تقدیس جنایت از خود جنایت بدتر است

نگاهی به عهد عتیق

آنانکه بقدرت و نقش منفی صهیونیستها و جناح های افراطی یهود در جهان پی نبرده اند؛ هنوز به بلوغ سیاسی نرسیده اند و بازیچه میشوند.

 

پیشگفتار: این نوشته میتوانست حداقل بصورت یک کتاب پرحجم  و در حالتی دیگر چندین کتاب درآید حتی بیشتر از یک کتاب نیز مطالب جمع آوری شده بود.  لیکن برای اینکه همگان اعم ازمحققین، سیاسیون حرفه ای و یا اشخاصی که علاقمند بدانستن بعضی مطالب ممنوعه( مطالبی که بدانها قداست داده میشود و مردم را از ورود به آن مباحث منع میکنند ویا مسائل سیاسی که نباید عیان شود) هستند؛  بتوانند مجانا و بسادگی  به فشرده ای از مطالب دست یابند و در صورت علاقمندی خود به تحقیق بیشتر بپردازند،  به این شکل و بصورت جستارهائی که البته بهم پیوسته و در ارتباط مستقیم میباشند؛ ارائه میشود.

موضوعات مطروحه در این نوشته آنقدر زیاد و گسترده میباشند که میتوانند موضوع رسالات دکترا و یا تحقیقات بسیار گسترده بوده که در صدها جلد کتاب هم نگنجند.  پس سعی و تلاش بسیار زیادی شد تا تعداد اندک از مهمترین مطالبی انتخاب شود که راهگشا و راهنما باشند.  آنها نیز بسیار بسیار خلاصه و فشرده گردیدند که این خود از سختی های کار بود. 

در اینجا تنها مقدار بسیار اندکی از نکات مطرح میشوند  با اینحال با در کنار هم قرار دادن آنها بسیاری از نکاتی که سالیان طولانی است تلاش میشود تا مخفی و دور از دسترس عموم مردم بمانند روشن میگردد.  لازم به توضیح استکه برای درک هرکدام از صدها یا هزاران نکته آورده شده در این گفتار؛  باید پاسخ های بیشتر و روشن تر را در گوشه گوشه های این نوشتار یافت زیرا که نوشته ای بهم پیوسته میباشد.  

مسلما هر چه که نکات بیشتری توسط دیگران ارائه گردد این تاریکخانه ایجاد شده با نور دانش و آگاهی از میان خواهد رفت.

پس به این اندک نوشتار اکتفا شده بقیه کار بعهده محققینی گذاشته میشود که هرکدام در یکی ازاین موارد فعال هستند.

اما نکته ای که باعث گردید تا آن نوشته ها و مطالبی که طی چند سال جمع آوری شده بود دراینجا واینزمان و بدینصورت مطرح شوند صحبتهای اخیر رئیس جمهور ایران بود.

 

رئیس جمهور ایران احمدی نژاد شعار میدهد اما؛

اسرائیل عملا در حال حذف ایران از صحنه تاریخ است و جهان دروغین  دمکراسی خفه شده است.

سخنان چند روز پیش آقای احمدی نژاد رئیس جمهور ایران مبنی بر حذف اسرائیل از نقشه جهان واکنش تمامی غرب را که زیر سلطه و نفوذ یهودیان افراطی و صهیونستها هستند برانگیخت.  در حالیکه اگر اسرائیل چنین حرفی را در باره ایران و یا هرکشور دیگری میزد آب از آب تکان نمیخورد. همچنانکه هر روز انواع تهدیدها و از جمله تهدید به حمله نظامی را میکند.  اما به جای اینکه مورد تقبیح کشورهای اروپائی و آمریکا واقع شود برعکس مورد حمایت قرار میگیرد. انگار که حق اربابی و تعیین تکلیف برای همه را داشته،  و اروپا و آمریکا نوکرانش هستند.

اینکه سخنان ایشان با برنامه ریزی و حساب شده بوده و هدف مشخصی را دنبال میکرده ( که احتمال آن  زیاد است) ویا اینکه از روی احساس و یکباره بوده؛ چندان مشخص نیست. اما معلوم میشود که در هر دو حالت او و  دولت و مشاورانش هنوزاز ناپختگی و ضعف زیادی رنج میبرند و باهر انگیزه ای که این حرف زده شده باشد،  نتوانستند در برابر عکس العمل اسرائیل و مستعمراتش ( آمریکا و اروپا) پاسخ مناسب بدهند.

اسرائیل در اولین واکنش خود بسیار ناشیانه و نابخردانه و البته تنها  باتوجه و اتکا به کشورهای تحت سلطه و بنوعی مستعمرهای تحت استثمار خود ( غرب مخصوصا آمریکا و اروپا) و قدرت رسانه ایش که مغزهای جهانیان را شستشو میدهد؛ رسما از سازمان ملل درخواست اخراج ایران از این سازمان را کرده است. امری که عملا یعنی پاک کردن ایران از صحنه سیاست جهانی و جهان.  امری که عملا همین حرفی میشود که آقای رئیس جمهور ایران بر علیه اسرائیل زد؛  ولی طرف مقابل آنرا بر علیه ایران در عمل به اجرا میآورد.

اما چرا این حرکت اسرائیل ناشیانه بود کاملا مشخص است؛  تنها نادانی و بی سیاستی آقای احمدی نژاد و دولت اوست که متوجه این نکته نشدند و به داد اسرائیل رسید و میرسد.

 

با کمی دقت متوجه میشویم،  اسرائیل کشوری که ایجادش برای یک دین خاص  مایه ننگ ابدی بشر قرن بیستم است [ و اگر قرار باشد آنرا مبنا قرار داد بر همین منوال باید کشورهائی برای آسوریان و سرخ پوستان آمریکا و بسیاری اقوام و ادیان  ساکن کشورهای اروپائی  (انگلیس، اسپانیا، سوئد و... ) هم ایجاد کرد]؛ چگونه وقیحانه و با پرروئی تمام سعی در حذف ایران،  یکی از چند کشورانگشت شمار از قدیمترین تمدنهای بجای مانده در طول تاریخ بشر را دارد.  کشورها و تمدنهائی که در اصل باید آنها را بعنوان گنجینه ای باز مانده از تاریخ بشر حفظ و باکمال دقت نگهداری کرد؛ کشورهائی که باید تاریخ و فرهنگ آنها را بطور دقیق بررسی کرده و بعنوان مسیراصلی تکاملی و تمدن بشر به محصلین در تمام جهان تدریس کرد.  اما در عوض تاریخ دروغین  کولی های بی تمدن  یهود در مدارس اروپا و آمریکا تدریس میشود. در سوئد این امر بدستور " یوران پرشون"  نخست وزیر کنونی در مدارس صورت گرفته و مغز کودکان بینوا با بسیاری از مزخرفات  مورد شستشو قرار گرفته؛  سرو صدای هیچکس هم در نیامد، زیرا شجاعت را از این مردم گرفته اند.

بگذارید در برابر این نوع تدریس از تاریخ نمونه ای دیگری آورده شود. چند ماه پیش دوره ای را میگذراندم که در آن حدود 25 نفر که اکثرا سوئدی بودند شرکت داشتند. یکی از دروس تاریخ بود. معلم تاریخ در موقعیتی پرسید که کدام شخصیت در تاریخ جهان میتواند برای ما نمونه باشد. در این میان یک همکلاس عراقی فقط تحصیلات متوسطه داشت از حمورابی نام برد. معلم تاریخ دهانش باز ماند که حمورابی کیست. در همان زمان در کلاس یک سوندی دیگر که تحصیلات دانشگاهی در رشته تاریخ داشت و معلم مدارس بود و یک سوئدی دیگر که دکترای تاریخ داشت حضور داشتند اما هیچکدام آنها نه تنها نام حمورابی را نشنیده بودند بلکه حتی نمیتوانستند آنرا بنویسند و معلم تاریخ خواست تا الفبای نام حمورابی را برایش بگویم.

چند روز بعد خواستم با دوستی که پروفسور در رشته تاریخ و استاد دانشگاه در یوگسلاوی بود و میدانستم فرد با سوادی است صحبت کنم منزل نبود  با همسرش که لیسانس تاریخ بود صحبت کردم و ماجرا را گفتم بسیار تعجب کرد که در این حد آکادمیک نیز نام حمورابی را نشنیده اند که معنی آن اینستکه هیچ سواد تاریخی ندارند و تمام آنچه به آنها تدریس شده از پایه بی ارزش میباشد.

جای تاسف استکه این دوست پروفسوربا آن میزان سواد و شخصیت برجسته برای امرارمعاش تاکسی میراند.

افراد بیسواد لیکن وابسته به مافیای دانشگاه  در مقام استادی نشسته اند و این پروفسور یوگسلاو را بعد از اینکه یک دوره کوتاه سرکلاس بردند از دانشگاه بیرون انداختند؛ از این نمونه فراوان است.

 تدریس این گونه علوم نه برمبنای واقعیات بلکه برمبنای مسائل سیاسی و باندهای حاکم برکشور است.

زهی شرمساری و تاسف برای این ملتها که از کودکی فرزندانشان در جهت منافع یک گروه خاص که در تمدن بشر اگر نگوئیم نقشی نداشته اند،  باید گفت بیشتر نقش منفی بازی کرده اند،  تدریس میشود.

در این مقاله به اندکی از آن نکات منفی که یهودیت و یهودیان در مسیر راه تمدن بشر داشته اند، پرداخته میشود. اما تدریس همین کتاب مورد دستور نخست وزیر سوئد و حذف تاریخ واقعی نیز از جمله همان     نقش های منفی  گفته شده  میباشد که از جانب این قوم بر تمدن بشر اعمال میشود.

درخواست اسرائیل از سازمان ملل، ننگی دیگر از جانب همین کشور برای بشر قرن 21 میباشد. 

چقدر انسانهای این قرون حقیر شده اند که بازیچه دست چنین نادانان خودخواهی قرار میگیرند.

زهی شرم و زهی خجالت.

 

اما حتی اگر تصور کنیم  حرف آقای احمدی نژاد  هیچ چیزی نداشت؛  لیکن توانست یک نکته را برای کسانی که شجاعت دارند تا کمی چشم اشان را باز کنند؛ و همچنین ازعقل و شعور و انسانیت و بشردوستی نیز بهره ای دارند، بسیار خوب روشن کند که؛  چگونه دولتهای غربی در برابر اینهمه جنایات و اعمال صهیونیستها در جهان سکوت میکنند،  ولیکن در برابر یک حرف برعلیه اسرائیل همه از کوره  درمیروند؛ آیا این حرکتها نژاد پرستانه است  و یا از سر تسلیم و بردگی و یا هردو؟

این حرف آقای احمدی نژاد، بعضی آدم ها و دولتها را از کوره  بدر کرد. رفتار کشورهای غربی انسان را متاسف و عصبانی میکند که چرا آنها فقط در برابر حمله ای هرچند کوچک و تنها لفظی به اسرائیل عکس العمل تند نشان میدهند؛ اما در برابر میلیونها انسانی که بی دلیل زیر تیغ اسرائیل و صهیونیستها قرار میگیرند  و هزاران عمل خلاف و غیر انسانی اسرائیل،  سکوت میکنند.

از طرفی دیگر اگر حرفهای آقای احمدی نژاد در میان ثروتمندان و قدرتمندان اروپائی با عکس العمل مخالف روبرو شد اما در میان صدها ملیون انسان زجر کشیده از مسلمان عادی تا  فناتیک ترین هائی  که با ایران رابطه خوبی ندارند،  و تا نیروهائی غیر مسلمان در جهان پایگاه یافت. بطوریکه مسلما اگر قرار باشد اسرائیل با کمک آمریکا به ایران حمله بکنند و یا ضربه ای نظامی بزنند؛  آنگاه با عکس العمل این انسانهای دست خالی اما از نظر تعداد بسیار زیاد روبرو میشوند که ممکن است پاسخ ضربه آنها را بهر شکلی و در هر جائی بدهند. و این کاری نیست که آمریکا واسرائیل حتی با کمک اروپا از عهده  مقابله اش برآیند.

پیشتر در مقاله ای نوشتم که ایران جزء پنج قدرت بزرگ جهان است  و این قدرت را از حمایت گسترده مردم در جهان (و مخصوصاً جهان اسلام) دارد. هرگونه حمله ای به ایران اگر با پاسخ ایران روبرو بشود آنچنان بلوائی در تمامی منطقه و جهان بر پا میکند که دیگر هیچ کس قادر به خاموش کردنش نیست.

آنچه که مسلم است در چنان وضعیتی این رهبران کنونی ایران کاملا برجای خواهند بود و بدون کنار آمدن با آنها آرامش و ثبات به منطقه و جهان باز نمیگردد. اما احتمال اینکه برای بازگشت آرامش و صلح به جهان  پرونده کشور اسرائیل بسته بشود بیشتر به واقعیت نزدیک خواهد بود.

ایران و ایرانی را بدلایل مسجل ومسلم تاریخی  و واقعیات روز و بسیاری دلایل دیگر و بدون هیچگونه شک و تردیدی، هیچ نیروئی  نمیتواند  و نمیشود از صحنه جهان حذف کرد؛  ولی اسرائیل و اسرائیلی را بهمان دلایل بسادگی  میتوان و میشود از صحنه روزگار زدود.

این پندی استکه همه باید آویزه گوش کنند.

 

حال درهمین زمان و اوج بحران،  دولت آلمان پیشرفته ترین سلاح ها و زیردریائی های استراتژیکی که قادر به حمل کلاهک اتمی است در اختیار اسرائیل  قرار داده است. 

اول اینکه دولت ایران اعتراض جدی به این امر نکرد و اگر هم چیزی گفته باشد در رسانه های تحت مالکیت یهودیان در جهان چیزی منتشر نشد.

مسئله دیگر اینکه چرا دولت سوسیال دمکرات آلمان در آخرین روزهائی که سرنگونی اش محرز بود اینکار را کرد؟  این سئوالی است که باید پاسخش را در وابستگی این دولتها و دولتمردان بقدرتهای اصلی  کشور که در پشت پرده هستند یافت.

دولتها در این کشورها تنها کارمندان قدرتهای پشت پرده اند که برای آنها مجانا و از بودجه دولت یا در واقع مالیات  مردم کار میکنند.

دمکراسی این کشورها بسیار جالب ( مسخره)  است! و بسیار شیرین برای الیگارشی صاحب مملکت.

 

 

 

 

بررسی چند نکته برای  راهگشائی و روشن شدن اندکی از مسائل

 

1- حذف ایران از تاریخ جهان در عمل توسط اسرائیل و یهودیان افراطی

از مدتها پیش با بررسی کتابهائی که در اروپا و آمریکا چاپ میشود متوجه شدم که چگونه  وقیحانه این باند سعی در حذف ایران از تاریخ جهان دارند.  پس قصد آن بود تا با ارائه مدارک و بررسی  دقیق  تر؛ این جنایت کثیف را که آنها در حق بشریت[ با حذف یک تمدن اصیل و قدیمی از تاریخ ( توجه شود که اسرائیل ابدا سابقه تمدن و اصالت ندارد)]  انجام میدهند،  نشان دهم و مقداری نیز نوشته شد؛  ولی متاسفانه کثرت کارمانع تکمیل و انتشار آن  میشد.

اکنون بعلت حساسیت مسئله فقط مختصری نوشته میشود امید که انسانهای فهمیده و متفکر در هر نقطه ای از جهان و با هر ملیتی با این جنایت علمی، تاریخی برخورد کنند.

 

اشاره آنکه چندی پیش در نقشه ارائه شده از جانب موسسه جغرافیائی آمریکائی به عمد و با برنامه ریزی های پشت پرده ( صهیونیستها و اسرائیل) نام تاریخی خلیج فارس را عوض کردند تا زمینه چینی اختلاف میان کشورهای منطقه را کرده و از این راه همه چیز را برای ایجاد اختلافات بزرگتر و حتی نهایتا جنگ میان آنها بریزند. هرچند برنامه های آنها برای راه اندازی جنگ میان کشورهای منطقه استراتژیک است اما با اندکی هوشیاری میتوان آنها را خنثی کرد. آنچنانکه حمله آمریکا به افغانستان وعراق قراربود بشکل دیگری باشد که نهایتا با فشار صهیونیستها به گردن آمریکا (بازوی نظامی صهیونیستها) افتاد.

تغییر نام خلیج فارس با عکس العمل ایرانیان روبرو شد و آن موسسه عمل اش را تا حدودی و در ظاهر اصلاح کرد.

اما شاید کسی متوجه نشد که از این نکته مهمتر، گسترده تر و ریشه ای تر،  بسیار بی سرو صدا در جریان است.  پاسخ باین جنایت تاریخی هم از دیگر دلایلی بود که باعث گردید این نوشته در اینزمان وبدینصورت بیرون آید.

در سالهای اخیر بدون سروصدا آنگاه که کتابهای کلی برای عامه ( در اروپا و آمریکا و آن کشورهائیکه یهودیان از امکانات انتشارات و پخش بصورتی گسترده بهره میبرند)، درباره تاریخ، جغرافیا، دین، اساطیر و اسطوره ها و...  جهان منتشر میشود بتدریج ایران را کمرنگ و حذف میکنند و در مقابل قوم  یهود عمده و بزرگ میشود.  در حالیکه این مسئله کاملا برعکس است و این قوم  کوچک بیابانگرد یا کولی در برابر ایران و تاثیر آن بر تاریخ بشر چیزی به حساب نمیآید.

در این کتابها اگرهم بناچار اشاره ای  به ایران بشود آنچنان کم رنگ استکه معمولا دیده نشده توجه کسی را بخود جلب نمیکند اما در عوض از اسرائیل و قوم یهود عظمتی میسازند. این تبلیغ دروغ  و تاریخ کاذب تاثیر خود را بر اذهان مردم این کشورها کاملا برجای  گذاشته و میگذارد. حتی در یکی از کتابهائی که در باره اساطیر جهان تهیه شده ابدا نامی از ایران در آن نیست. معنی این کار از نظر نویسنده و ناشر اینستکه ایران کشوری با سابقه و تمدنی  بیشتر از 2500 سال وجود نداشته،  یعنی سابقه ایران در تاریخ دروغ است و این کشور و تمدن اش  وجود خارجی نداشته است، تا افسانه و اسطوره ای هم داشته باشد. اما اسرائیل و یهود داشته است.

لیکن در واقع این یکی بیشتر دروغ  و افسانه است تا واقعیات تاریخی؛  زیرا از هیچکدام از ادعاهای عهد عتیق مثلا در باره معبد سلیمان اثری نیست. در این نوشتار مقداری از واقعیات روشن خواهد شد.

آیا یهودیان، جهانیان را احمق پنداشته اند؟  ظاهرا چنین است.  زیرا در نوشته های درونی اشان باین نکات اشاره دارند و میگویند سایرین از این مزایا( امکان تبلیغات و دروغگوئی گسترده) بهره ای ندارند و ما میتوانیم هر چه بخواهیم بگوئیم و بکنیم و با استفاده از نیروی تبلیغ همه را شستشوی مغزی بدهیم.

در سطور آینده خواهیم دید؛ اسرائیل و یهود که در همین کتابهائی که بقیمتهای گزاف و در صدها هزار نسخه هرسال بمردم فروخته و معرفی میشوند و سود سرشاری هم از این فریبکاری و جنایت تاریخی میبرند؛ ابدا از خود فرهنگ و تمدنی نداشته و آنچه که بنام آنها ارائه میشود از تمدنهای دیگر گرفته و یا بسرقت برده اند.

باید توجه کرد که تعداد زیادی کتابهای بسیار بی ارزش و با اطلاعات غلط، قدیمی و یا مرده  در اروپا و آمریکا چاپ و با قیمتهای بسیار بسیار بالا( چند صد دلاری) به کتابخانه ها و موسسات فروخته میشود. چند نمونه از آنها را به کتابخانه های شهر و کتابخانه های تخصصی معرفی کردم و از آن کتابخانه ها جمع آوری گردید.  اما کار باید بسیار اساسی صورت بگیرد که متاسفانه بدلیل قدرت این موسسات و رشوه هائی که به انواع زیرکانه ای در جوامع دمکراتیک !!!  داده میشود تداوم کار این شارلاتانها ادامه مییابد.

همچنین در آینده و در اولین فرصت نشان  داده خواهد شد که اساسا بیشتر اساطیر، داستانها و افکار یونان ( که اروپائیان خود را مدیون آنها میدانند)  برگرفته از ایران و شرق است. در اینجا کافی است اشاره بشود:  یونانیان شاخه ای از همان اقوام آریائی هستند که در مهاجرت خود کمی جلوتررفتند.  تعدادی از آنان در یونان کنونی ساکن شدند؛ عده ای درشرق بُسفر ماندند و تعدادی هم جلوتر و بقلب اروپا مهاجرت کردند.  بدلیل اینکه گروهی از آنان که در شرق بُسفر زندگی میکردند و کاملا تحت سلطه ایران بودند " ایونی"  نام داشتند ایرانیان آنها را یونانی مینامند. آن گروهی هم که همسایه رومی ها بودند قوم " گریک" بودند و بدین دلیل اروپائیان آنها را بدین نام میخوانند.  اما منطقه جغرافیای سیاسی که ما آنرا یونان میخوانیم، خودشان آنرا " هیلاس"  مینامند.

یونانیان با مهاجرت از " آریاوئیجه"  بسیاری از اساطیر و فرهنگ آنجا  را با خود آوردند که قرابتها و تفاوتهایش با اساطیر خاورمیانه کاملا مشخص است. همین یونانیان هستند که اروپائیان خود را وارث تمدن و... آنها میدانند، اما نمیدانند که در اصل وارث تمدن هند وایرانی هستند.

 

جالب استکه بر طبق نوشته های عهد عتیق (کتاب مقدس یهودیان): ایرانیان حداقل چهاربار یهودیان و یهودیت را از نابودی کامل نجات دادند.  اگر این نجات ها صورت نمیگرفت اکنون نه یهودی و نه یهودیت ابدا در جهان وجود نداشت و براین روال مسیحیت هم بوجود نمیآمد.  بنابراین یهودیان و یهودیت بقای خود را مدیون ایران، مردم و تمدن آن هستند.  ولی متقابلا  ایرانیان نسبت بدانان هیچ دینی بگردن ندارند.  با اینحال اکنون  یهودیان دارند این تمدن قدیمی و نجات بخش خود را ناجوانمردانه نفی میکنند  و به ولی نعمت تاریخی خود خیانت میکنند.  پس در آینده نیز بهیچ کس و هیچ کشوری اعم از آمریکا یا اروپا و... وفا نکرده  بهر کشور دیگری همینگونه جفا  روا خواهند داشت.  بدینمعنی که اگر هر کشوردیگری  که اکنون هرچقدر فقیر و عقب افتاده هم باشد سربلند کند؛  آنها آمریکا و اروپا را بدنبال منافع خود رها کرده ( حتی اگر این کشورها بشدت هم زمین بخورند) و سراغ نیروی جدید میروند.

 

در عهد عتیق سه کتاب عزرا، نحمیا و استر کاملا مربوط به ایران و رابطه اش با یهودیان و کمکهای ایران به آنهاست . در بسیاری کتابهای دیگر صحبت از پادشاهان ایران است.

 

اساسا تاریخ نگاری یهودیان برمبنای تاریخ شاهان ایران است.

یک کتاب مانده به آخرین کتاب عهد عتیق یعنی کتاب زکریا چنین شروع میشود.

باب اول

آیه 1

در ماه هشتم از سال دوم داریوش کلام خدا بر زکریا ابن برکیا ابن عدوی نبی نازل شده گفت.

آیه 7

در روز بیست و چهارم ماه یازدهم که ماه شباط باشد از سال دوم داریوش کلام خدا بر زکریا ابن عدوی نبی نازل شده گفت.

از این نمونه ها که در عهد عتیق بسیار است معلوم میگردد آنها سال شماری نداشته اند.  ولی چون ایران  کشوری بزرگ و قدرتمند  که  بجرات میتوان گفت بزرگترین قدرت جهان ( سوپر قدرت زمان) از تمامی جنبه ها (مانند گسترش سرزمین، قدرت اداره سرزمین بصورتی معقول (( شاهنشاهی، نوع بسیار برتری از فدرال)) و با سیاست، ثروت، علم زمانه و... ) بوده؛  یهودیان تاریخ خود را برمبنای سالشماری ایرانیان که با شروع پادشاهی هر شاه جدیدی شروع میشد قرار داده بودند. آنها نه آدم، نه طوفان نوح،  نه موسی،  نه داود یا سلیمان و ... هیچکدام را( آنچنانکه مرسوم درتاریخ بشر بوده و بیرونی نیز در آثار الباقیه بدان اشاره دارد) مبنای تاریخ خود قرار نداده بودند. این امر در عرف تاریخ و سیاست کاملا معنی دار است.

این توضیح لازم استکه، وقتی در چند سطر بالاتر گفته شد " قدرت ادره سرزمین بصورتی معقول  وبا سیاست"؛  باید دقیقا متوجه بود که ایرانیان اداره سرزمین ها را واقعا با سیاست انجام میدادند ولی در مقابل، بعدها رومیان

" صلح رومی"  را با خود آوردند بدینمعنی که برخلاف ایرانیان هر صدای اعتراضی را با شمشیرجواب میدادند.

جنگ ادامه سیاست است در صورتیکه نتوان مسائل را با سیاست حل کرد؛ ایرانیان با سیاست مسائل سیاسی را حل میکردند ولی رومیان بزور شمشیر مردم را خفه میکردند.

ازجانبی نباید سیاست شمشیر آمریکا را با رومیان یکی دانست زیرا از اساس اینها اهداف دیگری دارند و کشورهای جهان زیر سلطه کامل آمریکا نیستند.

 

اکنون یهودیان تقویمی برای خود درست کرده اند که از زمان آدم یا ابتدای خلقت شروع میشود و تا این زمان تنها 5765 سال از آن میگذرد. یعنی در عرض این چند هزار سال و با اینهمه کشتارها و بلایا عدد انسانها از شرقی ترین کشورهای جهان تا غربی ترین آنها بیکباره از دو نفر به چند ملیارد نفر رسیده و اینهمه نژادها و چهره های گوناگون در سراسر جهان از ژاپن و اقیانوسیه تا آسیا و آفریقا و آمریکا بوجود آمده است. این امری استکه هیچ آدمی که کمی عقل در سرداشته باشد نمیپذیرد. با اینحال عهد عتیق باید همچنان کتاب مقدس و آسمانی که همه چیزش درست است باقی بماند. این هم از عجایب انسانهاست، انسانهائی که معنی شجاعت واقعی را از شرارت و خویهای شریر و آتشین تشخیص نمیدهند.

بالاترین شجاعتها برخورد با  فرهنگهای غلط وخرافاتی است که در طی قرون بانسانها تلقین میشود.

تا زمانیکه انسانها این شجاعت واقعی را نداشته باشند همین ضعف وسستی را به نسل های بعدی منتقل کرده و کار را برای  نسل های آینده  سخت تر میکنند.

آیا شما معتقد هستید که باید کلام خدا  و کتاب یهودیان را پذیرفت؟  و پذیرفت  که خدا انسان اولیه را در حدود 6000 سال پیش آفرید؟ 

آیا تمام داستانهای پس از آن را میپذیرید؟  و یا عقل و دانش بشر و واقعیات را قبول دارید و این کلام و داستانهای عهد عتیق را نفی میکنید؟

پاسخ شجاعانه باین سئوال  راه  را برای قدم های بعدی و شجاعانه تر باز میکند.

یکی از نزدیکان واقعیتی را تعریف میکرد که در فلان نقطه شمال کشور هم مرز با شوروی سابق با یک نفر  از ارتشیان بلند مرتبه صحبت میکردم که چرا بذر گندم از شوروی (سوسیالیستی) نمیخریم که هم مرز است و خاکش همین خاک است و آداپته است. پاسخ شنیدم که کدام خاک و کدام گندم.  دوست ما که در آن هنگام مهندس جوانی بود دستش را اشاره میدهد، همین زمینهائی که در چند صد متری ما قرار دارند.  تیمسار زمان شاه متوجه شد که طرفش جوان و کم تجربه است و معنی حرف او را نفهمیده سعی در شیر فهم کردنش کرد و گفت: من گندمی نمیبینم؛ من چشم ندارم تا آنها را ببینم.

حال این داستان عمومیت دارد؛  آیا شما حاضرید واقعیت ها را ببینیند و یا نمیخواهید ببینینید و چشم دیدن واقعیت را ندارید؟  این موضوع بسیار مهمی در زندگی است،  شاید بتوان گفت که تمامی  رشد و تکامل واقعی و با برنامه و توسعه انسان و جامعه انسانی بهمین نکته بستگی دارد.

درهمین سوئد،  دمکراسی کاذب،  مردم را بصورتی بار آورده  که چشم (جرات) دیدن هیچ چیز جدیدی  را ندارند، و همیشه از تنها پنجره ای که برویشان بازمیکنند به بیرون مینگرند. اگر کسی بخواهد پنجره دیگری را برویشان باز کند با عصبانیت برخورد کرده،  او را ترک و پنجره را میبندند. آنها نمیخواهند دنیای  رویائی کاذبی را که برایشان ساخته اند با دیدن واقعیات فرو بپاشند.

هرچند بنظر میرسد این مسئله در تمامی غرب دمکراتیک عمومیت  داشته باشد.

اما حتی همین تاریخ 5755 سال  که در تقویم کنونی یهودیان است؛  با آن تاریخی که یوسفیوس در کتابش          " تاریخ یهودیان" که یکی از مراجع معتبر تاریخ یهود میباشد و در قرن اول میلادی نوشته متفاوت است. آنچه هم که یوسفیوس نوشته با محاسبه تواریخ از عهد عتیق 5 سال اختلاف دارد، یکی 6179 و دیگری 6174 است. این 5 سال اختلاف نیز مربوط است به زمان خلقت انسان تا مرگ اسحق.

اینهم یکی دیگر از چند گانگی ها و ضعف های  دیگریست که در میان این گروه وجود دارد.

 

2- ایران و ایرانیان چه باید بکنند.

متفکران، محققان و صاحبان دانش از هر کشوری در جهان چه مسئولیتی در قبال این مسئله و لوث کردن تاریخ بشر دارند.

دولت ایران  وظیفه دارد این نکات را جدی گرفته به دنیا و سازمان ملل نشان بدهد: این اسرائیل است که عملا دست به اقدامات بر علیه ایران و حذف ایران از صحنه جهان میزند. دولت ایران باید حرکتهای  سیاسی و دیپلماتیک همانند یک دولت عاقل و با تجربه،  در رابطه با سازمانها و مجامع   بین المللی در پیش بگیرد.

