نگاهی فلسفی به رابطه سیاست با دروغ

نظرات سقراط و گزنفون

 

چند روز پیش یکی از دوستانی که مطلبی از من ( احتمالاً راجع به ماجرای نامزد ندا آقا سلطان)  را در ایران خوانده بود نامه ای بصورت زیر برایم فرستاد. فکر کردم باید پاسخ این شخص محترم حتماً داده شود، در این افکاربودم،  بنظرم آمد حرف ایشان کلی است و تعداد زیادی را در بر میگیرد و آن پاسخی هم که باید داد کلی است و میتواند مناسب افراد دیگری هم باشد پس بهتر است چنین کرد.

من ایشان را علیرغم اینکه هرگز ندیده ام دوست خطاب میکنم زیرا لطف کرده حرف یا درد دلش را خیلی ساده و مختصر، با خلوص نیت و زبانی دوستانه برایم نوشته است.

متن نامه این دوست چنین است:

 

سلام جناب بایگان.

ممنون از مطلبتون استفاده کردم. ولی من کلاً  خودمو از سیاست دور کرده ام. حس میکنم سیاست مسمومه. تمام گروههای سیاسی متعصبن. همه میگن ما خوبیم بقیه بد. حتی اخبار هم گوش نمی دهم. حیف عمره که صرف این التهابها و استرس ها بشه. من ساز میزنم. شعر می گم. با گروهم  روی موسیقی نواحی روستاها تحقیق می کنم. روی مثنوی مولانا و آثار ابن عربی کار میکنم. کنسرت میدم. زندگیم اینه. بی سیاست.

 

 

در ابتدا باید گفت که متاسفانه نظر این دوست هنرمند در خصوص آنچه که بعنوان سیاست در جهان اعمال میشود درست میباشد و اکنون قرنهاست که سیاست به چنین شکلی در آمده است؛ و تمامی تلاش من بر آن است تا سیاست را از وسیله ای برای حفظ قدرت در دست ثروتمندان به علمی برای اداره جوامع و در خدمت مردم در آورم بطوریکه سیاسیون و دولتها بصورت کارمندان واقعی مردم در آیند. چیزی که امروز در هیچ جای دنیا وجود ندارد.

برای کوتاه کردن کلام و شیرین تر شدن بحث در جهت نشان دادن اینکه از چه تاریخی سیاست با دروغ عجین بوده و در چه جوامعی دروغ بیشتر است ابتدا قسمتی از گزنفون و بعد از سقراط  آورده میشود.

 

 

نصایح کامبیز پدر کورش به او در " کورش نامه " اثر گرنفون

گزنفون  شاگرد سقراط  و زندگی او در سالهای 430 تا 355 ق م بوده است.

نقل از کتاب " کورش نامه " نویسنده گزنفون، مترجم منوچهر نصرتی، نشر نیما آلمان، چاپ اول 2003، جلد اول صفحه 53 :

 

"طریق فائق آمدن بر دشمن:

1- دام گستردن

27 برای اینکه بتوان با اطمینان بر دشمن فائق آمد، پدر، بهترین وسیله کدام است.

 به خدا سوگند، این دیگر کاری کم اهمیت نیست که تو از من میپرسی. خوب بدان که برای کامیاب شدن در چنین کاری، باید دانست که چگونه باید دام گسترد، افکار خود را پنهان نمود، حیله بکار برد، فریب داد، دزدید، چپاول کرد، و بالاخره در هر موردی باید بر دشمن دست پیش و برتری داشت.

کورش ضمن خنده گفت: " خدایا! چه میگوئی، پدر؟ چه نوع انسانی باشم؟

چنین مردی فرزندم، یعنی هم درست ترین و هم محترم ترین از لحاظ قوانین خواهی بود.

28 - پس چگونه است که ، وقتی ما کودک و نوجوان بودیم، شما به ما خلاف آن را می آموزیدید؟

هه! سوگند به خدا، هنوز هم امروز به دوستان و همشهریان یاد آور میشویم؛ ولی، برای اینکه بتوانید در موقعیتی قرابگیرید که به دشمن آسیب برسانید، شما خیلی از عملیات نادرست را یاد میگرفتید، مگر تو نمیدانی

نه من بهر حال، پدر.

پس چرا یاد می گرفتی که تیراندازی و نیزه پرتاب کنی، و با کلک و نیرنگ گراز بگیری، چه از طریق به تور و چه از طریق به چاله انداختن، و آهو ها را از طریق و تله و کمند صید کنی؟ پس چرا با شیرها و خرس ها و پلنگ ها، در یک نبرد برابر، مقابله نمی کردید، ولی برای از پای در آوردن آنها، سعی میکردید که همیشه در یک موقعیت برتری قرار داشته باشید؟ نمیدانی که تمام اینها عملیات نادرست، کلک و نیرنگ، حیله های برتری زشت و نادرست است؟

29- آری به خدا. البته با حیوانات؛ ولی با انسان ها، اگر من حتی این حالت را می داشتم که میخواستم یک نفر را گول بزنم، می دانم که ضربه شدیدی دریافت می کردم.

