنها سروکاری با فلسفه و خواندن متون فلسفی نداشته واکثرا به ارزش و مقام فلسفه آگاهی ندارند.  مخصوصا سیاسیون حرفه ای ( بیشتر در غرب) که سیاست را در عمل یاد گرفته اند؛ ابدا سروکاری با مطالعه  ومخصوصا مطالعه متون کلاسیک ندارند؛ پس در صورتی هم که اتفاقا کسی چنین کتابهائی را بدانها معرفی کند از درک آن عاجزند. آن دسته از سیاسیون هم که به ارزش فلسفه واقف اند چون عملا از حیطه کاری آنها بسیار فراتر است آنرا بعهده فلاسفه گذاشته اند.

 

ادیگر اینکه با بررسی که در این نوشته صورت میگیرد، مشخص میگردد که این باصطلاح فلاسفه

که دسته ای از آنها نیزخود را فیلسوف سیاسی مینامند از کمترین دید و درک معقول و فلسفی عاجزند و حتی درکی هرچند ابتدائی هم از فلسفه و سیاست ندارند همچنین دمکراسی، آزادی و دیکتاتوری و سایر ترم های سیاسی و اجتماعی را ابدا نمیشناسند؛ بهمین دلیل استکه همیشه باصطلاح فلاسفه میگویم.  

 

پس از روشن شدن نوع سیستم حاکم بر جوامع غرب میتوان با همان شیوه افلاطونی روحیات مردم را شناخت.  در این بحث بدلیل پرهیز از طولانی شدن مطلب بصورت مفصل بدان پرداخته نخواهد شد بلکه تنها اشارات مختصری بدان میشود اما خواننده خود میتواند به نتایجی گسترده دست یابد.

 

پیشتر نظرات خودم را که مبتنی بر تجربیات و مطالعات شخصی و در رد دمکراسی های دروغین و اینکه این کشورها دمکراتیک و آزاد نیستند، ارائه داشتم.  اما اینبارلازم دیده شد تا با بررسی نظرات افلاطون پایه گذار وارائه دهنده  سیستم های سیاسی به بررسی مطلب پرداخته شود تا از این زاویه نیزبیسوادی و یا خیانت بظاهر فلاسفه به فلسفه و انسانیت مشخص گردد.  

 

افلاطون دقیقا در همان زمانی میزیسته و این مطالب را نوشته که  برای دیگر طرفداران دمکراسی، عصر نمونه دمکراسی است هرچند افلاطون اذعان دارد که در همان زمان نیز دمکراسی نبوده و او سیستم دمکراسی را توضیح میدهد و همانطور که در این مقاله از او نقل قول شد نشان میدهد که دمکراسی بدترین سیستم هاست.

باید توجه کرد که اولا آنچه  در آنزمان در یونان بعنوان دمکراسی یعنی انتخاب حکمرانان در جامعه مطرح میشده تنها در شهر دولتهای کوچک و محدود یونان امکان داشته است. زیرا در این شهر دولتها تقریبا تمامی مردمان یکدیگر را میشناختند اما امکان چنین انتخابی برای حتی دو شهر همجوار در یونان وجود نداشته است بدو دلیل قاطع و مهم.

1- مردم این شهرها یکدیگر را بطور دقیق نمیشناختند تا حتی دوشهر بتوانند نمایندگانی در  همکاری  با یکدیگر انتخاب کنند.

ولی اگر بخواهیم تصور کنیم که مردم میتوانستند مانند امروزه که هر شهری نمایندگان خودش را انتخاب میکند عمل کنند به مشکل زیادی برخورد میکردند از جمله مشکل بعدی است.

2- این شهرها نه تنها در اکثر موارد نمیتوانستند با یکدیگر به توافق برسند بلکه بر عکس دائما بایکدیگر در حال جنگ بودند. جنگ قدرت به آنها اجازه نمیداد تا بتوانند با یکدیگر به توافق برسند زیرا ترس از زیر کلید دیگری رفتن آنها را از هرگونه توافقی برحذر میکرد.  حتی شهرهای همجوار در موارد بسیار از کمک به همسایه خود در برابر تهاجم خارجی حمایت نمیکردند.

بهمین دلایل بود که افلاطون سیستم شاهنشاهی آنزمان ایران را بهترین ها میدانست زیرا که قادر بود تا سرزمینی بوسعتی از حدود شرق افغانستان تا کرانه های مدیترانه را کنترل کند که وسعتی چندین ده برابر و یا صد برابر تمامی یونان (هیلاس) بوده صدها شهر و روستا و ایل و قبیله و... را شامل میشده است. کنترل چنین سرزمین گسترده ای که در نتیجه امنیت را بهمراه میآورد باعث توسعه و رشد و ترقی  همه جانبه همه چیز میشد. تجارت با امنیت صورت میگرفت و مردم در سایه امنیت به زندگی آسوده  میپرداختند و بسیاری علوم نیز بهمین وسیله نقل مکان میکرد و رشد مینمود. اساسا کنترل چنین سرزمین پهناوری خود نیازمند یک سازماندهی و دانش عظیم میبود.

 

در واقع دمکراسی سیستمی استکه تنها میتوانست درجوامع کوچک و خاص یونان مورد نظرقرار بگیرد و همانطور که در متن دیده میشود ابدا در سرزمینهای گسترده و...  مانند شاهنشاهی ایران (که در اصل چنین سرزمینی بود که میتوانست تمدن را به جهان عرضه کند و کرد)  نمیتوانست  و نمیتواند، اجرا شود و در نتیجه دستاورد عمده و جالبی نیز برای بشریت نمیتوانست داشته باشد.

 

در جهان پیشرفته یا غرب یا باصطلاح دمکراتیک؛  نه حکومتها دمکراتیک میباشند و نه سیستمهای حاکم دمکراسی است.

پس این چیست که بر کشورها حکم میراند. اگر به دنبال جواب در همان کتاب افلاطون بگردیم میبینیم که ملقمه ای از سیستم های مطروحه است.

در این جوامع حاکمیت بطور کامل در دست الیگارشی است؛ هرچند در بعضی کشورها هنوز پادشاه را هم نگه داشته اند اما قدرت تنها در دست او نیست.

افراد این الیگارشی که  بسیار پولدار هستند بهیچوجه صلاح در آن نمیبینند که در آمدهای صدها میلیون دلاری ماهیانه اشان را بخطر انداخته وارد دستگاه حکومتی بشوند و دائما هم زیر تیغ انتقاد قرار بگیرند،  پس کارمندان خود را به سر کار در دولتها میگذارند و در یک رای گیری مسخره و فریب آمیز که اسمش را دمکراسی ( پارلمانی)  و حق مردم در انتخاب مجلس و دولت میگذارند، به این کار خود رسمیت داده و تائیدیه از مردم میگیرند. 

مسخره اینکه اخیرا اصطلاح دمکراسی پارلمانی را مطرح میکنند که البته مردم عادی معنی آنرا نمیدانند ولی ظاهرا قصد آنها نوعی عقب نشینی و محدود کردن دمکراسی مورد ادعایشان  و تایید قدرت الیگارشی و رسمیت دادن به آن و در واقع آماده کردن مردم برای آن استکه در لحظه ایکه فهمیدند دمکراسی آنها پوشالی است باین اصطلاح ( دمکراسی پارلمانی) عادت کرده باشند و موضوع را سخت و یا جدی نگرفته باشند.  در این جوامع دولتمردان پذیرفته اند و یا ادعا میکنند که دارای تنها آن نوع دمکراسی هستند که در آن انتخابات  پارلمان با رای مردم صورت میگیرد و همین مقدار دمکراسی است وبس.

 

لیکن در مقابل؛ از آنجا ئیکه انتخاب دولت و نمایندگان در دست مردم نیست و مردم تنها از میان منتخبین و کاندیداهای سرمایه داران حاکم ملزم به انتخاب هستند پس  از این نظریعنی سیستم حکومتی یا  دمکراسی این کشورها با سیستم دمکراسی  که در کتاب جمهوری افلاطون آمده کاملا متفاوت است.

در این جوامع که بدترین و فاسدترین قسمت دمکراسی را به مردم ارائه کرده اند و از طرفی قدرت واقعی  در دست الیگارشی میباشد؛ میتوان تصور کرد که چه وضعیت اسفباری بر آنها حاکم است.

اما تا زمانیکه با غارت کشورهای ضعیف در این جوامع ثروت و پول هست این اشکالات چندان خود نمائی نمیکند لیکن بمجرد اینکه فشار مادی برجامعه وارد آمد و وضعیتی نه حتی همانند ویا نزدیک به آنچه در کشورهای فقیر است در اینها پیدا شود آنوقت آدم آدم میخورد. بهمین دلیل است که علیرغم افکار انساندوستانه که در میان مردمان عادی وجود دارد اما درک این نکته که همه چیز آنها وابسته به ثروتشان است باعث میگردد تا همه جنایات صورت گرفته را تایید و یا در برابرش سکوت کنند. حتی از آن بدتر اگر در میان انتخاب فقر و کشتار هزاران و یا ملیونها انسان بیگناه قرار بگیرند مسلما همانطور که تاکنون کردند حکم به جنایت را تائید میکنند و خود راهی میدان جنگ میشوند؛ همچنانکه بسیاری از آنها در همین جنگهای سالهای اخیر شرکت داشته اند.

 

آیا غرب سرمایه داری است؟

 

یکی دیگر از نکات و گفته های افلاطون که بسرقت رفته و دیگران ( مارکس ) بعنوان دستآورد و یافته های خود جا زده اند سرمایه داری است.

سرمایه داری چیزی نیست بغیر از همان الیگارشی  مطروحه افلاطون. افلاطون در خصوص سیستم ها و گذر از مرحله ای به مرحله دیگر توضیحات کافی و جامع داده است بنابراین چنانچه این دو یعنی سیستم ها و مراحل تکامل را در کنار الیگارشی قرار دهیم دیده میشود که چیز اضافی که مارکس و دیگران بر ریشه و اساس تفکرات و نوشته های افلاطون افزوده باشند نیست. بلکه تنها به آن شاخ و برگ داده و سعی کرده اند با شرایط روز تعریف و تفسیر کنند. اما آیا اکنون واقعا سرمایه داری  با همان تعاریف متداول امروزی بر غرب حاکم است؟  برای یافتن پاسخ به همان افلاطون و الیگارشی او مراجعه میکنیم زیرا که بهترین مرجع است.

آنچه که افلاطون از الیگارشی مطرح میکند در شهر- دولتهای کوچک و محدود یونان بوده که کمی راجع به آن صحبت شد؛ اما باید نکته اصلی را در این مورد متذکر شد که الیگارشی و یا قدرتمندان صاحب ثروت در شهر- دولتها افرادی ساکن در آن شهرها و یا شهروندان  بوده اند. این بدان معنی استکه از خارج بر آنها تحمیلی صورت نمیگرفته است. زیرا آنها روابط خوبی با شهر- دولتهای همسایه نداشته اند. بدینجهت میتوان گفت آنها به اصطلاح امروزی ملی بودند. آنها همگی از همان شهر- دولتها بودند و چون در یک ارتباط کاری و مالی دقیق و کامل و پیوسته با سایر شهر- دولتها نبودند پس همواره در پی منافع خود و شهر- دولت خود بودند.

آنها در این راه میبایست بسیار با دقت و ظرافت عمل میکردند زیرا که هر لحظه احتمال جنگ و درگیری با سایر شهر- دولتهای همجوار وجود داشت. در چنین وضعیتی ابدا امکان گسترش روابط مالی، تجاری و.. فی مابین که اساس کار بوده وجود نداشته است.

اما وضعیت اکنون در جهان چگونه است؟ 

وضعیت امروزین بصورت اساسی با آن زمان یونان متفاوت است.

اول اینکه بسیاری از صنایع، بانکها، تجارت و... که در جهان تعیین کننده اند، فراملی میباشند. یعنی اتحادی از صاحبان آنها که در سراسر جهان پراکنده اند ایجاد گردیده است.

دوم؛ این صنایع، بانکها؛ تجارت و... آنچنان عظیم و قدرتمند و فراگیرند که در موارد بسیار در جهان و سیاستها و جهت گیری و مسیر آینده جهان و بشر تعیین کننده شده اند.  بعنوان مثال حتی صنایع ابتدائی مانند نوشابه سازی در جهان جنگ های استعماری براه انداختند.

اکنون که صنایع، بانکها، بنگاههای تجاری و... بسیار بزرگ با هم ادغام شده اند تعیین کنندگان اصلی وضعیت در جهان و از جمله جنگها هستند.

بعنوان مثال اکنون که آنها با ایران مشکل دارند از سرمایه گذاری در ایران روی میگردانند زیرا سرمایه گذاری آنها در ایران به معنی توقف هرگونه حمله نظامی و حتی تحریم گسترده است.

 

اما نقش این اتحادیه های بزرگ در خود کشورهای غربی و یا به اصطلاح دمکراتیک چیست؟

نقش آنها در کشورهای مختلف غربی در مواردی یکسان و در مواردی گونه گون است.

این اتحادیه های بزرگ که در دست سرمایه داران بزرگ میباشد خود نیز گرفتار چند گانگی اند. زیرا نقشی که یهودیان در آنها بازی میکنند در اتحاد یکپارچه هرکدام از آنها خلل وارد میکند و اتحاد سرمایه داران بر پایه شرکت در همکاری  سرمایه  و بر اساس سرمایه را بزیر سئوال میبرد و بنابراین اجازه نمیدهد تا مسیر طبیعی خود را طی کند.

یهودیان که طی هزاران سال زندگی درون گروهی،  وضعیتی خاص دارند بطور سنتی همواره درون خود از یک تشکل و همکاری منسجم پیروی میکنند و تمامی قدرت و ثروت خود را نیز مدیون این مسئله میدانند پس نمیخواهند تا این موقعیت خود را از دست بدهند. چنانچه آنها این اتحاد را بشکنند از آنها بعنوان قدرت متشکل تعیین کننده در جهان اثری باقی نخواهد ماند بلکه آنها همانند سایر افراد سرمایه دار وارد بازی خواهند شد.

آنگاه  دین اشان  بزیر سئوال رفته و اهمیت اسرائیل و ماهیت وجودی اش از میان میرود؛ و چون آنها بصورت سکتی بسیار خرافاتی زندگی میکنند نمیخواهند که این روابط و دستورات آمده در عهد عتیق از میان برود پس با تمام قوا این سیستم فرامافیائی خود را حفظ میکنند.

 

در عصر حاضر داشتن سرمایه  حد دارد و  برای هر حدی نیز مستلزم ورود در اتحادیه ها و یا کلاس های خاص آن رده از ثروت است.  برای ارتقا به سطح بالاتر تائید  رده بالاتر الزامی است. زیرا یک سیستم هرمی قدرت وجود دارد که ارتقا هر شخص به سطح بالاتر باید با تایید رده های بالاتر هرم  باشد.