این اسرائیل استکه پشت پرده،  بوسیله دولتهای تحت سلطه و به قیمت آبروی آنها، با راه اندازی بسیاری سازمانهای سیاسی و تروریستی درامور داخلی ایران و بسیاری کشورهای جهان دخالت کرده، کشوری را از صحنه سیاسی جهان حذف و چند کشور به جایش ساخته؛  دولتها را سرنگون و جنگ داخلی براه میاندازد.

اسرائیل با راه اندازی سازمانهای سیاسی- نظامی بظاهر اپوزیسیون،  تروریست را در جهان و ایران عملا به اجرا در میآورد. اسرائیل با راه اندازی اپوریسیون های دست نشانده و دروغین در جهان که از کارهای      اصلی اشان جاسوسی و جمع آوری اطلاعات است، کار را بر اپوزیسیون واقعی تنگ میکند.

دولت ایران موظف است که در برابر این توطئه های کثیف با هشیاری بدفاع از حقوق مردم ایران ( و نه در  قدم اول اسلام)  برخیزد.

دولت ایران حق ندارد با سیاست بازی ضرباتی را بر کشور وارد کند که آثار آن دراز مدت است. 

دولت ایران هیچگاه  بطور جدی و مطابق قوانین بین المللی اسرائیل و دولتهای غربی را به تحریک صدام برای براه اندختن جنگ برعلیه ایران محکوم نکرد و آنها را به دادگاه نکشید. 

مسئول و یا وکیل مردم ایران برای احقاق حقوق مردم در این جنگ خانمان سوز دولت ایران است ولی این دولت  وظیفه خود یعنی کار وکالتش  را انجام نمیدهد.

توجه شود که ایران تا پیش از این جنگ حدود 200 سال بود که با هیچ  کشوری جنگ نداشته است؛ نتیجه اینکه روحیه جنگ طلبی در این مردم وجود نداشت. این جنگ تحمیلی بود بر این مردم و کشور ایران از بیرون، آنهم از جانب کشورهای غربی و اسرائیل.

چرا بجای اینکه همانند حرکت اسرائیل که فورا در برابر یک حرف،  خواستار حذف ایران از صحنه جهانی است؛  دولت ایران کشورهای اروپائی ، آمریکا و اسرائیل را به دلیل اینهمه جنایت که در این کشور انجام داده اند به  دادگاههای بین المللی نمیکشد. این ترس و زبونی و سیاست بازی ناشیانه که به قیمت از دست رفتن حقوق مردم و پایمال شدن خونهاست؛ بابت چه و به چه قیمتی است؟

آیا به قیمت آنستکه به شما اجازه حکومت بدهند؟

آیا واقعا همین کشورها هستند که شما را برکرسی حکومت حفظ میکنند و شما از قدرت و استقلال برخوردار نیستید؟

اگر چنین نیست پاسخ بدهید:   چرا حالا که پای محاکمه صدام پیش آمده شما دولتمردان و حاکمین بر ایران از کشورهای نامبرده بعنوان مسببین اصلی جنگ و در نتیجه متهمین اصلی شکایت نمیکنید؟  در اینصورت صدام نیز زبان باز کرده شرح وقایع و دست پشت پرده این کشورها را افشا خواهد کرد.  بخواهید تا دادگاه صدام علنی  و متداوم شود،  نه اینکه با اولین جرم اثبات شده او را اعدام بکنند تا همه چیز از میان برود.

اگراندکی به بررسی ایران آنزمان بنشینیم دیده میشود؛ چنانچه جنگ با عراق براه نیافتاده بود سخت گیریها و  فناتیسم نیز در مملکت آنهمه قدرت نمیگرفت و در نتیجه کشور مسیری بسیار متفاوت را طی میکرد و اکثر ایرانیان آواره شده در جهان نیز باین بلا گرفتار نمیآمدند. هزینه این آوراگی بعهده همین کشورهاست. خود من بعنوان یکی از این آوارگان شاکی این کشورها میباشم. اما تا زمانیکه دولت ایران بعنوان یک دولت اقدام موثری نکند حق و حقوق این مردمان نیز برباد رفته است؛  در نتیجه دولت ایران نیز نمیتواند پشتیبانی جدی و موثراین دسته از ایرانان را بدست آورد.

شاید حاکمان ایران نیز آن جنگ را میخواستند، این شک از حرف خمینی که گفت " جنگ نعمت است" برانگیخته میشود.

ایران کشوری بود که برای حدود 200 سال جنگی با هیچ کشوری نداشته در حالیکه جنگ در اروپا و آمریکا بلاوقفه ادامه داشته و هنوز هم ادامه دارد.

دولتها و قدرتمندان ایران از بعد انقلاب در سیاست خارجی  یا تنها به طرح شعارهای پوچ پرداخته اند و یا در برابر حملات دیگران به دفاع و خواهش پرداخته اند. آنها هنوز هیچ حرکت معقول و مانور دقیق سیاسی از خود نشان نداده اند و هیچگاه حالت و چهره  طلبکار حق و حقوق این کشور و ملت را از دولتهائی که به این کشور ضربه زده اند،  بصورت جدی در صحنه سیاسی جهان بخود نگرفتند.

وظیفه دولت است تا بجای شعارهای پوچ  و موضع دفاعی گرفتن،  تمامی این جنایاتی را که بر این کشور و مردم از جانب سایرین رفته بدادگاههای بین المللی بکشاند و به جای نشستن خود و نشاندن مردم ایران،  در جایگاه متهم و محکوم،  در جایگاه  مدعی و صاحب حکم بنشیند و مردم ایران را بنشاند. آنگاه با این حرکت کمکی هم  به سایر مللی که تحت ستم و ظلم قرار گرفته و میگیرند، کرده است.

اما سایر روشنفکران و متفکرین متعهد به انسانیت هم در جهان وظیفه افشای این نامردمی ها  را بعهده دارند و باید بنوبه و اندازه خود در برخورد با این جنایاتی که در خصوص تاریخ بشر میشود موضعگیری کنند و اجازه ندهند سکتی مذهبی همه چیز را به هر شکلی که بخواهند ارائه داده  و نه تنها در جهان انواع جنگها  وجنایات را انجام بدهند بلکه تاریخ را هم تا بدین حد واژگونه و دروغ بمردم  بنمایانند.

 

 

3- نگاهی مختصر به یهودیت و اسرائیل و عهد عتیق.

چرا یهودیت تفکری(دینی) استکه باید با آن مبارزه جدی کرد.

عهد عتیق بارزترین نمونه تاریخ نگاری کاذب و از نوع بسیار ارزان میباشد.

 

در اینجا نگاه  بسیار کوتاهی انداخته میشود به بعضی نکات در یهودیت و اسرائیل؛ زیرا که در اساس کتاب عهد عتیق؛  فلسفه،  تفکر،  دین و راهنما و همه چیز برای تمامی فرقه های یهودی از راست ترین ها تا چپ ترین ها میباشد. تمامی آنها با اتکا به این کتاب و هرکدام با استناد به آن آیه هائی که دوست دارند مسیر و حرکت خود را تعیین و نیز توجیه میکنند.

البته سایرین نیز چنین اند مثلا مسلمانان قرآن را راهنما قرار میدهند، اتفاقا نکته جالب آنستکه تمامی سوره های  قرآن با " بنام خداوند بخشنده مهربان"  شروع میشود که در نتیجه باید همیشه مهربانی، رحم و بخشندگی را سرلوحه داشته باشند؛ در حالیکه محبت و بخشش و امثالهم در عهد عتیق کیمیاست.

بودائی ها بودا و روش او؛  طرفداران کنفوسیوس  تفکرات او را،  کمونیستها مارکس  و بهمین ترتیب طرفداران هر تفکری کتاب و یا رفتار شخص خاصی را سرلوحه اعمال خود قرار میدهند.

پس بطور طبیعی باید با آن نظرات برخورد داشت و آنها را به نقد کشید و نیرو اصلی را بر روی آن گذاشت و نه مبارزه با طرفداران آن نظریه.  حداقل اینکه برای من بعنوان یک فیلسوف مبارزه با هیچ فرد یهودی ( اعم از یهودی دینی و یا قومی) معنی خاص و ارزشمندی ندارد بلکه در وحله اول و در صدر کارهدف مبارزه با تفکر یهودیت است تا بدینوسیله خود یهودیان نیز از بند این تفکر که از خطرناکترین و عقب افتاده ترین تفکرات موجود در جهان است رها شوند و مردم جهان نیز از بند این تفکرو گروه آزاد گردند.

 یهودی ها نیز هیچ چیز عجیب و غریبی نیستند بغیر از انسانهائی که بشکل خاصی در تاریخ بشر زندگی کرده ومسیر خاصی را طی کرده اند و اکنون کتاب عهد عتیق را سرلوحه اصلی برای تمامی رفتار خود قرار داده اند. آنها در طی هزاران سال با این کتاب بزرگ شده به آن شکل داده و از آن شکل گرفتند. از آنجائیکه آنرا مقدس و کامل میدانند؛  چیز دیگری برآن اضافه نکرده،  راه  و روش و شکل جدیدی از زندگی بشرمتمدن در آن گنجانده نمیشود تا مطابق و مناسب زمان و عصر خود باشد.

آنها تمام درها را برای تغییر این کتاب بسته اند پس یا باید تا آخر مطابق آن رفتار کنند و یا آنرا کاملا نفی کنند.

آیا این عقب افتادگی بعنوان امری مقدس باید تا قیام قیامت پذیرفته شده بماند؟

آیا بالاخره نباید روزی افکار، رفتار و سنت های عقب مانده چندهزار ساله راشکست  و دور ریخت؛ و پذیرفت بسیاری از نکاتی که تنها گوشه ای از آنها در این نوشتار تشریح میشوند، غیر انسانی هستند و باید از آنها شرم کرد؟

جای این اشاره هست که بسیاری از صحبتهائی را که  یهودیان بعنوان واقعیات تاریخی مطرح میکنند از غیر واقعی ترینها و بزرگترین دروغهای تاریخ است.

در اینجا تنها به اندکی از مطالب عهد عتیق اشاره میشود؛  در آینده و در موقعیتهای مناسب به  بعضی از دیگر واقعیات  اشاره  خواهد شد.

 

ابتد از نام این قوم و کشور اسرائیل  شروع میکنیم

 

آنها حتی نام اسرائیل را از خودشان ندارند و این نامی عاریتی است،  که خود میتواند نشان محکمی از کم و یا بی رنگ بودن آنها در تاریخ  باشد.

 

" ئیل" در اصل بزرگترین خدای " باب ئیلی " ها بوده است. کلمه بابل دراصل " باب ئیل" متشکل از" باب" باضافه " ئیل" میباشد.

هنوز کلمه باب در زبان عربی رایج است و ایرانیان نیزازآن استفاده میکنند و معنی آن " درب" و همچنین در کتابها قسمت یا بخش ( کاپیتال) است. اما  در اینجا میتواند بمعنی بخش یا منطقه هم باشد. ممکن استکه کلمه باب در آنزمان معنی خانه میداده همانند "خانه کعبه"  که " خانه خدا"  یا " بیت الله"  نیز گفته میشود؛ اگر چنین بوده باشد پس " باب ئیل"  بمعنی " خانه ئیل"  یا " خانه خدا"  میباشد.

باب در همین ترجمه عهد عتیق نیز بکار رفته است به همین مقاله و کاربرد باب توجه شود.

" ئیل" نام بزرگترین خدای آن ملت بوده.  بنابراین " باب ئیل" ترکیبی است بمعنی " دروازه خدا"  و یا       " بخش، قسمت،  محل  یا خانه خدا"  که ظاهرا نام شهر آنها بوده و یا بدلیل وجود " ئیل" نام آنها  شده. احتمالا بت بزرگشان " ئیل" در آن شهرقرار داشته  و مردم برای زیارتش به آنجا میآمده اند.  بنابراین مردم وارد " دروازه خدا و یا قسمت خدا یا  بخش، منطقه یا محل یا خانه خدا"  میشدند. میتوان این احتمال را داد که بسیاری از مردم نواحی مختلف برای زیارت بدانجا میآمدند.  همانگونه که از گذشته های دور برای زیارت کعبه یا بیت الله  میرفتند که این سنت تا این زمان نیز هنوز ادامه دارد.    

این مردم و کشورشان بعدها بهمین نام " باب ئیلی"  خوانده شدند.

پس بسادگی دیده میشود نام "اسرائیل" که بعدها بر روی این قوم گذاشته شده حاصل اعتقاد به خدای باب ئیلی ها بوده است.  یهودیان درمسیر مهاجرت و یا سرگردانی طولانی در میان کشورها،  بهر جائی که میرسیدند چیزی از آنها میگرفتند و از جمله خدایان آنها را میپرستیدند؛  بهمین دلیل دارای خدایان بسیار بودند.  

از جمله نام این خدا ( ئیل) را نیز بعاریت گرفتند و بعدها برروی خود گذاشتند که البته میتواند بنوعی وابستگی و بندگی صریح آنها به باب ئیلی ها را نشان بدهد.  این نکته جای تفسیر بسیار دارد؛ اما بهر صورت " سروری و آقائی  باب ئیلی ها"  بر این قوم را در مدت زمانی طولانی نشان میدهد.

باب ئیلیان مردمانی متمدن و شهرنشین بودند و یهودیان بیابانگردانی سرگردان یا کولی بمعنی واقعی کلمه. چرا و چگونه؟

در تفسیر این نکته مختصرا باید گفته شود که عشایری که ییلاق- قشلاق دارند همه ساله در فصول مختلف به نقاط مشخصی کوچ میکنند و بنوعی بر آن مناطق حاکمیت و یا مالکیت دارند.  بنابراین هیچ قوم و قبیله دیگری  و حتی مردمان روستائی آن اطراف اجازه ندارند تا از زمینهائی که برای چرای احشام اینهاست استفاده کند وگرنه ممکن است کار به جنگ بکشد.  حتی در میان یک ایل اگر طایفه ای بخواهد به زمین های طایفه دیگر تجاوز کند،  جنگ درگیر میشود.

حرکت سرگردان یهودیان  که از جنوب  شروع  به شمال عراق کشیده شده و بطرف مصر رفته بوضوح نشان میدهد که آنها حتی همانند ایلات عادی نبوده اند  و شاید آنها وضعیتی بدتر از بدویان کنونی ساکن شبه جزیره عربستان داشته اند. احتمالا زندگی بدویان و یهودیان بسیار بهم نزدیک بوده با این تفاوت که بدویان در سرزمین خود علیرغم تمامی سختی ها باقی ماندند ولی یهودیان از آنجا حرکت کردند.  حال این حرکت اختیاری و بر اثر فقر و بدنبال زندگی بهتر بوده  و یا در آنجا نیز با دیگران  درگیر شده  و مجبور به ترک دیار خود که تحت نام ابراهیم یا قبیله او صورت گرفته، مشخص نیست.

داستانی که برای نام اسرائیل ساخته اند و در عهد عتیق آمده؛  از کشتی گرفتن یعقوب( بمعنی پاشنه را میگیرد) با خدا است. اسرائیل ( بمعنی" کسیکه با خدا( ئیل) کشتی گرفت و پیروز شد")؛  زیرا که یعقوب با خدا  یا " ئیل" کشتی گرفته بود و شکست نخورد پس این لقب به او داده شد.

از دیدگاه اسطوره شناسی میتوان چنین نیز تفسیر کرد که این دقیقا مرحله ای را نشان میدهد که  قوم میخواسته برای خود هویتی کسب  و یا شاید اجازه اقامت و یا اینکه اجازه ییلاق- قشلاق در سرزمین زیر سلطه باب ئیلیان دست وپا کند،  و در این میان ضمن اینکه با  " باب ئیلیان"  در گیر میشوند  و شکست نمیخورند ( شاید هم شکست خورده بودند ولی در میان خودشان توجیهات و افسانه های مربوط به پیروزی را ساخته اند)، اما سروری آنها را با پذیرفتن نام اشان میپذیرند. بنابراین باب ئیلیان این قوم را بعنوان یکی از اقوام زیر دست میپذیرند و آنها را بدین نام مفتخر میکنند. احتمال قوی آنستکه آنها اجازه مییابند تا در قسمتی از سرزمین های تحت سلطه باب ئیلیان اقامت کرده و دام هایشان را بچرانند. در داستان یعقوب در عهد عتیق، او سرزمین های  رود" یبوق"  را تصاحب میکند یعنی همانجائی که شب تا صبح با خدا کشتی گرفته بود.

توجه شود که مذهبیون حتی مسلمانان برای توجه و فریب خود و مردم سعی میکنند به جای خدا، فرشته بگذارند که ابدا صحیح نیست.  بر مبنای عهد عتیق او با خدا( ئیل) کشتی میگیرد.

در توجیه اینکه " ئیل " نام خدا است  نه فرشته،  سوای اینکه عهدعتیق برآن  تصریح دارد یکی از دانشمندان و مفسران قدیم و برجسته اسلامی معتقد استکه نام الله در یک پروسه تغییر نام از" ال"  و آن نیز از" ئیل" گرفته شده است.

این کشتی همانند کشتی های معمولی است و یعقوب لگدی میخورد و از آن زمان یهودیان گوشت آن قسمت گوسفند را نمیخورند.

 

بحثی در شکست و پیروزی

مسئله شکست و پیروزی نیز خود مقوله جالبی است؛ اقوامی که تا بدین حد سرگردان و بی سازمان و تشکیلات باشند را بسادگی نمیتوان شکست داد.  زیرا چیزی ندارند تا شکست و پیروزی برایش معنی و مفهومی را که برای یک دولت یا کشور متمدن دارد،  پیدا کند.

مردمی بیابانگرد و آواره  را که نمیتوان بهمان معنی مردمان متمدن  و ساکن  شهرها شکست داد.  آنها ثروت، محل ثابت و سازمان و تشکیلاتی نداشتند تا حکومتی با آن جنگیده و شکست داده و ثروت نداشته را بدست آورد.

درست همانند آدم های خیابان خواب که میلیونها از آنها در خیابانهای هند بسر میبرند؛ آنها را که نمیتوان شکست داد آنها روی یک مقوا و در هر محلی میخوابند و با پشیزی به حیات ادامه میدهند.

در گذشته کشورهای اروپائی نیز بهمین دلیل به اسکاندیناوی حمله نمیکردند زیرا در این سرزمین پهناورتنها  تعداد بسیاراندکی مردم فقیرزندگی میکردند و چیزی بعنوان کشور و دولت وجود نداشت  تا شکست اش بدهند و از او باج و خراج بخواهند؛  بهمین دلیل بی ارزش بود و رهایش کرده بودند.

بنابراین طرح بحث شکست از باب ئیلیان و... در رابطه با این قوم در این مرحله تنها سمبولیک است.

اما احتمال اینکه آنها در سر راه خود غارت و چپاول کرده  و به زمین ها و مناطق دیگران دست درازی میکردند،  بعید بنظر نمیرسد پس بعضی اوقات میبایست گوشمال میشدند.  بنابراین درگیریهائی بوجود میآمده که شاید یکی از آنها همین درگیری یعقوب با  باب ئیلی ها ( ئیل)  بوده و در نتیجه نام اسرائیل را گرفت.

شاید در آنزمان هنوز این کشور را باب ئیل نمینامیدند و یا درگیری با این ملت و حکومت برای یهودیان  مثل درگیری با خدا بوده است. این احتمال را هم میتوان داد که در آنزمان که فی المثل فرعون را خدا میدانستند هرحکومت یا فرد قدرتمند دیگر نیزخدا بحساب میآمده، اینها حدسیاتی است که هنوزدر باب ( توجه شود که باب در اینجا معنی دیگری بخود میگیرد) این تاریخ میتواند زد.

از جانب دیگر در بسیاری موارد زمانیکه دولتهایی متمدن از دست  این قبیل آوارگان و سرگردانان که به آسایش و امنیت مملکت ضربه میزنند، خسته میشوند به آنها زمین و یا احشام میدادند  تا بکار و زندگی عادی همانند دیگران پرداخته،  دست از شرارت برداشته، آرام گرفته با تمدن خو بگیرند، و مردم منطقه نیز روی آسایش ببیند.  البته اگر نهایت موفق نمیشدند راهی نداشتند بغیر از فشار برآنان برای نقل مکان به نقطه دیگری تا بدینوسیله آنها را از تک و تاز بیاندازند. یک نمونه از آنها یکی از طوایف چپاولگرعرب بود که بهیچ صراطی مستقیم نمیشدند؛ نهایتا به میان بختیاری ها کوچ داده شده اند. آنها اکنون حتی زبان عربی خود را هم به بختیاری تغییر داده اند.

بهر صورت این معنی دقیقا نشان میدهد که " ئیل" همان معنی خدا و یا خدای خاص " باب ئیلیان"  را دارد. با این استدلال غیر قابل انکار معلوم میشود که تمامی نام هائی که یهودیان ادعای مالکیت آنرا دارند و در آنها " ئیل" که خدای باب ئیلیان است  آمده،  در اصل از باب ئیلیان و حتی به احتمال قوی از همان افسانه ها و اعتقادات دینی آنها بوده و یا نام خدایان و فرشتگان اشان میباشد.  اسامی مانند: اسماعیل ( اصلا اسمائیل بمعنی مسموع از خدا)  که داستانش دقیقا با سایر اقوام گره خورده و تنها مختص یهودیان نیست.  میکائیل ( کیست مثل خدا)،  

جبرئیل( مرد خدا)  که این دو دقیقا معنی مذهبی داشته در ارتباط نزدیک با خدا (ئیل) قرار میگیرند و درادیان سامی  بعنوان فرشتگان مقرب به خدا ( ئیل) هستند.   دراینگونه  موارد که " ئیل" پسوند نام فرشتگان مقرب و نزدیک به خداست میتوان بسادگی متوجه شد که این داستانها از همان اسطوره های قدیمی باب ئیلیان میباشد که اکنون در ادیان سامی جایشان را فرشتگانی گرفته اند که در خدمت خدائی هستند با مشخصات کنونی.        میتوان حدس زد، در گذشته زمانیکه بتی را میساختند درکنارش بتهای زیر دست و خدمتکارش را نیز میساختند؛  بنابراین امثال جبرئیل و... میتوانسته همان بت های دست راست و چپ و...  بت بزرگ یا " ئیل " باشند.

همچنین است  حزق ئیل ( قدرت خدا) که بصورت حزقیل در فارسی نوشته میشود و بسیاری اسامی دیگر که به پسوند ئیل ختم میشوند.

از جانب دیگر پسوند  " ئیل" در منطقه مورد استفاده تمامی آنانکه باین خدا اعتقاد داشته اند بوده است.

مثلا حزئیل ( خداوند می بیند) نام ملک شام بود که به یهودیان اعلام جنگ داد و آنها با فرستادن هدایا او را آرام کردند.

اینکه نام هائی با پسوند " ئیل" به جنوب عربستان رفته نیز کاملا عادی است. بدو دلیل؛ یک اینکه بر مبنای یک تئوری اعراب شمالی و جنوبی جا عوض کردند و دیگر اینکه نشان از بزرگی این خدا " ئیل" دارد که مسلما مربوط به قدرت باب ئیلیان است که اقوام زیادی را زیر فرمان داشتند. دقیقا همان نقشی که بعدها خانه کعبه و  

 " الله"  گرفته  درتمامی سرزمین های اسلامی جای گرفت.

اگر به مسلمانان نگاه بشود، اسامی که پسوند" الله " دارند بسیار است. نام پدر محمد، عبدالله بود و بدینمعنی میباشد که او " الله"  را که در آنزمان بتی در خانه کعبه بوده به خدائی قبول داشته خود را بنده الله میدانسته.      در این زمان اسامی مانند: اسدالله، حبیب الله، روح الله، قدرت الله  ووو  بسیا ر زیاد است.  که  این اسامی بصراحت  نشانگر مسلمان بودن صاحبان نام و اعتقاد آنها به " الله"  بعنوان خدا میباشد.

توجه شود اسامی که پسوند " الله"  دارند از ریشه عربی هستند،  بسختی میتوان نام فارسی اصیل مثلا همانند داریوش، ساسان، بیژن، گودرز  و...  را یافت که این پسوند را داشته باشد.  گذاشتن پسوند الله برای این اسامی به لطیفه شبیه است مثلا داریوش الله، ساسان الله، بیژن الله، گودرز الله و...

این رسم قدیمی دقیقا بیان کننده این نکته میباشد که از هزاران سال پیش  داشتن چنین پسوند هائی نشانگر پذیرش آن خدای خاص بوده است.

بهمین ترتیب  و با بررسی تاریخ  دیده میشود که حتی بسیاری از اسامی  که در آنها پسوند " ئیل" وجود ندارد و بهمراه عهد عتیق به غرب آمده متعلق به سایر اقوام ساکن منطقه بوده است و اسامی ناب عبری نیستند.

باز بهمین دلیل میتوان نتیجه گرفت که بسیاری داستانها که در عهد عتیق مطرح شده  متعلق به مردمان ساکن در منطقه بوده و اختصاص به یهودیان ندارد؛ داستانهائی مانند: آفرینش جهان، آدم و حوا، طوفان نوح وغیره.

 

عشایر ساکن، کوچ نشین، بدوی و کولی (چادر سیاه)؛

یهودیان جزء کدامیک بودند.

 

در سطور بالا اشاره به عشایر و بیابانگرد و کولی شد بنابراین ضروریست این نکته را کمی باز کنیم.

در کتب مختلف همیشه یهودیان را با نام مردمی بیابانگرد و آواره و سرگردان میشناسند که این نام فقط در مورد آنها بکار میرود.

اما در تقسیم بندی کلی که در همه جا استفاده میشود چهار مورد اصلی عشایر ساکن، کوچ نشین، بدوی و کولی را میتوان بکار برد. چنانچه معنی آنها را بشکافیم جواب روشن میشود.

عشایر ساکن: کلمه عشایر عربی است اما در اینجا مقصود کلیه اقوام و طوایف عرب و غیر عرب میتواند باشد. این دسته عشایر  بیشتر بدلیل اینکه همواره وابستگی عشایری و یا قومی قبیله ای و سیستم خاص آنرا حفظ میکردند بدین نام خوانده میشوند وگرنه  ساکن و  روستا نشین و یا شهر نشین بودند. در همین عصر حاضر نیز علیرغم اینکه در کشورهای منطقه و حتی در ایران این دسته ( مثلا عربها) کاملا وضعیت شهر نشینی دارند باز هم بنام عشایر عرب ایران خوانده میشوند.

عشایر ساکن تقریبا تمامی حیوانات اهلی مانند: سگ، اسب، شتر، خر، گاو، گاو میش، گوسفند، بز، مرغ و...  را داشتند که از مشخصه های یکجانشینی و تفاوت آنها با سایرین بوده است. ضمنا آنها در نقاط  خوب و قابل کشاورزی  زندگی میکردند.

 

عشایر کوچ نشین: این دسته هنوز هم وجود دارند و به ییلاق و قشلاق در مسیر خاص و محل های خاص میپردازند. محل های تابستانی و زمستانی آنها کاملا مشخص است و هیچ قوم یا طایفه ویا گروهی حق تجاوز به محل متعلق به دیگری را ندارد. از تفاوتهای اصلی این دسته با عشایر ساکن که به بحث ما بسیار ارتباط دارد حیواناتی است که آنها دارند. این دسته عشایر به نسبت مسیری که طی میکنند حیوانات متفاوتی و به تعداد متفاوت دارند.

 

در این مرحله ضرورت بررسی  وضعیت حیوانات دیده میشود تا تفاوت میان گروههای مختلف روشن شود.

گاو حیوان خوب و مناسبی برای ییلاق و قشلاق نیست.  مخصوصا اگر قرار باشد در سرزمینهای کوهستانی مانند ایران و یا کوههای سوریه و لبنان و یا در مسیر گرم و خشک صحرای عربستان سفر کند. گاو حیوان خوش خوراکی است که باید غذاهای خوب بخورد.

گاو میش حیوانی است که طبع گرمی دارد و همیشه در باطلاق های جنوب ایران و عراق باید بلولد بنابراین ابدا مناسب ییلاق و قشلاق نیست.

اسب حیوانی استکه در میان عشایر ساکن و متحرک هست اما به نسبت ثروت و نیز مسیری که طی میکنند متفاوت است. داشتن اسب نشانه ثروت و قدرت است.

شتر حیوان پرطاقت و خوبی است اما آن نیز در میان عشایر مناطق مختلف بیکسان مورد استفاده نبوده در صحرای عربستان زیاد و در قسمتهای کوهستانی ایران کم است. خار را در بیابانهای خشک با خون میخورد. قوی است و بردبار.

بز حیوانی تیز و همه چیز خوار است و براحتی در کوهستان سفر میکند و مناسب ترین حیوان برای ییلاق و قشلاق مخصوصا در کوهستان میباشد.

گوسفند سنگین تر از بز بوده و چالاکی او را نداشته همه چیز را نمیخورد  و در سفر وزن زیادی از دست میدهد.

خر حیوانی است ارزان و تقریبا در همه جا مگر در بیابانهای بسیار گرم و سوزان عربستان قابل استفاده است. بسیار بردبار اما بسیار کند میباشد. عشایر متحرک برای حمل بار به حیوان بار کش احتیاج دارند و چون خر از ارزانترین و دستیابترین هاست تقریبا همه عشایر و روستائیان ووو آنرا دارند و دلیل ثروت  و قدرت نبوده بلکه در مواردی  برعکس است.

قاطر از قدرت و تحمل زیاد برخوردار و برای عبورهای کوهستانی بسیار مناسب است. اما لازمه داشتن آن،  اسب برای جفت گیری با خر میباشد. تولید مثل قاطر آسان نیست و بهمین دلیل همه از آن بهره نمیبرند.

سگ حیوانی استکه برای تمامی انسانها مفید بوده و همه از آن استفاده میبردند بهمین جهت در دین زرتشتی سگ حیوانی بسیار مقدس بوده ( همانند گاو و خوک) که صفحات بسیاری از اوستا به این حیوان و انواع مجازات برای انواع آسیب ها به سگ آمده  است.