همچنین، من فکر می کنم که ما به شمااجازه نمی دادیم که به یک انسان تیراندازی کنید یا نیزه پرتاب کنید؛ ما به شما یاد می دادیم که هدفی را نشانه گیری کنید و بزنید، البته نه این که به دوستان ما آسیبی برسانید. بلکه در میدان جنگ، دشمن را ازپای در آورید."

 

پدر کورش نصایح دیگری نیز در همین روابط  باو میکند که برای کوتاهی کلام از ذکر آنها خودداری میشود.

 

یک توضیح الزامی است؛ اینکه در تمامی متن اصلی کتاب همواره  نوشته ها پشت سرهم آمده ولی چون نقل قول آن بهمان صورت برای خواننده ای که ابتدا به ساکن میخواهد یک تکه از آنرا بخواند بسیار سخت خواهد بود بنابراین  سخنان پدر و پسر در اینجا تفکیک و ارائه شد.

همچنین برای اینکه درک موضوع ممکن شود باید توضیحی در خصوص این داستان داد.

مطابق این کتاب پارس ها فرزندان  خود را از همان سنین اولیه کودکی  به دورههای آموزشی گوناگونی میفرستادند که چند مرحله سنی را طی میکرد تا اینکه  نهایت  در سن 50 سالگی قدیمی به حساب میآمدند و به کارهای دیگر از جمله آموزش جوان ترها میپرداختند.

 

مادر کورش دختر پادشاه ماد بود و پس از مرگ او پسرش سیاکسار که دائی کورش بود شاه میشود.

در این دوران آشوری ها و کلدانیان آماده جنگ یا حمله به سرزمین ماد میشوند. سیاکسار از پدر کورش کمک میخواهد و او نیز کورش را روانه میکند. از این مرحله کار یا زندگی جنگی- سیاسی کورش شروع میشود و بهمین دلیل پدر برای اینکه آخرین ومهمترین نصایح یا واقعیات را برای او توضیح دهد بهمراه او تا آخرین نقطه سرزمین خود( پارس) کورش را همراهی میکند.

پدر در این سفر نکاتی را برای کورش میگوید که او ابداً تا آنموقع نمیدانست. کورش نیز سئولاتی را که برایش پیش میآمد مطرح میکرد تا پدر آنها را برایش روشن کند. شاید تمامی این نکات بصورت رازی در سیاست بوده که نمیبایست تا آخرین لحظه برای کسی باز گو میشد.

همانطور که دیده میشود پدر کورش تنها در آخرین لحظاتی که میبایست پسرش را با خودش و به اتکای نیروی خودش باقی بگذارد او را از این اسرار مطلع میکند و یکی از مهمترین اسرار همین شیوه سیاسی یعنی دروغ و حیله، پنهان کردن افکار خود، دزدی و چپاول است.

شیوه و زمان بیان این نکات نشان میدهد که هیچ کسی ( حتی ولیعهد) نمیبایست پی میبُرد که شاه دروغ میگوید و حیله بکار میبَرد بلکه همه باید بر این باور میبودند که شاه و در مجموع دستگاه حکومتی در اوج راستگوئی و درستی میباشد. ظاهراً افشای این راز تنها در مواقع ضروری، برای افرادی خاص و در سنینی خاص بوده است.

در کورش نامه آمده که بیشترین درسی که به کودکان و نوجوانان و جوانان در دورههای مختلفِ آموزشی داده میشد قضاوت و عدالت  بوده است.

 

 

نگاهی به میزان بزرگی دروغ

چون هدف تنها بررسی دروغ گوئی در سیاست است بنابراین از بررسی گسترده دروغ گوئی، ریشه ها و جوانب وسیع آن اجتناب میشود.

 

هر شخصی با نگاهی هرچند سطحی به دورانها ی مختلف رشد خود میبیند که در دوران کودکی

 دروغ هائی  برای منافع خود گفته ولی آنها بسیار کوچک و در حد آن چیزهائی  بوده که در اطراف خود میدیده مثلاً برای مقداری خوراکی یا شیرینی یا اسباب بازی. البته ممکن است دروغ های دیگری هم مثلاً  برای حفظ دیگران از تنبیه گفته باشد.

در سنین بالاتر میزان دید و منافع بالاتر رفته و بهمین نسبت دروغ ها نیز بزرگتر میشوند تا جائیکه برای مقداری پول یا قدرت  دروغ گفته میشود.

هر چه مراحل سنی بالاتر میرود به نسبت اینکه اشخاص در چه خانواده  ودر چه شرایطی از زندگی باشند سطح  دروغگوئی ها متفاوت میشود.

کار این دروغگوئی ها به جائی میرسد که بعضی مردم برای اندکی مال دنیا آدم میکشند و برای رهائی خود از مجازات دروغ میگویند.  یا برای منافع خود آنچنان دروغ هائی میگویند که جان و مال و ناموس سایرین را برباد میدهد. در این میان کسانیکه ابزار اعمال قدرت سیاسی یعنی حکومت را در دست دارند بیشتر از سایرین با دروغ هایشان باعث زیان به مردم میگردند.

البته انسان برای خیلی چیزهای دیگر نیز دروغ میگوید مثلاً اگر شخصی عاشق دیگری بشود ممکن است برای وصال یار دروغ هائی بگوید؛  در نهایت دیده میشود که ریشه اکثر دروغ ها  برای منافع مادی میباشد.

