جایزه شیخ امارات و آقای یورگن هابرماس! آیا امثال یورگن هابرماس فیلسوف هستند یا ضد فلسفه و عقل!

خبر رد جایزه ۲۲۵ هزار یورویی “شیخ زاید” در امارات، توسط آقای” یورگن هابرماس”، در سایت صدای آلمان دوشنبه سوم مای ۲۰۲۱ آمد.

   آقای هابرماس ابتدا جایزه را می‌پذیرد ولی پس از اینکه در یک نشریه آلمانی به او انتقاد می‌شود که چرا چنین پیشنهادی را پذیرفته نظرش را عوض می‌کند.

نقل قول مستقیم از سایت پارسی صدای آلمان آورده می‌شود:

   “انصراف هابرماس از سفر به ابو ظبی پس از انتشار یک مقاله انتقادی در هفته نامه -اشپیگل- انجام شد که نسخه آن لاین آن روز یک شنبه انتشار یافت.

دیتمار پیپر در مقاله‌ای زیر عنوان – یورگن هابرماس و تبلیغات اماراتی- با اشاره به موافقت‌ هابرماس با حضور در ابوظبی نوشته: – اما قواعد دمکراتیکی که برای هابرماس روشنگر مقدس هستند در آنجا به طور سیستماتیک نادیده گرفته می‌شوند-.”

 در پی این نوشته هابرماس از سفر و پذیرش این جایزه صرف نظر می‌کند و چنین پاسخ می دهد:

   “فیلسوف آلمانی در بیانیه خود نوشته اعلام آمادگی او برای دریافت جایزه شیخ زاید تصمیمی نادرست بوده که آن را به این وسیله تصحیح می‌کند.

فیلسوف نامدار آلمانی که قرار بود برای دریافت جایزه شیخ زاید در نمایشگاه کتاب ابوظبی حضور یابد از این کار انصراف داد. هابرماس می‌گوید: ارتباط تنگاتنگ  بنیاد اهدا کننده این جایزه با حکومت امارات برای او روشن نبوده است”.

آیا آقای هابرماس واقعا نمی‌دانسته؟!

   این همان داستان عذر بدتر از گناه است که فقط یک احمق به تمام معنی می‌تواند بیاورد و نه کسیکه ادعای فیلسوف بودن و عقل کل بودن دارد. این حرف/استدلال/بهانه، یعنی مردم را احمق به حساب آوردن و به‌همین دلیل احمق صفت خوبی برای خود اوست که مردم را احمق می‌داند. هرکسی با کمترین دانش یا اطلاعات سیاسی تنها با دیدن نام این جایزه به ماهیت آن پی می‌برد فقط یک احمق یا دروغگو می‌تواند منکر بشود آنهم در حالیکه اشاره به ارتباط تنگاتنگ می‌کند.

   آیاواقعا این ارتباط تنگاتنگ برایش روشن نبوده؟!

   پس چه خوب شد رسانه‌ها به کمک آمدند و چراغی سر راه این روشنگر روشن کردند، وگرنه چاه کن در چاه می‌افتاد.

   عجیب فیلسوفی است آقای هابرماس که دانشی از معانی کلام ندارد و نمی‌داند وقتی می‌گوید “ارتباط تنگاتنگ” یعنی شخصی مثل او باید از همان ابتدا همه چیز این جایزه را می‌دانست و برایش روشن می‌بود وگرنه کاری احمقانه کرده است.

دانش کلمات اساس بیان فلسفه است!

چرا باید در تاریکی در راهی نامعلوم پای می‌گذاشت؟

چرا دنبال روشنایی نبود؟!

آیا ذوق پول یا معروف شدن و یا…او را کر و کور کرده بود؟

   هرکسی در رشته خودش جوایز و جایزه دهندگان را می شناسد. و صد البته یک فیلسوف باید جوایز، جایزه دهندگان و نیات آنها را به خوبی بشناسد. ممکن است یک نوجوانی که در یک برنامه هنری شرکت می‌کند فریفته ظاهر شده و برایش ترتیب دهندگان و نیت‌اشان ابدا مهم نباشد اما همین هنرمند اگر رشد بکند، کم کم با این داستان‌ها آشنا می‌شود ووو. عذر اینگونه مردمان را در بعضی شرایط و موقعیت‌ها می‌توان پذیرفت اما در مورد فیلسوف ابدا.