در قاموس کتاب مقدس نوشته مستر هاکس آمده که سگ نیز همانند گربه برای مصریان مقدس و مورد عبادت بوده؛ ولی برای یهودیان بد و منفور و مقایسه اشخاص با سگ ( به سطور بعدی و صحبتها ی مسیح توجه شود) بدترین توهین ها بوده است. اینکه چرا یهودیان نسبت به سگ بر خلاف تمامی مردم دنیا چنین برداشتی داشته اند جای تعمق دارد. سگ در میان مردمانی که ساکن بودند بدلایل مشخص ارزش زیادی داشته و آنها قادر به تامین غذای او بوده اند.  حتی عشایر عادی  ساکن و کوچ نشین مثلا در ایران نیز بدون سگ نمیتوانستند زندگی کنند. اما بنظر میرسد که یهودیان در بیابانگردیهای خود قادر به تامین غذای این حیوان نبوده اند و بنابراین سگهای گرسنه در اطراف آنها بامید لقمه ای پرسه میزدند واحتمالا چون چیزی پیدا نمیکردند ممکن بوده گاهی خشونت نشان بدهند پس یهودیان فقیرو کولی که شاید بسختی قادر بتامین غذای خود بودند،  سگها را مزاحم میدانستند.

سگ حیوان گوشتخوار است و مناطق سیبری که گوشت موجود است بعنوان حیوان باربر مورد استفاده است اما در این مناطق حیوانات علف خوار مانند اسب و خر ووو نمیتوانند زندگی کنند. این میتواند دلیلی باشد که چرا یهودیان از سگ متنفر بودند زیرا بنظر میرسد که در زندگی فقیر و کولی آنها در سرزمینهای گرم وسوزان چیزی برای دادن به سگها نداشتند. سگ میتوانست مردمان یکجا نشین را در برابر حیواناتی مانند گرگ محافظت کند ولی بنظر میرسد در مناطقی که یهودیان بودند بدلیل خشکی بیش از حد حیوانات درنده یا گوشت خوار وجود نداشتند زیرا شکاری برای آنها نبود در نتیجه نیازی هم به سگ برای محافظت نبوده است که این امری عجیب بنظر میرسد زیرا بندرت چنین مکان هائی را میتوان یافت.

جالب است اشاره شود در این اواخر که مسیحیان میخواستند عهد جدید را برای اهالی سیبری ترجمه کنند با مشکلات بظاهر ساده ای مانند نام اسب و خر و سایر حیواناتی که در آن مناطق وجود نداشته و در نتیجه نامی هم برایشان نبود روبرو شدند. از طرفی توضیح این حیوانات و کار آنها و ضرورت داشتن آنها در مناطق خاورمیانه از مشکلات دیگر برای مترجمان انجیل بود.

پرندگان از آنجائیکه پرندگان خانگی را نمیتوان همانند اسب، خر، بز و امثالهم برروی پای خودشان به ییلاق و قشلاق کشاند عشایر متحرک تنها بمیزان اندک شماری از آنها را برروی احشام با خود حمل میکنند این دسته از عشایر خوراک  گوشت پرندگان را بندرت دارند و در آن موارد هم بیشتر گوشت پرندگان وحشی است. پرندگان وحشی نیز در همه جا یافت نمیشود بهمین دلیل استکه در ابتدای پیروزی اعراب بر ایران دیدن و خوردن خوراکهائی از گوشت پرندگان برایشان بسیار تازگی داشت و بسیار لذتبخش بود. 

بنابراین داشتن پرندگان و پرورش طیور ازمشخصه های یکجانشینی و آنهم در جاهای خوش آب و هوا است.

 

بدوی ها: عشایر یکجا نشینی هستند که در بدترین محل ها از جنبه آب و هوائی زندگی میکنند و با تمدن و شهر نشینی رابطه ای ندارند. بدوی های عربستان و آفریقا از همه معرفترند. توجه شود که در این بحث گسترده وارد مبحث زندگی بادمجانهای استرالیا و جنگل نشینان قلب آفریقا نمیشویم زیرا که اساسا وضعیت زندگی در آنجا متفاوت بوده است.  برای روشن شدن موضوع باین نکته اکتفا میشود که استرالیا قاره ای دور افتاده بوده و هیچ تمدن پیشرفته ای در نزدیکی این مردم نبوده که در برخورد با یکدیگر از هم  درس بگیرند پس این دسته ها را از موضوع بحث خارج کرده به مردمان ساکن در همین محدوده ( که اکنون خاورمیانه بزرگ نامیده شده) میپردازیم.

بدوی ها با حداقل زندگی میکنند در چادرهائی محقر و با چند عدد شتر و بز؛ آنها بندرت حیوان دیگری دارند. اما آنها ساکنند و از محل خود میل به مهاجرت و ییلاق و قشلاق ندارند و تمامی سختی ها را هم تحمل میکنند.

 

کولی ها ( که اصطلاحا بدانها سیاه چادرها نیز گفته میشود): این دسته همیشه در حال تغییر مکان هستند. اما همانند عشایر کوچ نشین دارای محلی مشخص برای کوچ خود یا ییلاق- قشلاق نبوده ونیستند، در ضمن آنها برای خود هیچ محدودیتی قائل نمیشدند. بقول ایرانیها " آنها از هفتاد و دو دولت آزادند"  هیچ مرزی  را نشناخته و بدون مجوزِعبور وارد هر کشوری میشدند. دولتها نیز این نوع زندگی را میشناختند و از هزاران سال پیش ممانعتی در این ورود و خروج ها ایجاد نمیکردند.

این دسته نیز همانند عشایر کوچ نشین میبایست سبک سفر کنند بنابراین حداقل وسایل را با خود دارند.

برخلاف سه دسته فوق که میتوانستند با یک خدا و یا تعدادی اندک از خدایان موجود در آن مناطق سربکنند؛ این گروه که در محدوده مشخصی قرار نداشتند در طول سفرهای بسیار خود در سرزمینهای گوناگون هرزمان با  خدا یان و فرشتگان و داستانها و اساطیر مختلفی برخورد میکردند که به مقتضای زمان و مکان آنها را میگرفتند و شاید آنها را به جای دیگری و مردم دیگری منتقل میکردند.

یک نکته مهم  دیگر اینکه بطور طبیعی تمامی عشایر ساکن و کوچ نشین در منطقه خاور میانه و ایران خراج  ویا انواع مالیات یا پولی که باید به حکومت مرکزی داده شود میپرداختند.  اما کولی ها نه در گذشته ( و نه حال) خراج و یا هیچ پولی  نمیپرداختند.( هم اکنون نیز در اسرائیل گروهی از یهودیان زندگی میکنند که هیچ مالیاتی بدولت نمیدهند واز قوانین خاص درونی پیروی کرده ووو).

به نظر میرسد یهودیان در این دسته قرار داشته اند.  یهودیان تنهامیتوانستند  زندگی کولی وار داشته باشند امری که از تمام نوشته ها، فرهنگ، حرکات و رفتارشان مشخص میشود. این نکته در اینجا آورده شد باین دلیل که از همین ابتدا خواننده به تمامی نکات این نوشته دقت خاصی بکند تا متوجه بشود آن کشتارها، آن روابط بی بندوبار، آن اختلافات غیر قابل حل و عجیب و غریب  و... از کجا نشات میگیرند.

شاید این نکته کمک کند تا به داستان موسی به چشم دیگری نگریسته بشود که آنها در مسیر کوچ و سرگردانی کولی وار خود از مصر دوباره  رو به طرف شرق گذاشتند و در این میان هم  بهر کیفیت و صورتی شخصی صاحب ایده  بوده که در اینجا موسی نامیده شده است. اعترض مردم هم به موسی بی دلیل نبوده زیرا که در مصر زندگی راحتی داشته اند و اگر اندکی بیشتر میماندند شاید ساکن و متمدن میشدند.

این امکان هم هست که دسته ای  بطرف غرب مصر رفتند. پراکندگی یهودیان در جهان بیشتر همان حالت پراکندگی کولی های حال حاضر جهان را دارد که ظاهرا ازهند به ایران آمدند  و بعد در جهان پراکنده شده اند.

از طرفی میتوان تصور کرد که لفظ  بیابانگردی که در مورد این قوم در نوشته های عادی  بکار میرود همان کولی اما به زبانی دیگر است لیکن  با این کلمه ( بیابانگرد) بررسی و تحقیق با مشکل مواجه میشود؛ بکار بردن ترم صحیح " کولی"  کار را آسان میکند.

با این مختصر به این بحث خاتمه داده میشود زیرا همانطور که در ابتدا گفته شد بررسی تمام نکاتی که در این مقاله کوتاه،  مطرح میشود نیازمند کاری بسیار بزرگ و سالها وقت و تعداد بسیار زیادی افراد محقق شجاع است.

 

یهودیت ، مسیحیت و سگ

با بررسی و شکافتن عهد عتیق بسیاری از ادعاهای کاذب یهودیان برملا و افشا خواهد شد. لیکن این کار از عهده مسلمانان  وحتی مسیحیان  برنمیآید.  زیرا که قرآن  آن را تائید کرده و عهد جدید با آن دوگانه برخورد کرده است. مثلا از طرفی، عیسی خود را از این قوم میداند و دیگران را سگ مینامد. زمانیکه زنی کنعانی برای معالجه فرزندش به عیسی التماس میکند در پاسخ میگوید.

 

انجیل متی باب 15

آیه 24: او در جواب گفت فرستاده نشده ام مگر بجهت گوسفندان گم شده خاندان بنی اسرائیل.

در این آیه دقیقا میگوید که فقط برای نجات بنی اسرائیل آمده،  مقصود او از گوسفندان همان بنی اسرائیل است.

و در ادامه.

آیه25: پس آنزن آمده او را پرستش کرده گفت خداوندا مرا یاری کن.

آیه 26 : در جواب گفت که نان فرزندان را گرفتن و نزد سگان انداختن جایز نیست.

 

 

انجیل مرقس باب 7

آیه 27 : عیسی ویرا گفت بگذار اول فرزندان سیر شوند زیرا نان فرزندان را گرفتن و پیش سگان انداختن نیکو نیست.

این همان داستان زن کنعانی است که در سطور بالا از انجیل متی باب پانزده آورده شد. عیسی همه غیر بنی اسرائیلیان را سگ به معنی بسیار مذموم آن مینامد. این بصراحت نشان میدهد که یهودیان مسیحیت را ساختند.

از طرفی میگوید که برای نفی عهد عتیق نیامده بلکه برای تکمیل آن آمده:

 

انجیل متی باب 5 

آیه 17: گمان مبرید که آمده ام تا تورات یا صحف انبیا را باطل سازم نیامده ام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم.

آیه 18: زیرا هر آینه بشما میگویم تا آسمان و زمین زایل نشود همزه یا نقطه ای از تورات هرگز زایل نخواهد شد تا همه واقع شود.

از این بابت استکه گروهی از مسیحیان در دام بندگی یهودیان افتاده و حتی مسیحی صهیونیست میشوند.

البته بهتر است در هنگام مطالعه این نوشتار و عیان شدن تعداد خارج از شمارش اشتباهات عهد عتیق آنگاه به نادرستی حرف مسیح نیز پی برده شود.

اما از جانبی دیگربا وجود اینهمه معجزه که مسیح میکند و آنهمه مداوائی که از گوسفندان بنی اسرائیل میکند باز هم  یهودیان باعث مرگ او میشوند.

عجیب آنکه در آنزمان که یهودیان در میدان شهر فریاد میزدند و از رومیان خواستار مرگ مسیح بودند اینهمه مریدان و آدمهای شفا یافته ووو یکباره غیب شده  و در داستان جائی نداشتند!!!

مسیحیانیکه یهودیان را قاتل مسیح ( خدا را که نمیتوان کشت تازه او بعد هم زنده میشود و به ریش قاتلین میخندد) میدانند، در دورانها ی مختلف یهودیان را قتل عام کرده اند.  وگرنه برای مسلمانان این امری غیر عادی و دستوری غیر مذهبی و حتی خلاف آنست.  مسلمانان مسیح را خدا نمیدانند اما  بخاطر قتل مسیح هیچ مسلمانی فتوای قتل یهودیان را نداده است.

همانطورکه در مورد عهد عتیق گفته شد که بدلیل دستورات و... گوناگون هزاران شعبه از آن برمیخیزد در خصوص مسیحیت نیز چنین است.

نقد و بررسی عهد جدید را هم به موقعیتی دیگری سپرده  که این نیز خود کاری بزرگ است.

 

یهودیان از همین ضعف بر علیه مسلمانان  و مسیحیان استفاده میبرند. اما در صورتیکه آنها شجاعت نقد بر عهد عتیق را بیابند و امثال معجزات دروغین ( مخصوصا مسلمانان که پیغمبرشان معجزه گر نبود اما مسیح بود) این کتاب را که در آن زمان در میان اقوام رایج  بوده، بزیر سئوال ببرند و حتی نشان بدهند که اینها افسانه های عادی موجود در منطقه بوده است که تمامی اقوام از آنها استفاده میکردند؛ آنگاه ضربه اساسی به این تفکر عقب افتاده که بمرحله خطرناکی برای بشریت رسیده،  خواهند زد.  با این عمل آنها تقدس این دین را میشکنند و مردم جرات پیدا میکنند تا واقعیات را ببینند و باینطریق با برداشتن این خرافات کمکی هم به مردمان تحت سلطه یهودیان در غرب میکنند زیرا مسلمانان خود  با دامن زدن به داستانهای یهودیان آنها را در غرب هم تقویت میکنند.

در حالیکه مسلمانان از نقد عهد عتیق وحشت دارند،  یهودیان با خیال راحت به انواع نقدها از قرآن و اسلام میپردازند و در این راه حتی از بسیاری از مسلمانان نیز استفاده میکنند.

چندی پیش اسقف اعظم کلیسای سوئد معجزات مسیح را نفی کرد اما این حرفها فورا از زبانها و... افتاد.

 

 توجه شود که در این نوشتار، هدف و مبارزه  با یهودیان از هر فرقه، از آرام ترین ها و بی خطرها  و یا صهیونیستهای خطرناک  تا سایر گروههای بسیار خطرناک افراطی اشان نیست.

قصد اصلی این نوشتار نشان دادن یهودیت بعنوان یک تفکرعقب افتاده و خطرناک است.

این تفکر عقب افتاده که حتی در چندهزار سال پیش هم بعنوان تفکری عقب افتاده بدان نگریسته میشد؛ حال و در قرن بیست و یکم ادعای برترین تفکرات را دارد.

واقعا با این حساب بشرامروزی از انسانهای  چندهزار سال پیش بسیار بسیارعقب افتاده تر و خرافی تر و...است.

 

نگاهی اندک به عهد عتیق

چنانچه از ابتدای عهد عتیق و بررسی همان پنج کتاب موسی یا تورات  شروع کنیم، متوجه میشویم که اولا داستان آفرینش و اولین انسان نه از آن یهودیان،  بلکه داستانی بوده که در منطقه جا افتاده بود و بر آن مهر" باب ئیلی"  خورده  و از آنها به یهودیت راه یافته بود. حتی  این داستان  در میان ایرانیان  نیز بصورت داستان کیومرث ( گیومرث)  بمعنی زنده گویا، حی ناطق یا اولین انسان  وجود داشته است و بعضی  نیز بر این عقیده اند که اینها افسانه های ایرانی  بوده اند که یهودیان به عاریت گرفتند.

داستان بسیاری شخصیت های این کتاب برگرفته ازافسانه های موجود در منطقه است. حتی آن دسته شخصیتهای عهد عتیق که میتوانند واقعی باشند نیز با افسانه های منطقه در آمیخته شده اند. البته اگر محمد نیز آنها را مطرح کرده باین دلیل است که این افسانه ها متعلق بآنها نیز بوده است؛ و اعراب آن منطقه نیز اجدادشان را به همین ابراهیم میرساندند.

موسی و داستان در آب انداختنش از عادی ترین افسانه های منطقه است . حتی این چنین داستانها تا هند نیز ادامه داشته است.

در مهابهارات آمده:  کنتی دختر جوان و کم تجربه،  افسونی را یاد میگیرد و با استفاده اشتباه از آن و نگاه کردن به خورشید صاحب پسری میشود ( احتمال قوی آنستکه این نوع اسطوره های حاملگی از خدایان را یونانیان از شرق با خود به غرب آوردند). هرچند با تولد این پسر بکارت او زایل نمیشود ولی او از فرط شرم، پسر را با کمک نامادریش در صندوقی جای میدهد و آنرا در رودخانه اشوا میاندازد. سپس  رودخانه این صندوق را به کشور سوته میبرد.  مردی بنام ادهیرتهه آن صندوق را میگیرد وپسر را بزرگ میکند. او بعد ها نامش " کرنه"  و پهلوان این حماسه رزمی میشود. البته کنتی از وضعیت فرزند مطلع میشود؛ درست همانند داستان موسی.    پس دیده میشود که این داستانها از هند تا ایران و تا یونان و در تمام منطقه تقریبا بیک شکل ادامه داشته است.

اما نکته جالب دیگر این داستان آنستکه کنتی که همانند مریم باکره بود و بصورت باکره نیز از یکی از خدایان  حامله میشود حتی بعد از زایمان نیز باکره میماند.  نکته ای که در انجیل از بیان آن طفره رفته شده است.

 

ذکر یک توضیح برای خوانندگان ضروری است:  آنگاه که از هند  چند دهه پیش بآنطرف صحبت میشود نباید آنرا با سرزمین هند در محدوده جغرافیای سیاسی کنونی اشتباه گرفت وگرنه تمامی برداشتها غلط از آب در میآید.

سرزمین هند تا همین اواخر آن قسمتی را شامل میشد که در بالا ی  رود خانه ای بوده که از حدود 60 کیلو متری شمال بمبی تا کلکته امتداد داشته است.  نام قدیم و دیگر این منطقه  بهارات بوده، هم اکنون نیز در این کشور از هر دو نام  استفاده میکنند و خود هندیها کشورشان را بهارات نیز میخوانند.  قسمت پائین و یا جنوب این رودخانه که بمبی را هم شامل میشده  " دکن"  نامیده میشده؛ هنوز هم زمانیکه از دکن  سخن میرود مقصود همین منطقه است. 

پاکستان نیز تا چند دهه پیش وجود نداشته و پیشتر قسمتی از آن جزء همین بهارات یا هند  و قسمتی هم جزء  ایران بوده است.

چون قصد درازی سخن نیست فقط باین نکته توجه داده میشود که هنوز مردمان منطقه شمالی ( بهارات) از نظر ظاهر نیز به ایرانیان شباهت دارند و آنهائی که در جنوب ( دکن) زندگی میکنند ظاهری کاملا متمایز دارند. پس زمانیکه صحبت از افسانه ها و اساطیر مشترک هند و ایرانی میشود باید  مرزهای جغرافیائی  در آن دوران را شناخت و بدان توجه کرد.

داستان طوفان نوح نیز سومری- باب ئیلی است و دقیقا تمام آنچه که در عهد عتیق آمده در افسانه یا حماسه سومری- باب ئیلی گیل گمش آمده است. خوشبختانه الواح باقی مانده  بزبانهای مختلف و از جمله فارسی ترجمه شده است. ظاهرا اولین ترجمه را دکتر داوود منشی زاده در 1333 شمسی از آلمانی بر گردانیده و دو ترجمه یا برگردان دیگر نیز هم اکنون در بازار هست.  یکی توسط احمدشاملو نشر چشمه و دیگری ترجمه دکتر محمد اسماعیل فلزی انتشارات هیرمند.

حماسه گیلگمش افسانه های چندی را دربر دارد که یکی از آنها همین طوفان معروف و ساختن کشتی بعد هم بر قله کوهی فرودآمدن و فرستادن پرندگان ووو است. این حماسه که به هزاره سوم پیش از میلاد برمیگردد ظاهرا از هزاره دوم پیش از میلاد در همه خاورمیانه و حتی تا نواحی ترکیه کنونی کاملا شهرت داشته است که بسیار پیشتر از تاریخ نگارش عهد عتیق است. این حماسه ابدا آن تصویری نیست که طرفداران ادیان سامی درجهان از طوفان نوح در ذهن خود دارند.

البته حتی آفرینش انسان یا موجودی زنده از خاک نیز در گیلگمش آمده و متعلق به یهودیان نیست.

حال چون قصد بررسی کامل کتاب عهد عتیق نیست، آنهائی را که به بحث اصلی نزیکتر است انتخاب میکنیم.

از داستان ساختن گوساله، زمانیکه موسی به کوه میرود شروع میکنیم زیرا دلبستگان و عاشقان پاک باخته یهودیت درس دیگری  یعنی  درس خشونت، بیرحمی و... از آن میگیرند.  

زیرا ازمانیکه موسی بکوه رفت؛  این هارون بود که مردم را به ساختن گوساله وامیدارد اما پس از باز گشتن موسی و دستور قتل عام گوساله پرستان جناب هارون عین شاخ شمشاد در کنار موسی جا گرفته  و نظاره گر ماجرا است.  در بقیه داستان نیز تا هنگام مرگ در کنار موسی است.

 

 

سفر خروج

 باب 24

 زمانیکه موسی ( از آب کشیده شده)  با خادم اش یوشع به کوه میرود به قوم چنین سفارش میکند.

آیه 14

و به مشایخ گفت برای ما در اینجا توقف کنید تا نزد شما برگردیم همانا هارون  و حور با شما میباشند پس هرکه امری دارد نزد ایشان برود.

 

در اینجا موسی هارون و حور را بر همه ا قوام و مشایخ (شیوخ و رهبران قبایل) برتری داده به آنها مسئولیت هدایت و رهبری را میدهد. اما هارون که ظاهرا و یا قاعدتا مقامش بسیار بالاتر از حور بوده چه میکند.

ابتدا دلیل برتری هارون را بیاوریم. در چند جای عهد عتیق برتری هارون را مشخص میکند اما یکی از دلایل برتری هارون بر حور از آیه زیر در همین باب و همین سفر معلوم میشود.

باب 28

آیه 1

و تو برادر خود هارون و پسرانش را با وی از میان بنی اسرائیل نزد خود بیاور تا برای من کهانت به کند یعنی هارون و ناداب و ابیهو والعازار و ایتامار پسران هارون.

 

در عهد عتیق و باعتبار این آیه ( که دستور یهوه به موسی است) و آیاتی چند، هارون و فرزندانش تنها کسانی هستند که حق دارند و میتوانند در بالاترین درجات مذهبی قرار بگیرند و هیچ کس و گروه دیگری را بر اینها برتری نیست. بنابراین کسب مقامات بالای مذهبی ارتباطی با دانش مذهبی ندارد بلکه مقامی تثبیت شده  و لایتغیر برای یک خانواده خاص است. البته لوی ها نیزبدلایلی و مخصوصا  اینکه پس از فتوحات یهودیان در تقسیم زمین سهمی نبرند، در چنین مقامی قرار میگیریند و شاید اینهم مزد قتل عامی است که در برگشت موسی از کوه از گوساله پرستان میکنند. خانواده هارون از سبط لوی میباشد.

نکته جالب آنجاست که درست اندکی پس از آنکه خداوند هارون را برای ساختن تابوت خدا ( اسامی مختلف آن از اینقرارند: تابوت عهد، تابوت شهادت، تابوت سکینه، تابوت قدس) انتخاب ( سفر خروج باب 27 آخرین آیه و درست آیه قبل از انتخاب هارون برای کهانت یعنی باب 28 آیه 1) و نیز هارون و نسل او را برای  کهانت قوم انتخاب کرده  و این را حق انحصاری و نامحدود برایش قرار میدهد  و در حالیکه هنوز مرکب این انتصاب خشک نشده  ( یعنی بفاصله تنها 4 باب، از باب 28 تا باب 32)،  رئیس کهنه ی  خداپرستان!!!  و به تعبیر امروزی یهودیان و مسلمانان، خداپرستان موحد، برای مردم گوساله میسازد. 

پس آن خدا پرستی و ...  توسط بالاترین مقام مذهبی و نبی و نماینده و برادر موسی و حتی به تعبیری سخنگوی موسی، چه شد؟  تعبیر این نکته از روز روشن تر با خواننده.

این کتاب مملو از هزاران هزار نکات متناقض و ... است.

 

باب 32 تکمیل کننده مسائل گفته شده است.

آیه 1

و چون قوم دیدند که موسی در فرود آمدن از کوه تاخیر نمود قوم نزد هارون جمع شده ویرا گفتند برخیز و برای ما خدایان بساز که پیش روی ما بخرامند زیرا این مرد موسی که ما را از زمین مصر بیرون آورد نمیدانیم او را چه شده است.

آیه 2

هارون بدیشان گفت گوشواره های طلا را که در گوش زنان و پسران و دختران شما است بیرون کرده نزد من بیاورید.

آیه 3

پس تمامی قوم گشواره ها ی زرین را که در گوشهای ایشان بود بیرون کرده  نزد هارون آوردند.

آیه 4

و آنها را از دست ایشان گرفته با قلم نقش کرد و از آن گوساله ریخته شده ساخت و ایشان گفتند ای اسرائیل این خدایان تو میباشند که ترا از زمین مصر بیرون آوردند.

آیه 5

و چون هارون این را بدید مذبحی پیش آن بنا کرد و هارون ندا  در داده گفت فردا عید یهوه میباشد.

آیه 6

و بامدادان برخواسته قربانیهای سوختنی گذرانیدند و هدایای سلامتی آوردند و برای خوردن و نوشیدن نشستند و بجهته لعب برپا شدند.

آیه 7

وخداوند بموسی گفت روانه شده بزیر برو زیرا که این قوم تو که از زمین مصربیرون آوردۀ فاسد شده اند.

 

البته خدا(یهوه) میخواهد همه خلایق را نابود کند که موسی با او به چانه زدن مینشیند و خدا را که بسیار خشمگین شده بود آرام میکند که اگر همه را بکشی پس کسی نمیماند تا ترا عبادت کند و ... .

مطابق این بحث در عهد عتیق، موسی در استدلال از خدا عاقل تربوده.   بعد موسی از کوه  برمیگردد.

 

آیه 19

و واقع شد که چون نزدیک اردو رسید و گوساله و رقص کنندگان را دید خشم موسی مشتعل شد و لوح ها را از دست خود افکنده آنها را زیر کوه شکست.

آیه 20

و گوساله را که ساخته بودند بآتش سوزانید و آنرا خورد کرده نرم ساخت و برروی آب پاشیده  بنی اسرائیل را نوشانید.

آیه 21

و موسی بهارون گفت این قوم بتو چه کرده بودند که گناه عظیمی برایشان آوردی.

آیه22

هارون گفت خشم آقایم افروخته نشود تو این قوم را میشناسی که مایل ببدی میباشند.

آیه 23

و بمن گفتند برای ما خدایان بساز که پیش روی ما بخرامند زیرا که این مرد موسی که ما را از زمین مصر بیرون آورده است نمیدانیم او را چه شده .

آیه24

بدیشان گفتم هرکرا طلا باشد آنرا بیرون کند پس بمن دادند  و آنرا در آتش انداختم و این گوساله بیرون آمد.

آیه 25

و چون موسی قوم را دید که بی لگام شده اند زیرا که هارون ایشان را برای رسوائی ایشان در میان دشمنان ایشان بی لگام ساخته بود.

آیه 26

آنگاه موسی بدروازه اردو ایستاده گفت هرکه بطرف خداوند باشد نزد من آید؛  پس جمیع بنی لاوی نزد وی جمع شدند.

لوی ها همان هستند که اکنون یکی از آنها لباسهای مارک  لویز را در جهان با قیمتهای گزاف میفروشد.

آیه 27

او بدیشان  گفت یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید هر کس شمشیر خود را برران خویش بگذارد و از دروازه اردو آمد و رفت کند و هرکس برادر خود و دوست خویش و همسایه خود را بکشد.

آیه 28

و بنی لاوی موافق سخن موسی کردند و در آن روز قریب به 3000  نفر از قوم افتادند.

آیه 29

و موسی گفت امروز خویشتن را برای خداوند تخصیص نمائید حتی هر کس به پسر خود و ببرادر خویش تا امروز شما را برکت دهد.

 

آیه 35

و خداوند قوم را مبتلا ساخت زیرا گوساله را که هارون ساخته بود ساخته بودند.

این آیه که آخرین آیه باب 32 میبشد، تاکیدی دوباره بر ساخت گوساله توسط هارون است.

 

این باب ها و آیات بخوبی نشان میدهد که یهوه فقط  خدای موسی و گروهی از قوم بوده، و سایرین نیز خدایان خود را داشته اند. احتمالا حتی تمامی لوی ها نیز به یهوه اعتقاد کامل نداشته اند زیرا اولا هارون که بزرگترین کاهن و از سبط لوی  بوده بت را میسازد و ثانیا موسی دستور قتل برادر و پسر را به لوی ها میدهد،  پس آنها باید عده ای از لوی ها را هم میکشتند. این دستور بصراحت نشان میدهد که یهوه خدای تنها گروهی از لوی ها بوده است.

نکته دیگر اینکه معلوم نیست چگونه گوساله ساخته شده از طلا را میشود سوزانده بصورت پودر در آورد و روی آب پاشیده و بعد بمردم خوراند!!!

باز کردن و برسی تمام نکات این چند جمله جای زیادی را میگیرد که تنها اندکی از آنها بررسی میشوند.

 

باب 22 آیه 5 هارون پس از ساختن گوساله ندا در میدهد که فردا عید یهوه است. بنابراین دیده میشود که نویسندگان در آشفته فکری قرار داشته اند. گوساله را بعنوان خدا میسازند و عید یهوه را هم میگیرند.

چه رابطه ای میتواند میان ایندو باشد،  در حالیکه در همان موقع  یهوه  در کوه با موسی برسر قتل عام تمامی امت که گوساله پرست شده اند چانه میزند.  

فرض کنیم موسی تک خدا  و خدایش هم  یهوه بوده؛  پس همه بت پرستان آن قوم و سایر نقاط جهان هم که یک بت را میپرستیدند و یا در همین عصر و زمانه میپرستند،  تک خدا بحساب میآیند.  اما واقعیت اینستکه اقوام همراه  موسی خدایان گوناگونی داشته اند؛  که از این مرحله برای اتحاد و یکپارچگی ضرورت داشتن یک خدا هر روز شدت بیشتری میگیرد.  لیکن تنها پس از مرگ موسی و توسط یوشع که بعنوان خادم موسی معرفی شده و آنقدر باو نزدیک بوده که با هم به کوه میروند؛ اتحاد آنها تحت لوای یک خدا،  یهوه خدای مورد نظر موسی (آنهم نه بطور کامل بلکه ظاهری و بصورت موقتی و از روی ترس)، تحقق مییابد. 

یهودیان که خدای باب ئیلی ها و خدایان اقوام و ملل بسیاری را در میان خود پذیرفته بودند و میپرستیدند (و همان طور که گفته شد نام خدای باب ئیلی ها " ئیل" در میان اشان کاملا پذیرفته شده بود و همچنان ماند) و از طرفی این خدایان را با خود به سایر نقاط میبردند؛  برای اینکه هویت مشخصی  بیابند و کاملا خود را از باب ئیلیها مجزا کنند، یهوه را میپذیرند که البته خدای موسی و یا خانواده او بوده است و به احتمال قوی یهوه نیز بطور طبیعی مانند سایر خدایان آنها از جای دیگری وام گرفته شده بود ولی معلوم نیست از کجا؛ احتمال اینستکه از مصریان گرفته و همراه داستان مهاجرت از مصر با خود آورده باشند. 