اما انسانها تماماً بیک اندازه دروغ  نمیگویند؛ زیرا در اینجا مسئله اخلاقیات که بوسیله خانواده و جامعه تبلیغ میشود بر روی افراد مختلف تاثیر متفاوت دارد.

بعضی به اخلاقیات بسیار پای بند هستند، هرچند در مواردی مجبور میشوند دروغ هم بگویند.

بعضی به اخلاقیات کمتر پای بندی دارند و بمیزان بیشتر دروغ میگویند  وهمانطورهم که اشاره شد اکثر این دروغ ها برای بدست آوردن منافع بیشتر و یا حفظ آنها میباشد.

کمتر اتفاق میافتد کسی تنها از روی مریضی دروغ بگوید زیرا دروغ گوئی بی دلیل بیشتر یک نوع بیماری روانی بحساب میآید تا حیله گری.

بسیاری آدم های دروغ گو که دروغگوئی را یک حیله بحساب میآورند بسیار باهوش هستند ولی هیچ کدام از کسانیکه بیماری دروغ گفتن دارند از هوش سرشاری برخوردار نیستند.

 

باز گردیم به قسمت اول بحث؛  برای شناخت دلایل گسترش یافتن دروغ باید فاکتور دیگری را نیز در نظر گرفت. انسانهائی که در جوامع ابتدائی تر قرار دارند به نسبت کمتر دروغ میگویند و یا

دروغ هایشان ساده تر و ابتدائی تر است. در مقابل در جوامع پیشرفته دروغ ها بیشتر بوده  و از پیچیدگی بیشتری برخوردار است. مثلاً چنانچه در همین عصر حاضر نگاهی به جوامع مختلفی که دارای رشد متفاوت هستند و دروغ هائی که مردمان آنها میگویند بیاندازیم،  متوجه خواهیم شد که مردمان جوامع عقب مانده که زندگی ساد تری دارند در صورتیکه دروغی بگویند بسادگی برای مردمان جوامع پیشرفته قابل تشخیص میباشد در حالیکه دروغی که مردمان جوامع پیشرفته میگویند برای مردمان جوامع عقب مانده شاید ابداً قابل فهم هم نباشد؛ چه برسد به فهمیدن راست یا دروغ بودن مسئله. بهمین دلیل است که گفته میشود روستائیان مردمانی ساده و بی آلایش هستند.

در بعضی تحقیقات آمده استکه بعضی مردمانی که بصورتی بسیار ابتدائی در گوشه ای از جهان زندگی میکنند معنی دروغ را نمیفهمند زیرا نیازی به آن ندارند!!! پس زمانیکه نیازها بالا میرود و جوامع پیشرفته تر میشوند همپای با این پیشرفت، خیلی چیزها و از جمله حیله گری، دروغ و شیوه دروغ گوئی، شیوه چپاول و دزدی، پنهان کردن افکار و اهداف و... هم رشد میکند.

پس دولتها و کشورهای پیشرفته تر دروغ های بزرگتر و پیچیده تری میگویند تا عقب مانده ترها. آنها حیله گرتر، پنهانکار تر، دزدتر، چپاول گرتر و جنایتکارترند.

" دزد که با چراغ آمد گزیده تر برد کالا "

 

دروغ را باید طوری گفت که راست جلوه کند. همچنین باید به نسبت اهمیت دروغ و آنکه چه کسی آنرا میگوید ابزاری هم برای آن یافت. این ابزار در پیشرفته ترین حالت رسانه های جمعی و استفاده از افرادی با نام محقق و تحصیلکرده دانشگاه و... میباشد.

در امور اداره کشورها که بیشترین منافع مادی را به جیب عده ای اندک میریزد دروغ ها میبایست از دهان دولتمردان در آید.  باین دلیل استکه سیاسیونِ جلوی پرده، بهترین و بزرگترین هنرپیشه هستند؛ زیرا باید در حضور مردم و رسانه ها  و حتی فی البداهه ( بدون هیچ آمادگی قبلی) بسیاری دروغ ها را همانند راست به مردم ارائه بدهند؛ کاری که از عهده هیچ هنرپیشه ای برنمیآید.

 

لیکن داستان دروغگوئی بدین سادگیها نیست.

میدانیم که ایران یکی از قدیمی ترین تمدن های جهان را داراست و در این تمدن دین زرتشتی نقش مهمی بازی کرده است. آنجا که صحبت از اخلاقیات شد یکی از اشارات به نقش دین بود.

هرچند چنین بوده و هست که بعضی از دین برای منافع خود بهره برداری کرده اند ولیکن نباید دین را در اساس منفی دانست بلکه باید نکات و نقش مثبت آن را نیز دید. در همین دین زرتشتی یکی از بدترین گناهان دروغ بوده است. در میان ایرانیان آن زمان نیز دروغ یکی از بدترین گناهان بوده است  و شاهان در آثاری که از خود گذاشته اند از آن تبری جسته اند؛  ولیکن در عمل دیده میشود که آخرین راز سیاسی که برای کورش و کورش ها گفته میشود همین نکته است.

حال ببینیم خود کورش در این مورد با شاه ارمنستان چگونه رفتار میکند.