   البته نباید گفت آقای هابرماس نادان بود و اینکار از روی نادانی صورت گرفت. اتفاقا این همان چیزی است که او می‌خواهد با توسل بدان خود را تبرئه بکند یعنی نمی‌دانسته. اما اگر نمی‌دانسته چرا سعی نکرده پیش از تصمیم اطلاعات کافی بدست بیاورد تا از روی نادانی عمل نکند؟ اینگونه نادانی در چنین مواردی در خصوص انسانی در چنین رده و موقعیت امکان ندارد؛ اما حماقت بله؛ یعنی در کل انسان احمقی است و نه یک فیلسوف هشیار.

   احمق،نادان، ناآگاه، دیوانه و… هرکدام از اینها معانی مختلف دارند. ایشان را نمی‌توان ناآگاه خواند زیرا آگاهی یا داشتن اطلاعات امری دیگر است و یک فرد در این حد باید آگاهی و اطلاعات کافی را پیش از هر تصمیمی کسب بکند، اگر نکرد و اقدامی کرد که مجبور بشود اینچنین آن را پس بگیرد پس باید گفت احمق.

   هر کسی که اندکی دانش سیاسی و مخصوصا فلسفی داشته باشد می‌داند که اینگونه جوایز پول خرید فکر، قلم یا زبان افراد است. از طرفی این مبالغ برای امارات ابدا چیزی به حساب نمی‌آید و می‌توانند هنگامی که آقای هابرماس آنجاست هدایای بیشتری به او بدهند تا شرمنده و مدیون شده و به خدمت آنها در‌آید.

   آقای هابرماس با ۹۱ سال سن که بیشتر آن را در فلسفه و دانشگاه گذرانده است باید آنقدرعقل داشته باشد که ماهیت این جوایز و جایزه دهندگان را بشناسد.

   آنگاه که در مقاله “سن عقل، سن عقل سیاسی، سن عقل فلسفی”؛ عقل فلسفی را بالاترین عقل‌ها نامیدم که هر کسی به آن نمی‌رسد و صدها سال طول می‌کشد تا فیلسوفی واقعی پیدا بشود که سایرین (با نام فیلسوف) دنباله‌رو فلسفه او باشند؛ دقیقا این فراد را هم شامل می‌شد که به چنین عقلی نرسیده‌اند و فیلسوف واقعی نیستند. در کنار آن اشاره داشته‌ام که برای رسیدن به چنین عقلی باید شجاع‌ترین آدم‌ها بود. اما شجاع‌ترین آدم‌ها باید خصوصیاتی داشته باشند، یکی از آنها شجاعت در جنگ است که سقراط به آن اشاره دارد، ولی مهمتر از آن شجاعت در برابر وسوسه‌ها مخصوصا پول است زیرا می‌توان بسیاری شجاعان در جنگ را با پول خرید و شجاعت‌ نظامی‌اشان را در اختیار گرفت.

شجاعت عقلی زمینه‌های زیای می‌خواهد و ابتدای آن عدم وابستگی است.

   چند سال پیش زمانی‌که سازمان امنیت سوید به من پیشنهاد ۵ میلیون کرون یا ۵۰۰ هزار یورو را داد  تا سکوت اختیار بکنم؛ مقاله‌ای نوشتم و ماهیت این پول‌ها را افشا کردم. آنچه از آن مقاله در اینجا شایان ذکر است چگونگی یا شیوه پرداخت اینچنین پول‌ها است.

آیا پول مستقیم پرداخت می‌شود؟

خیر.

زیرا:

 ۱- همه چیز افشا می‌گردد.

 ۲- موضوع  پول‌شویی مطرح می‌شود.

پس باید راه دیگری برای پرداخت یافت.

از جمله راحت‌ترین‌ راه‌ها برای پرداخت اینچنین پول‌ها، بردن یک جایزه است که در خصوص این دسته جوایز، شهرت را نیزبرای آن افراد همراه دارد. و البته، پس از آن باید در خدمت ارباب بود.

چرا آقای هابرماس جایزه را پذیرفت!

   تا اینجا به بررسی رد جایزه از طرف آقای هابرماس پرداخته شد ولی قبول جایزه نکته‌ای است که شاید موضوع را بیشتر و بهتر روشن بکند.

 ابتدا آنچه که در سایت صدای آلمان در این خصوص آمده نقل قول مستقیم می‌شود:

“ولیعهد ابوظبی، سی‌ام آوریل در یک پیام توییتری به برنده امسال جایزه شیخ زاید تبریک گفته و از جمله نوشته است: – تبادل دانش همیشه بخش مورد احترامی از فرهنگ و میراث ما بوده است-.