یهوه هیچگاه نتوانست جای " ئیل" را بگیرد زیرا که هنوز دیده میشود اسامی با پسوند" ئیل" در این دین و یا قوم بسیار است ولی اسامی با پسوند " یهوه"  بسیار نادر است. اسامی همانند " ناتان یاهو" ترکیبی است که بعدها ساخته شده  و چنانچه در عهدعتیق هم بوده باشد  حداقل نگارنده با این نوع اسامی در عهد عتیق برخوردنکرده است که نشانه کمرنگ بودن آن است. اما ناتان در عهد عتیق هست و بمعنی " داده شده"  نام پیغمبری بوده است.

دقت شود که در زمان یعقوب خدای برترآنها " ئیل " بوده و یعقوب با او کشتی میگیرد اما همانطور که در طول تاریخ برای تمامی ملل بوده، برای یهودیان نیز چنین شد و آنها نیز دائما خدایانشان عوض میشده است. همانطور که در بالا گفته شد پذیرش نام اسرائیل برای یعقوب ویا کل قوم جنبه سیاسی داشته، و در این مرحله نیز برای موسی انتخاب یهوه جنبه سیاسی داشته است.  این مسئله نشانگر آنستکه تا مدتهای طولانی خدای  برتر و یا یکی از خدایان برتر آنها " ئیل" بوده است.

اساسا پذیرش یک دین نوعی هویت برای اقوام و یا کشور ایجاد میکند.  در موارد بسیار پذیرش یک دین یعنی اتحاد و یا ادغام در کشوری دیگر میباشد. حتی پذیرش یک مذهب نیز همین حالت را دارد. ارمنستان برای اینکه از زیر سلطنت ایران خارج شود مسیحیت را پذیرفت.  صفویه نیز برای اینکه خود را از دولت عثمانی مجزا کند، شیعه را دین رسمی کرد. زیرا اگر قرار بود ایران سنی باقی میماند آنگاه باید رابطه دیگری با دولت عثمانی که ادعای خلافت بر مسلمانان را داشت برقرار میکرد.

 

برگردیم به ماجرای شیرین هارون.

هارون  دست به ساخت گوساله میزند،  اما همچنان در کنار موسی با افتخار و عزت و احترام  و در مقام بالاترین کاهن خود و خانواده اش ابدالدهر باقی میماند.

نتیجه: هر کسی در قدرت است و یا در باند میباشد، هر کاری هم که انجام بدهد مجازات نمیشود حتی اگر سردسته فتنه و فساد باشد.  ظاهرا هارون و خانواده اش با افتخار تمام در کنار موسی ایستاده  و قتل عام 3000 تن مردمی را که خود عامل گمراهی اشان!!! بوده نظاره میکند؛  شاید خودش هم شمشیر کشیده و دست بکشتار کفار بت پرست گوساله ساز ضد خدا زده!!!  حداقل آنستکه دفاع و یا شفاعت بخشش برای قوم  نکرد که این خود جرم، ناجوانمردی  و یا نامردمی بسیار بزرگی است.

این در حالیستکه موسی میگوید حتی پسر و برادر خود رابکشید.

پس جای هارون کجا بود؟ 

چرا موسی برادر خود را نکشت،  اما از دیگران چنین عملی را میخواهد؟ 

برداشتی که میشود چنین است: به رهبران اعتماد نکن که در روز سختی، تنگی و بلا پشت ترا خالی میکنند؛  یا از طرف دیگر به رهبران درس میدهد که در روز سختی و بلا پشت مردم و ضعفا را خالی کرده  فقط بفکر خود باشید و با قدرتمندان ساخت و پاخت کنید.

 

توضیح مختصری که هارون به موسی میدهد بسیار جالب  و قابل تامل و بحث است. هارون بجای دفاع از قوم  تمامی گناه را بگردن آنها میگذارد و راه را برای قتل عام باز میکند.

به پاسخ هارون در آیه 22 دوباره نگاه میکنیم.

 

آیه  22

" هارون گفت خشم آقایم افروخته نشود تو این قوم را میشناسی که مایل ببدی هستند."

همینجا باید بیک نکته مهم دیگر توجه کرد.

هر چند در مورد کلام خدا بودن تمامی عهد عتیق همه متفق القول نیستند اما عقیده تمامی معتقدین بر اینستکه اسفار پنج گانه یا تورات  حتما کلام  خداست. پس راه فراری باقی نمیماند که در سفر خروج  که کلام خداست  بصراحت گفته شده:

"این قوم را میشناسی که مایل به بدی هستند".

البته این بدی هم تا آن حد است که خدا میخواهد همه آنها را نابود کند.

جالب استکه این کلمات هارون از نظر دستوری چنین مینماید که هارون خود را از آنها نمیداند و بیکباره از آنها جدا شده است.  در این مرحله یکباره میشود من  هارون در یکطرف و قوم در طرف دیگر. قوم مایل ببدی است، اما هارون که گوساله را ساخت،  نیست!!!

تمامی کلمات این کتاب ناقض یکدیگراند. این کتاب از ضعیفترین سیستم نگارشی رنج میبرد بطوریکه میبینیم در یک بند چند کلمه ای چقدر نقص و نقض وجود دارد. اگر کلام خدا اینچنین ناقص است و خدا اینچنین الکن و دچار آشفته فکری است دیگر آن خدائی نیست که تمام خلقت و قدرتهائی عجیب و غریب را باو نسبت میدهند.

دیگر وارد بحث بیشتری نشده،  باقی کار و دفاع یهودیان در برابر این کلام خدا که آنها را ذاتا متمایل به بدی میداند؛ بخودشان ویا هر مسلمان و یا مسیحی که واقعا اینها را کلام خدا میداند و قصد دفاع دارد؛  سپرده میشود.

 

اما این داستان بصراحت درسی میدهد:  این مردم عادی و بینوا هستند که باید قصاص پس بدهند؛ حتی اگر فریب خورده و بیگناه باشند.  اینهم از عدالت موسی کلیم الله.

 

نکته: موسی خود خطاهای بسیار دارد و بسیاری اعمالی که نفی شده بود  خود او انجام میدهد که در این مقاله کوتاه جای بررسی آن نیست.

 

حال آیا ازاین داستان میتوان نتیجه گرفت که: حاصل سیاستهای غلط  و یا هرچه اسمش را بگذاریم، از جانب آقای احمدی نژاد؛  به مردم عادی بر میگردد و آنها هستند که باید قصاص پس بدهند.

اینکه قدرتمندان بر مبنای  قوانین نانوشته ولی لازم الاجرا در جهان، ازهرگونه تعرضی مبرا هستند وتا به آخر همکار و پشتیبان یکدیگر باقی میمانند و در نهایت دولتمردان اسرائیل و ایران پشت یکدیگرند.

 

همین قانون نانوشته است که برمبنای آن میتوان تصور کرد؛  شاید امن ترین جا برای اسامه بن لادن و خانواده،  عربستان  یا آمریکا و تحت مراقبت و محافظت آنها باشد،  تا کسی به آنها آسیبی نرسانده  زندگی آرام آنها را بهم نزند. اما هرآنقدر مردم فقیر و بینوا از هر دین و ملتی کشته شود اهمیتی ندارد.

اگرچنین باشد واسامه بن لادن هم اکنون در آمریکا در قصری ترو تمیز، برای من هیچ جای شگفتی ندارد.  

البته از آنجا که حکومت آمریکا در دست صهیونیستهای یهودی و مسیحی میباشد و آنها از داستان موسی و هارون درسی بقدمت تاریخ گرفته اند بهترین توجیهات را هم برای کارشان دارند؛ که البته و صد البته در کشورهای دمکراتیک هیچ نیازی  به پاسخگوئی به مردم که در اصل هیچکاره اند، نیست.

 

عهد عتیق را باید با دقت خواند تا بسادگی حرکات یهودیان را پیش بینی کرد، و از این میان حرکتهای توطئه آمیز جناح های افراطی یهودی را که از آستین دیگران (آمریکا و ...) درمیآید،  شناخت.

 

مسلمانان و مسیحیان و دولتمردان شان بدلایلی که اندکی از آن بیان شد چیزی برعلیه یهودیت نمیگویند اما؛ وظیفه من  بعنوان  فیلسوف دارای مکتب، قلم زدن  برعلیه ضعفها و خرافات و... تمامی ادیان و تفکرات قدیمی ( عتیق) و نیز آنچه در عصر حاضر توسط  عده ای بظاهر و بنام  فیلسوف مطرح میشود، میباشد.

پس کاملا هم  متوجه هستم که جان را بر کف دست گرفته که مخصوصا برعلیه یهودیت خرافه پرست  مینویسم. اما چه باک، مرگ  شجاعان یکبار و ترسوها هزاران باراست.  فیلسوف باید شجاع ترین انسانها باشد.  پس با نوشتن نظراتم هر زمان آماده پذیرش مرگ و یا هر توطئه ای هستم.

همینجا نیز اعلام میکنم که هر بلائی برسرم بیاید باید بدنبال دست توطئه گر یهودیان افراطی بود.  خصوصا اینکه آنها اعمال و مخصوصا ترورهایشان را توسط  دیگرانی با هر دین و مرام و مسلکی،  که بنوعی در خدمت  گرفته اند،  انجام میدهند. 

مسئولیت جان من نیز برعهده دولتی است که در آن هستم.

 

کتاب هوشع نبی

گفته شد که قصد تنها نگاهی بسیار مختصر به عهد عتیق است و البته این کار را سخت میکند زیرا که باید انتخاب صورت گرفته و بصورتی مختصر بیان شود.  کتاب هوشع نبی را انتخاب و بررسی مختصر آنرا آغاز میکنیم.  چرا؟ 

برای اینکه چنین تصوری پیش نیاید که بعد از موسی و تهدیدات و کشتارهای فجیعی که یوشع  کرد تا تمامی قوم، یهوه  خدای او  و موسی  را بپذیرند، واقعا چنین شد  و این قوم تک خدائی ( تنها یهوه بعنوان خدا) را مادام العمر پذیرفتند.

کتاب هوشع  بیست وهشتمین کتاب از39 کتاب عهد عتیق بوده،  از صفحه 1310  ترجمه فارسی پروتستانی که من دراختیار دارم  شروع  و 14 صفحه میباشد. پس از آن تنها11 کتاب  دیگر میآید که مجموعا 64 صفحه اند؛ تمام کتاب 1388 صفحه میباشد.

بدینترتیب مشخص میشود هنگامیکه در کتاب هوشع نبی که جزء آخرین کتب و صفحات عهد عتیق است صحبت از بت ها و دیگر خدایان میشود به چه معنی  میتواند باشد.

عهد عتیقی که نزد کاتولیکها میباشد را ندارم و نمیدانم  بفارسی ترجمه  شده است یا خیر ولی با این عهد عتیق متفاوت است و حداقل اینکه چندین کتاب ( سفر)  در این یکی بیشتر از پروتستانی میباشد.

 

 

 

قاموس مستر هاکس مینویسد:

هوشع ( خداوند کمک کننده است)، لفظ هوشع بمعنی نجات یا خلاصی میباشد و بنابر ترتیب تاریخی،  چهارمین پیغمبر و مدت 60 سال در کار نبوت اشتغال داشت. تخمینا از 780- 720 قبل از مسیح و یعنی از قسمت اول سلطنت طویل عزیا که با 14 سال آخر سلطنت یربعام دوم پادشاه اسرائیل مطابق میباشد سلطنت مینمود.

اینکه بخواهیم وارد داستان عزیا بشویم و نشان بدهیم که این شاه بدلیل قدرت یافتن،  بخود مغرور گردید و وارد کارکهانت شده و بخور سوزاند و بهمین دلیل مورد غضب خدا ( در واقع خانواده هارون و سبط لوی که مقام کهانت را داشتند)  قرار گرفت؛  و چه بلائی برسرش آمد ویا اولاد هارون و لوی ها  آوردند،  خود نیز ازجمله موضوعاتی است که کتابی خواهد شد. چون هدف این نوشتار خلاصه کردن است پس بداستان عزیا پرداخته نمیشود و این اشاره بابت آن بود تا نشان داده شود عهد عتیق چقدر جای نقد و بحث دارد و چگونه میتوان آنرا بصورت واقعی تفسیر کرد؛  تا گوشه دیگری از تفاوت آنچه یهودیان برداشت میکنند و مغز خود را با آن شستشو میدهند با واقعیات نشان داده شود.

 

دقت شود که هوشع نبی بوده  و کتاب نیز بهمین نام است. به پیامی که خدا باین نبی خودش میدهد، توجه شود.

باب اول

آیه 1

کلام خداوند که در ایام عزیا و یوتام و آحاز و حزقیا پادشاهان یهودا و در ایام  یربعام بن یوآش پادشاه اسرائیل بر هوشع بن بئیری  نازل شد.

آیه 2

ابتدای کلام خداوند به هوشع؛  خداوند به هوشع گفت برو و زنی زانیه و اولاد زناکار برای خود بگیر زیرا که این زمین از خداوند برگشته و سخت زنا کار شده اند.

آیه3

پس رفت و جومر دختر دبلایم را گرفت و او حامله شده پسری برایش زائید

آیه 4

و خداوند ویرا گفت او را  یزرعیل  نام بنه زیرا که بعد از اندک زمانی انتقام خون  یزرعیل  را از خاندان ییهو خواهم گرفت و مملکت  خاندان اسرائیل را تلف خواهم ساخت.

 

در اینجا بصراحت اعلام میشود که قوم به زناکاری افتاده؛  و جالب استکه خدا به هوشع نبی اش  دستور میدهد  زنی زانیه را که مخصوصا خود نیز فرزند زناکار باشد، بگیرد. این میتواند نشانگر آن نکته باشد که خود این نبی نیز جزء همین افراد  و زنا کار بوده  و زنی زنا کار هم گرفته بود؛  حال اگر بعدها از این عمل روی گردانده مطلب و بحث طولانی دیگری است،  اما ظاهرا میخواهد عمل خود را توجیه کرده آنرا فرمان خدا بنماید. شاید هم میخواسته انتقام خون پسرش را بگیرد؛ پس چه چیزی بهتر از آن که از ابتدای ازدواج و تولد فرزندش را بدستور خدا موکول کند. البته آلترناتیو دیگر اینستکه همه این ماجرا یا داستان میتواند دروغ، افسانه و خیال بافی محض باشد و یا بازگوکننده ی  شیوه زندگی ویا تفکر کولی.

جالب تر اینکه خداوند انتقام خون این پسر را با نابودی مملکت اسرائیل  خواهد گرفت.

چرا باید بخاطر چنین پسری " مملکت خاندان اسرائیل "  نابود بشود؟  چرا خدا باید برای این نابودی چنین مستمسکی  داشته باشد؟ اگر قوم فاسد،  زناکا ر و... بودند، این جناب نبی میتوانست بدون اینکه خود با زانیه و زانیه زاده فلان کند اقدام به راهنمائی و ارشاد مردم بکند و یا نابودشان بکند.

 

در این کتاب تناقض و  افکار و حرفهای بیربط  بیداد میکند. در حالیکه خود خدا به هوشع دستور ازدواج با زانی را میدهد اما از طرفی تهدید به کشتار زانیان میکند. پس زن هوشع هم میباید در حلقه انتقام باشد اما!!! باز هم از تنافضات عهد عتیق که شاید صدها هزار بشود.

اساسا صحت این گفتارهای آشفته کاملا زیر سئوال است و بنظر میرسد آنانیکه این مطالب را نوشته اند از حداقل هوش و سواد نیز برخوردار نبوده اند و بیشتر نشانگر همان دانش ابتدائی اقوامی بیابانگرد یا کولی میباشد تا مردمانی متمدن همانند باب ئیلی ها یا ایرانیان.

 

باب دوم

آیه 4

و بر پسرانش رحمت نخواهم فرمود چونکه فرزندان زنا میباشند.

آیه 5

زیرا مادر ایشان زنا نموده و والده  ایشان  بیشرمی کرده استکه گفت در عقب عاشقان خود که نان و آب و پشم و کتان و روغن و شربت بمن داده اند خواهم رفت.

 

باب سوم

آیه 1

و خداوند مرا گفت بار دیگر برو و زنیرا که محبوبه شوهر خود و زانیه میباشد دوست بدار چنانکه خداوند بنی اسرائیل را دوست میدارد با آنکه ایشان بخدایان غیر مایل میباشند و قرص های کشمش را دوست میدارند.

آیه 2

پس او را برای خود به پانزده مثقال نقره و یک حومر و نصف حومر خریدم.

 

بسادگی دیده میشود که در این آیات یا نوشته ها،  آشفتگی و عدم انسجام بیداد میکند. از طرفی خداوند دستور ازدواج با هر زانیه ای را نداده  بلکه باید زانیه زاده هم باشد. از طرفی زنا کاران و فرزندان آنها را نابود میکند؛ در حالیکه  خود خدا به هوشع  دستور زنا میدهد، اما نبی او ازهر مجازاتی مبرا است.  زیرا در واقع خود اوست  که مجازات تعیین میکند، لیکن از زبان موجود نامشخصی بنام خدا.

در باب 3  آیه 2 هوشع زن زانیه دیگران را با پول میخرد.  خریدن این زن نیز از مسائل دیگر و قابل بحث است. ظاهرا این از رسوم بیابانگردان و کولیان بوده و هست.

در باب 1 میگوید برو زنی زانیه و زانیه زاده بگیر و... در باب 2 دست به کشتار زانیه ها میزند و در باب 3 دوباره دستور ازدواج با زانیه را میدهد. سردر گمی نویسندگان بیداد میکند.

جالب استکه در همین باب 3  آیه1 میگوید: " چنانکه خداوند بنی اسرائیل را دوست میدارد." میزان تناقض گوئی در این کتاب از حد بیرون است. در حالیکه در باب اول خدا میخواهد مملکت خاندان اسرائیل را نابود کند در این باب میگوید بنی اسرائیل را دوست دارد. آشفته فکری نویسندگان از حد برون است.

البته اگر باین مسائل با دید تحقیقی نگاه شود آنگاه گوشه هائی از زندگانی مردم آن زمان بدست میآید. از این نظر کتابی بسیار باارزش است زیرا بعنوان مثال فساد درون این جامعه را نشان میدهد.  لیکن اگر قرار باشد آنرا کتابی مقدس دانست و هزاران سال آنرا برهمین اعتقاد خواند و سرلوحه عمل قرار داد؛ آنگاه خطر بسیار بزرگی بشرو بشریت را تهدید میکند.

اگر کسانی واقعا بدنبال احقاق حقوق بشر میباشند آنگاه باید مریدان مخلص این کتاب را تحت تعقیب قانونی قرار بدهند زیرا که اعمال و رفتار بر مبنای دستورات این کتاب بسیار ضد انسانی خواهد بود.  شاید از این نظر و بخاطر دستورات غیر انسانی اش که اکنون مورد شماتت همین کشورهای غربی و اسرائیل مدعی انسانیت است  ( مانند سنگسار مخصوصا برای کار در روز شنبه) باید  کتاب را  ممنوع اعلام کنند. اما بدلیل اینکه بهمراه انجیل چاپ میشود شاید تا بحال هیچ کتابی هرساله باندازه  آن چاپ نشود و در طول تاریخ بشر نیزهیچ کتابی تا این میزان چاپ نشده باشد.

 

در کتاب هوشع به صراحت به بت پرستی ( همانند بت بعل) و ساختن دوباره گوساله سامره اشاره میشود. و ظاهرا هوشع که یهوه پرست است تهدیدهای یهوه را برای تنبیه و نابودی آنها گوشزد میکند و از آنها میخواهد تا خدای او یهوه را بپرستند. در همین مختصری که آورده شد باب 3 آیه 1 نوشته " ... با اینکه ایشان بخدایان غیر مایل میباشند."  که بصراحت اعتراف میکند آنها تنها به یک خدا ( یهوه)  معتقد نبودند.

 

حال این سئوال مطرح  میشود که آیا میان گوساله پرستی این قوم و گاو پرستی هندوان رابطه ای میباشد.

هرچند ممکن است این سنت و روش نیز همانند بسیاری دیگر که در میان اقوام در گردش بوده از شرق به اینها رسیده باشد.  ولی دلایل ارزش و احترام و تقدیس گاو  در کتابهای هندیان آمده که توجیه های خوبی هم دارد.  اتفاقا در دین زرتشتی هم که به هندی ها  نزدیک بوده  گاو حیوان مقدسی است، همچنانکه خوک  و سگ مقدس بوده اند. گوساله پرستی یا تقدیس گاو توسط میترائیسم به غرب ایران و محدوده ترکیه کنونی آمد  و بعد بطور گسترده ای در اروپا منتشر شد و از قویترین ادیان  و شاید قوی ترین  دین پیش از مسیحیت در آنجا بود. از اینرو زمانیکه قصد بررسی رسوخ مسیحیت در اروپا مطرح میشود باید این آئین و تاثیرش بر فرهنگ  اروپا و مخصوصا رومی ها که مسیحیت را در آنجا رواج دادند شناخت.

اما دلایل یهودیان برای گوساله پرستی در کتاب مقدس مشخص نیست. دلیل اینکه گفته شد تقدیس گاو از شرق و ایران به یهودیان رسیده آنستکه؛  یهودیان در دوره سرگردانی نمیتوانستند از گاو بهره چندانی ببرند. آنها بیشتر بز و گوسفند داشتند زیرا این حیوانات چابک تر بودند و مخصوصا بز بهر نقطه ای میرود وهمه چیز میخورد.  هنوز هم در میان عشایر (ایران) گاو کمتر یا ابدا دیده نمیشود. هرکدام از این حیوانات اسب، شتر، گاو، بز ویا گوسفند نشانگر نوع خاصی از زندگی عشایری، میزان ثروت و  مسیرهای عبوری  خاصی میباشد.

( این سطور در ماه مای 3 ماه پس از انتشار اضافه میشود. در این مدت برای یافتن پاسخ تقدیس گاو به مراجع مختلفی مراجعه شد و بنظر میرسد که جواب کاملتر یافته شده باشد. هرچند که نوشتن عهد عتیق بفرمان و حمایت همه جانبه ایران صورت گرفته و بهمین دلیل بسیاری از معتقدات ایران در آن آورده شده  و از طرفی دیگر سگ را که برای ایرانیان مقدس بوده با صراحتی که در عهد جدید و از زبان عیسی مطرح میشود منفور خطاب نکرده است؛  ولی موضوع گوساله پرستی میتواند از معتقدات مصریان گرفته شده باشد. گاو برای مصریان نیز مقدس بوده است. آئیس گاو مقدس مصریان بوده که او را پرستش میکردند. حتی بسیاری از اعتقادات و داستانهای دیگر عهد عتیق نیز از مصریان گرفته شده زیرا همانطوریکه در این نوشتار آمده یهودیان در دوران سرگردانی خود داستانهای ملل گوناگون را بعاریت گرفتند و تنها باین دلیل که در عهد عتیق آمده و خود یهودیان آنها را در سراسر جهان بعنوان داستانهای خودشان معرفی میکنند اکثریت قریب باتفاق مردمان عادی این دروغ را باور میکنند.

داستانهائی مانند یوسف و زلیخا ریشه مصری دارند. حتی اعتقاد به تک خدائی و خدائی که آفریننده تمامی عالم است اما خود زائیده نشده است از مصریان  و همان آمون آفریننده متعال اشان گرفته شده است. هرچند در شرق و ایران زمین نیز امثال چنین خدائی " زروان" وجود داشته اما تاریخ آن به قدمت آمون نمیرسد و دوران شکوفائیش در سلطنت ساسانیان بوده و زروان در اوستا تنها بعنوان یک فرشته معرفی شده است.

برای نشان دادن نزدیکی و حتی بالاتر از آن پیوستگی گاو و آمون که نشانگر رشد تفکرات و یا سیستم عقیدتی مصریان است؛  ذکر این نکته لازم میباشد: قبطی ها آمون را باین این لقب " گاو مادر خود است"  توصیف میکردند ( برگرفته از کتاب: اسطوره های مصری؛ اثر جرج هارت، ترجمه عباس مخبر؛ چاپ اول 1374 ، نشر مرکز). این بدان معناستکه گاو پرستی پیش از یکتا پرستی بوده و پس از رسیدن به یکتا پرستی آن وجود یکتای اولیه را پاو میپنداشتند. البته بعدها در ادامه و تکامل شخصیت آمون او را از گاو جدا دانسته و چهره ای همانند خدای که هم اکنون ادیان سامی تصویر میکنند به او میدهند.

نقل قول از کتاب نامبرده ص 25:

"" در اسطوره آفرینش هرموپلیسی، آمون یکی از نیروهای بنیادین "آگدواد" است. اما در مقام خدای یکتای خداشناسی تبسی، خدائی متعال و فراتر از خلق شدن است، و پیش از کوشش مشترک "آگدواد" برای پدیدار ساختن پشته اولیه وجود دارد. برای حل این مسئله، روشنفکران تبسی باید راهی طولانی را طی کرد باشند. آمون با عنوان " آنکه خود را شکل بخشیده است"  قبل از آنکه هر ماده دیگری وجود داشته باشد خود را در وجود آورده است. بدون پرداختن به جزئیات مشخص این رویداد رازآمیز، فقط به ذکر این نکته میپردازیم که فضای این واقعه با تصوری از ماهیت " سیال" او برانگیخته میشود که باپیکرش جوش میخورد تا تخم کیهانی در وجود آید. آمون پس از آنکه در وجود می آید، ماده اولیه را شکل میدهد- عناصر آگدواد که خود او نیز بخشی از آن است. به این ترتیب وی " آن نخستینی است که نخستین ها را متولد میکند."  اما جهان، تاریک، ساکت، و بی حرکت بود. به نظر میرسد آمون آن انفجار خلاق انرژی است که "آگدواد"  را وارد عمل میکند.""

 

بنظرمیرسد آمون همان است که در کتاب مقدس آمده:

در آغاز فقط کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود

وکلمه خدا بود.

زیرا آمون بصورت صدای یک غاز همه چیز را از سکوتی مرگبار که بر همه جا حاکم بود میرهاند. آمون در هیئت این غاز اولیه با صدای گوشخراش اولیه خود، کل فرآیند آفرینش را به حرکت در میآورد.

البته در نقاط مختلف مصر و در ادوار مختلف خدایانی با نام های دیگر و در همین ردیف آمون همانند " پتاه" از ممفیس و.. بوده اند و این داستان تنها به آمون خلاصه نمیشود.)

 

همچنانکه  یهودیان از خر استفاده میکردند و اسب نداشتند که نشانه فقر و تهیدستی آنها بوده؛ تمامی بدویها و اکثر غالب عشایر عرب شتر و گروهی ازعشایر برحسب اینکه در کدام منطقه بودند اسب داشتند. عشایر ایران همگی دارای اسب و حتی شتربودند و این خود بدانها قدرت نظامی میداد و بهمین جهت در شرایطی  که دولت مرکزی ضعیف میشد یکی از این قبایل که قدرتمند تر از بقیه بود حکومت را در دست میگرفت؛ و این کار بقدرت اسلحه و با بهره وری از سواره نظام "اسب سوار" صورت میگرفت؛  و گرنه با خر نمیشد به جنگ و میدان رزم رفت.  یهودیان پیاده به جنگ میرفتند. بهمین دلیل بررسی این نکته؛  کشورگشائی آنها و یا داشتن سرزمین ووو بزیر سئوال رفته،  بحث مفصل دیگری را میطلبد.

اقوامی که قدرت را در دست داشتند به  زیردستان خود اجازه داشتن حیوانات سریع که در جنگ بکار میآمدند و داشتن هرگونه اسلحه ای را نمیدادند. بنابراین داشتن اسب، شتر، خر، قاطر از این نظر معنی دار بود. فقیرترین ها ومحروم ترین ها تنها حق استفاده از خر را داشتند.

اما اگر یهودیان از سرزمین های جنوبی عربستان که بسیار خشک و بی آب و علف بوده و هست آمده باشند قاعدتا باید شتر میداشتند. شتر حیوانی است که قادر به تحمل هوای گرم را داشته با خار نیز میتواند ارتزاق کند و حتی در بدترین شرایط بدویان با فروکردن عصائی در گلویش او را وادر به استفراق کرده و آنرا میخوردند. چنین حیوانی باید در داستانها ی آنها جای بالائی میداشت که چنین نیست.  در داستانهای آنها که مربوط به مهاجرت اولیه از آن مکان است شتر باید نقش اساسی داشته باشد اما چنین نقشی دیده نمیشود. این نکته از سئوال برانگیز ترین هاست.

گاوداری متعلق به یکجا نشینان کشاورزاست  پس  یهودیان تنها بعد از اسکان در یکجا  میتوانستند گاو دار بشوند؛ که این البته بعد از تاریخی بسیار طولانی و در ضمن برای مدت بسیار کوتاهی بوده است.  احتمال قوی آنستکه از آنجائیکه یهودیان، خدایان اقوام مختلف را میپذیرفتند احتمالا رسم گوساله پرستی را هم از ایرانیان (و یا رسمی آمده از شرق) میگیرند؛  بدون اینکه همان دلایلی را که زرتشتیان و یا مهرپرستان ( میترائیسم ها) برای این تقدیس داشتند، داشته باشند و یا بدانند. توجه شود که در متن اشاراتی به انواع افسانه ها و اعتقادات ایرانیان که در یهودیان رسوخ کرده آمده است.

کتاب هوشع نیز همانند سایر کتب عهد عتیق سردرگم بدون انسجام  و کاملا ضد و نقیض بوده، آشفته فکری نویسندگان را کاملا  بنمایش میگذارد.  

 

حال که سخن بدینجا رسید بهتر است باز شاهدی دیگر از هند بیاوریم تا نشان داده بشود که در آنجا تک خدائی اوج برتری داشته است.  به اپانیشاد نگاهی میکنیم. در آنجا آتمن روان همه چیز است. روان روان هاست. نیروئی است که پشت و زیر و زبر همه نیروها و همه خدایان میایستد.

 

"سپس ویدگده ساکلیه از او پرسید " ای  یاجنه والکیه  چند خدا هست؟

پاسخ داد... ((همان اندازه که در " سرود همه خدایان" آمده است، یعنی سیصدو سه، و سه هزار و سه تا.))

" بله، اما  یاجنه والکیه، براستی چند خدا هست؟"

"سی و سه تا."