پس چنانچه اتحاد میان یهودیان بشکند آنگاه سایر یهودیان به سادگی نمیتوانند پله به پله صعود کرده به جرگه سرمایه داران کلان و در حد بالای جهان برسند در حالیکه سعی اتحادیه جهانی یهودیان آنستکه تنها یهودیان،  سرمایه داران  بزرگ جهان بشوند و سایرین از میان بروند.

یهودیان بسیار ثروتمند در راس  بسیاری ازهرم ها ی قدرت قرار دارند اما هستند هرم هائی از قدرت که در آنها یهودیان نقشی ندارند.

اساسا یکی از دلایلی که بعضی کشورها دیکتاتور نامیده میشوند در ارتباط با همین وضعیت و نقش آنها در هرم قدرت است و نه معنی و مفهوم واقعی دمکراسی و دیکتاتوری که در این مقاله سعی شد از جنبه فلسفی و آکادمیک شکافته شود.

آنانیکه در راس هرم های بسیار قدرتمند جهان نشسته اند زمانیکه میبینند که در جائی قدرت آنها بخطر میافتد آنجا را دیکتاتور مینامند و در آنجا که مطیع و سربراه اند  علیرغم هر بلائی هم که برسر مردم کشور خود بیاورند باز هم دمکرات خوانده میشوند.  آنچنانکه خود همین کشورهای باصطلاح دمکرات بزرگترین و بدترین بلاها را برسر مردم خود میآورند.

برای روشن شدن مسئله مثالی آورده میشود. آقای اینگمار کمپراد سوئدی صاحب امپراطوری مبل با نام "ای، ک، ای، آ"  میباشد که سرمایه اش ملیاردی است و همین چند سال پیش نام اش جزو چند نفر اول بزرگترین سرمایه داران جهان بود. حدود 10 سال  پیش یهودیان در پی نابودی او برآمده او را همکار نازی ها معرفی کردند تا بدینوسیله وجه او و در نتیجه کارش را خراب کنند؛ اما موفق نشدند. چرا؟ زیرا که این شخص نیز توسط گروه دیگری از سرمایه داران  در راس هرم حمایت شده، رشد کرده و اکنون در کنار آنها باند یا اتحادیه خود را دارند.

اینگمار کمپراد که یک جوان روستائی فقیر در سوئد بود در همکاری با آلمانها رشد کرد وگرنه امکان رشد و خصوصا چنین رشدی وجود نداشت. در واقع تشکل دیگری از سرمایه داران بزرگ جهان از او حمایت کردند و اوتوانست به جائی برسد که جزو چند نفر اول ثروتمندان جهان قرار بگیرد. اعتراض یهودیان نیز نشانگر وجود حداقل دو تشکل بزرگ در سوئد و جهان  و جدل میان آنهاست.

هم اکنون گروه " بیلدر بری "  که تنها یهودیان در آن شرکت دارند شاید بزرگترین تشکل سیاسی قدرتمند جهان باشد که برای وضعیت جهان بشکلی نقشه میکشد که منافع سرمایه داران یهودی صهیونیست را کاملا تامین کند.

در کنار آن " فراماسیونری "  قرار دارد که در سیاست کشورها نقش بازی میکند اما این گروه از اتحاد گسترده و جهانی همانند بیلدربری بهره نمیبرد و بیشتر در حد همان کشورهای خود عمل میکند و حتی در یک کشور نیز ممکن است چند سازمان مختلف فراماسیونری وجود داشته باشد. این گروه متشکل از افراد مختلف است که در آن  یهودیان نیز( برای حفظ برتری اتحادیه خود و کنترل قدرت) شرکت دارند.

اینها تنها دو مثال بود از دو گروه که نام و نقش اشان تا حدودی علنی شده است و ظاهرا نیز قدرتمند ترین ها درجهان هستند اما مسلما تعداد بیشتری در جهان وجود دارند.

بطور یقین کارتل ها، تراستها و...  بزرگ جهان که سرمایه های چند صد میلیاردی دارند در نهان دارای تشکل های سیاسی و...  برای پیشبرد مقاصد خود هستند.

صاحبان چنان سرمایه های عظیم برای حفظ آن تنها نیازمند مدیریت کارخانه، تجارت، بانکها و... خود نیستند بلکه باید پایگاهای خوب و محکمی در جهان داشته باشند و از طرفی چون تمامی کشورهای جهان را در اختیار ندارند میخواهند تا بقیه را نیز به چنگ آورند. و البته از این بابت است که بعضی کشورها ( آنهائیکه تحت سلطه نیستند) انگ دیکتاتوری میخورند. اصطلاحی کاملا احمقانه زیرا که کاملا نا بجا و نادانسته استفاده میشود. اصطلاحی که در بطن و عمق و تاریخ خود منفی نبوده اما اکنون این نادانان آنرا منفی کرده اند و بدلیل در بیسوادی نگه داشته شدن مردم، آنها به هدف اشان رسیده اند. اما در این میان همواره باید داستان " شیاد و مار" را بخاطر داشت.

 

الیگارشی یا اتحادیه های بزرگ سرمایه داران کنونی برای اینکه بتوانند منافع اشان را تامین کنند نیازمند سیاسیون و سیاست سازان و سیاست گذاران هستند.

آنها که سودهای ماهیانه چند صد ملیونی دارند آنقدر احمق نیستند تا برای اندکی پول در دولت به نشینند و وقت خود را با کارهای ساده و عادی و پر درد وسر تلف کنند. آنها چنین کارهائی  را به کارمندان خود میسپارند. از آنجائیکه این کارمندان در دولت نشسته،  کاری شبیه هنرپیشه ها دارند و از درک عمیق مسائل جهانی عاجزند پس گروههای مشاوره در کنار آنها ایجاد میشود.

در این مرحله است که به نقش و عملکرد متفاوت این گروههای قدرت در کشورهای جهان ( که در ابتدا بدان اشاره شد) میرسیم.

در کشورهای نه چندان قوی اروپائی که از جنبه های گوناگون در رده پائین اهمیت هستند انتخاب اعضا مجلس و دولت ظاهری دمکراتیک تر دارد و این افراد از میان طبقات پائین تر اجتماع میتوانند باشند.  کشور کوچکی مانند سوئد که در این دسته قرار میگیرد افتخار زیادی میکند که بسیار دمکراتیک است و رهبران سیاسی اش از میان مردم عادی برخواسته اند و با آرامش خیال در خیابانها قدم میزنند. اما نباید فراموش کرد  زمانیکه امثال " الف پالمه"  نخست وزیر کشور و یا خانم " آنا لیند " وزیر امورخارجه کمی پایشان را ازگلیم  خود  درازتر کردند در همین خیابانها بسادگی توسط عوامل اسرائیل و آمریکا ترور شدند و کسی هم جرات نکرد حتی یک کلمه را جع اینکه ایندو کشور در پشت ترورها بوده اند  حرفی بزند و اشاره ای به انگیزه اصلی ترور بکند.  دلیل اصلی آن نیز دو چیز بود:  یکی ترس از اینکه خود نیز ترور بشوند دیگر اینکه حرف آنها اگر هم در جائی پخش میشد فقط برای یک لحظه کوتاه میبود و بعد در غوغای تبلیغات دیگر که از جانب همان قاتلین که صاحبان بزرگترین وسایل ارتباطات جمعی هستند گم میشد و در نتیجه ارزشی پیدا نمیکرد.  با این حال اینها این نکته را که آزادترین و دمکراتیک ترین کشور جهان هستند احمقانه برخ خود و مردم  در بیخبری مانده  جهان میکشند.

در طرف دیگر کشورهای  آمریکا و انگلیس که از قدرت نظامی بزرگی در جهان برخوردارند و بنابراین بودن در مقامات بالای کشوری از حساسیت زیادی برخوردار است شکل دیگری دارند و شرط اولیه و ابتدائی ورود به این مقامات داشتن حداقل چند صد ملیون دلار است. چرا؟

زیرا که چنین افرادی به دلیل داشتن ثروت به طور سیستماتیک روحا و جسما به سرمایه وابسته اند و برای بالا بردن ثروت خود تلاش میکنند. در ضمن بطور دقیق از قدرت سرمایه و جایگاه آن  مطلع اند و جایگاه و رده خود را هم در میان ثروتمندان میدانند. پس دقیقا میدانند که  در وحله اول باید در خدمت هرم قدرت، سرمایه و سرمایه داران کلاس یا رده بالاتر از خود باشند.

در این کشورها کارهای بسیار بزرگی بر سر راه دولتها  در رابطه با تجارت جهان و لشکر کشی نظامی و غیره قرار دارد؛ در حالیکه در دسته دیگر (مانند کشورهای اسکاندیناوی) دولت سرگرم کارهای کوچک و خانگی  مثلا بر سر حقوق بیکاری یا بیماری یا بازنشستگی و یا وضعیت مدارس و... است.

مسلما چنانچه این کشورهای  کوچک  نیز از اهمیت نظامی و یا سیاسی برخوردار شوند و مثلا دارای سلاح اتمی  و یا سلاح های استراتژیک بشوند آنگاه سرمایه داران قدرتمند اجازه نخواهند داد تا سیستم کشور بشکل کنونی باشد و اختیار بمب اتمی و سلاح های استراتژیک و  پیشرفته (در حد بالای جهان) در دست افراد طبقه پائین جامعه بیفتد پس اجازه نخواهند داد تا هر کسی  وارد  مجلس و از آنجا دولت بشوند.

در صورت قدرت یابی کشوری مانند سوئد دیده خواهد شد که ورق به سادگی برخواهد گشت و مردم بدون اینکه متوجه بشوند و یا اعتراضی جدی صورت بگیرد به سیستمی همانند آمریکا خواهند رسید که در آن تنها دوحزب نماینده میدهند که آنها نیز به صراحت و علنا برگزیدگان سرمایه داران بزرگ هستند.

با توجه به نکات فوق روشن میگردد که:

در جهان غرب اعم از کشورهای بسیار قدرتمند مانند آمریکا و انگلیس و یا کشورهای کوچک و ضعیف مانند کشورهای اسکاندیناوی؛ قدرت اصلی در دست دولتهای واقعا منتخب و مورد نظر مردم نیست بلکه دولتها خدمتگذاران نیروهای فراملی و سرمایه داران متشکل از نوع جدید هستند که توسط مشاوران سیاسی خود دولتهای مورد علاقه خود را سرکار آورده و اداره میکنند.

بعنوان مثال مشخص و عینی هم اکنون قدرت غالب در آمریکا،  یهودیان صهیونیست هستند که دولتی مسیحی صهیونیست به ریاست جمهوری جرج بوش را بر سرکار آورده اند که در کنار او اکثر وزرا  نیز صهیونیست بوده و یا حداقل مخالف نیستند. اما خود این دولت توسط گروههای مشاوره و قدرتمند جانبی  خط میگیرند و کنترل میشوند که بطور مشخص رهبری آنها را گروه بیلدر بری و افرادی همانند کسینجر، ولفوویتز و کارل پرل و... تحت سرپوش اصطلاح

" نو محافظه کاران"  در دست دارند و در حالیکه همه آنها یهودیان صهیونیست هستند با استفاده از این اصطلاح،  یهودی صهیونست بودن آنها به سایه میرود. 

گروه بیلدربری و تمامی افرادش در تمامی رده های تعیین کننده ، یهودیان صهیونیست هستند که در جهان پراکنده اند و در میان خود اتحادیه ای با رده های مختلف قدرت که بر مبنای ثروت است ایجاد کرده اند.

این نکته را نیز باید بخاطر سپرد که اگر سرمایه داران بزرگی که در یک کشور تعیین کننده همه چیز هستند خود را در اساس وابسته به جامعه و ملیتی دیگر بدانند ( همانند یهودیان صهیونیست) پس این کشورها استقلال ندارند و مستعمره و تحت استثمار عناصر سایر ملل ساکن در آنجا و تحت عنوان ظاهری و کاذب شهروند قرار دارند. باین نوع و شکل بسیار جدید از استثمار باید نامی داد مثلا " استثمار سوپر جدید پنهانی ".

 

 

دمکراسی چیست؟

 

1- آیا امریست مربوط به شیوه انتخابات افرادی که باید قدرت سیاسی  کشور را دردست بگیرند؟

2- آیا به شیوه روابط دولتها و مردم همان کشور مربوط میشود؟

3- آیا  روابط خارجی و رفتار کشورها با یکدیگر بیانگر دمکراسی میباشد؟

 

با بررسی این سه نکته اساسی میتوان به درکی از مفهوم دمکراسی و آنچه که در جهان اظهار میشود پی برد. پس نگاهی مختصر بهر کدام انداخته میشود.

 

شیوه انتخابات در جهان مختصرا در بالا بررسی شد. هرچند  واقعیت برای کسانی که دست اندرکار و یا علاقمند هستند و بخواهند کمی چشم خود را باز کنند بسادگی عیان میشود لیکن باز هم تعداد بسیار زیادی از علاقه مندان و حتی دست اندر کاران بدلیل تبلیغات گسترده قدرتمندان گرفتار آشفتگی فکری و در نتیجه دور ماندن از دستیابی به نتیجه میشوند. 

پس برای  مشخص کردن تزویر نهفته در انتخابات و اینکه  انتخابات دلیل دمکراسی نیست و همچنین روشن کردن اشاره فوق مبنی بر اینکه حتی دست اندرکاران نیز فریب میخورند و یا حتی معنی این ترم و عمل و... را نمیدانند؛  یک مثال واقعی آورده میشود.

چندی پیش با یک پروفسور بازنشسته ولی هنوز فعال در دانشگاه و امور سیاسی  ملاقاتی خصوصی و دوستانه داشتم. ایشان سالهای طولانی فعالیت سیاسی داشته و از نزدیکان رهبران سیاسی و حکومتی کشور بوده و حتی روابطی در حد مشاور با آنها و از جمله مرحوم الف پالمه نخست وزیر سابق سوئد داشته است.  در آن جلسه او ضمن بسیاری از صحبتها البته از دمکراسی در سوئد بسیار دفاع کرد. او همواره سعی داشت تا نشان بدهد که در این کشور قوانین و... پیگیری و دقیقا اجرا میشود. در آنجا من تنها یک نکته را بصورتی دیپلماتیک مطرح کردم:  بعد از ترور خانم آنا لیند وزیر امور خارجه سوئد در حالیکه تمامی فعالین حزب سوسیال دمکرات سوئد (که این خانم نیز عضوش بوده) معتقد بودند که او را اسرائیل ترور کرده  اما هیچ کس جرائت نکرد آنرا ابراز کند و من تنها کسی بودم که در واقع جان خود را برکف دست گرفته و حرف دل آنها را نوشتم. او نیزدر مورد اسرائیل بعنوان عامل ترور آنا لیند  با من هم عقیده بود و حتی صحبت از ترور الف پالمه توسط همین کشورهای قدرتمند میکرد. لیکن خود او نیز همانند تمامی احزاب و نیروهای سوئد جرات نداشت  آنچه را در خصوص ترور آنا لیند بدان معتقد بود بنویسد.