 

ماجرا چنین استکه: وقتی کورش به دائی خود شاه ماد میپیوندد متوجه میشود که تعداد دشمنان زیاد است و شاه ارمنستان که خراج گذار آنها بوده با اتکا به این مسئله از پرداخت خراج سرباز زده است (بعبارتی آزادی خود را می جسته). بنابراین کورش و دائی اش میبایست در ابتدا پشت جبهه خود را قوی میکردند تا هم به این طریق نه تنها از دشمنی که در شمال شرقی بود رها میشدند بلکه او را بعنوان یک متحد بکار میگرفتند، بدینترتیب مقداری نیروی نظامی و پول نیز به آنها میرسید.

در حمله ای که تدارک دیده میشود شاه ارمنستان فرار میکند ولی در نهایت به چنگ کورش میافتد.

در اینجا کورش دادگاهی ترتیب میدهد.

 

جلد دوم صفحه 6 :

بازخواست طولانی از ارمنی

9- وقتی همه چیز آماده شد، کوروش رشته سخن را بدست گرفت:

" شاه ارمنی، ابتدا به تو توصیه میکنم که در این کار، حقیقت را بگوئی، تا لاقل بتوانی از این خطای بسیار زشت تبری جویی؛ خوب بدان که، در واقع هیچ چیز مانند آشکارا دروغ گفتن مانع تحصیل هرگونه عفو، نمی گردد. بعلاوه، این کودکان، این زنان می دانند آنچه را که تو انجام داده ای، همینطور این ارمنی هایی که در اینجا هستند؛ اگر آنها ببینند که تو چیزی غیر از آنچه که گذشته است، بگوئی، تصور خواهند کرد که تو داری خودت را محکوم به اعدام می کنی، وقتی من حقیقت را دریابم.

بسیار خوب! کورش، سئوالاتی که تو میخواهی از من بکن، من حقیقت را به تو خواهم گفت، حال هر چه پیش بیاید.

...

 

در این مناظره که ظاهراً شاه ارمنستان نمیتوانسته در برابر سئوالات کورش دروغی  بگوید( زیرا که مسائل در باره نپرداختن خراج و مقابله با سپاه کورش و غیره  غیرقابل انکار بود) کار بدانجا میرسد که مجبور میشود جزای چنین عملی را هم بپذیرد.

بنظر میرسد این مناظره حیله ای از جانب کورش بوده، یعنی قصد داشته پس از اینکه عمل آنها را در برابر خودشان به محاکمه کشیده و نشان داد که شایسته مجازات هستند آنها را ببخشد تا ارمنی ها را مدیون خود بکند و بدینوسیله متحدی قوی برای خود  بیابد و در عمل نیز موفق میشود.

این حیله(سیاست یا تدبیر) کورش را میبایست جزء حیله های مثبت بحساب آورد این از برجستگی های کورش بوده است، زیرا بجای قتل و کشتار و در نتیجه ایجاد دشمنی ای  پایدار، از مردم دوست میساخت.

بهر حال میبینیم در حالیکه آخرین نصیحت در سیاست دروغ گوئی است اما در مقاطعی خود این بزرگترین دروغگویان نیز نمیخواهند دروغ بشنوند.

 

باید توجه داشت که این دسته آدم ها بسادگی فریب هر دروغی را نمیخورند.  بسادگی نمیتوان یک سیاسی حرفه ای را با دروغ فریب داد. آنهائی که در سیاست فریب میخورند مردمان عادی یا غیر سیاسیون هستند.  آنانی هم که خود را سیاسی مینامند ولی فریب دروغ های ساده سیاسی را میخورند، در واقع تصور میکنند سیاسی هستند ولی تا آن مرحله راه زیادی دارند.

از آنجائیکه سیاسیون حرفه ای با بزرگترین دروغ ها، حیله ها و ... سروکار دارند در زندگی عادی نیز بسادگی فریب هر چیزی و هر کسی را نمیخورند. بهمین دلیل سیاسیون میبایست از هوش زیادی برخوردار باشند وگرنه رشد نمیکنند و در سطحی پائین باقی میمانند.

 

 

نظر سقراط در باره دروغ

برگرفته از دوره کامل آثار افلاطون 4 جلدی، ترجمه محمد حسن لطفی، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، جلد دوم  صفحه 955

" ...

گفتم: ازاین گذشته، جوانان ما باید راستگوئی را بسیار مهم بشمارند. پیش ترگفتم که دروغ برای خدایان بی فایده است و برای آدمیان به منزله زهری  که خاصیت داروئی دارد. اگر این سخن راست باشد واضح است که این زهر باید در اختیار پزشکان باشد و از دسترس کسانی که پزشک نیستند دور بماند.

گفت: واضح است.

گفتم: بنابراین اگر دروغ  گفتن اصلاً روا باشد، باید آن را تنها برای زمامداران کشور مجاز شمرد که هرگاه خیر و صلاح جامعه ایجاب کند آن را خواه به منظور فریب دادن دشمنان و خواه به نفع مردم کشور بکار ببرند. ولی اگر یکی از افراد جامعه به زمامدار دروغ بگوید گناه او چون گناه بیماری است که درد خود را از پزشک پنهان کند، یا ورزشکاری که حالت بدن خود را از استاد پوشیده دارد، یا دریانوردی که ناخدا را اغفال کند و درباره وضع کشتی و سرنشینان آن، یا در خصوص کار خود و همکارانش به او دروغ بگوید.