"بله، اما یاجنه والکیه، براستی چند خدا هست؟"

" شش تا. "

" بله، اما یاجنه والکیه، براستی چند خدا هست؟"

" دو تا".

" بله، اما یاجنه والکیه، براستی چند خدا هست؟"

" یکی و نصفی."

" بله، ای یاجنه والکیه، براستی چند خدا هست؟"

" یکی."

این قطعه کوتاه و در برابر چنین سئوالات صریح و قاطع،  به آنجا میرسد که همه دیگر خدایان نیز آفریده یک خدایند. این تک خدائی بسیار دقیق تر و بارزتر از یهوه یهودیان است. 

از طرفی هندیان برای افکار خود استدلالات محکم،  دقیق و زیبای فلسفی داشته اند امری که یهودیت  ابدا     بهره ای از آن ندارد. هندوان برای پرستش یا تقدیس و یا احترام به هر چیزحتی هر حیوانی( مثلا موش) از آنچنان فلسفه و استدلالی بهره  میبرند که واقعا نفی  و یا مبارزه با آنها بسیار سخت است. امری که خود بیانگر افکار و دانش قابل تحسین قومی ساکن، شهرنشین و متمدن بعنوان فخر بشر است.

 

 

منشا نگارش عهد عتیق و تاریخ نگاری یهود شاهنشاهان ایران بودند.

عهد عتیق سند زندگی کولی های یهودی

 

برمبنای اشارات متعدد عهد عتیق به ایران و قدردانی از شاهان ایران و حتی استفاده از تاریخ ایران ( سلطنت شاهان ایران) بسیاری را عقیده بر آن است که این کتاب بدستور شاهان ایران و با هزینه آنان تهیه شده است. البته دلایل بسیار دیگری را نیز میتوان آورد.

اساسا زندگی عشایری، صحرا گردی و یا کولی،  محلی برای آموزش  و فراگیری سواد خواندن و نوشتن و دانش نیست. دانش در مکانهائی که مردمان آن اسکان داشته و از امکانات ثابت اقتصادی، امنیت، رفاه  و امکان همکاری برخوردار باشند بوجود میآید. خط که اولین وسیله و قدم برای گسترش علم بمعنی متمدانانه میباشد در آن مکانهائی ایجاد و گسترش یافته که مردمانش شهرنشین بوده اند.

حتی تا همین اواخر اکثر عشایر در ایران نیز از داشتن سواد محروح بودند. آن قبایلی که ذکرشان آمد که در صورت ضعف حکومت مرکزی میتوانستند به حکومت برسند،  اسامی  اولین شاهان شان در تاریخ  ثبت است که اکثریت  آنها بیسواد بودند و پس از قدرت یابی مجبور به آموزش شدند و فرزندان خود را به اهل علم باقی مانده از حکومت پیشین می سپردند. 

توجه شود که تمامی کشورگشایان اگر هرچقدر انسان را از هرگروهی میکشتند، اما  دانشمندان و اهل علم را نمیکشتند و حتی محترم داشته در خدمت میآوردند. اهل علم در تمامی طول تاریخ و از جانب تمامی دولتمردان مورد ارج و احترام بوده اند.

 این تنها یهودیان بودند که در حمله به اریحا وسایر شهرها همه و همه را کشتند که شرح آن خواهد آمد. یهودیان در کلیه جنگها و درگیریهایشان ابدا اشاره ای به رحم و مروت نداشته اند؛ در عهد عتیق نیز ابدا اشاره ای نشده که اهل علم را باقی گذاشتند و یا بدانها توجه کرده و مورد احترام قرار داده اند.  این عمل یک فاجعه بزرگ برای انسان و انسانیت است.

در عهد عتیق ابدا نشانی دیده نمیشود که آنها به اهل علم توجه داشته اند و یا پس از پیروزی در جنگ از آنها بهره گرفته اند.  بلکه برای این قوم کولی پاک سازی مناطق اشغالی از تمامی انسانهای غیر خودی مطرح بوده است.

یهودیان برای علم و دانش ابدا ارزشی قائل نبودند زیرا درکی از آن نداشتند.

فکر میکنید این شیوه تفکر و بی اهمیت برخورد کردن به علم و اهل علم که هزاران سال هم با مطالعه عهد عتیق ملکه ذهن شده  چه حاصلی و چه انسانهائی را ببار میآورد؟

 

هنوز هم در بسیاری کشورهای آسیائی و آفریقایی عشایر و بدویها بخاطر شیوه زندگی اشان در بی سوادی محض بسر میبرند. بهمین دلیل یهودیان آواره و بیابانگرد نیز از سواد بهره ای نداشتند.  

برای نوشتن و نگهداری کتاب نیز بودجه  متنابهی مورد نیاز بوده است. با استناد به این موارد و موارد بسیار دیگری  میتوان تصور کرد که افسانه هائی که یهودیان در طی قرون از منطقه گرفته و با خود حمل میکردند با حمایت مالی و معنوی شاه یا شاهان ایران بصورت مکتوب در آمده است و بدینجهت است که جایگاه آنان و ایران در عهد عتیق بسیار بالاست.

اما سردرگمی نوشتار نشانه زندگی کولی وار و عاری از علم این قبیل مردم است.

نکته دیگری که باید در نظر داشت اینستکه نه تنها در میان عشایر سواد جائی نداشت، بلکه شیوه زندگی آنها نیز اجازه حمل بار اضافی را نمیداد. عشایر همیشه بسیار بسیار سبک حرکت میکنند آنها از بردن کمترین بار اضافی هم ابا دارند. برای آنها تجملات ارزشی ندارد و آنچه لوازم اولیه زندگی است اصل و اساس است. پس چگونه میتوانستند کتابی باین بزرگی را حمل کنند.

تصور کنید که اولا مطالب بر روی لوح سنگی نوشته میشد همانطور که موسی با لوح سنگی که ده فرمان برآن نوشته شده بود و شاید اولین سخن از نوشتار در میان آنها باشد از کوه میآید. موسی هم که مصری بود و سواد را از آنجا یاد گرفته با خودآورده بود. اما اگر قرار بود حتی یکی از پنج کتاب موسی هم برروی سنگ نوشته و حمل میشد باید صدها خر آنها را حمل میکردند که این امر از عهده مالی و بضاعت یهودیان خارج بود. ضمنا در هیچ کجای عهد عتیق نیز بدان اشاره نشده است. چگونه ممکن بود صدها الاغ چنین کتابی را حمل کنند و در عهد عتیق به آن اشاره ای نشده باشد. از مبحث ساخت لوح سنگی و نوشتن برآن که خود علمی عظیم در آن زمان بود میگذریم و یک آلترناتیو دیگر را بررسی میکنیم. در ایام بعد نگارش بر روی پوست آمد. اما همین نگارش هم خود علمی بود که از تهیه پوست مناسب و عمل آورده آن و نیز امکان مالی برای داشتن تعداد مناسب پوست تا سواد نگارش و خط و داشتن جوهر و قلم ووو تماما مسائلی است که از عهده قومی بیابانگرد برنمیآمد. در ضمن همان نیز جای زیادی میگرفت. تمام عهد عتیق کتاب بزرگ با صفحات بسیار میباشد. اگر حتی فقط و فقط همان پنج کتاب موسی را هم بر روی پوست مینوشتند آنگاه باز باید صدها خر آنها را حمل میکردند، این امری نبود که در توان یهودیان میبود. همچنین همانطور که گفته شد در عهد عتیق بدان اشاره ای نشده است.

تنها در  نحمیا اشاره میشود که کتاب موسی را آوردند اما این در زمان بعد از کورش است که نشان میدهد شروع به نگارش شده بود.

حال باید این نکته نیز مطرح  و بررسی بشود؛  در کتاب استرزمانیکه هامان وزیر دستور قتل عام یهودیان را از شاهنشاه ایران میگیرد بر حسب عادت معمول شاه میخواهد که  یاداشتهای وقایع روزانه را برایش بخوانند؛  و آنجا مشخص میشود که مردخای خادم خوبی بوده و شاه .... والخ.   از این داستان مشخص میشود که در ایران وقایع را مینوشتند و از جمله آنچه که مربوط به یهودیان بوده است. پس اگر بخواهیم واقعیات  راجع به یهودیان  را بدانیم باید به اسناد ضبط شده در بایگانی شاهنشاهی ایران مراجعه کنیم.

باید به انواع آثار باقیمانده مانند کنده کاریها مراجعه کرد زیرا که هر نقشی و ذره ای معنی داشته،  بی جهت چیزی اضافه نشده و یا از قلم نیافتاده است. اما اگر تا بحال چیزی راجع به یهودیان در آثار بدست آمده از تمدن قدیم ایران نیامده،  نشان از کمرنگی و یا بیرنگی آنهاست. اگر راجع به استر و مردخای و نحمیا و دانیال و... نکته ای در آثار ایران قدیم درج نشده،  میتواند همان معنی را بدهد.

یکبار در نشریه ای چاپ آمریکا یک فرد یهودی ایرانی نوشته بود که ما یهودیان بودیم که کورش را بزرگ کردیم.  پاسخ اینستکه شما کاملا اشتباه میکنید.  کورش بزرگ بود و نام اش هم همواره در تاریخ بشر ثبت شده باقی خواهد ماند. اما اگر متقابلا  ایرانیان و کورش در طی تاریخ یهودیان را از انهدام کامل نجات نداده بود اکنون نام و نشانی از یهودیت و یهود در جهان نبود.

شاهان ایران با دستور نگارش این کتاب خدمت بزرگی به یهودیت کردند.  در واقع  یکبار دیگر و اینبار بصورتی ریشه ای تر یهودیان را از نابودی و بی هویتی بطور کامل نجات داده و به آنها  حیات و زندگی جدیدی دادند.     و گرنه آنها کاملا ازمیان رفته و در سایرین حل شده بودند همانطور که بقول خودشان 10 سبط آنها از میان رفت. این کتاب به آنها هویتی جدید و محکم داد و چیزی را در اختیارشان گذاشت تا بوسیله آن خود را اطرافش متمرکز کنند.  اگر این کتاب نبود همان دو سبط باقی مانده نیز کاملا در میان دیگران حل  و پرونده این قوم برای همیشه بسته میشد.

هرچند در این نوشتار عهدعتیق نقد شده که هدف اصلی این مقاله نیز همین بوده، نیز بارها گفته شده و اینبار هم اشاره میشود که این کتاب بعنوان کتابی مقدس بسیار خطرناک است؛ لیکن چنانچه  بدان بعنوان کتابی که میتوان بعضی نکات تاریخی را از آن استخراج کرد نگاه بشود کتابی ارزشمند است. از این بابت باید به فکر پادشاهان ایرانی که بزرگترین تمدن عصر بوده و با این نکات آشنائی داشته،  ارزش افسانه ها را میدانستند؛  آفرین گفت که دستور ثبت این افسانه ها را داده،  بودجه و امکانات این کار را فراهم آوردند.

متاسفانه اکنون در پاسخ به این عمل نیک شاهان ایران و در قرن بیست و یکم، یهودیان با پاک کردن نام آن بزرگان و تاریخ و افسانه های ایران برای خود شرمساری تاریخی میخرند.

شرمساری تاریخی بدین معنی استکه؛  حرکت آنها بعنوان خیانت به تاریخ و همچنین نمکدان شکستن،  در تاریخ ثبت خواهد شد و برای آنها شرمساری ابدی را مهر خواهد زد.

یهودیان بهیچ کس، کشور و ملتی حتی بخودشان وفا نمیکنند؛  زیرا در کتاب مقدس آنها دائما بیوفائی و خیانت تدریس و تبلیغ میشود.

 

اما حال تنها و تنها چند مثال از دریای نمونه هائی که میتوان آورد. دریائی که  گستردگی اش بدرستی نقش شاهان ایران را در اراده  و دستور بنگارش عهد عتیق  نشان میدهد و انکار آنرا بسیار سخت و یا کاملا غیر ممکن مینماید؛  نیز نشان میدهد که سالشماری یهودیان بر مبنای سلطنت شاهان ایران بوده است.

 

کتاب اشعیا

باب 45

آیه 1

خداوند بمسیح خویش کورش که دست راست او را گرفتم تا بحضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهانرا بگشایم.

در این آیه بصراحت کورش را مسیح ( به زبان عبری ماشیح بمعنی ناجی، امام زمان) میخواند.

 مسیح در اصل بمعنی آنکسی است که روغن مقدس برسر او ریخته شده است و بهمین دلیل در متن انگلیسی کینک جیمز و ترجمه سوئدی از همان لغت روغن  مقدس استفاده شده است. حتی  مسیح مورد نظر مسیحیان نیز بهمین دلیل که روغن مقدس را بسرش ریختند باین لقب (که در اصل نام نیست) ملقب شد.  ریختن روغن برسر او با اعتراض بسیار تند مخالفان (یهودیان) روبرو شد؛ و اینکه میگویند مسیح کاذب یک دلیلش اینست که آن روغن ریختن را مورد تائید قرار نمیدهند.  البته در مورد مسیح کار پیچیده تر است زیرا نبی خاصی برسر او روغن نریخت بلکه زنی عطری گرانبها ( و نه روغن مخصوص) را بر او ریخت. اما از بررسی این نکته که جای زیادی را میگیرد گذر کرده به موضوع اصلی باز میگردیم.

بنابراین در حالیکه عهد عتیق یا کتاب مقدس، کورش را تا باین درجه رسانده خود گویای بسیاری  از مطالبی استکه تنها قسمت اندکی از آن در سطور فوق گفته شد.

توجه شود که در هیچ کجای تاریخ نیامده که یهودیان روغن را برسر کورش ریختند حتی در همین عهد عتیق هم نیامده ولی با اینحال کورش را مسیح میخواند. این امر بیشتر به معنی دیگری از مسیح و فراتر از روغن بسر ریختن قابل تعبیر است،  یعنی بعنوان شخصی نجات بخش  در همان مضمونی که مسیحیان  اکنون برای مسیح بعنوان نجات بخش بشر قائلند و یا شیعیان 12 امامی برای مهدی موعود. توجه شود که مسیح (مسح شده) در حد کورش و مسیح  پیامبر مسیحیان را میگویند مسح شده بوسیله خدا، که بالاترین مسح هاست.  

مسح البته در منطقه امری عادی بوده کمااینکه هنوز مسلمانان هنگام وضو مسح سر و پا میکشند.

 

 

کتاب صفنیاء نبی

آیه 1

کلام خداوند در ایام یوشیا ابن آمون پادشاه یهودا بر صفنیا ابن کوشی جدلیا ابن امریا ابن حزقیا نازل شد.

 

کتاب حجی نبی

باب 1

در روز اول ماه ششم از سال دوم داریوش پادشاه کلام خداوند بواسطه حجی نبی  و به  زربابل  بن شالتی ئیل  والی  یهودا و به یهوشع صادق رئیس کهنه رسیده است گفت.

 

کتاب زکریای نبی

آیه اول

در ماه هشتم از سال دوم داریوش کلام خدا بر زکریا ابن برکیا ابن عدوی نبی نازل شده گفت.

 

این 3 کتاب  با همین ترتیب،   آخرین کتب عهد عتیق هستند و بعد از زکریای نبی  تنها " کتاب ملاکی نبی"  است که با آن عهد عتیق به اتمام میرسد.

 در دو تای این کتابها تاریخ را بر مبنای سلطنت شاهان ایران نوشته اند. بهمین دلیل است که گفته شد آنها از خود تاریخی نداشته اند.  البته این تاریخ نگاری تنها محدود باین دو کتاب نیست بلکه این دو را بعنوان نمونه و از آنجائیکه آخرین کتب  و درارتباط با مسائل نبی های یهود بود آورده شد؛ وگرنه  بعنوان مثال کتاب استر و نحمیا نیز چنین است و ماجراها اساسا حول شاهنشاهی ایران و دربار و دستورات آنهاست.

صحبت در رابطه با دستور نگارش کتاب توسط شاهنشاه ایران بود پس بدینوسیله نشان داده شد که پایان عهد عتیق با نام شاهان ایران است که خود نمود مشخصی از دست داشتن آنان در نگارش کتاب است.

البته اینکه تمام داستانها همان زمان آخرین شاه ایران بافته شده باشد صحیح بنظر نمیرسد. صحیح تر آنستکه؛  یهودیان داستانهائی داشته اند و شاهان ایران و شاید شاه خاصی که احتمالا همان حول و حوش زمان خشایار شاه باشد دستور و اجازه داده  شد تا آنها بصورت مکتوب در آید. زیرا یهودیان با سواد نبودند و خطی هم نداشتند و کتاب به خط دیگری غیر عبری نوشته شده است

 آنها حتی برای نشان دادن زمان سلطنت شاه خودشان نیز تاریخی ندارند. در صفنیای نبی (که کتابی است پیش از آن دوتای دیگر)  از ایام شاه یهود نام میبرد ولی زمان،  یعنی سال و ماه و روز را تعیین نمیکند پس معلوم میشود که کار آنها بسیار لنگی  و کمبود دارد.

تعبیر دقیقی که از این کتابها میتوان کرد اینستکه؛ حتی چنانچه یهودیان دارای سرزمین و شاهی( به توضیح پیشین در باره شاه در میان کولیان توجه شود) بوده اند، بازهم کاملا زیر فرمان شاه ایران قرار داشتند و بهمین دلیل همانند تمام شاهان دیگر برای مشخص کردن تاریخ ( تقویم  یا زمان)؛ موظف بودند از زمان شروع سلطنت شاهنشاه ( شاه شاهان) ایران استفاده کنند.

نکته دیگری که از آمدن نام شاه ایران در آخرین کتابها برداشت میشود همان حمایت مالی است که صورت گرفته و بعد از آن دیگر عهد عتیق یا کتاب داستان یا قصه ها و یا افسانه های یهودیان بسته میشود.

برا ی برداشت دقیقتر و آگاهی کاملتر باید متوجه بود که در کتابهای حجی و زکریا از داریوش صحبت میشود در حالیکه  کتابهای عزرا ، نحمیا و استر که 15- 16 و 17 امین کتابها و در نیمه های عهد عتیق آمده اند  داستانها بر روی شاهان ایران است و حتی شروع کتاب استر به خشایار شاه ( جلوس 486- مقتول 465 قبل از میلاد) اشاره دارد که فرزند داریوش است.

پس اگر قرار بود کتابها بر مبنای زمان پشت سرهم قرار بگیرد و یا اینکه کتابها واقعا بمرور زمان و یا در طول ادوار و زمان نوشته شده بود این سه ( عزرا، نحمیا و استر) میبایست بعد از حجی و زکریا میآمدند.

چون قصد بررسی کامل عهد عتیق نیست تنها اشاره میشود که در کتاب استر به پراکندگی یهودیان در سراسر امپراطوری بسیار عظیم و گسترده ایران اشاره میشود. برای مطالعه بیشتر به مقاله ای که پیشتر  در باره کتاب استر نوشته ام مراجعه بشود.

نکته دیگری نیز که از این مختصر بدست میآید آزادی دین بمعنی کامل در سرزمین های تحت سلطه شاهنشاهی ایران  میباشد. این نکته مشخص میکند که در سراسرشاهنشاهی ایران سیستمی فراتر از  فدرالیسم برقرا ر بود. هر شاهی نیز اختیارات فراوانی داشت؛  و مردم دین و فرهنگ خود را کاملا آزادانه داشته اند.  حق و حقوقی که امروزهنوز در کشورهای باصطلاح متمدن؛  حتی  کشورهای فدرال  قابل درک و فهم نیست. حق و حقوقی که با آمدن مسیحیت زیرپا گذاشته شد و با قدرت گرفتن سلاطین غرب کاملا از میان رفت.

برای تکمیل این مبحث و نشان دادن برتری حکومت شاهنشاهی ایران بر دمکراسی به نوشته دیگری که اشاره شد( در دست نگارش است) مراجعه شود.

حتی شاه ایران به اقوام زیر دست( در اینجا یهودیان) کمک میکند تا فرهنگ و گذشته خود را مکتوب کنند؛ درسی که کلیه مردمان و اساسا حکومتهای این زمان و خصوصا غربی ها و اسرائیل باید فرابگیرند و اجازه بدهند تا افکار بآزادی اجازه نشر بیاید.  نه اینکه فردی مانند من جان برکف بنهد تا چیزی راجع به افکار گذشته، ادیان و مخصوصا یهودیت بنویسد.

کشورهای جهان نباید اجازه بدهند، ایران یکی از نوادر تمدنهای باستانی باقی مانده برای بشر،  توسط مشتی   ضد فرهنگ فناتیک صهیونیست نفی بشود.

 

پیش گویان و معجزه گران

 

یکی از نکاتی که به عهد عتیق ( و همینطورعهد جدید) ارزش زیادی میدهد و ازجمله مسیحیان و مسلمانان بر آن تکیه کرده و بهمین دلیل بهای آنرا بسیار بالا برده  و جنبه تقدیس آنرا به عرش  میرسانند داستان پیش گوئی ها و معجزات است.

در باره معجزات  مختصرا کافیست  گفته شود که داستان معجزه در تمامی آن ادوار در میان تمامی ملل از هند تا مصر و...  وجود داشته است. در میان چینی ها شاید با چنین شدتی نبوده ولی در میان هندوان حتی کوچکترین خدایانشان هم بیشتر از معجزات موسی و عیسی انجام میدادند و هنوز هم انجام میدهند و اگر برای یک هندو از معجزات موسی و مسیح صحبت کنند با تعجب و تمسخر به این معجزات بسیار ساده و کوچک نگاه میکند.

جای ذکر دارد که تنها موسی نبود که رودخانه را برای عبور قوم اش بست بلکه هرگاه پای رهبران مذهبی که تابوت عهد( یا تابوت خدا یا تابوت سکینه یا تابوت شهادت) را حمل میکردند بهر رود یا آبی میرسید آن آب شکاف برداشته راهی برای  عبورآنها باز میشد.

عصای موسی و... البته اینها نیز از اسطوره های منطقه وام گرفته شده است.

جالب اینکه اخیرا بالاترین اسقف کلیساهای سوئد معجزات مسیح را نفی کرده بود که برای مدت کوتاهی موضوع مطرح شد و بعد همه چیز خوابید.

 

اما در باره پیش گوئی باید گفت که پیش گویان در تمامی جهان بوده اند. در تمامی اساطیر جهان این نوع پیشگویان وجود داشته است.

مادر بودا از همان ابتدا خوابی میبیند که تعبیر کنندگان آنرا تعبیر کرده میگویند او پسری میزاید که اگر در خانه بماند شاه و اگر بیرون برود بودا یعنی پرده در و درنده جهل خواهد شد. زایمان بودا نیز همان حکایت تولد عیسی است.  یعنی مادرش (همانند مریم) بطرف درختی  دست میبرد؛ البته اینجا او فراتر از مریم است  و شاخه درخت خم شده دردستش قرار میگیرد. بودا  با بوی خوش بدنیا میآید و... 

بر اساس پیشگوئی قید شده پدر بودا برای جلوگیری از واقعه بودا را از بیرون رفتن منع میکند تا بالاخره او  روزی بیرون میرود و با آنچه که نمیبایست روبرو میشود.

البته این نوع پیش گوئی و آنچه که برای بودا پیش میآید بسیار جنبه مثبت و انسانی دارد و با خواندن آن انسان تا حدود بسیار زیادی با واقعیات روزمره برخورد میکند. بودا با مرگ و پیری و بیماری روبرو میشود که در او تحولی بنیادی ایجاد میکند.

 

در میان یونانیان نیز پیشگوئی وجود داشته، بعنوان مثال خدایان آنها ازمدتهای زیادی پیش از تولد هرکول پیش بینی تولد او را میکردند تا بیاید و آنها را از بلا و نابودئی که در انتظارشان بود نجات بدهد.

در ایران نیز داستان این پیشگوئی ها همانند سایرین بوده، تنها بیک مثال اکتفا میشود.

خلاصه نوشته زیر برگرفته از کتاب تاریخنامه طبری گردانیده منسوب به بلعمی  به تصحیح و تحشیه محمد روشن  انتشارات سروش 1374 جلد دوم صفحه 828 به بعد است:

در این صفحات توضیح داده میشود که کار خسرو پرویز به آخر رسیده بود و سرداران  او را خلع کرده شیرویه پسرش را به پادشاهی انتخاب میکنند. آنها از شیرویه میخواهند که دستور قتل پدر را بدهد زیرا  اصرار داشتند دو پادشاه در مملکتی نگنجد؛ ولی او تعلل میکند؛ نهایتا پیکی نزد پدر میفرستد و چندین مورد خلاف های او را مطرح میکند و میگوید بهمین دلایل باید کشته شوی. آنگاه خسرو پرویز  پاسخ  تمامی موارد را داده  و اثبات بیگناهی میکند. اما نکته جالب اینکه او میگوید تمام این مسائل را پیشگویان باو گفته بودند وهر آنچه او میکند  تا این اتفاقات نیفتد نمیتواند تقدیری را که پیشگویان پیش بینی کرده بودند تغییر بدهد؛ در ادامه  آنچه را که در آینده رخ خواهد داد برای پسر میگوید. اوچگونگی پایان کار ساسانیان را توسط پسر شیرویه که همان یزدگرد باشد واز پیشگویان  شنیده بود،  به شیرویه میگوید.

 

توجه شود که هنوز هم متاسفانه ریشه پیشگوئی که در این عصر باید آنرا خرافات محض نامید تماما نخشکیده است. در این زمان هنوز پیش گوئی  از صورتهای فقیرانه با نخود، کارت ورق بازی، قهوه، رمل، کتاب باز کردن و ...  و نوع مذهبی ( مثلا کتب مذهبی باز کردن)  تا نوع اعیانی برای ثروتمندان خرافاتی و کم عقل و بسیاری انواع مختلف وجود دارد. هنوز هم این خرافات دامن زده میشود که فلان کس پیش گوئی حمله به برج ها در آمریکا را کرده بود و گفته در آینده چنین و چنان خواهد شد.

اکنون و در این عصر و زمانه بجرات میتوان گفت که صحبت از پیش گوئی تنها فریب و سیاست است؛ سیاستهائی پشت پرده  که هدفمند و برای اغفال مردم در جامعه مطرح و دامن زده میشود.  حرفهائی که اساسا مزخرفاتی پوچ هست و بس،  و برای گمراه کردن، در عقب ماندگی  و در خرافات نگهداشتن مردم میباشد.

 

 

4- یهودیت  دین است یا قومیت؟ چرا این نکته در ابهام میماند؟

شاید این سئوال ابتدائی در ذهن اکثریت غالب مردم جهان وجود داشته باشد که یهودیت دین است یا قومیت؟ البته مسئول این ناآگاهی مردم در اصل خود شان هستند که میخواهند جهان و حتی عده ای از یهودیان  را در گمراهی راجع به  یهود و یهودیت  نگه دارند زیرا با این کار نا حق بودن اشان در بسیار موارد مخفی میماند.

بدون اینکه بخواهیم به گذشته های دور بازگشته  و بررسی را از آنجا آغاز کنیم،  باید اشاره کرد.

یهودیت هم  دین است و پیروانی از همه اقوام و ملل در سراسر جهان با انواع رنگهای پوست دارد؛  و هم اینکه عده ای  خود را  یهودی نژادی  و  وابسته به قوم  قدیمی یهود و باقی مانده اسباط  یهود میدانند.

مطابق گفته عهد عتیق از 12 سبط قوم یهود 10 ده تای آن از میان میرود؛  ویکی از دو سبط  باقیمانده  سبط یهودا است که  نام خود را به بقیه میدهد( گروهی معتقدند که 2.5 سبط باقی مانده اند).

اما در طول زمان،  یهودیت نیز همانند بسیاری افکار مذهبی دیگر توانسته مردمانی را از دیگر کشورها و ملل به آئین خود بگرداند. کمااینکه در ایران قبل از اسلام بغیر از زرتشتی که دین غالب و دین رسمی دربار بود؛  سایر ادیان نیز وجود داشته و کاملا آزاد بودند و دراین میان یهودیان نیز فراوان بودند.  بنظرمیرسد یهودیت بعد از اینکه بهمت و پشتوانی شاهان ایران بصورت مکتوب در عهد عتیق در آمد صورت رسمی و بسیار برجسته ای در میان ملل دیگر پیدا کرد و به اعتبار این کتاب بوده که در میان سایرین گسترش یافت.  وگرنه تا پیش از آن فقط بصورت افسانه هائی در میان قوم یهود بوده است. پس از این بابت یهودیت کاملا مدیون ایران و ایرانیان است.

آزادی دین  در ایران که حکومتی شاهنشاهی بود و میبایست سرزمین وسیعی را با انواع و اقسام مردمان و ادیان اداره کند امری بسیار مثبت و نیکو بود.  حتی در برابر اختلافی که میان دو دسته از مسیحیان تحت سیطره شاهنشاهی ایران افتاده بود و هرکدام از آنها سعی در حذف دیگری داشته،  سعی میکردند تا شاه ایران را وادارند دیگری را ممنوع اعلام کند.  شاهنشاه تن به این موضوع نداده و اعلام آزادی کامل هر دو را داشته است. بنابراین ادیان آزادانه بهر نقطه ای رفته برای خود پیرو جذب میکرده اند.

با بررسی تاریخ ایران بطور دقیق و واضح دیده میشود که تعدادی از ایرانیان یهودی شدند. بنابراین آنها ایرانیان یهودی مذهب هستند و نه یهودی ایرانی.

این نکته مهمی است که اگر پیروان این دین واقعا  آنرا فرا بگیرند، از آن لحظه به بعد خود را شهروند آن کشور و وفادار بدان مملکت میدانند. در نتیجه پشت صهیونیستها خالی میشود.

درابتدای انقلاب سردمداران رژیم ایران این نکته را  درجامعه بصورت سئوال در میان مردم مطرح میکردند که: 

" آیا تو اول ایرانی هستی و بعد مسلمان؛  یا اینکه تو اول مسلمانی و بعد ایرانی ؟"  

این نکته ای بود که خودشان دانسته یا نادانسته از یهودیان فراگرفته بودند.

زیرا برای اکثریت وسیعی از یهودیان چنین است که آنها خود را در هرکجای جهان وتحت هر حکومتی که باشند اول یهودی و وابسته به این دین و در نتیجه اسرائیل میدانند. 

بدین ترتیب و با داشتن چنین تفکری  یهودیت دیگر از مرحله دین خارج شده و بصورت " سکت" در آمده است.  چنین تفکری باعث میشود که وابستگان باین سکت در هر کشوری که باشند بطور طبیعی در خدمت سکت بوده،  برای آنان  و در نتیجه دراین عصر و زمانه برای اسرائیل؛ فعالیت و جاسوسی  کنند.