به گزارش اشپیگل یورگن هابرماس در توضیح چگونگی پذیرش جایزه شیخ زاید در ایمیلی نوشته طبیعی است که او ابتدا شک کرده و درباره نهاد اهدا کنند جایزه و برندگان قبلی کسب اطلاع کرده است.

او می گوید با مدیر نمایشگاه کتاب فرانکفورت صحبت کرده و در مورد چهار برنده دیگر جایزه در حوزه تخصصی خودش بررسی کرده است. ظاهرا هابرماس از این طریق دلیل قاطعی برای خودداری از دریافت جایزه نیافته است.

نویسنده اشپیگل در مقاله انتقادی خود نوشته برای متفکری در سطح جهانی و کسی که بیش از نیم قرن جانب پروژه روشنگری و فاصله‌گذاری انتقادی با قدرت را گرفته باید ممکن می‌بود که به دعوت جایزه شیخ زاید یک پاسخ منفی صریح می‌داد.”

   در متن آمده: “ولیعهد ابوظبی توییت کرده”!!!

عجب آدم بی ادبی بوده! این شیخ کجا بزرگ شده؟ چرا از رسوم عرب بهره نبرده و چرا مطابق شان یک شیخ عرب عمل نکرده؟! اینها که فرهنگ  و میراث عرب و مخصوصا شیوخ پولداربرای جلب توجه، نیست.

این شیوه‌ مناسب و محترمی برای اطلاع دادن چنین خبری به یک فیلسوف جهانی نیست. این توهین را هیچ کسی نمی‌پذیرند.

پس باور اینکه خبر را در توییتر خوانده به‌نظر معقول نمی‌آید.

فرهنگ عرب و مخصوصا شیوخ فرستادن نامه با حاشیه طلائی همراه هدیه است.

نکته‌ای دیگر:

   آقای هابرماس به نهاد جایزه دهنده شک کرده! اما از رئیس نمایشگاه کتاب فرانکفورت در باره چهار نفر افرادی که پیش ازاو جایزه را برده‌اند، پرسیده است.

   در اینجا کمی شک است که آیا سایت صدای آلمان چیزی را از قلم انداخته است، اینکه آیا هابرماس درباره ماهیت جایزه و جایزه دهنده سئوال کرده یا نه؟

الف:

آقای هابرماس در باره ماهیت جایزه دهنده و جایزه سئوال کرده است:

۱- اگر سئوال کرده و رییس نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت که شاید بزرگترین نمایشگاه کتاب جهان است به او “اطلاعات غلط” در جهت تطهیر جایزه دهنده داده است، پس باید این مقام محترم ریاست نیز در مقابل همین رسانه‌ها پاسخ‌گو باشد و برمبنای سیستم دمکراتیک آلمان!!! از مردم و مخصوصا از آقای هابرماس برای در چاه انداختن ایشان معذرت خواهی بکند و احتمالا استعفا بدهد و نیز کارهایش مورد بررسی قرار بگیرد تا معلوم شود چندین بار از این نوع کارها انجام داده و شاید خلاف‌های دیگری هم داشته و دیگرانی را هم در چاه انداخته است.

دادن اطلاعات غلط/دروغگویی در این حد چیزی نیست که بتوان از آن گذشت. زیرا ایشان با اینکار آبروی آقای هابرماس را برده است و رسانه‌ها را مجبور به مقابله با او کرده‌اند و همچنین نویسنده این سطور را هم به کار گرفته تا ایشان را به نقد و سخره بگیرد.

۲- چنانچه رییس نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت اطلاعاتی مبنی بر عدم مطابقت  شرایط جایزه دهنده با “ قواعد دمکراتیکی که برای هابرماس روشنگر مقدس هستند” داده با اینحال ایشان جایزه را پذیرفته است، پس داستان نامه‌ حاشیه طلائی و هدیه قطعیت بیشتری می‌یابد. و اینجا است که ایشان چهره دیگری از خود را به روشنی نمایش می‌دهد.

ب:

اگر درباره جایزه دهنده و ماهیت پشت پرده سئوالی نکرده است:

۱- بدین معنی است که همه چیز را می‌دانسته است. و اکنون حیله‌گرانه می‌ خواهد همه را فریب بدهد.

۲- اگر ابدا در باره ماهیت جایزه دهنده نپرسیده بود امری بسیار عجیب است و عجیب‌تر اینکه رئیس نمایشگاه بین‌المللی فرانکفورت نیز چیزی به او یاد آور نشده است و اینها فقط درباره ۴ نفر برندگان قبلی صحبت کرده اند.