گفت: کاملاً صحیح است.

گفتم: پس اگر زمامدار کشور واقف شود که:

" پیشه وری، خواه کارش غیبگوئی باشد، خواه پزشکی و خواه درودگری"  زبان به دروغ گشاده است او را کیفر خواهد رساند زیرا او با بدعتی که گذاشته، کشور را مانند کشتی در ورطه نابودی افکنده است.

گفت: اگر با گفتار کردار نیز همراه شود نتیجه ای جز آنچه گفتی حاصل نخواهد شد.

گفتم: جوانان ما علاوه بر راستگوئی به خویشتن داری نیز نیاز مبرم دارند.

..."

 

بررسی مختصری ازصحبتهای سقراط.

عصر حاضر زمان سقراط بسیار متفاوت است. پس مثالی که در خصوص دروغ گفتن ملوان یا مریض یا ورزشکار آورده شد در عصر حاضر با امور سیاسی چندان قرابتی ندارد زیرا اکنون مجموعه ای از افراد هستند که در کشورها حکومت میکنند و شاید کشوری وجود نداشته باشد که تنها یک نفر بر آن حکومت مطلقه براند،  پس بر این اساس  دروغ گفتن یک نفر نمیتواند بر روی حکومت تاثیر بگذارد. نمیتوان تصور کرد که یک نفر به تنهائی بر روی یک نفر حاکم مطلق تاثیر تام و تمام داشته باشد و با دروغ او را بفریبد و کارها بر وفق مراد آن شخص پیش برود.

در این عصر در غالب کشورها و مخصوصاً کشورهای  باصطلاح دمکراتیک غرب، حکومت در اختیار جناح های قدرت پشت پرده است و  آنها نیز مشاوران گوناگونی را در امور مختلف دارند.

 

اما این نکته که آیا درعصر حاضر میتوان دروغ را برای زمامدار و یا زمامداران قابل قبول بدانیم! برای پاسخ باید به آن گوشه از صحبت سقراط  نیز توجه کنیم که گفته بود باید در جهت خیر و صلاح مملکت باشد و نه خیر و صلاح حاکم یا حاکمان.

حال باید به یک نکته دیگر نیز توجه کرد و برای اینکار به همین حکومتهای باصطلاح دمکراتیک غرب نگاه میشود. در این کشورها اگر مردمان عادی حتی د ر رده مدیران و روساء  دروغ بگویند و اعمالی انجام بدهند که در قوانین کشور محکوم باشد میتوان آنها را به محاکمه کشید؛ ولی آن دسته حاکمان واقعی که در پشت پرده نشسته اند و بزرگترین دروغ ها را میگویند و بزرگترین جنایات را در جهان میکنند! تکلیف آنها چگونه روشن میشود؟  توسط چه نیروئی میتوان آنها را به محاکمه کشید؟

درعمل دیده میشود که هیچ نیروئی برای بمحاکمه کشیدن آنها بابت دروغ ها و جنایاتشان وجود ندارد. بحث را جع به این نیروها در نوشته های پیشین من هست و برای ارتباط میان این دو مسئله میتوان بدانها مراجعه کرد.

 

پیشتر نیز در نوشته ای دیگر به کتاب " تهذیب الاخلاق" تالیف یحیی بن عدی بن حمید بن زکریا متوفی 364 ه ق اشاره داشتم که میان اعمال مردمان عادی و حاکمان تفاوت قائل میشود و بسیاری از گفتارها و کردارها همانند دروغ، جمع آوری ثروت و... را که در جامعه و برای مردمان عادی زشت، ننگ و بد میشمُرد  برای شاهان مناسب میداند.

 

 

نگاهی به سخن گوبلز:

" دروغ هرچه بزرگتر باشد باور کردنش ساده تر است"

این نکته یا سخنی که به گوبلز نسبت میدهند تا چه حد میتواند صحیح باشد؟

بنظر میرسد باید برای این نکته پرانتزهای بسیاری را باز کرد.

اولاً تصور کنید شخصی مثلاً  بنده  حسن بایگان بگویم که میتوانم در یک چشم بر هم زدند به آن سر دنیا بروم و باز گردم. چند نفر آنرا باور خواهند کرد؟ پاسخ خود من اینست: هیچ، یعنی صفر، حتی یکنفر هم آنرا باور نخواهد کرد.

اینچنین سخنانی در چنین حدی را بعضی از صوفیان در قدیم میگفتند و آنهم با منظوری خاص، ولی عده ای که به کرامات ( معجزاتی که غیر پیامبران انجام میدهند) باور داشتند آنها را باور میکردند مثل چرخیدن مکه بدور سر فلان صوفی بجای اینکه آن شخص به مکه برود و خود دور مکه بچرخد.

همین چند سال پیش شخصی بنام " ساعی بابا" را در هند بسیار بزرگ کردند و حتی شاهد آوردند که در یک چشم بر هم زدن از هند به آمریکا رفت و یک حلقه فیلم را برای ظهور به یک عکاسی داده آن عکس ها چاپ شد و با عکس ها به هند باز گشت.