این نکته صراحتا نشانگر آنستکه در این کشور دمکراتیک که ادعای آزادی بیان در آن بیداد میکند زمانیکه کار به جاهای خاص و انتقاد به افراد یا سازمانها و... خاص میرسد ترس از عواقب و... باعث سکوتی مرگبار میشود. این چگونه دمکراسی و آزادی بیا نی است که هیچ مقامی و یا فردی در هر موقعیتی که باشد جرات ندارد قاتل وزیر امور خارجه کشور را نام ببرد.

در این کشورهای دمکراتیک دولتها را بعنوان سپر بلا و برای انتقاد شنیدن جلو میفرستند ولیکن انتقاد به یهودیان صهیونیست و سایر قدرتمندان اصلی پشت پرده عملا و قانونا توسط همین دولتهای دست نشانده ممنوع شده است و مجازات دارد.

چند روز بعد از آن صحبت ما،  وزیر امور خارجه سوئد مجبور به استعفا شد و شخص دیگری بنام یان الیاسون به جای او نشست  همین دوست پروفسور سوئدی اظهار تعجب میکرد که چرا این شخص از جانب " یوران پرشون"  نخست وزیر وقت  سوئد که فردی " پرو صهیونیست" است به این سمت انتخاب شده است.

نکته ای بسیار جالب و اساسی در همین  سطر کوتاه نهفته است و بهمین دلیل این مثال آورده شد.

به احتمال قریب به یقین خود این شخص هم متوجه نبود که این نکته تمامی انتخابات و آنچه را که دمکراسی نامیده میشود بزیر سئوال میبرد. بدین معنی که تمامی قدرتها بکار میافتند و مردم بیچاره را با تمامی شعارهای دروغین به پای صندوق انتخابات میکشانند اما پس از همه این دلقک بازیها؛ نهایتا کسانی به مسند قدرت مینشینند که قدرتهای اصلی پشت پرده میخواهند. حتی این پروفسور در علوم اجتماعی هم  نمیتوانست بفهمد که حاصل اینهمه تلاش، هزینه و...  به جیب همان هائی میرود که پشت پرده نشسته اند،  و در اصل او مخالف آنها بود

نتیجه این صحبت آنستکه، مردم بهر گروه و دسته و حزبی  که رای بدهند تفاوتی نمیکند؛  زیرا تمامی انتخابات بیشتر از سیرک و یا نمایشی مسخره نیست که دلقکهای بازیگرش، عامه مردم هستند که خود نیز از نقش دلقکی خود بیخبرند.  آنها نقش خود را جدی میگیرند و ابدا هم نمیخندند. ولی نقش گردانان اصلی در پشت پرده نشسته و بعنوان تنها تماشاچیانی که به کمدی بودن این نمایش آگاهند، به این ماجرا میخندند و لیوانهایشان را با شادی سرمیکشند.

نتیجه چنین انتخاباتی یعنی کشک!!! یعنی اینکه هرچه که مردم تلاش بکنند و... برباد است و مسخره. اما متاسفانه حتی همین جناب پرفسور باسابقه  نیز از مفهوم حرف خود آگاهی نداشت.  پس چه انتظاری میباید از مردمان عادی داشت. همین نکته استکه مرا بر آن میدارد تا این صحبتها را که برای خودم مانند دو دوتا چهار تا  و یا مثل روز روشن است و بارها فکر میکنم که باید همه مردم نیز آنها را بدانند و نیازی به نوشتن نیست؛  بنویسم.

در تکمیل این نکته باید اضافه شود که چندی پس از آن صحبت با گروهی از اپوزیسیونی که هیچ قدرتی در دولت نداشته و ندارند صحبت میکردم یکی از آنان که پیرزن سرزنده ای بود و همه او را بعنوان یک متفکر و نویسنده ای دانا میدانستند را مورد سئوال قرار دادم و گفتم که چنین صحبتی را شنیده ام آیا راست است و او پرو صهیونیست بودن نخست وزیر سوئد را تائید کرد. پس پرسیدم در این صورت رابطه اش با خانم آنا لیند وزیر امور خارج که ترور شد و بنظر من نیز فردی غیر صهیونیست و طرفدار انسان و انسانیت بود چه بود. پاسخ داد که آنا لیند در دست یوران پرسن یک اسیر بود.

 

همانطور که پیشتر آمد در کشوری مانند آمریکا،  کار را برای خود ساده و عیان کرده اند ولی کو چشم بصیرت  آن روشنفکران و دانایان قوم که ببینند و برای مردم باز گو کنند. همچنین باید اضافه کرد؛ کو آن آزادی و آزادی بیان تا چنانچه گروه اندکی میبینند و برای مردم بازگو میکنند در وسایل ارتباطات جمعی  برای عامه ملت درج شود.

در آمریکا تنها دو حزب قدرتمند وجود دارد که خودشان رئیس جمهور را از پیش انتخاب کرده و فقط بمردم میگویند شما بیائید و میان ما  میانجی بشوید و یکی را برای غارت خود رهبر بدانید تا در نتیجه در آینده نیز مسئولیت بر عهده شما باشد. آنها باین ترتیب مسئولیت خرابکاریها را برعهده مردم میگذارند و خود را مبرا میکنند.

لازم است اشاره شود که برای من هیچگاه این دو حزب تفاوتی اساسی نداشته اند و هنوزپس ازبیشتراز 50 سال عمر که بیشتر آن با پیگیری سیاست و مسائل سیاسی طی شد،  نمیتوانم تفاوتی اساسی و اصولی میان دو حزب ببینم زیرا در اساس آنها را یکی میدانم. تنها چیزی که هست ظاهرا یکی نماینده صنایع نظامی و نفتی است و دیگری تجاری و مالی. لیکن شاید هم من اشتباه بزرگی میکنم و بسیار نادان باشم زیرا آنقدر آنها را یکی میدانم که ابدا در هیچ دوره ای از دوران حکومتها توجهی نداشتم که کدام یک از دو حزب حاکم است و این عمل آنچنان است که حتی اسم آنها را هم بدرستی نمیدانم زیرا بنظرم تنها یک حیله و فریب است و هیچ نیازی نیست تا حتی کوچکترین جائی در مغز خود برای اینکار باز کنم. در همین حال نیز که این مطلب را مینویسم نمیدانم نام حزب حاکم چیست زیرا ابدا اهمیتی ندارد.

 

حال باید به این نکته نیز پرداخت که آیا دمکراسی اجازه میدهد که به سایر کشورها لشکر کشید و برای تامین رفاه جامعه خود سایر ملل را به فقر و فلاکت اندخت؟ 

آیا دمکراسی به مهد باصطلاح دمکراسی جهان ( فرانسه) اجازه میدهد که به کشورهای فقیر آفریقائی که حتی آب نوشیدن ندارند لشکر بکشد و یا باتحریک جناح های داخلی جنگی را براه بیاندازد که چندصدهزار انسان بیگناه ( مثلا در رواندا)  قتل عام بشوند؟

 

پس آنانیکه از دمکراسی صحبت و دفاع میکنند باید به این مسائل توجه دقیق بکنند و با پاسخ به این مسائل آنرا بپذیرند و یا نفی کنند وگرنه همانند تکرار طوطی وار صحبتهای آن عده  اندکی استکه میخواهند اکثریت مردم را فریب بدهند.

 

 

 

برتری دیکتاتوری بر دمکراسی

 

   یکی از خصوصیات کشورهائی که به عنوان دیکتاتوری مطرح میشوند آنستکه هنوز سرمایه دارانشان به حد بالائی از سرمایه و از آن مهمتر سیستم کنترل حکومت نرسیده اند تا نمایندگان خود را در حکومت بنشانند. در کشوری مانند ایران که قدم در این راه گذاشته است این کار در آخرین رای گیری و با روی کار آمدن رئیس جمهوری ( احمدی نژاد) که از وضع مالی چندان بالائی در کشور برخوردار نیست و تنها بعنوان نماینده جناحی خاص میباشد صورت گرفت. اما کار در ایران هنوز کامل نیست زیرا هنوز بعضی از سرمایه داران بزرگ کاندید ریاست جمهوری بودند.

در کشورهائی که به آنها برچسب دیکتاتوری زده میشود، الیگارشی  در حد بالا و در سطح جهانی نبوده و اگر هم برسد تا زمانیکه در ارتباط با الیگارشی قدرتمند و صاحب قدرت در جهان غرب قرار نگیرد و در باند آنها وارد نشود همان برچسب دیکتاتوری را باید داشته باشد. اما چنین ادغامی را هم در عصر کنونی نمیتوان محتمل دانست.

مثلا در زمان شاه سابق ایران؛ از آنجائیکه شاه در زیر کلید آنها قرار داشت علیرغم تمامی فشارهائی که بر مردم ایران وارد میشد و علیرغم تمامی مخالفتهای مردم (که در زمان سرنگونی شاه معلوم گردید که بصورتی فراگیر در میان تمامی مردم  وجود دارد)؛ اما غربیها حکومت شاه را دمکراتیک میخواندند.

از طرفی رژیم کنونی ایران بدلیل ماهیت خاص اسلامی اش (  وجود رهبری  شیعه در ایران) هرچند هم که بطرف سرمایه داری گسترده برود و با صاحبان سرمایه جهان وارد معاملات سودمند بشود باز هم نمیتواند بعنوان مهره ای در دست آنها ( همانند شاه سابق) و تشکلات آنها باشد.  پس این درگیری در میان سرمایه داران متشکل غربی و سرمایه داران جدید در ایران و امثالهم ادامه خواهد داشت.

در کنار ایران کشورهای دیگری همانند روسیه و چین نیز قرار دارند که در حال رشد هستند و سرمایه داران بسیار بزرگی در آنها پیدا شده، اما این کشورها نیز با سرمایه داران متشکل غربی در تضاد هستند و مشکلاتی دارند که از جمله اینستکه حاضر نیستند وارد تشکلات آنها بشوند زیرا بدین معنی خواهد بود که سروری آنها را پذیرفته اند. بهمین دلیل این دو کشور اخیردر حال ایجاد قدرتی جدید تحت عنوان " گروه شانگهای" میباشند که چنانچه این قدرت جدید با ورود هند، ایران و پاکستان تکمیل شود، بدلایل بسیار قدرت اول یا سوپرقدرت جهان خواهد شد.  زیرا از نظر وسعت سرزمین و تعداد جمعیت و نیز دانش موجود ونیروهای بالقوه و بالفعل و... در جهان بسیار برتر از مجموعه آمریکا و اروپا باضافه کانادا و استرالیا خواهند بود.  نباید فراموش کرد که کشورهای عمده نامبرده در گروه شانگهای هرکدام نیز دارای کشورهای اقماری بوده و نیز دارای نفوذ در کشورهای دیگری هستند که بالاجبار آنها را هم وادار به ورود به جرگه این کشورها میکند بنابراین بفوریت تعداد اعضائ این گروه بسیار بالا رفته و در نتیجه قدرت آن بالا میرود. گروه شانگهای بسادگی میتواند تمامی کشورهای آسیائی را در بر بگیرد.

 

درعصر حاضر در حکومتهای باصطلاح دیکتاتوری؛ دیکتاتور یا دیکتاتورهائی که در قدرت و یا حکومت نشسته اند خود تصمیم گیرنده اند و کسی از خارج بر آنها دیکته نمیکند.

توجه شود که اگر تعدادی دیکتاتور در صدر قدرت باشند ( مانند ایران و یا روسیه)  پس نوعی از حکومت گروهی  برقراراست که با نفس دیکتاتوری و اصطلاح دیکتاتوری در تضاد است ( در آن نوع حکومت تنها یک نفر تمامی قدرت تصمیم گیری را برای مدتی معین با تصویب مجلس در اختیار میگرفت). اما  چون اساسا در این نوشتار همه چیز به اختصار بررسی میشود بنابراین بررسی خود اصطلاح دیکتاتوری که در غرب استفاده میشود و آن نیز اشتباه دیگری است  به خوانندگان و یا نگاه به مقالات پیشین اینجانب واگذار میشود.

در کشورهای بظاهر دمکراسی دولتها از قدرت اصلی برخوردار نیستند و دستورات و برنامه های اصلی از خارج بر آنها اعمال میشود.

این نکته ارجحیت  بسیار مهم حکومتهائی استکه  دیکتاتوری خوانده میشوند بر کشورهائی که دمکراتیک نامیده میشوند. یعنی اینکه در حکومتهای دیکتاتوری حاکم یا حاکمان، برای مردم معلوم است اما در حکومتهای دمکراسی معلوم نیست.

در حکومتهای باصطلاح دمکراسی اساسا در کنار دولت و در صدر آن گروههائی نشسته اند که در سیستم اداره مملکت قدرت و نفوذی اساسی و ریشه ای دارند. بعنوان مثال:  دولتها در این کشورها بعد از یک دوره 4 یا 5 ساله در یک انتخابات جدید دوباره انتخاب میشوند و ممکن است دولت جدیدی از حزب یا احزاب دیگری تشکیل بشود. بنابراین دولتها در چنین مدت کوتاه تا بخواهند به تمامی چم و خم مملکت و مسائل اساسی مانند کنترل سازمانهای امنیتی و نظامی و... پی ببرند از کار برکنار شده اند.  اما کارمندان و روسای آن سازمانها و ارگانها همچنان بر سر کار باقی هستند.  بنابراین در بسیاری موارد و کارهای کلیدی کشور، دولت نقشی کاملا جانبی و بی اهمیت دارد.  برای نشان دادن این مطلب یک نمونه کافی است.

حدود 20 سال پیش یک زیر دریائی به آبهای سوئد وارد شد. دولتهای سوئد برای مدت 20 سال جنگی روانی، رسانه ای و... را با دولت شوروی و بعد از فروپاشی  با روسیه براه انداختند که چرا آن دولت به آبهای سوئد تجاوز کرده است. اما پس از این مدت بالاخره زبان بعضی فرماندهان نظامی باز شد که آن زیر دریائی آمریکائی بوده و آنها از همان ابتدا میدانستند.

این نکته بیان میکند که نفوذ و قدرت دولت در ارگانهای دولتی و زیر کنترل دولت بسیار محدود است. اما در عوض سرمایه داران بزرگ که دولتها را برپا میکنند در کنار آنها( دولتها) سازمانها و تشکلات مخفی خاص خود را دارند که بوسیله آنها کنترل اصلی را بر تمامی شئونات کشور اعمال میکنند. بعنوان مثال اکنون فراماسیونری بصورتی استکه افراد خاصی را عضوگیری میکند و این افراد در صدر امورات ادارات مختلف قرار میگیرند و چون همواره ثابت هستند و تغییر آنها ارتباطی با تغییر دولت ندارد پس قدرت اصلی در کشور در دست چنین گروههائی خواهد بود. آنها هستند که از تمامی ریزه کاریها مطلع میباشند و هر آنچه را نیز لازم نباشد در اختیار دولت قرار نمیدهند. اسامی سازمانهای امثال فراماسیونری  که در کشورهای غربی وجود دارند و کنترل همه چیز را در اختیار دارند یا اعلام نمیشود و مخفی هستند و یا چنانچه علنی فعالیت میکنند هدف اصلی اعلام نمیشود.  اسامی اعضا این سازمانها نیز علنی نیست و تنها ممکن است نام تعداد اندکی از آنها و به دلایل خاص اعلام بشود.