چرا اهمیت آن چهار نفر بیشتر از ماهیت جایزه دهنده بود؟

در نهایت سئوال اصلی اینجاست:

ایشان می گوید به ماهیت جایزه دهنده شک کرده و قاعدتا تماس آقای هابرماس با رییس نمایشگاه بین‌المللی فرانکفورت می‌بایست حول این نکته باشد. پس باید هردو پاسخ بدهند که آیا چنین موضوعی مطرح شده است یا نه.

– چرا مطرح نشده؟

– اگر مطرح شده چه مسائلی رد و بدل شده است.

توجه شود که زمانیکه خود آقای هابرماس عمل خود را در پذیرش جایزه اشتباه می‌نامد پس باید آنرا به نقد بگذارد تا در آینده درسی برای دیگران باشد.

ولی ظاهرا ایشان و … می‌خواهند این داستان را خفه و تمام بکنند.

چرا جوایز غربی خوب است ولی دیگران خیر؟

   حال به اینجا می‌رسیم که چرا فیلسوف می‌تواند جوایز غربی‌ها را قبول بکند اما سایرین را نه:

آیا غرب پاک است؟

آیا جوایز غرب پاک است؟

آیا غرب انسانیت و حقوق بشر را رعایت کرده است و می‌کند؟

   اینها سئولات ابتدایی هستند که در ذهن هر انسان جستجوگر آزاد و شستشوی مغزی نشده بوجود می‌آیند. چنین افرادی با نگاهی ساده به تاریخ می‌بینند که غرب قرن‌هاست به استعمار و استثمار پرداخته که در طی آن صدها میلیون انسان کشته شده‌اند و بسیاری بیشتر بی خانمان و بیمار و… گردیده‌اند که هنوز هم ادامه دارد. پس جوایز آنها نیز در همین روابط غیر انسانی می‌گنجد.

   حقوق بشر آن نیست که دیگران را غارت کرد، جنگ‌ها براه انداخت و سایرین را به کشتن، آوارگی و فنا داد و از ثروت بدست آمده کمی هم به مردمان کشور خود داد تا آنها را برای غارت سایرین و کشتارهای دیگر و بیشتر، آماده کرد.

   آن “قواعد دمکراتیکی که برای هابرماس روشنگر مقدس هستند” کدام‌اند که در غرب رعایت می‌شود ولی در امارات، ایران و روسیه (آقای پوتین) که در همان مطلب آن نشریه آمده است، رعایت نمی‌شود؟

    زمانی‌که کوروش شاهنشاه ایران بیشتر از ۲۵۰۰ سال پیش منشور آزادی یا حقوق بشر را نوشت آنرا برای ملت پیروز یا ملت خودش ننوشت بلکه رعایت حقوق کشورهای فتح شده را کرد.

  از طرفی دیگر با نگاهی به غرب دیده می‌شود که بطور وضوح اروپا زیر سلطه آمریکا است یعنی مستعمره است و:

“در هیچ مستعمره ای استقلال، آزادی، دمکراسی و حقوق بشر وجود ندارد”.

   اما خود آمریکا نیز مشکلات اساسی دارد و کشوری است که مردمانش علنا توسط تعداد انگشت شماری سرمایه‌دار استثمار می‌شوند، بطوریکه این کشور نیز مستقل به حساب نمی‌آید زیرا در آنجا سرمایه داران یهودی صهیونیست خود را متعلق به آمریکا نمی‌دانند بلکه سرزمین آنها آنجاست که پول باشد.

   همچنین در آمریکا کشوری که ثروتمندترین کشور دنیا است و همه جهان را غارت می‌کند حدود ۴۰ میلیون نفر زیر خط فقر زندگی می‌کنند که زندگی بعضی از آنها واقعا اسفبار است.

     به‌نظر می‌رسد آقای هابرماس هیچ کدام از این نکات ضد انسانی را خارج از “قواعد دمکراتیک” نمی‌داند. این را می‌گویند استاندارد دوگانه؛ چیزی را درجائی دیدن و زیر ضرب بردن و درجای دیگر خود را به کوری/کری زدن. که البته در خصوص شخصی که خود را فیلسوف می‌داند و باید از روش فلسفی‌ی فیلسوف بزرگ سقراط پیروی و جانب حق را بگیرد امری دیگر است؛ یعنی آقای هابرماس ضد عقل و فلسفه هستند.