بنابراین با ورود به سازمانها ی امنیتی  کشورها بعنوان شهروند آن کشورها، تمامی کارهای جاسوسی را برای اسرائیل انجام میدهند.  بدینصورت موساد قویتر از سیا، انتلیجنت سرویس و سایر سازمانها امنیتی اروپا میشود.

اما متقابلا هیچ یک از این کشورها قادر نیستند تا حتی یک جاسوس  وارد این سکت و کشور سکتاریستی  اسرائیل بکنند.

پیشتر در مقاله یی با بررسی و شکافتن کتاب استر نشان داده شد که آنها با بهره گیری از درسهای آن کتاب جاسوسی و نفوذ در سازمانها ی امنیتی جهان را در دستور کار دارند و بهمین دلیل موساد قویتر از سیا و انتلیجنت سرویس و... است.  زیرا آنها در تمامی این سازمانها وجود دارند ولی این سازمانها قادر نیستند تا جاسوسی را وارد موساد کنند.

البته یهودیانی اینچنین، تنها اسرار امنیتی یا نظامی را با خود نمیبرند بلکه تمام اسرار صنعتی، پزشکی و غیره را نیز منتقل میکنند.  بدین دلیل است که رهبران سکت،  یهودیان را در دنیا بصورت خاصی شستشوی مغزی میدهند  تا بتوانند از آنها کاملا استفاده کنند. زیرا قدرت آنها بهمین نکته حیاتی، یعنی پراکندگی و سرقت دستآوردهای دیگران بستگی دارد. توجه شود که این نوع رفتار و بیوفائی از خصلتهای کولیان است.

آنچه هم بعنوان پیشرفت صنعتی در اسرائیل این کشور کوچک و کم جمعیت بیان میشود در واقع بیشتر سرقت افکار و دستآوردهای سایرین است که مفت و مسلم وارد میکنند. وگرنه ابدا امکان ندارد که کشوری که حدود 60 سال از تاسیس اش میگذرد به این مرحله برسد که نیروگاه اتمی و بمب اتمی و هواپیماهای پیشرفته جنگی ووو بسازد. البته در اصل نباید بر اسرائیل نام کشور گذاشت بلکه این یک پادگان، پایگاه یا قلعه نظامی است.  هنگامیکه ایجاد چنین مکانی ضروری میشود تمامی امکانات حتی بیمارستان صحرائی ووو درآنجا ایجاد میگردد. در خصوص اسرائیل، این قلعه نظامی را برای اهدافی طولانی  مدت تر ایجاد کرده اند پس امکانات آن نیز کمی گسترده تر بوده از حالت چادرهای صحرائی فراتر است.

توجه شود که کتاب استر درس های خودش را میدهد و هرکدام از دیگر کتابهای عهد عتیق نیز درس های دیگری را. هرچند این خاصیت کتابهای مذهبی است ولی درس های عهد عتیق از لحاظ مضمون انسانی و اخلاقی  نمره منفی میگیرد و ابدا قابل مقایسه با سایرین نیست.

 

بررسی این نکته که چرا دین یا قوم بودن یهود  در ابهام میماند بسیار جالب است . سکتی که توسط گروه خاصی ازیهودیان ساخته شده؛ اکثریت یهودیان خصوصا آنانیکه  یهودیت را تنها بعنوان دین پذیرفته اند و یا میخواهند؛ بصورت کامل تحت سلطه و انقیاد خود درمیآورد. 

یهودیان قومی ( آنهائیکه خود را وابسته به قوم یهود  و باقی مانده اسباط میدانند) و یهودیان بسیار ثروتمند غیر قومی هرم قدرتی را ایجاد کرده اند که هیچ غیر خودی را نمی پذیرد. 

تبعیض در میان یهودیان بیداد میکند. شاید در هیچ دین و مرام و مسلک وقوم و ملت و کشور دیگری باندازه یهودیان و اسرائیل  تبعیض و اختلاف طبقاتی وجود نداشته باشد.

بنظر میرسد یهودیان ایرانی وابستگی و دلبستگی زیادی به ایران دارند و بیشتر خود را ایرانی یهودی و نه یهودی ایرانی میدانند. همین نکته  باعث پائین بودن آنها در سطح هرم  قدرت، علیرغم استعدادهای  برجسته اشان،  است.

در یک تجربه و برخورد شخصی با گروهی از این دسته یهودیان که در سطح بالای آکادمیک در دانشگاه و در رابطه با یهودیت کار میکردند؛ متوجه شدم که این دسته یهودیان اروپائی که" ییدیش"  صحبت میکنند به یهودیان دیگر نقاط  و از جمله ایران به دیده بسیار تحقیر آمیز نگاه میکنند و هیچ وجهه و ارزشی برای آنها قائل نیستند. حتی بالاتر از آن آنقدر ایرانیان یهودی را کم میدانستند که کمترین اطلاعاتی هم را جع به آنها نداشتند.  در همان صحبت مدارکی راجع به ایرانیان یهودی ارائه و به مقابر بزرگان یهود در ایران اشاره گردید و  گفته شد قصاب (آنها همین اسم را البته بصورت کصاب و با همین معنی در زبان خود دارند) رئیس جمهور اسرائیل ایرانی و وزیر دفاع نیز ایرانی است. آنها همانند اینکه یکباره از خواب بیدار شده باشند با چشمان گشاد نگاهم کردند و باز هم بقول معروف خر خودشان را راندند و هیچ تاثیری در افکارشان نکرد. تبعیض و تحقیر یکدیگر در میان یهودیان بیداد میکند.

خاتمه و گل کلام اینکه در حال حاضری یهودیت و یهودیان در دست عده ای خاص از رهبران است. آنها یهودیت و یهودیان را نه بخاطر دین و نفس آن میخواهند بلکه  بعنوان اهرمی برای ثروت و حکومت و قدرت میخواهند. رهبران و قدرتمندان اصلی از یهودیت و یهودیان ساده کمال سوء استفاده را میبرند. برای آنها نفس دین و صحیح یا غلط بودن افکار نهفته در عهد عتیق ابدا مهم نیست بلکه مهم آنستکه با استفاده از دین مردمی را زیر کلید خود بگیرند. آنجا که مارکس فریاد میزد " دین افیون ملتهاست" دقیقا با توجه باین نکته  و تجربه یهودی بود.

 

5- چند نمونه از کارهای منفی یهودیان صهیونیست و فناتیک

حال نگاهی میکنیم به تعداد بسیار اندک و انگشت شمار از دریائی عملکرهای منفی یهودیان در همین  سالهای نزدیک،  تا این مختصر درسی باشد برای فکر کردن ودانستن اینکه با کی طرف هستیم.

 

بدون اینکه دشمن و قدرتش را بشناسیم، مبارزه تنها حرف و یا حماقت محض است.

 

فعالین سیاسی که هنوز بقدرت و نقش  صهیونیستها و جناح های افراطی یهود در سیاست جهان  پی نبرده اند؛  هنوز به بلوغ سیاسی نرسیده اند.

 

احزاب، سازمانها و ا فراد سیاسی  که قدرتمندان،  بازیگران و نقش سازان اصلی  درامور کلی جهان را نمیشناسند؛ هیچ از سیاست نمیدانند و بسادگی بازیچه دست  قرار میگیرند.

 

الف-   ایجاد و حذف شوروی و حکومتهای کمونیستی و دیکتاتور نامیده شدن استالین

کمونیست زاده یهودیان بود. آنها انقلاب اکتبر را براه انداخته، دولت سوسیالیستی شوروی را کاملا در اختیار داشته  و هرچه خواستند کردند. اکثریت غالب کمیته مرکزی و ... و کسانیکه در راس بودند یهودی بودند.  یهودیان، اکثر و یا حتی تمامی حکومتهای کمونیستی را هم در جهان براه انداختند.

اما از زمانیکه در شوروی سوسیالیستی اختیار دولت و قدرت اداره کننده کشور از دستشان خارج شد و مشخصا استالین پرچمدار آن گردید  و از همه بدتر یهودیان را از کمیته مرکزی کنار گذاشته و راه را برای حرکتهای  مستقل و بدون اعمال نفوذ آنها بخصوص صهیونیستها هموار کرد و در پی آن با اسرائیل به مخالفت برخواست و از فلسطینیان حمایت کرد؛  شکل قضیه کاملا عوض شد.  از آنزمان کمونیست بطور جدی بد و منفی  و در جهان منفور و مطرود گردید؛  استالین نیز دیکتاتور خوانده شد.

حرکت استالین بر روی سایر کمونیستهای جهان تاثیر گذاشت و عناصر عادی و حتی  رده بالا ( در هر کشوری) که ازاداره حزب اشان توسط نیروی نامرئی ( یهودیان) بی اطلاع بودند، به تبعیت ازاستالین و گروه هم عقیده اش در برابر اسرائیل موضعگیری کردند پس بناچار یهودیان مجبور شدند تا در همه جهان کمونیست و حکومتهای سوسیالیستی را دیکتاتور اعلام کنند.  بدینصورت مسئله تنها از اختلاف با استالین  بیرون رفت و کاملا گسترده گردید تا در نهایت بلوک شرق را یهودیان  فروپاشیدند. 

حال بنظر میرسد آمریکای لاتین ها از این موضوع بیشتر از بقیه آگاه باشند زیرا عموما این مردم نظر منفی نسبت به یهودیان و دخالتهایشان در جهان دارند. اکنون نیز بیشتر دولتهای این قاره در دست چپها و در جهت ضد آمریکائی-  ضدیهودی قرار گرفته اند.

تزار را هم یهودیان کشتند و قاتل بمقام ریاست جمهوری رسید. اما بعدها برای تخریب بیشتر استالین ( چون در قوانین نانوشته، نباید شخصیتی در حد تزار بقتل میرسید و قاتلان باید در جهان بعنوان عناصری خطرناک که رعایت حقوق صاحبان قدرت را نمیکنند؛ در میان سایر قدرتمندان جهان تقبیح و حتی طرد میشدند. از طرفی تزار با بسیاری از خانواده های سلطنتی اروپا نسبت فامیلی داشت)؛  یهودیان این اعدام و گناه اش را بگردن استالین انداختند و شاید بجرات بتوان گفت؛  تمامی مردم و حتی کمونیستها  در جهان  به آن باورکرده بودند. متاسفانه در آنزمان من نیز همانند سایر کمونیستها از این تصورکه استالین قاتل تزار است به او افتخار میکردیم غافل از اینکه چه ماجراهائی در پشت پرده است.

البته در همین دهه اخیر نیز تنها کشوری که از این خط قرمز( کشتار رهبران سیاسی، قدرتمندان و یا ثروتمندان جهان) عبور کرد اسرائیل بوده که ابدا مورد تقبیح قرار نمیگیرد. اما مورد ترور رفیق حریری را بسیار بزرگ کرده و بگردن سوریه انداخته اند هرچند که شکل کار و شدت انفجار اسرائیل را بزیر سئوال میبرد. بنظر میرسد این مسئله را تا آنجا پیگیری میکنند که بتوان اتهاماتی به کشور ضعیف سوریه زد ولی بمجرد اینکه این امکان ازمیان رفت  و احتمال رو شدن دست اسرائیل در کار بیاید همه چیز بیکباره ساکت و راکد میشود.

همانند ترور ضیاالحق رئیس جمهور پاکستان که  بهمراه سفیر آمریکا سفر میکرد و هواپیمایش را منفجر کردند.  کسی هم پیگیر ماجرا نشد وهمین عدم  پیگیری، دقیقا  در همان زمان  برای دست اندرکاران سیاسی ( و ازجمله اینجانب) کاملا  معلوم میکرد که دست خود آمریکا و اسرائیل در کار است. از دلایل اصلی شک آن بود که آمریکا ابدا پیگیر کشته شدن سفیر خود هم نشد. برای یهودیان یک سفیر کوچکتر از آنست که فکرش را بکنند. 

مگر داود بخاطر زنی لشکری را برباد نداد؟  درسها خوب فراگرفته شده است.

 تا اینکه اکنون پس از حدود 18 سال از جانب بعضی مقامات آمریکائی اظهار شده که اسرائیل ( موساد) اینکار را انجام داده است. آنها برای رد گم کردن سفیر بیچاره آمریکا را هم فنا کردند. حال دیگر پس از اینهمه مدت چه کسی میخواهد شاکی باشد؟

 

در خصوص دیکتاتور خواندن استالین،  مسائل را از روی عملکرد یهودیان و شم سیاسی ناشی از تجربه چندین دهه فعالیت سیاسی (بخصوص دو دهه کمونیستی) حدس میزدم.  زیرا در مسائل سیاسی چنین اخبار و مسائلی بسادگی منتشر نمیشود؛  مخصوصا از جانب یهودیان که سیستم بسیار بسته و خطرناکی دارند و اگر کسی بخواهد سربخود خبری را که نباید منتشر بشود بیرون بدهد با زندگی خود بازی کرده است. اما اخیرا با مراجعه به دارالمعارف بزرگ یهود در کتابخانه دانشگاه اپسالا مشاهده شد که این نکات و دشمنی استالین با آنها با نفرت تمام در آنجا آمده و تائیدی کامل بر حدس من بود.

افراد با تجربه سیاسی که مطالعات جانبی سیاسی و تاریخی دارند خود باید  به اینگونه  نکات پی ببرند.

 

بنابراین قومی که تا این حد قدرت داشت که حکومت کمونیستی شوروی را سر کار بیاورد،  بلوک شرق را بسازد  و بعد چهره آنرا لجن مال  و بعد سرنگونش کند، و در همه حال نیز خود را مظلوم و تحت ستم نشان بدهد را نمیتوان با شعارهای پوچ  ترساند

باید کار اساسی صورت بگیرد و از ریشه با این تفکر بسیار خطرناک  که ریشه اش در همان عهد عتیق است، در جهان برخورد کرد.

این تنها یک نمونه از دولت سازی و برکنار کردن دولت از جانب این سکت مذهبی است.  آنها از این اعمال زیاد کرده اند اما هیچگاه مسئولیت را بگردن نمیگیرند. اگر قرار است با آنها مبارزه شود؛ حکومت ایران  و سایر کشورها و دولتهائی که خود را زیر سلطه یهودیان نمیدانند؛ باید بعنوان یک دولت  این موارد را به جهانیان بنمایاند و حتی در این لحظه که کار به این مرحله رسیده آنها را بعنوان کسانیکه عملا وارد مسائل داخلی کشورها میشوند به دادگاههای بین المللی بکشاند.

 

ب- جنگ عراق

در مورد جنگ عراق و حتی افغانستان  یهودیان صهیونیست بودند که با استفاده از نیروی مسیحیان صهیونیست این دو جنگ  را براه انداختند. در این روزها نیز که در کاخ سفید واشنگتن برای رئیس جمهور آمریکا در همین رابطه دردسرهائی ایجاد شده علیرغم اینکه همه آنها میدانند  اشخاص مورد نظر در کاخ سفید که اطلاعات را دستکاری کرده اند یهودی اند؛ اما کسی باین نکته اشاره ای نمیکند.

اخیرا نیز جرج بوش رئیس جمهور آمریکا مجبور شد اعتراف کند که اطلاعات مربوط به عراق توسط  سیا، سازمان امنیت این کشور دستکاری شده و به غلط به او ارائه گردیده. او اضافه میکند با این حال او تمام مسئولیت را بعهده میگیرد و نیز دستور میدهد تا در سیستم این سازمان تجدید نظر بشود.

زهی بیشرمی و زهی خجالت و شرمساری برای انسانهائی که ادعای انسانیت و فهم  در جهان  دارند اما چنین حرفهای احمقانه و کثیفی را میشنوند ولی نمیفهمند و حتی باور میکنند.

اولا کاملا به نظر میرسد که جرج بوش صد در صد  دروغ میگوید و او با آگاهی تمام به دروغ بودن اطلاعات دست بحمله زده است. اطلاعاتی که در اساس برای تظاهر در وسایل ارتباطاط جمعی ارائه میگردید و گرنه آنها اطلاعات درست را داشتند.

در همان ایام جنبش روشنفکری- ایران اعلامیه ای منتشر کرد  و نشان داد که اینها طرح های یهودیانی است که در جهان تحت عنوان محافظه کاران جدید شناخته میشوند که در حقیقت سرپوشی برای نام درست آن               " صهیونیستهای جدید" است.

اگر آقای بوش شرافت داشت و راست میگفت میتوانست به صحبتهای بسیاری دیگر توجه کند. از جمله بعضی کشورهای اروپائی و سازمانها ی جهانی و همچنین سازمان انرژی اتمی که مسئولیت بررسی عراق را داشت و رئیس وقت آن بارها در تلویزیون حاضر شد و اعلام کرد که چنین نیست و آنچه در باره سلاح های کشتار جمعی عراق  گفته میشود دروغ است.

حال بوش با بیشرمی تمام میگوید من تمامی مسئولیت را بعهده میگیرم؛  و سازمانهائی که باید اپوزیسیون باشند و اعتراض بکنند؛ نگفتند که لازم نیست شما مسئولیت بگیرید بلکه اجازه بدهید تحقیقات صورت بگیرد.

در اصل بوش با این حرکت راه  را برای هرگونه تحقیق بست تا  راز دروغ های او و جناح صهیونیست یهودی مسیحی افشا نشود. متاسفانه برای مردم عادی چنین نشان دادند که بوش چقدر رئیس جمهور شجاعی است که بداد  سیا رسید و بار تمام مسئولیتها!!! را بدوش گرفت!!!. 

این جنایت و خیانتی بسیار بزرگ و تاریخی در حق آمریکاست که اگر روزی از چنبره صهیونیستها رها شدند باید آنرا بعنوان یکی از بزرگترین ننگهای تاریخ کشورشان پیگیری و تحت تعقیب قرار داده و در تاریخ ثبت بکنند.

داستان اینکه بوش افتخار میکند که با این جنگ صدام را برده حرف مزخرف دیگری است که فقط احمق ها آنرا باور میکنند. صدام همان کسی استکه خودشان باو اینهمه قدرت دادند و بدون جنگ هم براحتی میشد او را از قدرت انداخت. اما اهداف جنگ تسخیر منطقه بنفع یهودیان بود تا سرزمین موعد در کتاب یوشع را به آنها تقدیم کنند.

 

چرا هیچ کشوری و حداقل ایران این نکات را با قدرت تمام و بعنوان نفوذ و قدرت صهیونیستها در مسائل جهانی نشان نمیدهند تا مشخص گردد که بزرگترین جنایات و جنگهای جهان توسط آنها صورت میگیرد؛ اما هرزمان کشوری را و اینبار آمریکا را سپر بلا  کرده،  خود در پشت پرده گرداننده اصلی هستند.

دولت ایران بجای هرگونه شعار پوچ بهتر است تا همانند کاری که در غرب کرده و میکنند، پیشه خود بکند.

بهتر است تا ایران نیز با ایجاد سازمانهای بظاهر مستقل، همان طور که در غرب ادعا میشود!!! با همکاری تعدادی از حقوقدانان مستقل !!! و با استفاده و همکاری با حقوقدانانی از سایر کشورها به محاکمه اعمال اروپا و آمریکا و سردسته و بازی گردان اصلی (یهودیان) بنشیند.

چرا باید همواره پای دولت را بمیان کشید و حرفی را که در عرف سیاست جهانی باید ظاهرا سازمانها و افراد بشر دوست مستقل !!! بزنند افرادی از هیئت دولت بزنند و برای کشور مشکل ایجاد بکنند. این راه معقول و تجربه شده ا یستکه باید در بسیاری از موارد بکار گرفت. حال چه موضوع  جنگ عراق  یا افغانستان یا کشوری آفریقائی باشد.  ویا هر گونه مسئله دیگری مانند حقوق بشر در آمریکا و اروپا، شنود مکالمات و کنترل فاکس ها و میل های الکتریکی در آمریکا ( و اروپا) که البته از چندین دهه پیش عملا در جریان بود. مجهز کردن اسرائیل به بمب اتمی و سلاح های بسیار پیشرفته، جنایات اقتصادی در جهان، آزمایش مواد گوناگون پزشکی و یا کشتار جمعی در کشورهای فقیر، قتل امثال خانم آنا لیند و اصرار برای پیگیری واقعی انگیزه ترور، ماجرای زندانیان در گوانتانامو، ماجرای کشتار زندانیان در افغانستان بوسیله غرق کردن در آب، و... و بسیاری مسائل دیگر که اگر بدین طریق رفتار شود آنقدر موارد متنوع و بیشمار پیدا میشود که اروپائیان و آمریکا کاملا گیج و سردر گم خواهند شد.

 

 

ج-  ترور سیاسی آنا لیند وزیر امور خارجه سوئد

خانم آنا لیند وزیر امور خارجه سوئد به بدترین وضعی در مرکز پایتخت در جلوی چشمان حیرت زده مردم با ضربات کارد تکه و پاره میشود.   در حالیکه همه سوسیال دموکراتها  به توطئه قتل او از جانب اسرائیل اعتراف دارند، اما نه تنها هیچ کسی جرات گفتن آنرا ندارد بلکه هیچ حزب و سازمان و... نیز چنین جراتی را پیدا نمیکند. زیرا این تجربه برای آنها کافی بود و درسی گرفتند که اگر آنها نیز زبان درازی کنند همانطور شکم اشان را جلوی چشم همه مردم و حتی همسر وفرزندان اشان پاره خواهند کرد. آنا لیند رهبری جناحی را داشت که از حقوق فلسطینیان حمایت میکرد و آن اواخر در تظاهرات فلسطینیان شرکت میکردند. تمام این ماجراها توسط جاسوسان مخفی و علنی اسرائیل که حتی درجلسات و تظاهراتها برای فلسطین شرکت  کرده و ظاهرا برای آنها  سینه چاک میدادند،  گزارش میشد.  جناح آنا لیند حتی شارون نخست وزیر وقت اسرائیل را بعنوان جنایتکار به پلیس سوئد معرفی کرده بودند تا چنانچه به سوئد بیاید بعنوان متهم در مقابل شکایت آنها به دادگاه آورده بشود.

جواب چنین گستاخی به اربابان و صاحبان اروپا و آمریکا، آن بود که داده شد و آبها را از آسیاب انداخت.

و همه دولتها و از جمله جمهوری اسلامی نیز سکوت را پیشه کردند.

جالب استکه در فاصله دادگاه مسخره تروریست قاتل وزیر امور خارجه، تمامی وسایل ارتباط جمعی سوئد که در مالکیت و یا حیطه قدرت یهودیان است؛  ماجرای یک قتل عادی  را آنچنان با حرارت پیگیری کرده و حساسیت مردم را به آن طرف سوق دادند که ماجرای دادگاه ترور وزیر امور خارجه ( که همزمان در جریان بود)  بصورت مسئله ای  کاملا حاشیه ای و بی اهمیت در آمده از اذهان محوشد.  کسی هم متوجه این حیله مزورانه نگردیده و صدای اعتراضی نسبت به این حیله کثیف بلند نشد. اگر هم کسی صدائی برآورده ( که من برآوردم) بجائی نرسید؛  وگرنه هیچ وسیله ارتباط جمعی آنرا منعکس نکرده است.

اکنون بعد از ترور خانم آنا لیند جناح  ایشان کاملا عقب نشسته و جرات هیچ کاری را ندارند.

آنا لیند شاگرد و دنباله رو اولف پالمه نخست وزیر پیشین سوئد بود. اولف پالمه نظر خوشی به آمریکا نداشت و سعی میکرد تا سوئد مستقل باشد. اولف پالمه نیز ترور شد و هیچگاه نیز بطور جدی بدنبال قاتل نرفتند و پرونده ناتمام بسته شد.

سانسوربصورت کاملا علنی  و بشدت  در سوئد و کل اروپا و آمریکا و تمامی کشورهای با ادعای دمکراسی، عمل میکند. این ازساده ترین نکته هاست که تمامی کسانیکه در وسایل ارتباطات جمعی کار میکنند بلااستثنا میدانند. این از اولین نکاتی بود که در همان اوایل ورود به سوئد فهمیدم  و سوئد را تحریم نوشتاری کردم زیرا نوشتارهای من مورد پسند آنها نبود و سانسور میشد پس من نیز آنها را تحریم کردم. 

چند تن از خبرنگاران معروف سوئد  در صحبتهای خصوصی سانسور را بعنوان امری  کاملا عادی در این کشور تایید کردند.

اینهم از دمکراسی در کشوری که شاید  بیشتر از تمام کشورهای  دیگر جهان ادعایش را دارد.

 

د- نقشه کردستان:

به جرات میتوان گفت که نقشه کردستان را اسرائیل کشید.

اگر هرکدام از سازمانهای کرد مبتکر چنین ایده ای بود مسلما با تمام قوا  در تبلیغ این نکته میکوشید تا بیشترین پایگاه را در میان کردان احساساتی شده بدست آورد.

با توجه به روابطی که از گذشته های دور با بعضی رهبران کرد داشته ام،  از آنها  سئوال شد اما هیچ کدام این افتخار!!! را نصیب خود و یا هیچ سازمان کرد نمیدانست. در واقع هیچکدام از چگونگی رواج این نقشه اطلاعی نداشتند.

از طرفی آماری از تعداد  حدود 100000 400000  کرد یهودی یا یهودیان کرد حکایت دارد که از منطقه خارج شده و در کشورهای اروپائی و اسرائیل زندگی میکنند. در میان آنها میتوانست افرادی باشند که در تدوین این نقشه و گسترش فکر کردستانی تا این حد بزرگ  و انداختن تفرقه و در نتیجه جنگ و کشتار مردم منطقه شرکت فعال داشته باشند. ضمن اینکه خود را هم از هر گناهی مبرا بدانند و حتی تحت ستم نشان بدهند.

 

اگر قرار باشد براین مبنا برای اقوام ساکن ایران کشور را تقسیم کرد آنوقت وضعیت مضحکی پیش میآید زیرا:  ترکها در بیشترین نقاط ایران از شمال شرقی تا جنوب غربی بطور گسترده پراکنده اند که باید برای آنها بیشتر از نصف ایران را در نقشه ای بعنوان  " ترکستان" گنجاند.

 توجه شود که در اینجا از ترکها نام برده شد.  باید میان آنها  و آذریها که از قدیمیترین ساکنان آذربایجان

( آذربایجان با اران که اکنون آنرا بعنوان کشور آذربایجان در نقشه جغرافیا میبینیم تفاوت دارد)  میباشند و بر اثر همزیستی و یا فشار ترکها،  ترک زبان شده اند تفاوت قائل شد. اما مشکل کار یا نکته اساسی و قابل توجه، اینجاست که اکنون این دو قوم در آن منطقه  که اکنون ترک زبان هستند کاملا در هم ادغام شده اند و شناسائی ترکهای مهاجرت کرده از شمال شرقی ایران؛ از ساکنین اولیه یعنی آذریها، امکان پذیر نیست. البته این نکته سایر مناطقی را هم که ترکی صحبت میکنند شامل میشود. یعنی این ادغام در آنجا نیز صورت گرفته و مردم بومی پیشین با مهاجران ترک قاطی شده ترکیب جدیدی را همراه با استفاده از زبان ترکی بوجود آورده اند.

این خود مبحث مفصلی است که جای بحث دیگری دارد. اما هنوز عشایر ترک زبان که میتوان آنها را ترکهای اصیل  نامید در بسیاری نقاط ایران پراکنده اند. اشاره اینکه؛  آوردن این نکته نشان میدهد که تلاشهای آمریکا و اسرائیل  در ایران و از جمله آذربایجان برای راه اندازی اختلاف و حتی جنگ داخلی چقدر مسخره و بی پایه و اساس است.  و فقط تعدای افراد با دلائل خاص و عموما پول و منافع بدنبال این کشورها میروند.

بهمین ترتیب عربها هستند که شاید نقطه ای را در ایران باقی نگذاشته باشند که در آن حضور ندارند. تمامی آخوندهائی که عمامه سیاه برسر میگذارند و بلا استثنا در تمامی نقاط ایران هستند خود را اولاد محمد بن عبدالله میدانند و رنگ عمامه اشان نشان  وابستگی خانوادگی آنهاست. 

از جانب دیگر عربها از همان ابتدای پیروزی اسلام به همه نقاط ایران آمدند و از جمله در خراسان تا همین چند دهه پیش حکومت داشتند که قدیمی ترین  و طولانی ترین حکومت پادشاهی را در طول تاریخ تمامی بشر رقم زدند.  شرح این ماجرا را در مقاله ای تحت عنوان خانواده سلطنتی " خزیمه " چند سال پیش آورده شده است. هنوز عربخانه در حومه بیرجند عربها را در خود دارد.

بهمین ترتیب اگر برای بلوچ ها،  ترکمن ها،  فارس ها، لرها و ... بخواهیم سرزمین بسازیم و نقشه ارائه بدهیم آنوقت دیده میشود که واقعا آن حالت مسخرگی  بی حد و حصر پیدا میشود.

از آن مهمتر اگر روزی بهر دلیلی این جغرافیای سیاسی بهم بخورد آنوقت ادعاهای مالکیت بر قسمتهای مختلف، زمانی را برای صلح در این کشور متلاشی شده باقی نخواهد گذاشت. حتی اگر قرار باشد آنرا با یوگسلاوی مقایسه کرد باید گفت که هرچند آن کشور کوچک به چندین کشور بسیار کوچکترتقسیم شد اما فعلا مردمان هر منطقه ای خود را کشوری مجزا میدانند و ادعائی چشم گیر بر سایر نقاط ندارند لیکن در مورد ایران کار باین سادگی نخواهد بود.

جالب است توجه شود که ارائه این نقشه که با هیاهوی کردهای یهودی- صهیونیست براه افتاد و از جانب رهبران کرد جویای کشور ( که در رویای خود پادشاهی بر قطعه ای از جهان را میدیدند) پیگیری شد؛ عکس العمل جدی را در میان عامه ایرانیان و حتی رژیم و یا اپوزیسیون رژیم بر نیانگیخت. این عدم پاسخگوئی سه دلیل اصلی داشت. اول اینکه گروهی از اپوزیسیون برای اینکه بتوانند به همکاری با احزاب کرد ادامه بدهند در یک مصالحه سیاسی سکوت اختیار کردند. دوم اینکه خود رژیم و تعدادی از اپوزیسیون آنرا جدی نگرفتند  و سوم اینکه کسی آنرا از دیدی واقعی بررسی نکرده به نقد نکشید که احتمالا از ضعف دانش سیاسی آنها بوده است.

 

اما این عمل  کشور سازی دخالت  مستقیم در امور داخلی سایرین و در حد و اقدامی بالاتر همان توطئه تجزیه و یا محو کردن کشوری از نقشه جهان است اتهامی که اکنون به رئیس جمهور ایران و ایران وارد میشود.