تفسیر و توضیح بیشتر این نکته  بعهده خوانندگان گذارده میشود.

از محسنات حکومتهائی که در جهان امروز دیکتاتوری نامیده میشوند آنستکه آنهائیکه در حکومت نشسته اند خود تصمیم گیرنده هستند بنابراین دولت آنها با مشکلات و ضعف هائی که در سطور پیش آمد روبرو نخواهند شد. در گذشته شاهان خود حکومت میکردند و صاحب بیشترین ثروت؛  اختیار و قدرت  تصمیم گیری بودند و در نتیجه فریب دادن شاه با مرگ همراه بود. در کشورهای کمونیستی نیز چنین بود و هئیت حاکمه یا حزب کمونیست صاحب اصلی قدرت بود. هم اکنون در کره شمالی و کوبا نیز وضع بهمین منوال است.

آن کشورهائی که دمکراسی خوانده میشوند دولت هایشان تنها حکم کارمندان قدرتمندان را دارند. در این کشورها سرمایه داران بزرگ که در آمدهای ملیاردی دارند وقت شان را برای مبلغ ناچیز حقوق ریاست دولت از بین نبرده  خود را بزیر تیغ دنیائی از انتقادات نمیبرند بلکه کارمندان خود را سپر بلا میکنند و خود در پشت پرده با خیال راحت نشسته و دستورات را صادر میکنند.

در حال حاضر کشورهائی مانند ایران، چین ، روسیه، ونزوئلا، کوبا و...  به این دلیل واضح و روشن که بزیر کلید الیگارشی متحد غرب که بیشتر در آمریکا متمرکز است نمیروند کشورهای دیکتاتوری خوانده میشوند. این کشورها حتی از این هم فراتر رفته در برابر سرمایه داران غربی موضع مخالف و رودررو میگیرند.

در اصل استفاده از ترم های دمکراسی و دیکتاتوری برای فریب مردم است. مردم عامی که از جانب باصطلاح فلاسفه ( بیسواد) هیچ دانشی نصیب اشان نمیشود ترم دمکراسی را معادل خوب و بهشت و ترم دیکتاتوری را معادل بد و جهنم تصور میکنند.

 

نکته دیگری را که نباید از یاد برد آنستکه این ماه عسل ( اداهای دمکراسی در آوردن) در جوامع غربی تا زمانی استکه پول و ثروت وجود دارد اما آنگاه که این ثروت از دست رفت؛ ضعف ها و سستی ها اساسی این سیستم از پایه ویران و مزخرف، آنها را به قهقرائی خواهد برد که وضعیت امروزی کشوری مانند افغانستان در برابر آن بهشت خواهد بود. زیرا هرچند اکنون افغانستان بسیار فقیر شده اما بدلیل وجود ریشه های قوی انسانی و نیز خانواده بعنوان پایه جامعه،  مردمان از انسانیتی انسانی برخوردارند لیکن در غرب این ریشه ها یا وجود نداشته و یا چنانچه بوده آنها را نیز خشکانده اند بنابراین چنانچه فقر به این جوامع روی بیاورد بدلیل ضعیف شدن اخلاقیات، جوامعی بسیار مفلوک و فاجعه آمیزخواهند بود.

بهمین دلیل در جوامع غربی، ترس مردم از فقر آنها را بصورت موجوداتی در میآورد که زمانیکه بمرحله ای برسند که بخواهند میان انسانیت همراه با فقر و زندگی مرفه به قیمت نابودی ملیونها انسان را انتخاب کنند؛  آن دومی را انتخاب میکنند. این روحیه ای است که سیستم های حاکم بر این جوامع در مردم ایجاد میکند.  

مقصود روشن تر از صحبت اخیر اینستکه؛ هرچند  غربیها دانسته و یا ندانسته ثروت اشان از غارت ملل فقیر و به قیمت جان و مال ملیونها انسان است، اما مسئله در اینجا در شکلی فراتر مطرح شده باین صورت که چنانچه مردم این کشورها آگاهانه در مسیر انتخابی قرار بگیرند که بر مبنای آن بیان شود که ادامه چنین زندگی و رفاهی باید با حمله و کشتار مستقیم مردمان فلان کشور حتی با بمب های اتمی باشد (ودر نتیجه آن باید ملیونها انسان بیگناه را کشت وگرنه و در غیر اینصورت دیگر قادر به تامین چنین رفاهی نیستیم و شما با پائین رفتن سطح زندگی و شاید بیکاری و مشکلات ناشی از فقر و مثلا نداشتن تامین های اجتماعی و...  روبرو خواهید شد)؛  در آن زمان بطور قطع اکثریت قاطع این مردم با کمال بیخیالی حکم قتل عام سایر ملل را تائید خواهند کرد. این روحیه ای است که سیستم حاکم ( باصطلاح دمکراسی) به آنها داده است. درحالیکه چنین

روحیه ای در کشورهائی که دیکتاتوری نامیده میشوند و مخصوصا در کشورهای شرقی ابدا وجود ندارد و سیستم های حاکم بر آنها هنوز با اینهمه نامردمی و حیوان صفتی رابطه ای ندارند ( به بخشید به قول بعضی از دوستان نباید به حیوان توهین کرد زیرا آنها ابدا چنین نیستند). چنین

روحیه ای در عصر حاضر تنها از سیستم های  باصطلاح دمکراتیک حاکم بر جوامع غرب

( دمکراسی) به مردم تلقین میشود. این همان نظر افلاطون است که سیستم حاکم بر مردم تاثیر میگذارد و در این مقاله نیز قرار بود در هرجای که پیش آمد به جنبه های منفی از تاثیر گذاری سیستم دمکراسی غربی پرداخته شود.

 

حال باید به یکدسته کشورهای دیگر نیز توجه کرد؛ آنهائیکه از خارج  دیکته میشوند و دولتهای آنها توسط قدرتهای جهانی کنترل میشوند و در عین حال در داخل کشور همانند کشورهای باصطلاح دیکتاتوری  و حتی بدتر از آنهاعمل میکنند، ؛  مانند کشورهای عربی خلیج فارس و یا عربستان سعودی؛  لیکن به آنها مارک دیکتاتوری زده نمیشود چرا؟

در جهان غرب که مهرها در دست آنهاست و هر مهری  را بخواهند بهر کشوری  و هر سازمانی و چیزی میزنند باین کشورها مهر دیکتاتوری نمیزنند و آنها را از این مقوله خارج کرده اند هر چند اعمالی در آنها صورت بگیرد که صد پله بدتر از کشورهائی مانند ایران باشد (مثلا محدودیت بسیار گسترده آزادیهای مدنی و عدم شرکت زنان در انتخابات و یا در مجلس و یا حتی اجازه رانندگی برای آنها و هزاران مورد ریز و درشت دیگر در این جوامع) ؛  زیرا  این کشورها در اختیار خودشان هستند و هر دستوری که کشورهای غربی بدهند اجرا میکنند بنابراین آنها به خدمه خود مهر دیکتاتوری نمیزنند.

این خود بسادگی  و روشنی تمام میرساند که  نفس اجرا چنین اعمالی از طرف آنها بد و دیکتاتوری بحساب نمیآید بلکه مجری آن و رابطه اش با قدرتهای مهر بدست جهان تعیین  نوع مهری است که به کشوری یا گروهی و سازمانی و... زده میشود.

ایران زمانی به این باصطلاح دمکراسی نوع غربی  ویا در واقع به سیستم حاکم بر غرب میرسد که همانند آنها صاحبان پولهای کلان که قدرت اصلی را در دست دارند به آنچنان حدی از ثروت و در اساس تفاوت ثروت با سایر مردمان کشور برسند که بدون هیچ واهمه ای از مردم وحتی بدون اینکه مردم متوجه بشوند ( بطور اتوماتیک)  قدرتشان پذیرفته شود.  در اینصورت این صاحبان اصلی قدرت کارمندان خود را بعنوان دولت برسرکار میگذارند و مردم هم بخیال اینکه دارند نمایندگان خود را انتخاب میکند به پای صندوقهای رای میروند. 

 

تحقیر زنان در جوامع دمکراتیک غرب واقعی است و نه در جوامع شرق

نابودی خانواده بعنوان اساس جامعه فلاکتی برای جوامع غربی

 

نکات منفی بر گرفته  و اجرا شده در غرب از دمکراسی مطروحه افلاطون بسیار زیاد است. این نکات که بیشتر در آشفته کردن جامعه و روابط میان انسانهاست در کمونیسم  بطور گسترده و علنی آورده شد. بعد از بررسی این نکته شاید به این نتیجه برسیم که غربیها کاملا حق دارند که خود را مدیون یونان بدانند زیرا در اجرای این نکته کاملا سنگ تمام گذاشته اند.

اما جهان دموکراتیک غرب که کمونیسم را به زیر سئوال برد و میبرد ابدا اشاره ای بدین نکته نمیشود که در غالب موارد اجتماعی همان سیاستها و دستورالعمل های ارائه شده در کمونیسم ( که آنها نیز از افلاطون کپی کردند) را نه تنها مو به مو بلکه با شکلی فراتر و بدتر از آن در جوامع خود پیاده میکند.

در این نوشتار مجال و قصد آن نیست تا تمامی آنچه که افلاطون در کتاب خود در باره رابطه انسانها در جامعه، نقش زن و روابط موجود در آنجا و رابطه میان والدین و فرزندان نوشته، صحبت کرد؛  بلکه علاقه مندان میتوانند خودشان کتاب افلاطون و نوشته های کمونیست ها را مطالعه بکنند.  

این نکته بعدها در زمان استالین بزیر سئوال رفت و آنها سعی کردند تا اساس خانواده را حتی الامکان حفظ کنند. جوامع غربی نیز بجای تمجید از اینکار او را دیکتاتور و ضد آزادی زن نامیدند. لیکن کمونیستهای ساده و رده پائین( حتی در سطح باصطلاح رهبران سازمانهای کوچک کمونیستی در کشورهای مختلف) و نیز بعضی سوسیالیستها ابدا درکی از این موضوع و حساسیت آن برای جامعه ندارند و بیشتر همان بی بندوباری  را که برای جامعه فاجعه میباشد تبلیغ میکنند.

 

در اینجا تنها به چند نکته اشاره میشود و با همین  مقدار نیز مشخص میشود که چگونه در غرب تمامی جامعه و بناچار زنان تحت نام آزادی در بدترین بندها افتاده اند و اخلاقیات برباد رفته است.

 

آنجائیکه پایه های اولیه مهر و محبت که این یکی  خود نیز پایه های اولیه انسانیت و مهرورزی و بشر دوستی است از میان میرود؛  دیگرهیچ جای صحبت از انسانیت، بشر دوستی، اخلاقیات، احترام به آزادی و حقوق دیگران و... باقی نمیماند.

جائیکه رابطه خانوادگی نه تنها سست بلکه قطع میگردد و خانواده جایگاه خود را در جامعه بعنوان رکن اصلی از دست میدهد؛ کودکان بصورت طبیعی و انسانی رشد نمیکنند؛  آنان نه تنها از مهر و  محبت وعاطفه عاری میشوند بلکه بصورت انسانهائی مکانیکی در میآیند که بدلیل عدم رشد صحیح از ضعف و ترسی درونی که ناشی از بی پشتوانگی است رنج میبرند.  چنیین روحیه و ترس درونی آنها را بصورتی در میآورد که میتوانند  بصورت آدم کشانی حرفه ای و بسیار قصی القلب در آیند.

 

چنین انسانهائی زمانیکه ببینند به اقتصادشان که دیگر برای آنها همه چیز( پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، دائی، خاله عمه ووو حیثیت، آبرو، شخصیت، انسانیت ووو) شده، ضربه میخورد، در برابر قدرت حاکم به افرادی ذلیل  و تسلیم تبدیل میشوند. چنین انسانهائی حاضرند تا در کشور خود و نیز کشورهای  دیگر بدون هیچ ترحمی هر تعداد انسان را در هر سن وسالی و از هر جنسی و در هرجا و موقعیتی قتل عام کنند. آنها حتی به مادر خود نیز رحم نخواهند کرد.

البته شاید تصور بشود که این جوامع هنوز بآن مرحله نرسیده اند،  لیکن نباید چندان به این نکته امیدوار بود.

بیشتر از 17 سال پیش زمانیکه کمتر از یکهفته از ورودم به کشور سوئد میگذشت در خیابانهای خلوت آن شهر کوچک ( هالستاهامار)،  پیرمردی سوئدی  که میدانست ما تازه واردان هستیم بمن و خانواده ام رسید و پرسید که این کشور را چگونه می بینی؟  پاسخ دادم که کشور آرام و خوبی به نظر میرسد وفکر میکنم با طبیعت من جور در آید و زندگی خوب و راحتی با خانواده ام داشته باشم. او که تعریفهای مرا شنید پاسخ داد. اشتباه میکنی  این کشور وما مردم اش تنها بفکر پول و مسائل اقتصادی هستیم و دیگر هیچ!!! صحبت ما در همین حد باقی ماند و از هم جدا شدیم. اما این حرف همیشه در  گوشم زنگ میزد و نمیتوانستم آنرا بفهمم تا بعد از 15 سال به همان نتیجه ای رسیدم که آن پیرمرد دنیا دیده و ناراضی از وضعیت اسفبار کشورش بیان کرد.

از طرفی دیده شده که در همین شرایط امروز در جنگهای افغانستان، عراق و لبنان چه جنایتهای بیشماری صورت گرفته که بسیاری از مردم این جوامع دمکراتیک غربی با آن همراهی کرده اند.

لیکن هنوز هم تعداد اندکی ازمردمان نسل گذشته باقی است که خانواده را حفظ کرده اند و فرزندان آنها هنوز پدر و مادر خود را میشناسند وتعدادی از آنها نیز هنوز با هم بصورت خانواده های بزرگ زندگی میکنند که البته اکثریت غالب اینها ساکنین نقاط دور افتاده و کوچک هستند.  

چنانچه کار بدین منوال پیش برود حداکثر یکی دو نسل  آینده به چنان جانوران ددمنش بی احساس و کثیفی تبدیل میشوند که حیوانات از شنیدن قصاوتها و پستی هایشان شرم خواهند کرد و خواهند خواست که:  نام ما " حیوان" را بر این پلیدان نگذارید و ما را بدنام نکنید.

اینست روحیه انسانی که در چنین جامعه ای متولد و رشد میکند.