پس میبایست  رابطه ای  میان  بزرگی دروغ و شخص دروغ گو و موقعیت او  و همچنین کسانیکه آن دروغ را بزرگ میکنند و نیز شنوندگان  وجود داشته باشد.

چنانچه برای یک فرد واقعاً معتقد به علم امروز، از معجزات پیامبران و... گفته بشود او  آنها را دروغ ویا در بهترین حالت افسانه میداند.  پس اگر داستانهائی را هم برایش تعریف کنند که در همین عصر وزمانه فلان شخص چنین وچنان میکند و با قدرت الهی روی آب راه میرود یا عکس فلان شخص درماه  دیده شده و امثالهم، ابداً باور نخواهد کرد.

اما با اینحال دیده میشود در همین اوایل قرن بیست و یکم که ظاهراً علم و دانش جهان را فرا گرفته، و با وجود اینهمه وسایل ارتباط جمعی که میتوان واقعیت ها را از دروغ و حیله با شناخت، باز هم

عده ای جلوی دوربین تلویزیون میآیند و با اجرای بعضی شعبده بازیها آنها را معجزات خدای مسیح معرفی کرده و مردم را فریب میدهند.

پس در این فریب دادنها مجموعه ای از مسائل به میان میآید. حتی شخصی هم که این مسائل را باور میکند خود نیز قسمتی از این مجموعه است بقول یک مثال معروف " شنوده هم باید عاقل باشد".

در مواردی دروغ گو طرف مورد خطاب خود را انتخاب میکند زیرا میداند که هر شخصی دروغ اش را نمیپذیرد پس باید کسی را بیابد که بتواند او را بفریبد.

 

یک مثال بسیار بارز در سیاست.

پس از واقعه 11 سپتامبر و حمله چند هواپیما به دو برج در آمریکا، آن کشور سروصداهای زیادی براه انداخت، انگار که تا آنروز هیچ فاجعه ای در جهان رخ نداده و کسی کشته نشده؛  و یا اینکه اگرهم در همان یکدهه میلیونها کشته شده اند، آنها آدم یا انسان یا بشر نبوده اند و فقط اینها آدم یا بشر و لایق قوانین "حقوق بشری" بوده اند و حقوق اشان پایمال شده بود.

بهر صورت سوای این نکته که اکثریت وسیعی از مردم جهان فریب خورده و یکباره بشر دوست شدند و به آمریکا حق هرگونه آدم کشی را دادند؛ آمریکا اعلام کرد که ماده ای سمی بنام آنتراکس توسط طالبان افغانستان برای شهروندان آمریکا فرستاده میشود وآنها را به قتل میرساند. وقتی این مسئله را با سخنگوی طالبان مطرح کردند او در کمال سادگی گفت: ما اصلاً نمیدانیم که این ماده چیست.

در برابر این پاسخ مردم غرب قاه قاه خندیدند،  با این حال اینها ازجمله دروغ های بزرگ آمریکا و قرن بود که بسیاری از مردم آنرا باور کردند. آمریکا با رویهم گذاشتن دو مسئله حمله به برج ها و فرستادن آنتراکس ( چند سال بعد بی سرو صدا اعلام شد که کار خود آمریکا بوده است) همه مردم جهان را در یک حالت تحیر و سکوت و یا تائید برای اعمال جنایتکارانه خود قرار داد. کاری که اکنون سالهاست ادامه دارد و نتیجه آن شاید بیشتر از یک میلیون کشته و زخمی و آواره و همچنین فقر و فلاکت برای آن مردمان است. اینها تمام با کمک دروغ های بزرگ صورت گرفت در حالیکه کل

کشته های آن دو برج باضافه آنتراکس  تنها به چند صدنفر میرسید.

برهمین روال است دروغ هائی مانند دفاع از حقوق بشر، حمایت از دمکراسی ووو.  پس اگر مردم دروغ هائی باین بزرگی را قبول میکنند و حرف گوبلز در اینگونه موارد صحیح در میآید مجموعه ای از چیزها دست بدست هم میدهند تا به مردم این دروغ ها را بقبولانند. " شنونده هم باید عاقل باشد".

پس صرفاً بزرگ بودن دروغ باعث تثبیت ویا پذیرش آن نمیشود.

 

 

چه زمان دروغ گوئی به پایان و یا به حد معقولی میرسد

 

بگذارید  بدون پرده پوشی و با صراحت و شجاعت یک فیلسوف بگویم:

همانطور که بشر از زمانیکه توانسته حرف بزند دروغ میگفته؛ و پیش از آن نیز همانند تمامی دیگر جانداران برای منافع خود حیله بکار می بسته است، این امر تا پایان حیات بشر نیز ادامه خواهد داشت.

اما در این عصر و هر عصر  دیگری  باید دید دروغ  برای چه، در جهت منافع چه کسانی و به چه قیمتی گفته شده و میشود.

 

تا زمانیکه کشورهای مستقل و مجزا وجود دارند هر کدام از آنها برای منافع خود  با دیگران درگیر میباشد، بنابراین دروغ و حیله نیز برای چپاول و دزدی ( استعمار و استثمار) وجود دارد.