 حال چند نکته را هم باید اضافه کرد:

– آقای هابرماس، شما حتما از رابطه تنگاتنگ امارات با اسرائل خبر نداشته و ندارید!

– شما که به اقتصاد علاقه دارید از اینکه پول‌های  شیوخ در بانک‌های آمریکا است و به نوعی گرو گرفته شده تا سرنخ این شیوخ در دست آمریکا باشد اطلاعی ندارید!

– شما حتما بی اطلاع هستید که با توجه به همان کنترل پول ها و … شیوخ مجبور به اطاعت از دستورات آمریکا هستند!

شما حتما خبر ندارید که کشورهای غربی آزمایشات خود را روی مردمان آفریقا به‌عنوان موش آزمایشگاهی انجام می‌دهند تا چناچه موفقیت آمیز بود آنرا به سرزمین‌های با قواعد دمکراتیک!!! خودبیاورند و اگر نبود بیماری‌ها و مرگ برای آن مردمان ساده و فقیر باشد که حتما از قوانین دمکراتیک غرب اطلاعی ندارند!

-…

-…

آقای هابرماس خوش به‌حال شما؛

در ایران در خصوص کسانیکه بی خیال یا… هستند می‌گویند، خوش به‌حالش.

   اما شیوه فلسفی این افراد به اصطلاح فلاسفه غرب، بازی با کلمات و با شیوه‌ای موذیانه و ناپیدا شستشوی مغزی مردم است.

   دستورات فلسفی اینها در خدمت قدرتمندان است وگرنه ابدا به هیچ جائی نمی‌رسیدند و صدایشان خفه می‌شد.

آیا این مردمان فیلسوف هستند و یا شبه فیلسوف و حکیم

و ضد فلسفه و عقل

   اینها شبه فیلسوف و در اساس مذهی‌اند پس حکیم هستند و نه فیلسوف.

این مردمان گروه‌هائی کوچک و سازماندهی شده با نام‌هائی مانند “مدرسه فرانکفورت” (هابرماس با این گروه بود) و یا “حلقه بوداپست” تشکیل دادند که هیچ کسی را به آن راه نمی‌داند و با حمایت‌های سرمایه‌داران پشت پرده کتاب‌هایشان به همه زبان‌های دنیا ترجمه و با قدرتی که داشتند/دارند در تمام دنیا می‌فروختند/می‌فروشند و کار را به آنجا رساندند که به‌عنوان دروس دانشگاهی تدریس شود و با این تدریس در تمام رشته‌های علوم اجتماعی رسوخ کرده و ذهن دنیا را در دست گرفتند.

   اینها که اکثریت‌اشان یهودیان صهیونیست بودند/هستند و بقیه‌اشان نیز مسیحی‌صهیونیست، بدترین نوع “فرامافیائی” را در دنیای علم براه انداختند و تمام تبلیغات را تنها در جهت خودشان چرخاندند و بقیه دنیا را عاری از عقل و دانش نشان دادند.

   وظیفه دانشگاه‌های جهان است که برخورد واقعی با این کتب بکنند و این میزان بهاء کنونی را ندهند.

مسلما در کشورهای با سابقه تاریخی قوی مانند هند، چین، مصر، ایران و… انسان‌های بزرگی بوده‌اند و هستند که چیزهائی نوشتند/می نویسند که کاملا قابل مطالعه و تدریس در دانشگاه‌ها است. مجموعه‌ای از این نظرات بسیار برتر از نظرات “ضد عقل” و “ضد فلسفه” این دسته به‌اصطلاح فلاسفه غربی است.

و البته هنوز خواندن افلاطون/سقراط ضروری است زیرا برترین شیوه فلسفی را یاد می‌دهد.

افکار این به اصطلاح فلاسفه  تماما ضد عقل و یا کاملا محلی و برای تخریب است.

مثلا اینکه می‌گویند حکم اعدام نباشد و تمام مردمان جهان را برای قبول آن تحت فشار، تحقیر و ستم فکری قرار می‌دهند ابدا با عقل جور در نمی‌آید. حرف‌های آنها دقیقا همانند دستورات ادیان است که برای تمام مردمان جهان و همه ادوار می‌خواهند. این یکی (توقف حکم اعدام) شاید در کشورهائی مانند سوئد که فقط یک مادر و فرزند تمامی  یک خانواده هستند و اگر فرزند را کسی بکشد مادر از دستش هیچ کاری برنمی‌آید قابل اجرا باشد ولی در بسیاری کشورهای جهان که قومی- قبیله‌ای هستند اگر حکم اعدام نباشد ممکن است باعث درگیری گسترده شده و ده‌ها نفر کشته بشوند.