کدام کشور بود که یوگسلاوی را از نقشه جهان حذف کرد و چندین کشور کوچک و ضعیف از آن ساخت؟ چرا آنرا به دادگاه نمیکشند؟  بلکه در واقع بنوعی جای محکوم و قاضی عوض شده است.

هیچ کس نفهمید که دلیل اینهمه جنگ و کشتار چه بود.  

 

ه- ایجاد سازمانها و احزاب  مذهبی  و سازمانهای کمونیست:

یهودیان سازمانهای مسیحی صهیونیستی بسیاری را در جهان براه انداخته تا مسیحیان ساده دل را در آنها جمع کرده  و با کنترلی که بر کل تشکل دارند آنها را شستشوی مغزی داده بصورت عوامل مسیحی خود در آورند. بیشتر این سازمانها فراتر از حزب الهی ها و بسیار فناتیک تر و خرافاتی تر هستند.

در سازمانها ی مذهبی مسیحی صهیونیستی ، افراد به صورت بسیار عقب افتاده ای به مسائل دینی نگاه میکنند.  برای آنها معجزات و خرافات دینی امری کاملا عادی و پذیرفته شده است. یک نمونه چنین است که در همین سال گذشته یکی از این سازمانهای مسیحی- صهیونیستی  در اپسالا- سوئد که توسط یهودیان براه افتاد.  در شستشوی مغزی و دفاع از معجزه گفته بود که بخواست مسیح، زنی که رحم اش را در عمل جراحی در آورده بودند حامله و بچه دار شد!!!

آنها از این طریق حتی عضو گیری کرده  افرادی را یهودی میکنند.

اسرائیل حتی احزاب اسلامی هم ساخته و میسازد.

ساختن  سازمانها و احزاب از اساسی ترین کارهای سیاسی رژیم هاست که اسرائیل از آن بهره زیاد  در سطح بین المللی میبرد؛ مخصوصا تشکلات  کمونیستی که درش بروی همه باز است.

مثلا شواهد زیادی نشان میدهد که حزب کمونیست کارگری ایران  در اختیار این کشور بود.  رهبری این حزب بدون کمکهای اسرائیل  قادر به اداره  و گسترش و تداوم کار نبود. این حزب در سالهای اخیر علنا بموضع هواداری از اسرائیل روی آورده است.

این تشکل میتوانست خدماتی را برای اسرائیل انجام بدهد که از عهده هیچ لشکر کشی نظامی برنمیآمد.

زیرا هر چند در آن زمان خشونت در میان سازمانهای سیاسی- نظامی باقی بود،  اما اکثر آنها  در حال بحث و  دور شدن از گرایش به خشونت و نظامی گری بودند؛  و سعی داشتند تا  به شیوهای  سیاسی  با  مسائل برخورد کرده،  در پی یافتن  راه حلی بودند تا بتوان از صورت سازمانهای نظامی خارج شده  و احزاب سیاسی علنی  ایجاد کنند.

حتی بزرگترین سازمان سیاسی- نظامی کمونیستی یعنی فدائیان به شعارهائی مانند مسلح کردن سپاه به سلاح های سنگین در برابر حمله خارجی روی آورده بودند. این شعار در اصل بدین معنی بود که آنها رژیم را بر سلطه خارجی ترجیح میدادند و این امر برای اسرائیل و آمریکا پیام خوبی نبود. سازمان فدائیان عملا هم در حال تغییر شکل از سازمان سیاسی نظامی به سازمانی صرفا سیاسی بود که متاسفانه درگیریها و مخصوصا جنگ در کردستان به این حرکت ضربه اساسی زد.

اسرائیل و آمریکا میخواستند کمونیستها  را در سازمان دیگری ( زیرا بزرگترین سازمان کمونیستی ایران یعنی فدائیان در مسیر برون رفت از نظانی گری حرکت میکرد) جمع کرده،  برعلیه رژیم عملیات نظامی براه انداخته و در نتیجه جنگ، آشوب، بی نظمی  و بی ثباتی در کشور حکمفرما کنند. در چنین شرایطی بود که یکباره حزب کمونیست کارگری با هدف جنگ تمام عیار با رژیم تازه بقدرت رسیده، ایجاد گردید. این حزب که در کردستان تشکیل شد به احتمال بسیار زیاد از حمایتهای یهودیان کرد ساکن کردستان بهره برد و با شعارهای تند توانست بسیاری از نیروهای کردی را که با فدائیان بودند بطرف خود بکشد.

 

چنین تشکلاتی میتوانند بیشترین اطلاعات سیاسی، نظامی و... را به اسرائیل برسانند. اعضا ساده این تشکلات بخیال اینکه برای انقلاب کمونیستی فعالیت میکنند اطلاعات بسیاری  را دراختیار تشکیلات قرار میدهند.  لیکن رهبری که در مسیر دیگری  قرار دارد این اطلاعات را در اختیار اسرائیل میگذارد.

حتی اطلاعاتی بسیار خصوصی و شخصی که در بعضی موارد مربوط به خود اعضا  و روابط خاص آنها میشود که حتی رژیم ایران نیز از آن بی خبر میبود.

 

در احزاب کمونیستی  برای عضوگیری از افراد راجع به عقاید دینی و حتی دین قبلی و گذشته اشان  سئوال نمیشود؛  که از این بابت ابدا قابل مقایسه با تشکلات مذهبی نیست.

در یک تشکل مذهبی فی المثل یهودی،  ورود یک غیر یهودی که به آداب و رسوم آنها آشنا نیست از همان اولین لحظات مشخص میشود. ولی در سازمانهای کمونیستی از آداب و رسوم خبری نیست و چیزی از کسی مشخص نمیشود. بنابراین راه اندازی آن و عضوگیری اش بسیار آسان است. در نتیجه توسط اعضا ساده لوحی که بسادگی در دام سازمانهای ساخته شده سازمانهای امنیتی افتاده اند میتوان بسیاری اطلاعات سیاسی، نظامی و... را تهیه کرد. حتی همان طور که گفته شد در این سازمانها افراد تا  آن حدی به سابقه  و گذشته خصوصی یکدیگرآشنا میشوند که برای دولتها دست یابی بدان میسر نیست.  فقط در این نوع تشکلات است که اعضا بر مبنای اعتماد، سابقه خود و نزدیکانشان را بیان و  یا بزبان سیاسی، افشا میکنند. در مقابل افراد آموزش دیده و عوامل سازمانهای امنیتی و صهیونیستی، اطلاعات بی ارزشی از خود میدهند اما اطلاعات با ارزش از زندگی ( حتی زندگی خصوصی) این افراد را برای سازمانهای خود( سازمان امنیتی) میفرستند.

جمع آوری اطلاعات از زندگی خصوصی افراد کمک بسیاری میکند تا ثبات فکری، نقاط ضعف و... اشخاص را بشناسند. بنابراین اگر قرار باشد فرد مقاومی را بزیر بکشند و یا با توطئه ای بی آبرو کرده و ضربه ای شخصیتی باو بزنند ویا حتی ترور کنند؛ کار مشکل نخواهد بود.

کسانیکه تجربه کافی سیاسی دارند میدانند که چگونه دولتها ؛ سازمانهای سیاسی را مثل قارچ سبز میکنند.

اما دولتها و مخصوصا اسرائیل که استاد همه بوده و هست فراموش نمیکنند که باید انواع سازمانها و... را براه انداخت. از جمله در کشورهای اروپائی سازمانهای ماجراجوی  آنارشیستی که بظاهر بدون تشکل منسجمی هستند را براه میاندازند و در شرایطی توسط آنها حرکتهای تند ضد آمریکائی و... انجام میدهند.  شیشه ها را شکسته،  اتومبیل ها را به آتش کشده  و... و انواع حرکتهای تند و آنارشیستی را انجام میدهند.  لیکن هدف اصلی آنستکه بوسیله این سازمانها آماده ترین عناصری را که ممکن است زمانی حرکتی  واقعی، تند و خارج از تصمیم و کنترل آنها انجام بدهد، از ابتدا شناسائی کرده باشند. در کنار آن کسان دیگری را که مناسب میبینند به عضویت بگیرند،  نیز افراد وابسته به سازمانهای سیاسی غیر خودی را شناسائی کنند. همچنین اجازه ندهند سازمان یا تشکیلاتی خارج از حیطه اراده و قدرت آنها پا بعرصه بگذارد.

گسترش و پخش بودن یهودیان در سراسر جهان بدانها این قدرت را میدهد که در هر کشوری با استفاده از شهروندان همان کشور تشکلات دلخواه را براه اندازند.

راه دیگر ورود به تشکلات موجود است که چند نفر از آنها بصورتی سازماندهی شده  و تحت عناوین مختلف که ظاهرا هم  همدیگر را نمیشناسند وارد سازمانها، احزاب و... میشوند و بعد ازمدتی با حمایت از یکدیگر کنترل آن تشکل را در دست میگیرند. البته این روش عمومیت دارد و اکثر سیاسیون مخصوصا سیاسیون ایرانی با آن کاملا آشنا هستند،  زیرا خود آنرا از سازمانهای کمونیستی فراگرفته و انجام داده اند.

 

هرچند جمهوری اسلامی بیشترین درسها را از یهودیان و اسرائیل  فراگرفته و سعی دارد با سلاح خودشان به جنگ اشان برود ولی هنوز ضعف های زیادی دارد و به خبرگی آنها نرسیده است.

باید توجه داشت؛ آن قدرت نفوذی را که یهودیان بدلایلی (که اندکی از آنها گفته شد) در اروپا و آمریکا بدست آورده اند برای ایران قابل دستیابی نیست.

برای مبارزه با چنین گروهی باید از دانش زیادی بهره برد. کار با حزب الهی بازی و شعارهای تند پیش نمیرود؛ باید از افراد با سواد و بامطالعه استفاده کرد.

از داستانهای روسیه و استالین و الف پالمه و خانم آنا لیند و صدها نمونه دیگر باید عبرت گرفت.

 

اما البته چنین نیست که هر یهودی که به سازمانی کمونیستی پیوست برای اهداف یهودیت و در خدمت صهیونیستها و گروههای افراطی  است. درمیان آنها بسیاری صادقانه به این احزاب پیوسته اند.

یهودیان خسته از یهودیت خشن و بیرحم که ظلم در آن بیداد میکند، همانند معتقدان سایر ادیان یا میبایست به یکی دیگر از ادیان، اسلام، مسحیت، بودائی و... میپیوستند ویا اگر بدنبال فعالیت سیاسی هم بودند باید به کمونیست که بزرگترین و آماده ترین آلترناتیو موجود بود.

یکی از فعالین سیاسی با سابقه از ایرانیان یهودی در مقاله ای  با بهره گیری از مصاحبه با " بوب لوی" در کتاب " تروعا  یهودیان ایرانی در تاریخ معاصر" چاپ آمریکا،  چنین مینویسد:

" از آنجا که صهیونیسم نهضت ملی یهودیان است و منافع بلاواسطه آنها را مطرح میکند، برخلاف کمونیسم پیش گفته، همواره در صد بیشتری از جمعیت یهودیان را در بر میگرفت.

در همان دوران پر هیجان پیروزی انقلاب بلشویک با آن وزنه سنگین یهودی اش، یعنی در سال 1919، یهودیان روسیه در انتخابات شرکت کردند. از 498 هزار رای دهنده یهودی، 417 هزار تن به صهیونیستها ها( عمدتا سوسیالیستهای صهیونیست) رای دادند و روشنفکران کمونیست و رهبران یهودی کشور خود را متعجب کردند."

توجه شود که دراین  مختصر به  روشنفکران یهودی اشاره میگردد.  برداشتی که میشود آنستکه این دسته یهودیان  با یهودیان و یهودیت افراطی رابطه ای نداشتند و حضورشان در سازمانهای کمونیستی و سوسیالیستی نیز برای خدمت به اهداف یهودیت نبوده است.  بلکه برای همان اهداف وآرمانهای کمونیستی فعالیت میکردند و بر این باور بودند که سایرین نیز با همین اهداف آمده اند که چنین نبوده و آنها شوکه میشوند. نکته دیگر آمار ارائه شده میباشد.  هرچند که بنظرنویسنده درصد بالائی به صهیونیستها رای میدهند و او  را دلگیر میکنند،  اما چنین نیست و میتوان از زاویه دیگری هم به ارقام نگاه کرد.  تعداد 81000 نفری که به صهیونیستها رای ندادند خود رقم بسیار بالا و قابل توجهی است.

 

برای روشن شدن بعضی ابهامات  و جلوگیری از وصله های ناچسب، لازم است گفته شود که نویسنده این سطور از هنگام کودکی همسایه یهودی  داشته و از کلاس اول ابتدائی با آنها همکلاس بوده  و بغیر از خاطره خوش کودکی از آنها بیاد ندارم. در تمام طول زندگی دوستان زیادی از هر دین و عقیده و مسلک و مرامی داشته و دارم و آنها را بر مبنای این مسائل انتخاب نمیکردم. انسانها را برمبنای ملیت، نژاد یا دین یا... ارزیابی نکرده بلکه هر رابطه و دوستی را برمبنای خصوصیات شخصی و اخلاقیات انتخاب کرده و میکنم.

حتی در دوره دبیرستان در یک بحث جنجالی با یکی دیگر از همکلاسی ها که به بدفاع از هیتلر در کشتار یهودیان برخواسته بود چندین روز بطور جدی در گیر بوده  و همیشه تعداد زیادی از همکلاسیها و سایر محصلان مدرسه دور ما جمع شده به بحث داغ ما گوش میدادند.

 در آن بحث و در عین اینکه از وقایع، اطلاع بسیار بسیار ناچیزی داشتم،  بهیچوجه قتل عام مردم ( در آن بحث یهودیان) را بدلیل داشتن عقاید مخالف  و یا داشتن  دین و یا قومیتی غیر و یا خاص  نمیپذیرفتم. هنوز هم بر این عقیده خود محکم و پابرجا ایستاده ام. اما مبارزه عقیدتی را رد نکرده بلکه بدان کاملا اعتقاد دارم، حتی مبنای نگارش این مقاله نیز همین نکته است. زیرا همین عقاید و تفکرات است که دانسته یا نادانسته پایه تمامی رفتار و عملکردهای جوامع و افراد میباشد و نهایتا فتنه ها و جنایات بسیاری از آنها برمیخیزد. پس باید با آنها برخورد کرده  و اصلاح و یا ردشان کرد تا انسانها و جوامع انسانی به رشد و تعالی  و انسانیت واقعی برسند.

نکته آخر اینکه سالها قبل در یک تشکل سیاسی مخفی کمونیستی عضوی داشتیم که بعدها تنها کسی بودم که به یهودی بودن او پی بردم. هنوز هم که هنوز هست به هیچکدام از سایر اعضا سابق و دوستان کنونی راجع به این نکته چیزی نگفتم زیرا ضرورتی دیده نمیشود. رفیق و دوست  خوبی بود همیشه دوستش داشتم و دارم. همان موقعی هم که باو گفتم تو یهودی هستی!  طبق معمول خنده بامزه ای کرد و گفت: حسن تو از کجا فهمیدی هیچ کس نتوانسته بود بفهمد. در واقع در میان صدها تن که با هم رابطه دور و نزدیک داشتیم  تنها کسی بودم که باین نکته پی بردم. من دلیلم را  که مربوط به بعضی خصلتهای یهودیان بود گفتم( زیرا هر قوم و ملتی نهایتا از نوعی خصوصیت خاص برخوردارند که بسادگی برطرف نمیشود و بعضی از خصلتها را هم نگهمیدارند)؛  و صحبت برای همیشه در همین حد تمام و تمام و تمام شد.  و ما همانند سابق بدون اینکه حتی ذره ای خلل در روابط یا فکرم ایجاد شود و یا حتی به آن فکر بکنم؛ به فعالیت سیاسی  و بعد ها به دوستی خود ادامه دادیم. اینرا هم بگویم که او را خود من عضوگیری کرده بودم.

بنابراین با اینگونه مسائل بطور عینی برخورد داشته؛  بابیان این مطلب قصد آن داشتم که اگر احتمال ایجاد ابهامی باشد برطرف شده و  کاملا مشخص گردد که تمامی یهودیان یک کاسه دیده نمیشوند و چنانچه در جائی کلمه یهودی آمده نباید بدین معنا تلقی شود که مقصود تمامی آنها هستند. بلکه اولا همیشه و همواره نوک حمله بسوی صهیونیستها، جناح های فناتیک، خرافاتی و تند رو میباشد و ثانیا در مواردی تنها برای آسانتر کردن نوشته است زیرا برای بیان مطالب در باره این دین و قوم پیچیدگیهائی وجود دارد که مقدارزیادی از آنها به خود این دین وقوم و تاریخ اش برمیگردد که بسختی میتوان در هر لحظه تفکیک ها را بیان کرد. مقصود آنستکه اشکال به خود یهودیان برمیگردد که هنوز نتوانسته اند همه چیز خود را مشخص کنند . این هم از جمله انتقاداتی بود که بر مجموعه ضعفهائی که در این نوشته آمد اضافه میشود.

نظر شخصی نویسنده  بر این است که هر شکل و تفکری که یهودیان سایر کشورها دارنداما،  یهودیان ایران، خود را بیشتر ایرانی یهودی میدانند. پس همانند سایر شهروندان معتقد به این آب و خاک هستند و برای آن خدمت میکنند و نباید این تعداد کثیر و هموطنان صادق را فدای اندکی از یهودیانی کرد که ممکن است شکل دیگری فکر بکنند. کمااینکه در میان سایر شهروندان ایران با هر دین و مسلکی نیز افرادی هستند که دانسته وطن فروشی میکنند و یا نادانسته بدان ضربه میزنند.

 

پس لازم نیست تا اسرائیل برای شهروندان یهودی  ایران یا هر کشور دیگری دل بسوزاند و باصطلاح بدفاع از حقوق آنها برخیزد.  بلکه اینها بطور کاملا طبیعی شهروند هستند و دولتها موظفند تا با آنها همانند سایرین رفتار کرده و حافظ حقوق شان باشد؛  و اگر هم عده ای از آنان جاسوسی میکنند حق محاکمه آنها را دارند.

آیا اسرائیل بخود حق نمیدهد که اگر یک شهروند اعم از عرب یا یهودی برای کشوری  مثلا ایران  یا سوئد یا انگلیس یا آمریکا یا روسیه یا... جاسوسی کرد او را دستگیر کند؟  آیا باید او را حتما به این کشورها تحویل بدهد؟ 

در صورتیکه این گروه شهروندان یهودی که در سایر کشورها مورد اتهام جاسوسی قرارمیگیرند، به دفاع نابجای اسرائیل از حقوق اشان پاسخ مثبت بدهند؛  دقیقا نشانگر آنستکه خود را شهروند کشور محل سکونت ندانسته بلکه در وحله اول خود را پایبند به دفاع از اسرائیل میدانند که دقیقا بمعنای تایید جاسوسی میباشد.

 

حال باید گفت؛  حتی در بهترین حالت دولت ایران وظیفه دارد تا از حقوق ایرانیان یهودی که به اسرائیل مهاجرت کرده اند دفاع کرده  در صورت هرگونه آزاری،  بدولت اسرائیل اعتراض کند.  دولت ایران باید به آنها نیز همانند سایر ایرانیانی که به خارج رفته اند،  شهروندی  بدهد  و از آنها نیز برای بازگشت به کشور دعوت کند.

 

و- نقش صهیونیستها در راه اندازی جنگ اول و دوم جهانی و هولوکوست

مدارک بسیاری وجود دارد که بصراحت نشان میدهد یهودیان صهیونست با همکاری  مسیحیان صهیونیست ( که  خصوصا در انگلیس و فرانسه آنزمان قدرت و نفوذ بسیار زیادی داشتند)  پس از چندین قرن انتظار،  زمانیکه موقعیت را مناسب دیدند جنگ جهانی اول را براه انداختند اما چون این جنگ کار ایجاد کشور اسرائیل را تکمیل نکرد بناچار جنگ دوم در پی آن آمد. این امر بیشتر از همان نوشته های رهبران صهیونیست محرز میگردد.

حال دولت آقای احمدی نژاد بجای هرگونه شعاربهتر است نیرو را صرف بازشناسی دوباره این دوجنگ بزرگ بکند و با استفاده از توانی که یک دولت دارد آنها را دراختیار جهانیان قرار بدهد.  مسلما در اروپا و آمریکا که نفوذ و قدرت یهودیان و صهیونیستها حاکم بلامنازع میباشد و مردمی که تحت حکومتهای مزخرف باصطلاح دمکراتیک ( بررسی این موضوع از زاویه ای کلاسیک در دستور اصلی کارم بود و حدود 20 صفحه نیز بنگارش آمده بود که بدلیل نوشتن همین مطلب حاضر به تاخیر افتاد و موضوع مقاله بعدی میباشد) بصورت مسخ شده هائی،  ترسو و همواره نگران از وضعیت اقتصادی با بسیاری ضعف ها و خصوصیات منفی در آمده اند،  نمیتوان انتظار ارائه کاری اساسی را داشت.

قابل توجه است که نفوذ یهودیان و بعدها صهیونیستها در انگلیس وفرانسه بسیار گسترده بوده و هست و هم اکنون تونی بلر نخست وزیر انگلیس کاملا همانند یک صهیونیست تمام و کمال عمل میکند و میتوان او را یک مسیحی صهیونیست نامید. بوش و جناح حاکم بر کاخ سفید واشنگتن دقیقا مسیحیان صهیونیست هستند.

یهودیان در هنگام جنگ اول و دوم تنها از طریق انگلیس و فرانسه عمل نکردند. آنها در دو بلوک متحدین و متفقین کاملا نفود داشتند، بعنوان مثال از 13 وزیر دولت عثمانی 3 تن یهودی بودند. از اینطریق آنها بیشترین اخبار و اطلاعات را بدست میآوردند.  با کمک این  وزرا  در مسیر حرکت  و تصمیم گیری های دولت عثمانی تاثیر کامل داشتند و از طرفی میتوانستند موقعیت دولت عثمانی را در برابر نقشه های خود کاملا تحت نظر داشته باشند.

نفوذ آنها در آلمان بسیار وسیع بود و در حالیکه ظاهرا حکومت هیتلری یهودیان را قتل عام میکرد یهودیان ثروتمند براحتی و آرامش خیال  نه تنها در شهرها قدم میزدند بلکه به کلیه وزارتخانه ها و سفارتخانه ها همانند خانه خود وارد میشدند. نوشته ها و اطلاعات و اخبار بسیاری حتی توسط روشنفکران یهود مانند " اسرائیل شاهاک" منتشر شده که در آن همکاری صهیونیستها با دولت آلمان را درباره قتل عام یهودیان فقیر برای فشار بر آنان جهت حرکت بسوی فلسطین افشا کرده اند.

البته بدرستی میتوان از این نوشته ها نتیجه گرفت که این گروه از یهودیان که تحت فشار بودند  شهروندی این کشورها را پذیرفته و میخواستند همانند هر شهروند دیگری در آلمان بزندگی ساده و معمولی با حفظ دین (یهودی) خود بپردازند. آنها تمایلی به رفتن به کشور جدید تحت هیچ نام و... را نداشتند. میتوان تصور کرد که اگر هرکدام از آنها حتی در آخرین لحظه مرگ، رفتن به فلسطین (که در همین چند دهه اخیر نامش به اسرائیل تغییر یافت) را میپذیرفتند از مرگ رهائی یافته و به آن کشور اعزام میشدند.

بله آقای احمدی نژاد هولوکوست بوده. اما هولوکوست توطئه کشتار  و قربانی کردن یهودیان فقیر در این ماجرا توسط یهودیان افراطی و ثروتمند بوده است.

در حالیکه اسامی  یهودیان فقیری که حاضر به مهاجرت به فلسطین نبودند توسط یهودیان افراطی در اختیار نازیها قرار میگرفت،  یهودیان ثروتمند امثال " والنبری" که اکنون از ثروتمندترین های سوئد میباشد، براحتی در کشور آلمان میگشت و همانند اینکه به خانه خودش میرود به سفارتخانه ها میرفت و برای یهودیان خاصی پاسپورت و مجوز مهاجرت میگرفت.

آنجا که گفته شد درمیان یهودیان تفرقه و هزار دستگی بیداد میکند نمود مشخص اش همین ماجرا است. در ماجرای هولوکست هر یهودی ای کشته نشد بلکه یهودیان خاصی گل چین شده و به جوخه های مرگ سپرده شدند. اما همان یهودیانی که باعث مرگ این بینوایان شدند اکنون از خون آنان سوء استفاده میکنند.

آقای احمدی نژاد شما با طرح غلط ماجرا آب به آسیاب یهودیان افراطی ریختید.

در همان تجربه شخصی با یهودیان ییدیش زبان اروپائی، زمانیکه مطرح کردم که هیچ یهودی ثروتمندی کشته نشد خشم آنها برافروخته گردید و کم نمانده بود مرا همانجا خفه کنند؛ البته سعی کردند مرا از آن کلاس اخراج کنند. پس دیده میشود که در آن کشتار و هولوکوست همه یهودیان یا بقولی خشک و تر نبودند که میسوختند بلکه بعضی ها یا بعضی گروهای یهودی را برای این کشتار انتخاب میکردند.

البته آمار تعداد بینوایانی که قربانی گردیدند نکته دیگری است که از عهده هر کسی خارج است و این وظیفه دولت آلمان و افراد خاصی است که تعداد دقیق را مشخص کنند.

اسناد بسیاری وجود دارد که صهیونستها و سایر گروهای افراطی یهودی در کشتار یهودیان عادی برای بهره برداری های سیاسی دست داشته اند. همچنانکه در سطور قبلی نیز گفته شد هنوز پروند انفجار در مرکز یهودیان در آرژانتین روشن نشده و سکوت یکباره اسرائیل پس از افشا و رسوائی خریدن قاضی پرونده ( قاضی گالیانو) تمام انگشتهای اتهام را متوجه اسرائیل میکند. ویا آتش زدن کشتی حامل یهودیان توسط رهبران یهودی در بندری فلسطینی برای تحت فشار قرار دادن انگلیس.

 

ز-  ساختن پیامبران هنوز ادامه دارد

مسلمانان میگویند تا زمان محمد 124000 پیامبر آمد و با آمدن او این سلسله پایان گرفت و محمد خاتم  پیامبران است.

داستان اینکه محمد خاتم پیامبران( خاتم النبیین) است یا نه جدید نیست. از سالهای بسیار پیشتر از محمد این تفکر که کسی میآید و عدل و داد را برای همگان بارمغان میآورد نه تنها در خاورمیانه بلکه تا هند نیز دامن گسترده بود. در طی ادوار نیز هر از چندگاهی شخصی پیدا شده  ادعا میکرد که هم او نبی موعود و نجات بخش است، و تعدادی  پیرو نیز پیدا میکردند. حتی همزمان با محمد چند نفری دیگر و از جمله یک زن ادعای پیامبری داشتند. بررسی این نکته که در آن زمان که به غلط اعراب را وحشی و از جمله کشنده نوزادان دختر معرفی میکنند، زنی ادعای پیامبری داشته جالب میباشد که متاسفانه جائی برای آن در این مختصر نیست.

از همه اینها مهمتر عیسی مسیح بود. تعدادی به مسیحیت گرویدند که در میان آنها از تمامی ادیان ساکن منطقه قرار داشتند لیکن تعدادی از ادیان مختلف و از جمله بسیاری از یهودیان آنرا نپذیرفتند. البته مسیح هم نتوانست نجات بخش باشد پس این ایده و آرزو همچنان در میان مردم زنده ماند.

این ماجرا ادامه یافت تا آمدن محمد و قدرت گرفتن اسلام در تمام منطقه.  بنابراین تنها چند گروه یا دین اصلی،  زرتشتی، مسیحی، یهودی، صابئی  باقی ماندند که  محمد و اسلام او را نپذیرفته و بر عقیده خود ماندند. سایر ادیان و بت پرستان در اسلام حل شدند و از آنها اثر قابل ملاحظه ای باقی نمانده است. اما حتی با وجود اینکه مسلمانان محمد را خاتم انبیا ( جمع نبی، این کلمه را در سطور بعد نیاز داریم) میشناسند لیکن چون ستم و... در جهان ازمیان نرفته بود،  پس این ایده که  شخصی برای نجات بشر میآید همچنان باقی ماند که بعنوان مثال  در میان شیعیان 12 امامی، بناچار دست بدامن دوازدهمین امام که مجبور به غیب کردنش بودند،  شدند. 

 

موضوعی که برای روشن شدن بعضی اذهان باید توضیح داده شود تفاوت میان نبی  و رسول است.

از آنجائیکه در میان مسلمانان محمد بعنوان تنها شخصی استکه از طریق جبرئیل با خدا رابطه داشته  و شخص دیگری از این امتیاز برخوردار نبوده،  پس نبی و رسول و پیامبر هر سه را بیک معنی گرفتند. بهمین دلیل است که در اذان بعضی ها میگویند محمد رسول الله و بار دیگر میگوید نبی الله.

 

اما برای یهودیان چنین نبوده است.  دسته اول افرادی بوده اند که با خدا مستقیما رابطه داشته اند و خدا با آنها صحبت میکرده که در همین مقاله نام تعدادی از آنها و چگونگی صحبتهایشان با خدا آمده است. این دسته افراد را " نبی"  یا به عبری  " نوی"  که جمع آن نیز نویین است میگویند.

دسته دوم  معادل پیغمبر( پیغام بر، پیام بر) یا رسول است. معنی هر دو کسی استکه خبری را از جانب شخص دیگری (که ممکن است نبی باشد) میبرد.  در انگلیسی پریچر(سخنران) و به عبری مجیدین، مجیدیم یا مجید میگویند.

در میان یهودیان هرکسی که چند کلمه حرف میزد بیکی از این القاب مفتخر میشد.  ظاهرا  بر مبنای همین نکته و این احتمال که در منطقه چنین چیزی رسمی همگانی بوده  و بنابراین تعدادشان  زیاد میشده، داستان ویا رقم 124000  پیغمبر رواج یافته بود.

اما اگر برای مسلمانان این داستان با آمدن محمد به اتمام رسیده،  برای یهودیان تمام نشده باقی مانده است. برای آنها هنوز آخرین منجی نیامده، اگر چنین چیزی را قبول داشتند دیگر یهودی باقی نمانده به گرایشهای جدید مسیحیت و یا اسلام متمایل میشدند. کمااینکه تعدادی چنین کردند و از جرگه یهودیت خارج و به مسیحیت و اسلام پیوستند.