درون کشورها نیز اینچنین است؛ تا زمانیکه قدرت در دست گروهی خاص برای بدست آوردن ثروت میباشد، از دروغ و حیله گری برای دزدی و چپاول مردم استفاده میشود.

پس تا چنین شرایطی در جهان هست  دروغ، حیله گری، دزدی و چپاول در سطحی بسیار بالا و غیر انسانی و در نتیجه غیر قابل قبول وجود دارد.

اما هرچیزی حدی دارد؛ دروغ نیز مانند بسیاری چیزهای  دیگر( ترس و...) که منفی بحساب میآیند صد در صد منفی نیست و نیستند بلکه جنبه های مثبت هم دارند.  ولی اکنون دروغ، حیله و دزدی و چپاول بسیار رشد کرده و از حد معقول بسیار فراتر رفته و بصورت پدیده ای بسیار منفی درآمده است.

 

نکته قابل توجه دیگر اینستکه حتی ادیان و رهبران مذهبی که میخواهند مدافعان اخلاقیات باشند خود نیز دروغ گفته، حیله گری کرده و در چپاول مردم شرکت میکنند.

 

با این وضعیت میتوان گفت تنها زمانی  این اعمالِ منفی و مطرود به پائین ترین حد خود میرسند که کنترلی مردمی  بر مبنای فلسفه ای انسانی  درجهت منافع اکثریت مردم جهان در مدیریت کشورها برقرار شود.

 

 

صحبتی با هنرمندان؛ به چند دلیل:

یکی آنکه فرستنده محترم نامه خود هنرمند است.  

دیگر اینکه در وقایعی که اخیراً در ایران رخ داد بسیاری از هنرمندان در یک بلاتکلیفی قرار گرفتند، بعضی میخواستند کاملاً و مستقیماً در سیاست دخالت کنند و بعضی دیگر میگفتند با سیاست کاری ندارند؛ این یکی ازمشکلاتی است که در میان هنرمندان تمامی کشورها دیده میشود.

در این خصوص میتوان به یک تجربه تاریخی که در ایران پس از انقلاب پیش آمد اشاره داشت.

در آن دوران غالب هنرمندان سیاسی شده بودند. مخصوصاً آنانیکه گرایشات  چپ یا کمونیستی داشتند بنوعی تمام و کمال سیاسی شده و تعدادی از آنها بعنوان عناصر و یا حتی کادرهای سیاسی مجبور به ترک زندگی عادی شده زندگی مخفی سیاسی را پیشه کرده بودند. تا اینکه پس از مدتی مشخص شد که این کار ضربه ای است به هنر و هنرمند و سیاست.  زیرا نه تنها آنها را از زندگی عادی باز داشت بلکه این حرفه از وجود این دسته عناصر(دارای دید و گرایش سیاسی) محروم شد؛ در حالیکه عناصر سیاسی بمیزان کافی برای ادامه این کار وجود داشت. پس در میان بعضی از سازمانهای سیاسی چپ چنین تصمیم گرفته شد که باید هنرمندان را آزاد گذاشت تا بکار خود بپردازند.

 

اگر کمی با دقت به پیچیدگیهائی که در سیاست هست توجه کنیم آنگاه باید بپذیریم که این کار نیز حرفه، شغل و علمی است که باید عناصر خود را داشته باشد. پس همانطور که در هرکاری افرادی حرفه ای و خبره هستند در این کار نیز افرادی خبره یا متخصص باید بکار بپردازند.

ولی نکته ای که این یکی را از سایرین جدا میکند آنستکه بهر صورت سیاست که در واقع علم گردانندگی جامعه میباشد به منافع تمامی مردم برخورد میکند و در نتیجه همه در آن سهیم هستند و حق دارند در آن وارد شوند؛  ضمن اینکه همگان نیز از این کار و علم میزانی از دانش را دارند و مانند بعضی از علوم نیست که بعضی مردم ابداً از آن هیچ اطلاعی نداشته باشند. پس باید یک تلفیق میان این دو ایجاد کرد.

 

در اوایل انقلابِ ایران همه چیز سیاسی شده بود و مثلاً پرچم فلان کشور را هم میآوردند  در ورزشگاه آتش میزدند، این کارها باید از محدوده ورزش بیرون برود این تلفیق غلطی است.

چنانچه  تمام فیلم های سینما، تلویزیون، برنامه های رادیوها، اشعار، داستانها و...  تنها بروی مسائل سیاسی متمرکز شوند امر بسیاراشتباهی است و بسرعت مردم را بسیار خسته و وازده میکند.

شاید برای همه فاجعه ای مثلاً از دست دادن عزیزی رخ داه باشد؛ در چنین وضعیتی پس از دو سه روز عزاداری حتی نزدیکترین افراد به متوفی، خسته شده و عکس العمل درونی اشان چنین میشود که براثر هر حرکتی شروع  به خندیدن میکنند. در خصوص خندیدن هم چنین است و انسان پس از اینکه مدتی خندید خسته میشود و با حالتی خسته و حتی غمزده به گوشه ای میرود.

در خصوص سایر چیزها نیز چنین است؛ نشستن روی راحت ترین مبل ها و خوابیدن روی

خوشخواب ترین رختخواب ها را نیز برای مدت محدودی میتوان تحمل کرد.