 

داستان پرورش انسانها در این جوامع دارد بصورتی پیش میرود که انگار آنها در فضا بدنیا آمده اند و از پدر و مادر و اقوام و خویشان هیچ آگاهی ندارند. شاید بتوان گفت که انگار آنها در  لوله آزمایشگاه بدنیا آمده اند و ابدا از پدر و مادر خود آگاهی ندارند بنابراین چنین انسانهائی براحتی و بدون هیچ احساسی حتی والدین خود را هم میکشند. انسانهائی که در بسیاری موارد تنها مادر خود را میشناسند و از پدر خود هیچ نام و نشانی ندارند و حتی گاه مادر آنها نیز نمیداند چه کسی پدر فرزندش است. درست همانطور که افلاطون برا ی جامعه ایده آل و مدینه فاضله خود  خواسته و مطرح کرده است و کمونیستها بطور علنی از آن دفاع کردند اما جوامع باصطلاح دمکراتیک غرب بدون اعلام و موضع گیری علنی در عمل آنرا اجرا میکند؛ این یکی از حیله گریهای آنهاست زیرا با برخورد با موضوع دمکراسی از این زاویه مردم آگاه میشوند و در نیتجه صداهای اعتراض در گوشه و کنار پیدا و  بلند خواهد شد.

بنابراین باز به یک برتری دیگر ازجوامع شرقی " برچسب خورده دیکتاتوری"  نسبت به جوامعی فریب دهنده تحت نام دمکراسی میرسیم؛  و آن اینستکه در جوامع دیکتاتوری هنوز این الیگارشی بین المللی و...  لجام گسیخته دیو صفت نتوانسته با بدست گرفتن کامل قدرت و کنترل آن جوامع،  نظم حاکم بر جامعه آنها را بهم بزند.  

پس بهتر است جوامعی که افتخار داشتن برچسب دیکتاتوری را دارند سعی و اهتمام خود را بنمایند تا مسیر دیگری را طی کنند بطوریکه اساس خانواده و مهر و محبت اولیه انسانی که از همان لحظات اولیه و در قنداق در آنها پیدا میشود و به آنها شخصیت میدهد را حفظ کنند.

 

متاسفانه در این جوامع ( باصطلاح دمکراتیک) مردم بسادگی فریب میخورند.  مثلا در مورد نقش زن، علیرغم اینکه نقش آنها را به پائین ترین  درجه آورده اند اما بسادگی و با مقایسه های بسیار احمقانه این جوامع  با جوامع فقیر آنها را فریب میدهند.

زن در این جوامع باصطلاح دمکراتیک غربی از نقش برجسته خود بعنوان مادر و دختر و همسر و خواهر وخاله و عمه ووو  به سطحی سقوط کرده که تنها بعنوان وسیله ای برای سکس به او نگاه میشود.

در جوامعی که هنوز اساس خانواده حفظ شده است فرزندان در خانوداه با پدر و مادر خود زندگی کرده و بعد از ازدواج و جدا کردن منزل نیز به آنها به چشم پدر و مادر نگاه میکند اما در جوامع غربی زن را بصورتی در آورده اند که طلاق افتخار است و کودکان از اینکه ببینند مردی که بسراغ آنها درب مدرسه میآید تا آنها را به خانه ببرد دوست پسر مادرشان است افتخار میکنند.

کار به جائی رسیده که در مقابل آن اگر زمانی پدر واقعی بچه ای برای بردن او بیاید تا بخانه پدر و مادری ببرد برای آن بچه حالتی  بد و شرم آور دارد.

در جوامع باصطلاح دمکراتیک غرب مادران مطلقه آرزو دارند تا حداقل یکهفته در میان بچه را به پدر بدهند تا خود برای پیدا کردن امکان داشتن سکس و ارضاء غریزه جنسی به دیسکو و یا چنین محل هائی بروند. آنها آرزو میکنند تا هرچه زودتر فرزندانشان بسن بلوغ برسند تا دیگر از این بابت مشکلی نداشته باشند و هر زمان که بخواهند به چنین محل هائی بروند. آنها همچنین آرزو دارند تا هرچه زودتر فرزندانشان 18 ساله بشود و منزل اشان را ترک کند غافل از اینکه پس از آن مشکل دیگری ایجاد میشود.

در حالیکه د رجوامع باصطلاح دیکتاتوری شرق انسانها دوست دارند مادرشان را مادر ببینند یعنی زنی که بصورت مادر در خانواده حافظ اصول خانواده است و با پدرشان زندگی میکند. آنها دوست ندارند وبرایشان قابل فهم  و حتی تصور نیست که مادرشان آنها را رها کند و برای یک شب سکس به رستوران و دیسکو برود و در بهترین حالت هر چند ماه یکبار مادرشان را با مرد تازه ای ببینند. فرزندان این جوامع در هر سن و سالی دوست دارند زمانی که به خانه پدری باز میگردند پدر و مادر شان را در آن خانه در کنار هم ببینند تا احساس آرامش و خوشی بکنند. آرامشی که هیچگاه انسان در هیچ جای دیگری پیدا نخواهد کرد مگر در خانه ای که در آن مرد و زن در نقش پدر و مادری دلسوز زندگی خود را پای یکدیگر و فرزندان گذاشته باشند. در چنین حالتی انسان بهر سن و سالی و موقعیتی هم که رسیده باشد و حتی خود دارای خانواده و فرزند باشد زمانیکه به خانه ای که در آن پدر و مادرش زندگی میکنند پای مینهد اساس میکند که در بهترین و امن ترین مکان دنیا که هیچ بهشت وعده داده شده ای با آن برابری نمیکند قدم نهاده است.

 

به یک نکته دیگر نیز توجه شود اینکه در اینجا واقعا بدلیل قدرت زنان نیست که بعد از طلاق بچه را بمادر میدهند.  بلکه در واقع مردان بچه و دردسر نگهداری آنرا نمیخواهند. آنها باصطلاح خودشان با پرداخت مقداری پول بعنوان حق نگهداری بچه به مادرش آزادی خود را میخرند. با این کار آنها حتی وقت بیشتری پیدا میکنند تا با کار کردن پول بیشتری بدست آورند و با کار بیشتر مقام اشان و رتبه کاری اشان بالاتر برود. آنها وقت بسیار زیادی را برای هر چه که بخواهند ورزش، تفریح، بار و دیسکو رفتن ووو بدست میآورند و خود را کانلا آزاد میبینند. در حالیکه مردمان شرق چون مسائل را بادید خود و عواطف خود مینگرد و بعد میبینند که در این کشورها بچه ها را به مادر میدهندباشتباه فکر میکنند که جامعه طرفدار زنان است در حالیکه در اینجا برعکس است.

مسلما انسانهائیکه در این دو جامعه بسیار متفاوت ( دوسیستم متفاوت) از یکدیگر رشد میکنند از نظر روحیه و اخلاقیات ازهمدیگر بسیار دور  و متفاوت هستند.

واقعیت اینست انسانهائیکه با سیستم جوامع غرب یا دمکراتیک بزرگ میشوند بسیار مشکل دارند. در این جوامع مشکلات بسیار عدیده  بوجود میآید که از جمله از میان رفتن اخلاقیات است. بسیاری از مشکلات این جوامع تا زمانیکه پول و ثروت در جامعه هست خود را مخفی کرده اند لیکن بمجرد اینکه ورق برگشت آنگاه دیده میشود که باصطلاح آدم آدم میخورد؛ و در آنزمان است که میتوان دید که مثلا مردمان ساکن در افغانستان و یا عراق که در سطح بسیار پائین اقتصادی زندگی میکنند چگونه با انسانیت همدیگر را تحمل کردند و میکنند و بیکدیگر یاری میرسانند ولیکن در جوامع فقیر شده غرب ابدا صحبتی از انسانیت و رحم و مروت نخواهد بود.

در زمان حمله عراق به ایران و آواره شده ملیونها انسان جامعه بزرگ یا کشور آنها را در خود پذیرفت و با وجود 8 سال جنگ تمام عیار که جزء 3 جنگ بزرگ قرن بحساب آمد اما مردم به دکاکین ووو حمله نکردند و نظمی انسانی برقرار بود.  زیرا در مرحله اول و مهمترین نکته؛ اکثریت وسیعی از آوارگان به منازل اقوام خود در شهرهائی که بدور از آتش توپخانه ها بودند پناه بردند تا در قدم بعدی جائی و کاری پیدا شد. اما از آنجائیکه چنین روابط و یا پایه و اساسی در جوامع باصطلاح دمکراتیک ( اعم از آمریکا، اروپا، استرالیا ) وجود ندارد چنانچه چنین جنگی  بی مقدمه رخ بدهد و مردم چندین شهر آواره بشوند آنگاه هیچ امکانی برای سکونت آنها وجود نخواهد داشت و تامین معاش آنهانیز امکان پذیر نیست بنابراین هیچ مغازه ای دیگر نمیتواند ویترین های بزرگ شیشه ای داشته باشد زیرا همه آنها شکسته شده و اموالش توسط مردم آواره غارت میشود. در اساس آنچنان آشفتگی جامعه را فراخواهد گرفت که هیچ نظمی نخواهد ماند و تنها با کمک بیشترین نیروهای نظامی و بزور سرکوب مردم گرسنه و بیخانمان و درمانده و حتی قتل عام آنها آنهم بسختی بتوان اندکی از جامعه را حفظ کرد. نمونه چنین وضعیتی در طوفانی که چند سال در ایالتی در جنوب آمریکا رخ داد دیده شد و تازه آنهم فقط در منطقه کوچکی بود و تعداد زیادی نیز فرصت نقل مکان یافتند و هنوز هم وضع بصورت عادی برنگشته است.

 

جوامع غربی دیگر آن جوامع جنگ دوم جهانی نیستند؛  بسیاری از زیر ساختهای اجتماعی جوامع کاملا بهم ریخته است. در صورت وقوع چنین جنگی  ویا ایجاد شرایط نابساما اقتصادی،  بدلیل نبود روابط خانوادگی و از میان رفتن عواطف انسانی هرکسی که زورش برسد بدون هیچ ترحمی هر کسی را بخاطر هر مبلغ پول و یا قطعه ای نان میکشد.

اینها نکاتی واقعی است که رخ خواهد داد و کسانیکه فیلسوف هستند و یا سروکار با فلسفه دارند باید بدان توجه کنند و آینده را ببینند. بدلیل همین ندیدن آینده و نداشتن برنامه و دید است که میگویم جهان همانند گاو گیج بدون اینکه بداند بکجا میرود و سر از کجا در میآورد حرکت میکند.

جهانی اینچنین ( دمکراتیک) با اولین ضربه مهلک و یا جنگی دیگر (حتی بسیار کمتر از جنگ جهانی دوم) به فاجعه ای غیر قابل تصور تبدیل خواهد شد.

 

مادر باید مادر باشد و وظایف خود بعنوان مادر در تربیت فرزند را بدرستی بداند و اجرا کند و پدر نیز باید متقابلا پدر باشد و وظایف پدری خود را دانسته و بدان عمل نماید.  

زن ومرد هر دو در عین حال فرزندان  و والدین و خواهر و برادر و ... هستند و باید هر کدام از این تعریفها را بدانند و به آن بدرستی عمل کنند در این صورت پایه های مهر و محبت و اخلاقیات در جامعه قوی میشود. درغیر اینصورت و آنچنانکه در غرب باصطلاح دمکراتیک صورت میگیرد و از زن  تنها بعنوان سکس آبژکت ( وسیله ای برای سکس) استفاده شده و باین چشم به او نگاه میشود، فاجعه ای عظیم در حال تکمیل است.  دلیل اصلی صورت گیری این فاجعه نیز خواست ثروتمندان حاکم بر این کشورهاست که از طریق سیستم دمکراسی حاکم اعمال میشود.

 

بالاترین  و ارجح ترین برنامه نظامهای حاکم دراین جوامع  از میان بردن خانواده بعنوان پایه و اساس جامعه است در نتیجه این عمل مردم بصورت فرد و تنها درآمده و بدینترتیب از یک حمایت اساسی که حمایت خانواده باشد محروم میگردند. بدینسان تحت کنترل کامل وبصورت  برده ای  از نوع مدرن درمیآید.

در این کشورها همه از تنهائی  و بی کسی خود رنج برده دچار یکنوع ضعف و ترسی وحشتناک هستند. در این کشورها چنانچه چند نفر گرد هم آیند و باندی  ایجاد کنند میتوانند در میان مردم عادی وحشت ایجاد کرده و از دیگران باج خواهی کنند.  حتی روسای دادگاهها نیز در برابر تهدید ها خود را ضعیف میبیند.  بدینسان است که در چنین جوامعی یک تهدید کوچک میتواند بسیار جدی تلقی شده و مجازات گرانی داشته باشد در حالیکه معمولا در کشورهائی که هنوز قدرت خانواده و همبستگی افراد خانواده وجود دارد چنین تهدیدهائی را حتی پلیس هم جدی تلقی نکرده به فرد تهدید شده میگوید به خانواده ات مراجعه کن و از آنها حمایت بگیر.

در این جوامع فاسدترین قسمتهای نامبرده در دمکراسی افلاطون براحتی مورد استفاده قرار گرفته و در حالیکه این قسمتها خطرناکترین ها برای زندگی حال و بهم زننده آینده بشر میباشد بعنوان افتخاری برای جوامع اشان به رخ سایر جوامع میکشند و سایر جوامع مخصوصا شرق را که در برابر آن ایستاده اند به عقب افتادگی و استثمار زنان متهم میکنند تا خصوصا بدینوسیله مردمان خود وزنان اشان را فریب بدهند. در حالیکه استثمار زنان بطور واقعی در غرب دمکراتیک صورت میگیرد. 

 

در جوامع غربی زنان دچار بحران چهل سالگی میشوند. این بدلیل آنستکه زنان در چنین سن وسالی تنها هستند و این تنهائی و نداشتن همسری در زندگی،  آنها را بیشتر متوجه زیبائی چهره اشان میکند و چون در خود مینگرند و دیگر آن طراوت سالهای پیشین را نمییابند و مردان را نیز بدنبال خود نمیبینند، دلتنگ شده و دچار بحران ( گاها بسیار شدید) روحی میشوند.

آنانیکه دارای فرزند نبوده اند یک نوع بحران گریبانشان را میگیرد و آنانکه دارای فرزند هستند چون فرزندانشان بزرگ شده و منزل را ترک کرده اند درد تنهائی ( زیرا که همسری ومردی ندارند و بعد از آمدن از سرکار کاملا خود را تنها میبینند)  آنها دو چندان میشود. بهر صورت این بحران چهل سالگی در غرب از مسائل مهم برای زنان و جامعه است در حالیکه چنین مسئله ای برای مشرق زمین وجود ندارد و چنین اصطلاحی بگوش آن مردمان نخورده است.

زنان شرقی در چهل سالگی بطور طبیعی دارای همسر و فرزند و خانواده اند و چون میدانند که مرد خانه برای اینکه در کنار فرزندانس باقی بماند همسرش را نگهمیدارد پس میدانند که در اصل بنوعی قدرت در دست آنهاست و آنها هستند که در خانه حکم میرانند. آنهاآینده خود را تضمین شده میدانند و نگرانی ی که باعث بحران چهل سالگی در جامعه زنان شرقی باشد وجود نداشته است.