نبی ها و سخنوران یا پیامبران که در میان مسلمانان به 124000 تن خاتمه یافتند، برای یهودیان تمام نشده و در هر زمان تعدادی از آنها در جهان حی و حاضر در حال ارشاد بشر هستند. از میان معرفترین آنها باید به افراد زیر اشاره کرد:  مارکس، لنین، تروتسکی، روزا لوکزامبورگ، هوسرل، هایدگر، برتراندراسل، ساموئل هانتینگتون، چومسکی و بسیاری دیگر که به عناوین مختلف اعم از منتقد سیاسی و یا فیلسوف و غیره مطرح میشوند.

همین سخنگویان و پیامبران هستند که برای دنیا موعظه میکنند؛ اما قدرت در دست دیگری است و برنامه ریز دیگریست و اینها تنها اجازه سخنرانی و نوشتن را دارند.

این سخنوران بر طبق سنت یهود اجازه دارند تا هرچه را میخواهند بگویند، و صد البته که کنترل هم در دست قدرتمندان است و هرگاه لازم ببینند کسی را بالا و دیگری را پائین میآورند.

همین قدرتهای مافیائی درون یهودیان بود که مارکس را تا این درجه بزرگ کردند، چیزی که در واقع نبود و ارزش این مقام ساخته شده کاذب را ابدا نداشت.

در باره لنین در نشریات سوئدی آمده که چهار نسل پیشتر او در اپسالا در سوئد زندگی میکرده  و ظاهرا از یکی دو نسل پیشتر از تولد لنین، مسیحی شده بودند. حتی صحبت برسر آنستکه خانواده او یهودی مذهب و نه یهودی نژاد بوده اند.  اما بعدها در ارتباط نزدیک با آنها در مسائل سیاسی قرار میگیرد و حتی در شرح حال او آمده که در منزل با زنش بزبان "  ییدیش" صحبت میکرده. اما علیرغم تمامی این سردرگمی ها، برای یهودیان افراطی این شخصیت میبایست در جرگه یهودیان قراربگیرد تا مقام جامعه آنها بالا برود.  و البته آنچه هم که به این قسمت از بحث ما مربوط میشود آنستکه لنین نیز در جرگه پیامبران یهود یا مجیدیم قرار میگیرد.

دقت شود که انقلاب سوسیالیستی شوروی  برهبری لنین؛  در ابتدا و اصل و اساس انقلاب ضد تزار توسط  یهودیان بود که بعد ها کاملا در جهت منافع صهیونیستها برا ی ایجاد اسرائیل قرار گرفت.

اکنون نیز باید به امثال چومسکی با دیده شک نگریست و او را هم در زمره پیامبران  یا مجیدیم قرار داد. زیرا مثلا آنجا که چومسکی در انستیتوی تکنولوژی ماساچوست بصراحت به نقش دونالد رامسفلد با همکاری انتلیجنت سرویس در انفجار بمب در مسجدی در فلسطین اشاره میکند و میگوید که در نتیجه انفجار چند صد نفر کشته و زخمی  میشوند؛ اطلاعاتی را افشا میکند که؛  اولا در اختیار هر کسی قرار نمیگیرد مگر اینکه حساب و کتابی در کار باشد دیگر اینکه  اجازه گفتن و یا  افشای این خبر نیز در حوزه اختیار هر کسی نیست. 

ارائه چنین خبر و چنین اتهامی به وزیر دفاع وقت آمریکا آنهم در زمانیکه او ( بعنوان یک مسیحی صهیونیست و با همکاری یهودیان صهیونیست) تدارک حمله به عراق را میدید و عدم عکس العمل های بعدی ، جای سئوال دارد. زیرا مسئله در همین حد ساکت ماند و کسی پیگیر نشد که آیا اطلاعات صحیح بوده و یا غلط و اگر صحیح بوده پس آقای رامسفلد بعنوان تروریست باید به دادگاه کشیده شود.

اتفاقا در زمانیکه خانم آنا لیند فقید وزیر امور خارجه سوئد برای جلسه ای بدانشگاه اپسالا آمده بود و نسبت به فلسطینان نیزعلنا ابراز همدردی میکرد، این موضوع را در حضور خبرنگاران و تعداد کثیری از دانشجویان رشته علوم سیاسی  که هیچکدام از اینها این داستان را نمیدانستند ( متاسفانه سطح دانش سیاسی در دانشگاههای سوئد از حد دبیرستان هم پائین تر است)  مطرح کرده و گفتم: قرار است شما همین هفته بملاقات این شخص بروید و از طرفی بدنبال تروریستها میگردید در حالیکه برمبنای این خبر شما دارید دقیقا بملاقات  دونالد رامسفلد یکی از خبره ترین  پایه گذاران تروریست در جهان میروید.

 

یهودیان میخواهند منتقدان نیز ازخودشان و از پیامبران خودشان باشند زیرا چند حسن دارد.

اول اینکه هنوز پیامبران را برای خود نگهمیدارند و امت یهود از تداوم آن خشنود و دلگرم میشود و  در اعتقاد به یهودیت باقی میماند.

دوم اینکه نشان بدهند متفکران  برجسته جهان ( مانند هوسرل، هایدگر، راسل و...) از میان آنهاست و کنترل فکر بشر را بدست میگیرند. البته در اصل و اساس آنها با ایجاد تشکلات خاص ( مافیائی ) در دانشگاهها  کرسی های فلسفه را میگیرند و با حمایت از یکدیگر خودشان را  کاذبانه بعنوان بزرگترین متفکران و فلاسفه در جهان معرفی میکنند.

دیگر اینکه به جهانیان نشان میدهند که از میان خود یهودیان منتقدان سیاسی بزرگ جهان( امثال چومسکی)  برمیخیزند که در سطوح بسیار بالا و برعلیه بالاترین رده ها صحبت میکنند. یک فریب بزرگ به تمام معنی.

چهارم اینکه این سوپاپ اطمینانی بمعنی واقعی است. در گذشته نیز افرادی مانند برنارد لوئیس وجود داشت که در ظاهر بسیار مترقی و در جبهه مخالف یهودیان (تندرو) قرار داشته از ملتهای مظلوم دفاع میکرد، اما حالا که سن اش بالارفته و پایش به لب گور رسیده میخواهد تا زنده است درسش را برای یهودیان کامل کند و خودش شخصا  در زمان حیات اش به آنها نشان بدهد  که در تمام این مدت حیله گری  و تظاهر میکرده است. از این نمونه ها بسیارند.

پس با کمال تاسف باید گفت که یهودیان حکایت چوپان دروغ گو شده اند با این تفاوت که در آنجا فقط یک فرد چوپان بود که بر اثر تکرار دروغ،  مردم دیگر حتی سخن راست او را هم باور نمیکردند.  لیکن اینجا این دروغگویان  آبروی جماعتی را میبرند ومرز میان صاق و ناصادق را مخدوش کرده  شک انسان را نسبت بهمه  یهودیان برمیانگیزند. در این مرحله وظیفه خود یهودیان  پاک و صادق است تا با افشای دروغگویان حیله گر خود را پاک و مبرا سازند.

 

 

مارکسِ رسول  و فلسفه غیرواقعی اش

راجع به مارکس باید نوشت  که  آنچه او در کلیت گفت به فرد دیگری تعلق دارد.  اما  تنها دیالکتیک مارکس معروف است مال هگل است.  لیکن در واقع هیچکدام از اینها مال مارکس یا هگل و امثالهم نیست بلکه ماتریالیسم، دیالکتیک، شدن و... بسیاری از مطالب دیگر تماما از کتاب جمهوری اثر افلاطون گرفته شده با این تفاوت که در باراول بصورت واقعی و دقیق از جانب افلاطون مطرح شده و درتقلید و کپی برداری، بصورتی مسخره و مضحک از طرف این کارگران چاپخانه که نام خود را زیرش گذاشته اند، ارائه گردیده است. زیرا تمامی آنچه را آنها نتیجه گرفته یا جمع بندی کردند بصورت مسخره ای اشتباه و بی پایه و غیر منسجم بود.  بعد هم که سایر یهودیان آنها را در شوروی سوسیالیستی پیاده کردند خود دوباره  نفی کرده و دیکتاتوری خواندند.

تنها چیزی که در جمهوری افلاطون نبود دورانهای ذکر شده بدین شکلی بود که از جانب مارکس مطرح شد؛  کمونهای اولیه، برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری  و نهایتا اتوپیای مارکس یا جامعه کمونیستی که رهبری اش با طبقه کارگر میباشد.

این سیستم بندی کاملا غلط  و از نظر تاریخی غیر واقعی است.  پیشتر در مقاله ای عدم وجود برده داری بصورت سیستم جهانی را نشان داده ام.  عاقبت کار هم که دیده شد و سیستم کمونیستی که توسط طبقه کارگرباید پیاده میشد، اتوپیائی کامل از آب درآمد زیرا اساسا شکل کار و تولید در جهان عوض شد.

داشتن فانتازی های برجسته و آینده نگری امری است که از هر کسی برنمیآید.

البته ایده وآرمان زندگی سوسیالیستی و چگونگی سیستم سوسیالیستی  در جمهوری آمده؛  حتی این ایده  و یا امید ویا آرزو در تمامی جهان تا شرق آسیا و چین وجود داشته و ابدا چیز جدید و از ابداعات مارکس نبوده است. ازطرفی افلاطون چنین امری را به طبقه کارگر و یا زحمتکش  ارجاع نمیداد.

در اینباره توضیح بیشتر به مقاله ای که تحت عنوان " بررسی و نفی دمکراسی از زاویه کلاسیک"  در دست نوشتن داشتم و با پیش آمدن این نوشتار بتعویق افتاد ارجاع داده میشود که در اندک زمانی پس از این مطلب منتشر خواهد شد. در آنجا به افلاطون پرداخته شده و مشخص میگردد که تا چه حد این شاگردان ناخلف اشتباه کپیه برداری کرده اند. در آنجا از زاویه ای دیگر مشخص میگردد که چگونه یهودیان  با این بازی های مسخره و به کژ راه بردن فلسفه و فکر، با پیشرفت بشر بازی کرده آنرا به قهقرا میبرند که باید با آن مبارزه جدی بشود.

 

مارکس خود بنوعی عصیان یهودیت و ضد یهودیت، اما نامطمئن و سردرگم بود.

یهودیان خسته از این افکار بسیار عقب مانده که نمیخواستند به ادیان دیگر بپیوندند زمانی مسیحیت را ساختند و برای مدتی آتش آنها آرام گرفت.  تااینکه پس از قرن ها  دوباره این مسئله جان تازه ای یافت و باردیگر یهودیان خسته و منزجر از افکار خشن و بیرحم و طبقاتی ( بمعنی کامل) حاکم بر جامعه یهود را به آنجا رسانید که مارکس را ساختند. 

زمانیکه مارکس ایدهایش(کپی از عقاید دیگران) را ارائه میداد با بایکوت قدرتمندان بالای هرم یهودی روبرو شد تاحدی که در فقر و تنگدستی مرد و حتی خانواده و فرزندانش نیز سرانجامی بهتر نیافتند. اما پس از مرگ او در زمانیکه صدرهرم نشینان،  متوجه شدند که بسیاری از یهودیان سرخورده  از یهودیت به این تفکرات بعنوان یک راه نجات جدیدی که بهیچ دین دیگری وابسته نبوده و درضمن ازیک یهودی بیرون آمده است روآورده اند و دارد به جریانی قوی تبدیل میشود،  بفکر در اختیار گرفتن آن افتادند. از این پس نیروی نشسته در صدر هرم قدرت در این جریان جدید دخالت کرد  و در حالیکه شدیدا با تزار در حال مبارزه بودند از نیروی سوسیالیستها و کمونیستها که در میان آنها از همه ادیان وفرقه ها  یهودی، مسیحی و مسلمان و... وجود داشت استفاده کردند و آنرا در جهت منافع خود سوق دادند.

کمونیست هدیه ای مجانی بود که در اختیار آنها قرار گرفت آنها هیچگاه نمیتوانستند تصور کنند که افکاری غیردینی ایجاد شود که آنها بتوانند بدون اینکه نگران اعلام هویت یهودی خود باشند ( زیرا دراینصورت  طرد میشدند و هیچ غیر یهودی حاضر به پذیرش آنها در تشکیلات خود مخصوصا در صدر نمیشد)  در رهبری آن قرار بگیرند و از آن در جهت آرمانها ی خود از نیروی بسیار وسیعی از تمامی ادیان، ملل  و اقشار سود ببرند.

در نتیجه از کمونیست استفاده زیادی در سرنگونی حکومت تزار و نیز در جهت تاسیس اسرائیل بردند.

ذکر این نکته لازم استکه طبقات کم درآمد سایر ادیان نیز که از دین  دلزده شده بودند و بدنبال آلترناتیو دیگری میگشتند بناچار به این ایده سیاسی جدید روی آوردند.

اما دلزدگان از دین که از طبقات بالای جامعه بودند به فراماسیونری روی آوردند که در آن مقطع اوایل قرن بیستم جزء جریانات مترقی بحساب میآمد.  ولی جای بحث آن در اینجا نیست.

توجه شود که منسجم ترین صهیونیستها و تئوریسینها یشان ازروسیه (اکراین) و لهستان بودند و درهمان ایام  سربرآوردند. عاقبت آنرا هم میتوان در توضیحی که در باره استالین داده شد بخوانید.

بعد ها مارکس نیز به مقام رسالت  یا مجیدیم مفتخر شد و یک پیغمبر دیگر بر آن رقم  بسیار قدیمی 124000 پیغمبر اضافه شد. حال تعداد آنها به چه میزانی رسیده حساب کردنش کار آسانی نیست.

برای اینکه به تعدادی از این رسولان پی ببرید به دائره المعارف های یهود مراجعه کنید تا اسامی مارکس، لنین، تروتسکی، روزا لوکزامبورگ، هانا آرنت  و... را ببیند.

حال این بحث پیش میآید،  چرا نام این کمونیستها بعنوان یهودی در دائره المعارف های یهود آمده است. نباید فراموش کرد که اگر امثال مارکس ظاهرا از یهودیان نژادی بوده یعنی که از افراد وابسطه به باقیمانده های اسباط باشند  پس جای اعتراضی نیست که نام آنها در " دائره المعارف یهودیان قومی یا نژادی"  بیاید؛ حتی بعنوان فردی که دین یهود و همه ادیان را نفی کرده باشند.  

اما اگر در میان افراد رده بالای کمونیست کسانی باشند که یهودیت آنها دینی است پس دیگر آوردن نام آنها شارلاتان بازی و فریب افکار است زیرا آنها دیگر به دین یهود اعتقادی نداشتند و کسی حق ندارد نام آنها را بعنوان یهودی ببرد.  

بعنوان مثال اینجانب نویسنده این سطور در خانواده ای مسلمان زاده شده و تا دوران نوجوانی یا بلوغ هم خود را مسلمان میدانستم بعد مدتی هیچ عقیده ای نداشتم سپس حدود دو دهه خود را کمونیست میدانستم  و حالا نیز بیشتر از یک دهه است که دارای فکر و فلسفه نوینی هستم.  بنابراین هیچ کسی حق ندارد پس از مرگم نامم را درلیست مسلمان و یا حتی کمونیستها ثبت کند.

زیرا اسلام و یهودیت دین و عقیده است وکمونیست یک مرام  یا عقیده؛  پس زمانیکه انسان با یک دین یا عقیده ای تمام میکند، تمامی رشته ها وابستگی را کاملا بریده و دیگر متعلق به آن دین یا عقیده  نیست.  

لیکن اگر پس از مرگم بگویند ایرانی بود و یا اینکه ریشه عرب داشت و یا شاید بسیاری ریشه های دیگر که در این کشوری که خیابان عبوری است وجود داشته و دارد، ایرادی نیست.

بنابراین آوردن نام  بسیاری از کسانیکه  در دائره المعارف یهود بعنوان یهودی آمده بعنوان همان حیله کثیف گمراه کردن همه( به سطور فوق راجع به اینکه یهودیت دین است یا قوم توجه شود) اعم از یهودی و غیر برای نشان دادن قدرت یهودیت است.  از طرفی ظلم و ناجوانمردی در حق کسانی استکه اکنون مرده اند و نمیتوانند حق خود را بگیرند و بگویند یهودی نیستند و یهودی نمردند. 

 

اما: پس اینکه اینهمه مردم کمونیست شدند و جنگها درگرفت و ملیونها انسان در جهان بخاطر آرمانی پوچ و غیر واقعی  که حتی دقیقا  تئوریزه نگردیده و در یک مبارزه دقیق علمی آبدیده نشده بود، از میان رفتند و چندین برابر هم آسیب های جدی جسمی یا روحی و یااقتصادی دیدند، چه کسی را باید مقصر دانست.

واقعا چه کسی باید هزینه زندگیهای برباد رفته بخاطر افکار مزخرف مارکسیستی را بپردازد؟

چه کسی باید پاسخ خونهائی که در این راه ریخته شد و زندگی هائی که برباد رفت؛  بدهد؟

مارکس و هرم قدرت یهودیت تمامی  خشونتی را که  سالها در یهودیت، در فرهنگ و کتاب مقدس خود حفظ و ملکه ذهن کرده بودند،  به کمونیست  منتقل کردند.

آنها از مردمانی عادی و مهربان، انسانهائی خشن و بیرحم ساختند که  ندانسته برای آن آرمانهای کاذب  و انقلاب ( این ترم و این  نوع حرکت از ابداعات قرون جدید و بسیار خطرناک بود) خون یکدیگر را میریختند و حاضر بودند با نزدیکترین نزدیکان و اقوام خود وارد جنگ و خونریزی بشوند.  یهودیان مسئول اینهمه فاجعه هستند و باید پاسخگو بوده از خود شرم کرده و دست از چنین اعمال قبیح و ضد بشری ( تفکر سازی کاذب) بردارند و مردم جهان را آسوده بگذارند. آنها باید بخود انتقاد کرده از جهانیان عذر خواهی بکنند.

خود من بعنوان یکی از شاکیان این بازی، که سالهای زیادی از عمرم  فنا شد و آن روحیه خشن یهودی سعی در نابودی روحیه انسانی و مهربان و شرقی ام را داشت، هستم.

در خصوص مسائل فلسفی و فلاسفه کاذب  پیشتر نوشته ام. در آینده نیز بدانها پرداخته  و نشان داده خواهد شد که بزرگترین فلاسفه یهودیان در قرن گذشته همانند هوسرل و شگردانش امثال هایدگر و برتراندراسل ازاساس منحرف و اشتباه فکرمیکردند و حتی بدتراز آن.  ونشان داده خواهد شد که امثال حلقه فرانکفورت  و بوداپست    ( همه آنها یهودی هستند) و...  بغیراز نامی بلند ولی در اساس پوچ و تو خالی و برای فریب و شستشوی مغزی چیز دیگری نیستند و در پشت این بزرگ کردنها توطئه کثیفی درسر راه پیشرفت بشر خوابیده است.

نشان داده خواهد شد که اینها هیچکدام فیلسوف و صاحب فلسفه نبوده اند بلکه در بهترین حالت ایدئولوگ و یا تئوریسین بوده اند. در یک توضیح مختصر باید گفت که تمامی اینها و حلقه هایشان دنباله روان مارکس بودند بنابراین نمیتوانستند فیلسوف باشند.

نویسنده این سطور فلسفه ای بمعنی دقیق کلمه و کامل و جدید دارد که راه و روش جدیدی پیش روی همه انسانها قرار میدهد تا آنها را از رنج بی برنامگی و آویزان شدن به هیچ، نجات بدهد. این فلسفه که در همین نوشتار هم نهفته است و در جای جای نوشته هایم طی بیشتر از یکدهه آمده، بطور کامل درآینده ای نزدیک ارائه میشود.

 

انیشتین کاذب و دزد بود

دستگاه پیغمبرسازی  و بت سازی یهودیان افرادی مانند انیشتین  را بزرگترین نابغه تمام اعصار معرفی کرده و مردم هم که از حیله گریها و دروغ های ساخته شده  توسط ارتباطات جمعی جهان که در اختیار یهودیان است بی اطلاع هستند،  حرف آنها را طوطی وار و بدون فکر و تامل تکرار میکنند. کار بدانجا رسیده که هر کسی  را بخواهند بسیار دانا خطاب کنند با انیشتین بی سواد،  حقه باز و دزد مقایسه میکنند. 

انیشتین دزد بود؛  دزد افکاری بود که حاصل عمر دیگران بود. عملی بسیار کثیف و زشت که همانند سرقت پول و ثروت دیگران باید قابل تعقیب قانونی باشد.

هر کس حاصل عمرش در چیزیست، آنانیکه بدنبال پول هستند حاصل عمرشان را در جیب دارند، آنانیکه بدنبال شکم یا سکس ویا... هستند حاصل عمرشان در... است و آن کسانیکه بدنبال علم اند حاصل عمرشان در سر و نوشته هایشان؛ اگر این نوشته ها را بدزدند و بنام دیگری ثبت کنند باید همانند  دزدی که به خانه ای دستبرد میزند، بدادگاه کشیده بشوند،  و نه از آنها تجلیل بکنند. چه دنیای مسخره و دیوانه ای، پس این ارگانهای بین المللی پر هزینه که باید مدافع  حقوق متفکران باشند چکار میکنند.

همین نکته بود که مرا برآن داشت تا نظرات و فلسفه ام را فقط بصورت کتبی و با احتیاط  ارائه بدهم تا از دستبرد دزدان فکر حتی الامکان مصون بماند.  زیرا آنها نه تنها این افکار را میربایند بلکه با بیسوادی خود آن را به انحراف برده  و به لجن میکشند و حرفهائی سطحی و ابتدائی ارانه میدهند.

هرچند مقداری از اساس نظراتم را طی مقالاتی ارائه  و در گفتار رادیوئی  مطرح کرده ام،  لیکن از آنجا که  فلسفه ام در یک گستردگی بسیار وسیعی قرار میگیرد که باید تمامی نکاتش در ارتباط کامل با هم باشند،  پس کسی بغیر از خودم قادر به ارائه کامل آن نیست. نیز چون متوجه اینگونه دزدیها هستم،  سعی در  ارائه محتاطانه و منطقی آن دارم  تا اینکه  وقتی کلیات آن بصورت منسجم و دقیق و کامل  در کتابی نوشته شد، منتشر شود و حاصل عمرم بصورت اصلی و واقعی ( و نه  دست خورده و به لجن کشیده شده توسط دزدان بی سواد افکار  دیگران) مجانا در اختیار تمامی انسانها و برای رشد و تعالی بشریت قرار گیرد.

 

به انیشتین برگردیم؛  با توجه به  شناختی که از یهودیان بدست آورده بودم، در نتیجه بهمه چیز آنها شک میکردم و با توجه به بعضی مطالب و خواندن کتاب انشتین (نسبیت و مفهوم نسبیت) به اوهم شک داشتم  که،  تنها بزرگنمائی کاذبی با هدفی خاص در باره اش میشود تا نشان داده شود این قوم دارای استعدادهای خدادادی ( نژاد پرستی ناب) است.

از اتفاقات جالب آنکه چند ماه بعد از آنکه این شک را در مقاله ای طرح کردم؛  درمجله تکنیک نو( بزبان سوئدی- نی تکنیک) که از طرف انجمن مهندسان سوئد منتشر میشود و حالت قرآن را در مسائل فنی و تکنیکی برای افراد فنی در این کشور دارد،  راجع به انیشتن و اتفاقی که در جشن صدمین سالگرد تولدش افتاد، نوشته بود.

این نشریه در شماره 16 مورخ 20 آپریل 2005 خود مینویسد. در صدمین  روز  تولد انیشتن دردانشگاه  "وارویک"  در حالیکه منجمان جمع بودند درست در وسط جلسه یک گروه از محققین جوان انگلیسی آمدند و تئوری نسبیت او را رد کردند. ترجمه دقیق و کلمه به کلمه قسمت مهم نوشته نشریه،  پس از اینکه دانشمندان جوان اشتباه او را نشان میدهند، چنین است :

" ...  بدین معنی استکه آخرین میخ هم بر تابوت تئوری نسبیت انیشتین کوبیده شد. ..."

بنابراین آخرین میخ هم برتابوت تئوری نسبیت انیشتین کوبیده شده است و دیگر بعنوان مرده ای تمام عیار شناخته میشود. توجه شود که نظریات او در موارد مختلف پیشتر رد شده و میخ های دیگری قبلا کوبیده شده  بود و برمبنای مقاله فوق این آخرین میخی بود که بر تابوت کوبیده شد. ولی یهودیان نمیگذارند تا او را زیرخاک بکنند ظاهرا هنوز هم برای فریب جهان قابل استفاده است.

توجه شود که تئوری نسبیت مهمترین و برترین کار انیشتین بحساب میآمد.

اما آیا واقعا تئوری نسبیت از او بود؟

اینکه انیشتین  نظریاتی را که حاصل کار و زحمت دیگری بود، دزدیده  نکته جدیدی نیست و در سطوح بالا همه میدانند. لیکن از آنجا که نبض وسایل ارتباطات جمعی جهان  در دست یهودیان است هرکاری که بخواهند با افکار عمومی جهان میکنند. اساتید دانشگاهها نیزاز مافیای یهودیان دردانشگاهها وحشت دارند.

اما آنجا که انیشتین را کاذب و دزد و... نامیده شد، جالب است این مطلب بعنوان سند تایید آورده بشود.

همین نشریه در شماره 19 خود مورخ 22 ژوئن 2005 بسراغ تئوری نسبیت میرود و نشان میدهد تئوری نسبیت و حتی آن فرمول معروف  رابطه سرعت و انرژی  و جرم کاملا متعلق به شخصی فرانسوی بنام  " هنری پانکره" میبوده  که یکی دو سال بود آنرا ارائه داده بود و انیشتین نظریه او را میدزدد.

البته  پانکره توقفی بسیار کوتاه در کار داشته و در این فاصله انیشتین آنرا میدزدد؛ ولی مقاله معلوم نکرد که آیا بدلیل این بوده که پانکره داشته تحقیقات  خود را کامل میکرده  و یا اینکه به اشتباه آن تئوری پی برده بوده  و دست از ادامه  نگهداشته بود.  نشریه نامبرده مقداری از تئوریهای پانکره و همان فرمول معروف را که در واقع متعلق به اوست را درج کرده است و به کتابی  که در این روابط نوشته شده، ارجاع داده است.

 

بحث قابلیت در فلسفه بسیار جالب است. قابلیتهای  انسانها در جهان متفاوت است؛  بعضی ها قادرند چشم ها را باز کنند و توان پذیرش واقعیت و تغییر خود را دارند. بعضی دیگر بسیار سخت میتوانند خود را تغییر بدهند. گروهی دیگرابدا تغییر نمیکنند.

مقصود بصراحت اینستکه آیا میخواهید و میتواندی واقعیت را در باره انیشتین و انیشتین های کاذب ببینید؟ آیا این قابلیت ( در اینجا شجاعت در دل قابلیت قرار میگیرد) را دارید؟

 

یک نکته فلسفی و تکنیکی: همین امسال 5 واحد درس" نانو تکنولوژی"  در دانشگاه اپسالا برداشتم. این علم در اصل هم اکنون علم  روز و برترین علوم است که میگویند آینده بشر را تغییر اساسی خواهد داد. این علم با ذرات در ابعاد یکملیاردیم متر سرو کار دارد. این علم در تمام علوم رخنه کرده است. در پزشکی برای معالجه بسیاری از امراض از جمله سرطان ووو.  در الکترونیک برای ساختن کوچکترین قطعات. در اتومبیل سازی و... و حتی در ساخت لباسهائی که چرک و کثافت را بخود نمیگیرند. برای تدریس در قسمتهای مختلف 6 پروفسور که هر کدام در قسمتی تخصص داشتند تدریس میکردند. بقول پروفسورسوئدی که مسئول این درس بود؛  پروفسوری  که از تایلند آمده بود در قسمت خود برترین در جهان بود و جالب اینکه او که اصلا هندی بود با فلسفه هم سروکار داشت.

اما آنها سرلوحه ای که با افتخار برای این درس انتخاب کرده بودند جمله ای از انیشتین بود بدین شرح: 

" هر روشنفکر(انتلیجنت) احمقی میتواند چیزهای بزرگ، پیچیده و خشونت آمیز تر بسازد. اما یک جنی ( نابغه) با شجاعت بسیار در جهت مخالف میرود."

مقصود این جمله مشخص است زیرا انیشتین بطرف نیروی اتمی رفت و انتخاب این جمله نیز در همین رابطه و ساخت ذرات بسیار ریز بود.

از این جمله سرتا پا اشتباه و مزخرف بسیار یکه خورده و بعد که متوجه شدم این حرف برای تمامی کسانیکه در این رشته هستند بصورت آیه ای در آمده نهایتا مجبور به اعتراض و نشان دادن اشتباه این جمله شدم.

به آنها گفتم: این حرف دو اشتباه بزرگ دارد، یکی فلسفی است و دیگری تکنیکی.

از نظر فلسفی این سخن کاملا غلط است ولی در اینجا وارد بحث فلسفی نمیشوم. البته در آنجا به بررسی فلسفی نپرداختم لیکن در این نوشته مقداری با آن برخورد میشود.

چگونه میشود باین سادگی ساخت چیزهای بزرگ را در حد روشنفکران احمق و بیسواد دانست و ساخت چیزهای کوچک را کار روشنفکران و دانشمندان بزرگ ( جنی یا نابغه) دانست.

آیا این بینوای کم هوش نمیدانست که در نیروی ذره کوچک اتم بدنبال قدرت مخرب و خشونت آمیزترینها بودند و یافتند.  یعنی همان قسمت خشنی که او در سخنان ناسنجیده اش در چیزهای بزرگ میدید؛  ولی نمیدانست که نتیجه این تحقیقات در ذرات اتم به کجا میرسد.

خود همین نکته نیز پای او را در اینکه در سایر قسمتها نیز از دزدی افکار سود برده به تله میاندازد.

زیرا بر اساس اطلاعاتی که اخیرا و بدلیل مرور زمان از سازمانهای مسئول آمریکا انتشار یافته؛  بسیاری از طرح های اساسی و پیشرو آمریکا در اصل متعلق به آلمانیها بوده که پس از شکست در جنگ جهانی دوم در رقابتی میان شوروی و آمریکا تعدادی به هرکدام میرسد، انیشتین نیز از آلمان مهاجرت کرده بود. از میان این طرح ها ساخت بمب اتمی است که قاعدتا کسانی که در رده دانشمندان برجسته و مورد اعتماد در این رده کار میکرده اند از قدرت تخریبی اش اطلاع داشته اند. پس چگونه انیشتین این حرف را میزند. آیا او از این طرح اطلاع نداشته؟  آیا او نمیدانسته که برای چه اینهمه بر روی نیروی اتم کار و تحقیق میشود. اگر نمید&