پس باید همواره روش و راه میانه و متنوعی در امور در پیش گرفت.

همچنین است مسائل سیاسی؛ در آن راه نیز باید روشی میانه، متعادل و متنوع در پیش گرفت.  مشارکت مردم در این امور نیز باید در حدی معقول و متعادل باشد.

 

هنرمندان که طیف گسترده ای  را در برمیگیرند همانند تمامی دیگر افراد یک کشور یا جامعه

خواسته هائی فردی و صنفی دارند که برای آن تلاش میکنند و این حق مسلم هر فرد و گروهی است. ولی مردم نیز نباید چنان تصور کنند که اگر در موردی یک هنرمند ( در هر درجه ای از برجستگی در کار خود) و یا یک ورزشکار ( حتی در سطح جهانی) موضعی گرفت از اهمیتی خاص برخوردار است؛ بلکه باید او را هم همانند سایر مردم نگریست زیرا کار آنها چیز دیگری است.

هر چند در مواردی مانند نویسندگی و یا سینما  کار آنها با سیاست یا مسائل اجتماعی جامعه نزدیک تر از سایر هنر هاست  و بهمین دلیل درک بیشتری نسبت به سایرین داشته باشند ولی آن نیز امتیازخاصی را به این دسته هنرمندان نمیدهد.  در یک مقایسه، همانند اینستکه  شخصی سیاسی، نظری در باره یک هنر بدهد، سیاسی بودن او امتیازی برای اینکه دانشی در آن هنر دارد و حق خاصی برایش ایجاد میکند نیست و مردم نباید صحبت او را مبنا و مرجعی برای ارزیابی هنر مورد نظر قراربدهند.

 

 

آخرین سخن

دوست گرام

کار سیاست تنها به  پول و قدرت خلاصه نمیشود، هر چند اینها مستقیم تر وضعیت  زندگی مردم را مشخص میکنند، مثلاً چنانچه کشور فقیر باشد امکان حرکت فرهنگی یا هنری محدود میشود.

اگر میبینیم هنر در کشورهای غربی پیشرفته تر است بدلیل ثروت و در نتیجه امکاناتی میباشد که در اختیار تعداد وسیعی از مردم قرار میگیرد وگرنه تعداد زیاد انسانها در یک جامعه تنها  سیاهی لشکر است.

از دیگر کارهای  مهم  سیاست و سیاستمداران ( و در اصل قدرتمداران که در تمامی جوانب یک جامعه تاثیر میگذارند) کنترل و هدفمند کردن نوع خاصی از روابط اجتماعی، روابط فرهنگی، هنری و... میباشد که تاثیر آنرا بوضوح در جهان میتوان دید و آنچه هم باعث گردیده تا تعدادی از هنرمندان در برابر سیستم های  حاکم موضع بگیرند همین امر است. اما شاید این دسته هنرمندان  نیز متوجه نیستند که ممکن است خواستهای آنها نیز صد در صد و یا حتی با در صد بالا مورد قبول همگان نباشد.

در یک جامعه بسیار متنوع و چند ملیتی یا قومیتی با ادیان و مذاهب و فرهنگهای مختلف حل این مشکلات آسان نیست و با جنگ و جدل نیز حل نمیشود.

هم اکنون در اروپا با این مشکل روبرو شده اند که چگونه با تعدادی از زنان که میخواهند رو سری بسر کنند باید برخورد کرد. با نوعی استدلال، آنها نیز حق دارند شیوه  لباس پوشیدن خود را انتخاب کنند. 

مگر تنها رژیم حاکم استکه حق دارد زنان را لخت به خیابان بیاورد و آنرا در انظار پسندیده بنمایاند!؟ جالب آنکه مخالفت با روسری با این عنوان صورت میگیرد که این عمل سمبل اسلام است،

این استدلال بعقیده من  عذر بدتر از گناه میباشد.

دو سال پیش مطلبی  تحت عنوان " ریشه سمبل ها"  نوشته ام که در زمان مناسب منتشر خواهم کرد.

 

دوست عزیز

با صحبتهائیکه شد معلوم میگردد، شما نیز هرچه تلاش کنید تا خود را از قید سیاست برهانید امکان ندارد زیرا حتی همین شیوه زندگی شما  درگیرِ سیاست و سیاستهائی است که اعمال میشود.

بعضی براین عقیده اند؛ این روشی را هم که خود شما پیشه کرده اید نوعی  سیاست است، یعنی:

" حتی فرار از سیاست، سیاست است".

پس نهایت باز میگردیم به همان صحبت پیشین ام:

در مسائل سیاسی باید روشی میانه و متنوع  که منافع اکثریت وسیعی از مردم را تامین کند در پیش گرفت و آماده بود تا هرزمان بر مبنای کلیتِ موقعیتِ جهان و جامعه سیاستِ مناسبی را پیش گرفت. مردم نیز میبایست بر مبنای موقعیت جامعه ای که در آن زندگی میکنند، وضعیت جهان، وضعیت خودشان و فاکتورهای مهم سیاسی قدم های مناسب بردارند.

 

 

 

                                          فروردین 1389        آپریل 2010

 

                                                                 اپسالا سوئد        حسن بایگان

 

hassan@baygan.net

hassan@baygan.org

www.baygan.org