 

در غرب زنان بسیار گریه میکنند و لی باید اینکار را مخفیانه انجام بدهند که این خود مشکل آنها را چندبرابر میکند. شاید پذیرش اینکه زنان غربی بیشتر از شرقی ها گریه میکنند برای شرقیها مشکل باشد اما واقعیت دارد و از آنجا که در این طرف دنیا همه چیز بر مبنای ریا و تزویر است درک این مسائل مشکل است و تنها بابررسی های دقیق و علمی میتوان آنها را دریافت.

یکی از زنان سوئدی که با من بسیار نزدیک بود گفت: خوش بحال زنان شما که میتوانند براحتی گریه کنند ما نه کسی را داریم و نه جائی را باید برویم و پنهانی گریه کنیم.

البته مردان شرقی (  خصوصا کشورهای دیکتاتوری) نیز این خوشبختی را دارند که در محل های عمومی و همه با هم و با صدای بلند گریه کنند. در حالیکه این بینوایان حتی در مرگ عزیز ترین هایشان و حتی در هنگام  آنها دفن نیز باید تظاهر کنند و بدون گریه و آرام بایستند.

اینها نوعی بیماری روانی حاد جامعه و انسانهاست که در کنار خود بیماریهای دیگری را هم میآورد. گریه نیز مانند خنده از محسنات و یا خصوصیات بسیار طبیعی انسانهاست. چرا باید یکی را تحسین و دیگری را ممنوع کرد.  دلیل واضح همان استدلال افلاطون است؛ سیستم های حاکم مردم بینوا و ضعیف ( ضعف فرهنگی و نداشتن تاریخ قوی) را وادار میکنند که هرآنچه را که آنها میخواهند بدون اینکه هیچ تفکری و مقاومتی بکنند؛ انجام بدهند حتی اگر گریه نکردن برای ازدست دادن عزیزترین ها باشد.

مسئله گریه و رابطه آن با شرایط جامعه مطلب دیگری است که از چند سال پیش برروی آن کار کردم و مقاله ای تحقیقی تهیه شد و اساسا قصد آن بود تا با کمک بعضی مجامع و ازجمله  یکی ازکلیساها بکمک مردم برویم اما سیاستمداران و سردمداران با آن مخالفت کردند زیرا نمیخواهند درد مردم عیان و دوا شود. این مطلب در موقعیت مناسب در آینده منتشر خواهد شد.

 

مسائل کوچکی که در جوامعی که برمبنای خانواده قرار دارد و بسادگی با طرح آن در خانواده حل میشود در غرب به مشکلات بزرگی تبدیل شده است که برای پیدا کردن کسی که فقط به درد آدم گوش بدهد باید به روانپژشک مراجعه کرد. شاید در جامعه صدها و یا هزاران نوع مشکل و مسئله وجود دارد که در شرق تنها با مراجعه به خانواده حل میشود اما در غرب افراد از روی ناچاری درون خود نگهداشته و خود خوری میکنند. در غرب هیچکس تاب تحمل شنیدن درد دل دیگری را ندارد و اگر یکبار در جائی کسی از چیزی گله کند طرد میشود.

اما بررسی تمامی مشکلات اجتماعی در جوامع باصطلاح دمکراتیک نیز به چندین مجلد کار نوشتاری نیاز دارد که از حوصله این مقاله مختصر خارج است.

 

فاسدترین قسمتهای دمکراسی، مورد استفاده در جوامع غرب همانست که در تئوریهای مارکس (و البته سوسیالیستها پیشتر از مارکس) نیز آمده بود. در حالت عادی و زمانیکه راجع به آنها بحثی صورت میگیرد مردم در برابر آن موضعگیری میکنند و آنرا نادرست وبسیار بد میدانند؛  اکنون بصورتی زیرکانه و بدون اینکه مردمان این جوامع و مخصوصا اروپای غربی متوجه آن باشند تقریبا تمامی جوامع آنها را این روابط غلط و فاجعه بار خورده است.

بیچاره مردم این جوامع که در یک حالت منگی و سرگشتگی، از حال و روز خود و دلایل آن بی اطلاع هستند و با افتخار از آنچه که باید شرم کنند و با آن به مبارزه برخیزند؛ یاد میکنند.

 

 

نگاهی به موقعیت و تفکرات هوسرل از باصطلاح فلاسفه بزرگ قرن بیستم

 

جهان  و مافیای قدرت در جهان فلاسفه، و مغروران و احمق ها؛  حرف انسانها را نه برمبنای مضمون، مفهوم و منطق نهفته در آن؛  بلکه برمبنای مافیای قدرت و گوینده آن و در اصل وابستگی گوینده به جناحی خاص؛ میبینند و می سنجند و بها میدهند؛ بنابراین اینبار تصمیم بر آن شد تا با ارائه استدلالاتی از سرور جهان فلسفی غرب (افلاطون)، موضوع  دمکراسی را بررسی کرده؛  نشان داده شود که اینها شاگردان خلفی نیستند و نتوانستند افلاطون و موضوعات مطروحه او را بدرستی بفهمند.

 

مقصود از مافیا آنستکه  حتی در دانشگاهها نیز گروه هائی برای خود باند درست کرده و دیگران را سرکوب میکنند. این مسئله در خصوص فلسفه از همه وحشتناکتر است چرا؟

 زیرا فکر برترین چیزهاست و با تسلط بر سیستم فکری میتوان همه چیز را کنترل کرد.

 فلسفه مادر تمامی فکرهاست.  بدین جهت استکه قوی ترین باند مافیائی را یهودیان در فلسفه ایجاد کرده اند و هر مزخرفی را که یکی از افراد باند خودشان با هدفی مشخص بنویسد به کلیه زبانهای دنیا ترجمه کرده ضمن اینکه سودهای ملیون دلاری به جیب میزنند، مردم جهان را هم  در تحمیق یا عقب ماندگی و... قرار میدهند و ضمنا خود رانیز بعنوان انسانهائی با هوش خارق العاده جا میزنند. 

حلقه فرانکفورت، حلقه بوداپست و...  که همان باندهای مافیائی در فلسفه هستند  یهودیان بیسوادی بودند که از درک ساده ترین مسائل عاجز مانده بودند.

جالب تر و مسخره تر آنکه، اینها ( مخصوصا دو حلقه نامبرده) دنباله روان مارکس بودند و در حالیکه اکنون مارکس و تئوریهایش رد میشود این پیروان و شاگردان کم سوادتر از او هنوز در جهان

مطرح اند و بکار شستشوی مغزی ادامه میدهند. 

 

عجب مافیائی در جهان فلسفه براه اندخته اند که بدین سادگی حتی متفکران سایر کشورها را نیز فریب میدهند بطوریکه آنها قادر نیستند تا در کنار نفی مارکس،  شاگردان کند ذهن او را هم که مبلغ همان افکارند نفی کنند؛ بلکه حتی برعکس آنها را بعنوان فلاسفه بزرگ میپذیرند.

اکنون برای روشن شدن این نکته و این مافیا به بررسی هوسرل که بعنوان برترین فیلسوف قرن گذشته معرفی اش میکنند میپردازیم.

هوسرل  بعنوان یکی از اعضا برجسته این مافیا از درک ساده ترین مسئله که اتفاقا اساسی ترین نکته و پایه اولیه زندگی بشر بوده و هست و نیز جزء چهار عمل اصلی فلسفه میباشد، عاجز بود و حرف و استدلالی در حد  یک احمق ارائه داد. هوسرل معلم و رهبر فکری هایدگر و برتراندراسل و... بود و میتوان فهمید از چنان معلمی چه شاگردانی بیرون میآیند. در حالیکه هوسرل در نکته یاد شده بسیار احمقانه استدلال کرده است؛  در برابر او حکیم ناصرخسرو قبادیانی  در حدود 900 سال پیش در کتاب " وجه دین" (چاپ اول 1382 انتشارات اساطیر) تعریفی بسیار دقیق از آن نکته ارائه میدهد.

هوسرل در مقاله ای تحت عنوان " فلسفه و بحران در غرب " که اتفاقا گروهی از بظاهر فلاسفه ایرانی مقاله او و چند نفر دیگر را ترجمه و در کتابی با همین نام توسط انتشارات هرمس،  سال 1378 در تهران منتشر کردند؛ به مسائلی پرداخته است که هرچه در خواندن آن پیشتر میرفتم بیشتر در عقل و سلامت فکر این فرد شک میکردم بطوریکه به صفحه 64 کتاب که رسیدم مجبور به حاشیه نویسی شده و اشاره کردم که اگر واقعا اینها نظرات این شخص بوده و مترجم در آن دخالت نکرده باشد حتما میبایست نقصی جدی در مغز و شعورهوسرل وجود داشته باشد زیرا بدترین نوع نژاد پرستی در آن بیداد میکرد. همینطور نوشته ها پیش میرفت تا در صفحه 68- 69 که هوسرل قصد داشت معنی علم را توضیح بدهد به بی دانشی، بی عقلی و نژادپرستی او کاملا مطمئن شدم. او چنین مینویسد:

 

"... این جریان تاریخی، اول بار، به صورت رشد فلسفه و پیدایش اجتماعات فلسفی در قلمرو نفسانی یک ملت واحد یعنی یونان، حادث شد. به تبع این امر، برای نخستین بار در این ملت روحیه کلی فرهنگی به وجود آمد که تمام بشریت را تحت نفوذ خود قرار داد و لذا، میتوان گفت که این امر یک تحول مترقیانه بود که بشکل هویت یا حوالت تاریخی جدیدی به وقوع پیوست. این طرح کلی، وقتی کامل و قابل درک خواهد شد که ما منشا تاریخی انسان فلسفی و علمی را بیشتر مورد بررسی قرار دهیم، تا به دنبال آن، معنی اروپا و از آنجا هویت تاریخی غرب که یکسره متمایز از سایر تاریخهاست، روشن شود.

ابتدا باید خصوصیت اولی و ذاتی فلسفه را که موجب انشعاب آن به علوم جزئی شده است، بیان کنم. برای این منظور بهتر است فلسفه را با سایر صور فرهنگی انسان پیش از علم، همچون هنرها، کشاورزی، معماری و... که پیش از مرحله علمی هم وجود داشته، مقایسه کنم."

 

در همین سخنان کوتاه این نابغه قرن گذشته!!! که صدها نفر در تمجید او سینه دریده اند و ملیونها  دلار پول مردم بینوا را به جیب زده اند؛ دنیائی از اشتباه که ریشه در دنیائی نادانی دارد دیده میشود.

اما چون ابتدا قصد مقایسه با ناصر خسرو بود در مقابل این سخنان احمقانه ( بمعنی کاملا دقیق کلمه احمقانه) هوسرل،  تعریف دقیق و سنجیده آن فرزانه متولد 481 هجری آورده میشود.

ناصرخسرو در کتاب نامبرده از همان ابتدای سخن به اهمیت علم و فهم این نکته  برای آغاز به بحث میپردازد و اشاره دارد که برای شروع مباحث علمی ابتدا باید معنی علم را دانست.  پس نهایتا  گفتار سوم را به تعریف این نکته مهم و کلیدی یعنی علم اختصاص میدهد. او در  صفحه 26 چنین میگوید:

" گفتار سویم

اندر علم یعنی دانش که چیست

نخست باید  که مومن علم را بداند که چیست  تا چون بشناسدش طلب تواندش کردن  مرو را  که هر چیزیرا نشناسد هرگز بدو نرسد.  پس گویم که علم اندر یافتن چیزهاست چنانکه آن چیزهاست، و اندریابنده چیزها چنانکه هست عقل است، و علم اندر گوهر عقل است و گواهی عقل کلیمه باریست سبحانه و تعالی که همه روحانیان و جسمانیان زیر اوست و هر چه زیر علم نیاید مرو را هست نشاید گفتن، پس هرچه علم بروی محیط است همه جز خداست، و چون روا نیست که خدایتعالی زیر علم باشد و علم آنست که چیزها و هستیها همه زیر اوست ونیست هم زیر اوست  روا نباشد که گویم خدا هست و یا نیست از بهر آنکه این هردو زیر علم است و خدای زیر علم نیست.

پس گویم که محضر امر خدایست و هر که از علم نصیب بیشتر یافته است بامر خدا نزدیکتر است و امر خدا بیشتر پذیرفته است و فرمان بردارتر است و هرکه داناتر شود خدایرا مطیع تر شود و هرکه دانای تمام شود بنعمت جاویدی رسد که عاقبت کار دانا رحمت خداست، و مردم باز پسین همه زایشهای عالم است و بازگشت مردم به امر است که او علت هر دو جهانست، و چیزها را بازگشت باصل خویش باشد، جهد کنید ای برادران اندر طلب کردن علم تا بدان بخدای عزوجل نزدیکتر شوید که رحمت خدایتعالی علم است." (تاکیدات از اینجانب است).

 

ناصر خسرو به خوبی و به تمام معنی،  تعریف علم یا دانش را ارائه میکند. بطوریکه نمیتوان بر آن نقصی وارد کرد و یا اضافه ای نوشت. ناصر خسرو واقعا با همین مختصر بهترین تعریف را از علم ارائه میدهد که حتی بسیاری از بظاهر فیلسوفان قرون اخیر با نوشتن  کتابها ( سیاه کردن صفحات بسیار) نیز نتوانسته اند به چنین نتیجه و تعریفی برسند بلکه در اصل به مزخرف گوئی برای کسب معاش پرداخته اند.  در حالیکه ناصر خسرو از تمام حرافی های اضافی که این بظاهر فلاسفه برای بیان این مطلب بظاهر ساده کرده اند پرهیز و لب و مخلص کلام و آنچه را باید گفت در چند سطر مختصر بتمام و کمال و با زیبائی  بیان داشته است.

البته سوای اینکه با وجود خدا موافق باشیم و یا مانند اینجانب نباشیم، استدلال او در مورد خدا نیز استدلالی بسیار جالب و شاید از سایر استدلالات معتقدان به خدای یگانه دقیق تر باشد. حداقل اینکه این استدلال در رابطه با علم و معنی علم، صحبت های او را کامل میکند؛  زیرا قصد یک بحث علمی در باره  مسائل دینی را دارد.

باید اعتراف کنم که از زاویه ای این شیوه برخورد با وجود خدا با آن استدلالی که من از سالها پیش از این  (و پیش از خواندن مطلب ناصرخسرو) در باره هستی در فلسفه خود داشته ام مطابقت میکند و بنظر من این یک صحبت بسیار علمی و دقیق است.

اکنون دیده میشود که چگونه هوسرل از تعریف ساده ترین، ابتدائی ترین و اساسی ترین نکته عاجز و فلج ذهنی بود. نکته ای که حتی نیاز به تحقیق جدید و ارائه نظریه ای جدید هم نداشت بلکه از هزاران سال پیش بشر آنرا میدانسته است و فقط کافی بود او آنرا تکرار کند.  پس هوسرل چگونه میتوانسته با مسائل روز بطور علمی ( فلسفی) برخورد کند.

 

بنابراین باید گفت؛ جای تاسف استکه در این عصر و زمانه ایرانیان و در مجموع مردمان این قسمت از جهان که چنین دانشمندان و چنین فرهنگ و دانش قوی داشته اند از آن بی اطلاع هستند وبرعکس تحت سلطه مافیای یهودی  دچار آچماز یا سکون  یا توقف فکری  و یا خرفتی میشوند.

اکنون در جهان عده ای ناحق و ضد بشر با فکر و مال مردم بازی میکنند.

 

زمانیکه هوسرل میگوید "... فلسفه را با سایر صور فرهنگی انسان پیش از علم، همچون هنرها، کشاورزی، معماری و... که پیش از مرحله علمی هم وجود داشته، مقایسه کنیم."

اوج نادانی یک انسان قرن بیستم ساکن در اروپا را به نمایش میگذارد.

مگر علم چیست؟  نگاهی به گفتار عمیق و دانشمندانه ناصر خسرو بیاندازید.

به نظر من بزرگترین علمی که بشر بدان دست یافت کشاورزی بود. زمانیکه انسان فراگرفت که میتواند با کشاورزی وانباشته کردن دانه ها، خوراک زمستان و روزهای سخت را ذخیره کند آنگاه یکجا نشین شد و چون وقت اضافه پیدا کرد آنگاه شروع به فکر کردن نمود و چیزهای دیگری را کشف کرد و یا ساخت.  با نگاهی اندک به تاریخ بشر میبینیم که در طی همین مدت کوتاهی که به کشاورزی دست یافته چگونه بسرعت ترقی کرد؛  در حالیکه در طی صد ها هزار سال، زندگی بدوی و بدون تغییر عمده ای را طی کرد.

هم اکنون انسان میتواند بدون انواع وسایل پیشرفته (برق، کامپیوتر، تلفن، اتومبیل، هواپیما، اتم ووو) زندگی کند اما بدون غذا امکان زندگی از او سلب میشود. انسان با دست یابی به علم کشاورزی اولین قدم بزرگ برای غلبه بر طبیعت را برداشت. در تکمیل این امر با استفاده از آتش و فکر ساخت خانه که از ضروریات یکجا نشینی بود و در کنار آن استفاده از لباس توانست برطبیعت غلبه کرده کاملا یکجا نشین بشود و با این عمل فرصت زیادی برای سایر کارها و از جمله فلسفه بافی پیدا کرد. و البته در اینجا ملاحظه میشود که فلسفه بعنوان یکی از علوم اساسا پس از دستیابی بشر به علومی که نام برده شد امکان شکل گرفتن واقعی و کامل را یافت. بحث کاملتر در این مورد  به کتابی  که تنها و تنها به ارائه فلسفه خودم و بدون بررسی نظرات دیگران اختصاص خواهد داشت ارجاع میشود.

پس میبینیم که یک انسان نادان و نژاد پرست قرن بیستم، چگونه در ساده ترین نکته ای که ناصر خسرو بعنوان درس پایه ای و شروع بحث بدرستی بسیا رمهم میداند و بدرستی آنرا تعریف میکند، فلج است؛ اما یهودیان از او بزرگترین متفکر و فیلسوف قرن را میسازند( برای درک این  شیوه بزرگنمائی یهودیان میتوانید به مقاله پیشین من مراجعه کنید که چگونه آنها توانسته اند از کاه، کوه و در مقابل از کوه، کاه بسازند و مردم جهان نیز بسادگی فریب خورده اند).

چگونه ممکن است  معماری، کشاورزی و... را علم ندانست در حالیکه  میلیونها انسان  در همان زمان در سراسر اروپا و جهان تحصیل همین علوم را در سطوح مختلف پی میگرفتند و تمامی دستاوردها و پیشرفتهای بشر نیز در گرو همین علوم بود. این گفتار هوسرل  بیانگر روح و فکری کاملا بیمار است.

چگونه میتوان اهرام ثلاثه، زیگوریتهای موجود در ایران و منطقه و بسیاری آثار معماری شگفت انگیز را علم ندانست و آنها را صور فرهنگی نامید.  مردم که خانه را برای امور فرهنگی نمی ساختند؛ مردم آنها را برای زندگی میساختند. جالب آنجاست که این مسئله را در حدود 2000 سال قبل از میلاد مسیح یعنی حدود 4000 سال پیش از هوسرل (این نابغه  و شگفتی قرن) میدانستند.

زمانیکه حمورابی در قوانین خود در خصوص معمارانی که خانه میسازند دستورات موکد صادر و مشخص میکند که اگر براثر سهل انگاری آنها خانه ای فروریزد و باعث مرگ افراد ساکن در آن بشود بابت هرگروه از افراد چه مجازاتی در انتظار او خواهد بود مشخص میگردد که آنها ساختمان را برای امور فرهنگی نمیساختند بلکه میدانستند که در آنها باید زندگی کنند پس بنابراین باید از شرایط خاصی برخوردار باشد که این شرایط را در اصطلاح کسانیکه با ساختمان سازی سروکار دارند( مهندسان، آرشیتکتها و...) اصول علمی معماری مینامند. اصولی که از چندین هزار سال پیش تابحال برای بشر از اهمیت زیادی برخوردار است.

 

متاسفانه این حرفهای مریض امثال هوسرل را بعنوان افکاری بزرگ بخورد مردم جهان میدهند و بابت آن نیزمردم را غارت میکنند و میلیونها دلار پول بدست میآورند. درست همانند دعا نویس احمق و بیسوادی که برای انواع امراض و مشکلات خانوادگی مردم کاغذهائی را سیاه میکند و بابت آن نیز پول میگیرد. آیا باید گفت که این مردم ( سایر باصطلاح فلاسفه)از آن دعا نویس (هوسرل) احمق ترند؟

 

به سایر مسائل مطروحه در این جمله میپردازیم.

یکی دیگر از علوم بسیار مهم برای بشر پزشکی است. البته ریشه این علم که هنوز نیز عمل میشود از خود این پزشکی کنونی مهم تر و مورد استفاده تر است. زیرا در هزاران سال پیش زمانیکه انسان به خاصیت انواع گیاهان اندکی پی برد و متوجه شد که گیاهان مختلف میتوانند انسان را دچار حالات گوناگون بکنند قدم در راهی بزرگ نهاد. این علم بستگی به محصولات کشاورزی دارد بنابراین مقایسه مختصری  میان  محصولات حاصله و در نتیجه فرهنگ غذائی جوامع شرقی و غربی  و بازهم تاثیر آنها بر زندگی مردمان این دو نقطه انجام میدهیم.

 

در حالیکه درغرب هیچ دانش  ارزشمند و ریشه ای از تاثیر غذاهای گوناگون بر جسم و جان ندارند

(این بی دانشی نیز ریشه تاریخی دارد) و غذا و انواع خوردنی ها  را تنها برای پر کردن شکم میخورند و نهایتا اخیرا یاد گرفته اند که نگاهی به میزان کالری آن بیاندازند اما، در شرق وعده های غذای روزانه را  نه تنها برای پر کردن شکم بلکه بیشتر بعنوان دارو و برای سلامت جسم، و بصورت روزانه انتخاب میکنند. در این قسمت از دنیا هنوز اکثریت مردم زمانیکه از سرکار میآیند یک سوسیس بی خاصیت که ساخته شده از انواع اشغالهای دور انداختنی مانند گوش و دماغ ووو حیوان با مخلوطی از آرد و چربی و ادویه است را میخرند و بعنوان یک وعده غذا مصرف میکنند. اما در کنار آن زمانیکه میشنوند ویا میبینند که مثلا در شرق کله پاچه خورده میشود اخ و تف میکنند و آنها را مردمانی عجیب با خوراکهائی نفرت آور میبینند.

در کشورهای اسکاندیناوی هنوز ترشی را نمیشناسند و اگر زمانی میهمان بشوند و ترشی ببینند با اولین نکی که به آن میزنند از آن پرهیز میکنند و آنرا بسیار بد مزه و نفرت آور میدانند اساسا آنها هیچ آشنائی با ترشی و مواد غذائی ترش ندارند.

آنها حتی انار که یکی از بهترین میوه ه ئی استکه تاثیر آن برروی فیزیک بدن بسیار سریع حس میشود را ابدا نمیشناسند و در مواردی که به آنها معرفی شده نه تنها از اینکه دارای هسته است بسیار بدشان آمد بلکه مزه آنرا نیز نپذیرفتند.

 

زمانیکه اروپائیان جنگهای صلیبی را  براه انداختند مردمانی بسیار بسیار فقیر بودند که بعضی داستانها درباره شرق ثروتمند را شنیده بوده و آنرا بهشت موعود میدانستند. این یکی از واقعیات تاریخ است؛ بله واقعا این تعاریف همان تعاریفی بود که از بهشت موعود میشد. زیرا که داستانهائی که از بهشت بیان شد و توسط ادیان شرقی به غرب آمده بود همین تصویر بود. زمانیکه آنها بهر صورت به این سرزمین ها آمدن دیدند که واقعا بهشت همین جاست.

درحالیکه در اکثرسرزمینهای اروپا بعلت سردی هوا و زمینهای جنگلی کمتر محصول کشاورزی بدست میآمد آنها بیکباره با انواع محصولات کشاورزی از میوه جات گرفته تا سبزیجات ( بطور بسیار گسترده زیرا در اینجا تنها چند نوع محدود مانند اسفناج، شوید و جعفری را میشناسند) و حبوبات ( در اینجا بغیر از لوبیاقرمز که توسط مهاجران از آمریکا آمد هیچ نوع از حبوبات را نمیشناختند) روبرو شدند. حبوبات محصولی است که هنوز هم برای غربی ها مورد استفاده ندارد و در همین اسکاندیناوی مردم ابدا مصرف آنرا نمیدانند. تا کمتر از یکدهه پیش حبوبات در مغازه ها یافت نمیشد و حالا نیز آنها را بخاطر جذب مشتریان شرقی در معرض فروش میگذارند.

خرما که یکی از خوشمزه ترین میوه هاست در همین یک دهه اخیر به این کشورها راه یافته و نه تنها اکثریت مردم آنرا حتی امتحان نکرده اند و یک دانه آنرا بدهان نگذاشته اند بلکه بسیاری از آنهائی هم که مزه کرده اند از آن خوششان نیامده است. میوه های دیگری مانند توت و امثالهم را ابدا ندیده اند و توضیح آنها و مزه اشان نیز کار عبثی است. بهمین ترتیب است انواع سبزیجات و صیفی جات.

 

ذکر یک داستان واقعی جالب است؛ زمانیکه مبلغان مسیحی برای مسیحی کردن اسکیموها تصمیم گرفتند تا انجیل را ترجمه کنند با چند مشکل ساده برخورد کردند. ازجمله؛  چگونه باید اسامی حیواناتی مانند اسب و خر و... را که در آن کتاب آمده اما ابدا در آن مناطق وجود نداشتند ترجمه کنند.

یکی دیگر از مشکلات آن بود که بعضی حیوانات ممنوع و یا حرام بود از جمله بعضی انواع ماهی ها؛ در حالیکه آن مردم در آن سرزمین خاص هرحیوانی را که بدست میآوردند میخوردند و منع آنها از خوردن بعضی انواع موجودات مشکل تامین غذا را غیر قابل حل میکرد.

همین داستان آنهم در سطح پائین تری در اروپا هست.

 

حال با این اندک مردمان شرق ( و نه غربیها) میتوانند بسادگی بفهمند چه تفاوت بزرگی در فرهنگ غذائی این دو قسمت از جهان  وجود دارد.  و در نتیجه این فرهنگ متنوع غذائی چگونه  مردمان شرقی میتوانند از سلامت جسم و روح بهتری برخوردار باشند.

انگلیسی ها که خیلی پیشتر به شرق رفتند و آنها را درکشور خود پذیرفتند به این غذا ها تا حدود زیادی عادت کرده اند اما کشورهای بسیار نوپائی مانند اسکاندیناوی همان هستند که بیان شد.

 

در شرق خانواده ها برای هر وعده غذا به بحث مینشینند که چه باید بخورند و چرا؛ پس غذا در آنجا بعنوان نوعی دارو بصورت روزانه مصرف میشود. مردم حتی غذائیهائی را از هفته پیش خورده اند بررسی میکنند تا بدانند کدام مواد خوراکی که برای فلان نوع تقویت جسم لازم است مصرف شود. ساده ترین نوع انتخاب غذا زمانی استکه شخصی بیماری ساده ای مثلا آنفولانزا ووو داشته باشد آنوقت میدانند که در این دوران نقاهت چه باید بخورند.

 

این فرهنگ غذائی که ریشه تاریخی دارد نه تنها بدلیل وجود انواع محصولات متنوع بوده که در آن سرزمینهای خوش آب و هوا بدست میآمده از طرفی دیگر نتیجه سکونت هزاران ساله که دلیلی برای یافتن و تحربه کردن و مصرف آنها میشده میباشد. در سرزمینهای سرد اروپای غربی که در بعضی از آنها تا همین هزار سال پیش هیچ انسانی زندگی نمیکرد و  سایرین نیز چندان تاریخ قدیمی و متمدنی ندارند این دانش بدو دلیل عمده یاد شده بسیار اندک بوده است. مخصوصا در اسکاندیناوی چنین فرهنگی در چنین گستردگی ابدا موجود نیست.  خود آنهائی که در طی همین یکی دو دهه با آنها برخورد پیدا کردم بصراحت گفتند ما بسیاری از چیزها و غذا پختن را از مهاجرین سالهاهای اخیر یاد گرفته ایم مثلا ما فقط نمک و فلفل را میشناختیم اما حالا تعدادی دیگر ادویه را شناختیم. تعدادی از مهدکودک ها  بمن گفتند ما ابدا آشنائی با برنج نداشتیم ولی حالا  از شما یاد گرفتیم که پخت و سرو برنج بهتر از سیب زمینی است و در ضمن بچه ها بیشتر از آنها خوشششان میآید و خوش خور تر است.

تمامی مردمان اسکاندیناوی بنوعی سیب زمینی را مقدس میدانند زیرا میگویند تا چند دهه پیش ( یعنی دهه های اواسط قرن بیستم) گرسنگی ما را عذاب میداد و بسیاری از ساکنین کشورهای ما از زور بی غذائی مهاجرت کردند اما از زمانیکه سیب زمینی از آمریکا به اروپا آمد ما توانستیم صاحب غذا بشویم.

باین نکته نیز باید توجه کرد. زمانیکه سیب زمینی و یا تماته ( گوجه فرنگی) به اروپا و اسکاندیناوی رسید آنها بدلیل کمبود مواد غذائی و نداشتن فرهنگ غنی عذائی نتوانستند از این مواد استفاده بهینه و گسترده ببرند. مثلا آنها سیب زمینی را بصورت آب پز و بعنوان نان و یا برنجی که ما استفاده میکنیم بکار میبرند. در بهترین حالت آنرا بصورت سرخ کرده و یا چیپس مصرف میکنند.

در حالیکه این مواد بسرعت آنچنان در انواع مواد غذائی مردم شرق مانند خورشتها و... غرق شد که برای مردم ظاهرا چنین است که این مواد از همان هزاران قبل در این منطقه بوده است.

 

از جانب دیگر در شرق  بسیاری از انواع داروهای گیاهی چه بعنوان دارو و چه بصورت بسیار معمولی( مانند گل گاو زبان و یا خاک شیر و...) اما با توجه به خواص طبیعی آنها مورد استفاده قرار میگیرند که تاثیرات آن بر جسم و جان نیز واقعی است. اخیرا در غرب فروشگاههائی باز شده که داروهای گیاهی را از سراسر جهان وارد و مانند عطاری ها با معرفی نوع مصرف میفرشند. اما این شکل کار فروشندگی است و مقصود این مقاله نیست.  زیرا این نوع فروش، با آن  شکل مصرف گیاه که بصورت فرهنگ باشد  که مردمان همه آنرا بدانند و نسل به نسل منتقل کنند و در نتیجه نیز هر نسلی اندکی بر آن ( دانش ) بیفزاید؛ متفاوت است.

 

انواع  بسیار متنوع سبزیجات و میوه ها را برای تاثیر برجسم و روان درموارد گوناگون و در شرایط آب و هوائی گوناگون استفاده میکنند.

تا همین دوسال پیش تمامی دانشمندان سوئد اصرار داشتند که باید روزانه 4 لیتر آب خورد و اکثریت مردم نیز از این دستور بدون توجه به هیچ چیز دیگری تبعیت میکردند تا اینکه همین 2 سال قبل محققی اعلام کرد که مطابق تحقیقات او مصرف زیاد آب میتواند خطرناک باشد. این از آن علوم ساده است که هر آدم عامی و بیسواد بمعنی واقعی نیز در شرق میداند آنها اولا بدستور بدن گوش میدهند که نیاز به آب هست یا نه؛ دیگر اینکه مقدار زیادی از این آب توسط خوراک که معمولا در شرق همیشه آبدار است تامین میشود( درغرب خوراکیها بیشتر خشک است و باید بزور آب واکنون نوشابه گاز دار آنرا فرو داد). اما نکته مهم و اساسی در تابستان گرم است که بدلیل وجود منابع غنی خوراکی آنها میدانستند که برای مبارزه با گرما بجای خوردن آب زیاد که حقیقا نوعی مسمومیت ایجاد میکند بخوردن صیفی جات بپردازند. در شرق بصور مختلف جلوی سیگنالهای غلط فرستاده شده بدن در باره تشنگی را میگیرند، یکی از این روشها مصرف لیمو ترش است. حال تصور کنید غرب را که ابدا در آن هندوانه، خیار و... و انواع میوه جات همانند لیمو، پرتقال، انجیر  و غیره وجود نداشت چگونه میتوانستند فرهنگ غنی غذا خوردن داشته باشند و اساسا چگونه میتوانستند بفهمند که با مصرف لیمو ترش میتوان جلوی سیگنال غلطی که بمغز میرسد و انسان بغلط فکر میکند تشنه است را فرابگیرند.

 

فلاسفه غرب از این نکات مهم برای بشر که برای شرقیها بصورت جزئی از زندگی واقعی و روزانه بوده؛ با آن از کودکی آشنا و بزرگ میشوند؛ بی بهره اند.  بنابراین امثال هوسرل نمیتوانستند و نمیتوانند زندگی و تکامل آنرا  و نقشی که کشاورزی و... در زندگی بشر ایفا کرده است بفهمند.

 

نکته جالب دیگر اینکه حمورابی ( ششمین پادشاه سلسله اول بابل جلوس 1955 ق م / فوت 1913 ق م) احتمالا اولین قوانین مدون بشر را نوشت ( این موضوع با افسانه ده فرمان موسی مقایسه شود تا واقعی بودن اش کاملا بزیر سئوال برود ).  در ستونی که از او در شوش بدست آمده و اکنون در موزه فرانسه است به موضوع ساختمان سازی پرداخته؛  مجازاتهائی را برای معمارانی که خانه های غیر استاندارد میسازند و بر اثر ریزش،  باعث مرگ ساکنین میشود، تعیین کرده است. این نکته نشان میدهد که  علم معماری یا ساختمان از علوم پایه ای بشر بوده که در زمانی حدود 1500 سال پیش از فلسفه یونان جایگاهی بسیار مهم در زندگی بشر داشته است. حال میبینیم که هوسرل این نابغه قرن 20 از مردمان 4000 سال پیش هم بسیارکمتر میداند و حتی در مقایسه با آنها  نادان بحساب میآید.

 

حتی موسیقی شرقی از غربی کاملا مجزاست. در حالیکه موسیقی (عرفانی) شرقی انسان را به تفکر و تعمق وامیدارد موسیقی غربی  قدرت فکر کردن را از انسانها سلب میکند. مخصوصا موسیقی های جدید هدفمند هستند و دنبال همان سیاستی هستند که افلاطون اشاره کرد. یعنی سیستم حاکم انسانها را آنطور که بخواهد تغییر میدهد. تا همین دو دهه پیش اکثر اشعاری که بهمراه موسیقی خوانده میشد آزادی آزادی ( فریدم، فریدم) را فریاد میزد. البته برداشت مردم غرب از آن آزادی جنسی در وحله اول بود و بعد باصطلاح وعده آزادی برای بلوک شرق و تاثیر بر آن کشورها بود. اکنون که بلوک شرق فرو ریخته هدف دیگری ازموسیقی که لا ابالی گری و...  است پیگیری میشود. تمامی موسسات موسیقی بزرگ نیز در دست افراد بسیار ثروتمند است پس آنها هر نوع موسیقی و هر کسی را بخواهند بزرگ میکنند و ملیونها نسخه از آشغالی را که آنها ارائه میدهند به بازار عرضه و مغز ها را شستشو داده و پول پارو میکنند.

در حالیکه شعر در موسیقی شرق نقش بسیار اساسی را بازی کرده و انسانیت، اخلاص و... را در کنه روح انسان میکارد موسیقی غربی بدون شعر است و یا موسیقی جدید آنها تنها با چند کلمه مضحک و مزخرف، قدرت تفکر و انسانیت را از انسانها سلب میکند.  شعر در  شرق کاملا ریتم و آهنگ دار است و تمام آنها را میتوان بصورت ترانه و... خواند؛  بطوریکه میتوان پذیرفت که شاعر آنها را تنها بصورت شعر نمی سروده بلکه همزمان بصورت ترانه و یا آواز میخوانده و گاه نیز با نواختن انواع آلات موسیقی ( دف، نی و...) همراه بوده است. نمونه مشخص مولوی است که بنابر اقوال قوی هرزمان که شعری میسروده با نواختن دف همراه بوده است. شاید بهمین دلیل استکه در ایران سازی که زیر چانه قرار بگیرد همانند ویلن وجود نداشته و بجای آن کمانچه بوده است. حتی نی نواز در مواردی که خود خواننده بوده از نواختن باز میایستاده و به خوانده میپرداخته است.

متاسفانه شعرای جدید از این نکته غافل هستند و بهمین دلیل استکه اکثر اشعار آنها را نمیتوان بصورت ترانه و یا... خواند.

 

 رقصیدن با موسیقی غربی نیز از حالت رقص واقعی که میتواند حتی بدون حرکت و درون فکر  صورت گیرد خارج شده به حرکاتی مسخره و بی معنی و ( در بهترین  تعریف) بیشتر ورزشی تبدیل شده است. غربی ها با بدنشان میرقصند در حالیکه در شرق با روح و احساس اشان.

 

آنانکه تاریخ  و مخصوصا تاریخ خاورمیانه را نمیدانند هیچگاه فلسفه  و تکامل فکری و...  بشر را فرانخواهند گرفت.

اینها تنها اندکی از دلائلی استکه میتوان برشمرد ونشان داد که از غرب هیچگاه فیلسوفی واقعی برنخواسته و برنمیخیزد.

فلسفه را نیز همانند سایر چیزها باید از کودکی آموخت و چون فلسفه در غرب رشد طبیعی دوران کودکی را طی نکرده است پس فلسفه در غرب ناقص است و بنابراین فراگیرندگان آن نیز نمیتوانند از علم ناقص به نقطه کمال برسند.

 

چنانچه با دقت همه این نوشتار خوانده شود؛ دیده میشود که جواب  بسیاری از اشتباهات هوسرل ( مثلا آنجا که صحبت از یونان و ضرورت فراگیری علوم زمان و خصوصا ریاضی است)  در سراسر مقاله داده شده است. و در همین قسمتها به ارزش مواد غذائی و نقش آن در زندگی و فرهنگ و بهداشت تن و روان؛  و نیز تفاوت هنرها با علومی مانند معماری و کشاورزی و حتی نقش هنرها در زندگی روحی و روانی آنهم در جوامع مختلف، تاحدودی برخورد شد.

از جانب دیگر بحث اینکه آیا فلسفه فقط در یونان بوده و یا اینکه در سایر نقاط جهان نیز وجود داشته است؛  نکته ایستکه جای چندانی برای بحث ندارد زیرا که با توجه به صحبتهای ناصر خسرو متوجه میشویم؛  آنجا که علم و زندگی یکجا نشینی قدیمی تر است فلسفه اش نیز قدیمی تر و قوی تر است. جای هیچ بحث و شک و شبه ای برای هیچ مبتدی عاقل در علم ( و از جمله فلسفه بعنوان یکی از علوم) باقی نیست که فلسفه شرق قوی تر از غرب و یونان است. هرچند همانطور که در سطور پیشین گفته شد باید پذیرفت که یونانیان ( افلاطون و ارسطو ووو) فلسفه اشان را به شکل دیگری مطرح کردند که در نوع خود یگانه و بسیار جالب بوده است و مطالعه آنها بسیار اساسی و آموزنده برای فراگیری فلسفه میباشد. 

با اندک  دقت متوجه میگردیم که این بظاهر فیلسوفان هیچ چیز از فلسفه و تاریخ و... را نمیدانند برای روشن شدن این مطلب سطور زیر تکمیل کننده است.

یک نکته راکه نه تنها هوسرل نژاد پرست و مبلغ نژادپرستی،  تبلیغ میکند بلکه اکثریت قریب باتفاق اروپائیان نیز آنرا تایید و تبلیغ میکنند اینستکه: اروپائیان همه چیز خود را مدیون یونانیان هستند.

در اینجا نشان داده خواهد شد که چگونه اروپائیان سالیان سال استکه در این اشتباه بزرگ همچنان کوران بسر میبرند؛  و دلایلی بر رد این دیدگاه غلط آورده میشود.

اولا بنابر قول خود اروپائیان؛ یونانیان اقوام آریائی هستند که ازشرق  به این سرزمین آمدند و در نتیجه تفکرات و اساطیر و... آنجا را با خود آوردند که پایه اولیه افکار و فلسفه و... آنها بود. هنوز بسیاری از اساسی ترین اساطیر و افسانه های یونان با اساطیر و افسانه های ایران یکی است.

یکی از اساسی ترین اساطیر و افسانه ها ریشه یابی و نسبت دادن قوم و یا ملت به جائی و یا شخصی در گذشته های بسیار دور است. مثلا اقوام مختلفی که بنام سامی خوانده میشوند همه خود را به سام فرزند نوح و البته از آنجا به آدم و حوا میرسانند. در این میان یونانیان نیز خود را هم ریشه با ایرانیان معرفی میکنند. در مجموعه افلاطون جلد دوم انتشارات خوارزمی چاپ دوم 1367 ترجمه محمد حسن لطفی؛ صفحه 657 چنین آمده است:

"سقراط: پس نخست بگذار پادشاهان اسپارت و ایران را با سیاستمداران خود بسنجیم تا ببینیم در تبار از اینان کمترند یا نه؟ مگر نشنیده ایم که شاهان اسپارت از تبار هراکلس و پادشاهان ایران از تخمه هخامنش اند و نژاد هر دو به پرسه اوس فرزند زئوس میرسد."

در این سخنان کوتاه و قاطع،  نژاد و یا نسل ایرانیان و یونانیان یکی و از یک ریشه معرفی شده است که دقیقا نشانگر نزدیکی  ریشه های دو ملت است و نشان میدهد که هنوز مدت زیادی از مهاجرت گروهی از آنان به سرزمین جدید ( یونان) نگذشته بوده و هنوز آنها خاطره زمانی را که یکی بوده اند کاملا بیاد داشته اند. هرچند که در جملات بعدی سعی میشود که این خصیصه را فقط مختص شاهان و نه مردمان عادی نشان بدهد اما این مسئله نفس یکی بودن ریشه و اساطیر مشترک را خدشه دارد نمیکند. زیرا اولا همیشه برای بیان ریشه ها شاهان و بزرگان کشور یا منطقه اساس قرار میداده اند و همچنین افسانه ای که تقسیم سرزمین  پرسه اوس میان سه پسرش است، با افسانه ای که فریدون سرزمین هایش را میان سه پسرش ایرج و سلم و تور تقسیم میکند یکی است و نکته فوق را تکمیل میکند .

این افسانه از پایه ای ترین افسانه هاست که ریشه و اساس شکل گیری جمعیت های موجود را از زاویه دید ایرانیان ( هندو ایرانیان) مطرح میکند.  وجود چنین افسانه ای در میان یونانیان میتواند نشانگر آن باشد که ریشه این دو ملت یا قوم و یا ساکنین دو کشور مستقل یکی بوده است و از یک دیدگاه تاریخی مشترک برخوردار بوده اند. دقت شود که حتی نام پرسه اوس میتواند از همان ریشه پرس یا  همان قوم حاکم بر ایران باشد که در ضمن یونانیان، ایران آن زمان را نیز بهمان نام یا پرس مینامیدند.

 

داستان تقدیس سگ که برای ایرانیان نیز همانند گاو و خوک مقدس بود و یونانیان حتی به سگ قسم میخوردند از نکات دیگریست که یکی دیگر از مشترکات دو دسته را نشان میدهد و در نتیجه نشان از نزدیکیهای فراوان و ریشه ای دارد. ( به نوشته دیگر اینجانب در بررسی نقش صهیونیست نگاه شود).

توجه شود که بسیاری از یونانیان در شرق تنگه بسفر باقی ماندند. آنها در زیر سلطه حکومت ایران بودند و بدینجهت که آنها نام ایونی داشتند هنوز در ایران کشور هیلاس را یونان میگویند.

 

از جانبی دیگر در ادامه همان صحبت ها (صفحات 658 و 659 و 660) سقراط ثروت و عظمت ایران را برای همگان مطرح میکند که یک گوشه آن چنین است " ... اگر چه ثروت اسپارتیان در مقام سنجش با دیگر یونانیان بی کران مینماید ولی اگر با دارائی ایرانیان و شاهان 