   البته باید مطمئن بود که چنانچه شرایط  درغرب تغییر بکند با یک چرخش سریع، صریح و ساده با توجیهات این ضد عقل‌ها و ضد فلسفه‌ها قانون اعدام بدون کوچکترین اعتراضی به اجرا در خواهد آمد. نمونه‌ای از آن را در هنگام اعدام چائوشسکو دیدیم و من تنها کسی بودم که اعتراض کردم، اسناد آن در سایتم هست.

   من این بحث را در دانشگاه علوم انسانی چندین کشور با پرفسورهایشان کردم و همه قبول کردند. حتی به عدم اجرای حکم اعدام خندیدن و مسخره کردند و گفتند ابدا چنین امری در کشور ما ممکن نیست.

   این مثالی بود که برای آنها زدم تا نشان بدهم عقل این به اصطلاح فلاسفه چقدر کوچک بوده و “حرف‌هایشان محلی است”. پس به آنها توصیه می‌کردم کتاب‌های این افراد را بخوانید ولی از بی‌سوادی و اطلاعات غلط و گمراه کننده آنها درس بگیرید و برای کشور خودتان بر مبنای فرهنگ و… خودتان تصمیم بگیرید. به این جهت بود که فلسفه من را با اشتیاق می‌پذیرفتند زیرا در فلسفه من نه تنها همانند این “شبه فیلسوفان مذهبی/حکمای مذهبی” دستوراتی الهی برای همه مردم جهان و ابدی وجود ندارد بلکه:

هرقانون/تصمیم عاقلانه، انسانی و مناسب هر کشوری که توسط خود آن مردمان گرفته و تایید بشود، قابل قبول است.

گروه‌های فرامافیائی حاکم بر فلسفه و فلاسفه

   یکی از بدترین جنبه‌های جهان تک قطبی که به کل انسانیت ضربه زده همین  شستشوی مغزی است که به‌واسطه قدرت مالی از عناصر خود “غول‌های فکری جهانی” ساخته‌اند.

   این به اصطلاح فلاسفه، گروه‌هائی چند نفره تشکیل می‌دهند که اکثر گروه‌ها تمامی افرادشان یهودی صیهونیست هستند. شناخته‌ترین آنها “مدرسه فرانکفورت” و “حلقه بوداپست” است. آنها دور هم جمع می شوند و به هیچ کسی هم اجازه ورود نمی‌دهند. و توسط سرمایه‌داران بین المللی حمایت می‌شوند تا در خدمت آنها باشند.

   شرم‌آورترین قسمت این کار فرامافیائی، تبلیغ نژادپرستی مخفیانه و موذیانه است که “یهودیان را انسان‌هائی فرامتفکر، استثنائی و تافته جدا بافته نشان می‌دهند”.

   یهودیانی که خود این گروه‌های فرامافیائی را تشکیل داده‌اند ریاکارانه از خودشان بزرگترین عقلای جهان را می‌سازند.

    اینها همه چیز را در اختیار خود گرفته‌اند و به هیچ کسی اجازه حرف زدن نمی‌دهند. اینها بزرگترین دیکتاتورها و خطرناکترین افراد برای جامعه بشری هستند زیرا:

   عقل بالاترین چیزهاست و با در اختیار گرفتن کنترل عقل مردم و جهت دادن به  آن همه کاری می‌توانند بکنند.

   فلسفه بالاترین علوم اجتماعی است که بر تمام قوانین اجتماعی مسلط می‌باشد. در دانشگاه‌های علوم انسانی که قوانین و شیوهای اداره کشور و… تدریس می‌شود پایه کار بر فلسفه استوار است.

    این به اصطلاح فلاسفه بزرگ دنیا (مذهبیون مخفی) با پنبه سر می‌برند و همه صداهای غیر را خفه می‌کنند و در عین حال می‌گویند با دیکتاتوری و سانسور و… و اعدام مخالفند. درحالیکه خودشان شدیدترین روش‌های دیکتاتوری را در حوزه کاری‌اشان و در دانشگاه‌های جهان اعمال می‌كنند.

وقیح‌ترین و خطرناکترین افراد در جهان، فیلسوفان کاذب در خدمت قدرتمندان هستند.

افکار این افراد، شبه فلسفی و در واقع مذهبی است و در جهت خلاف/تخریب فلسفه واقعی قرار دارد.

    دانشگاه‌های غرب دربست در دست سرمایه‌داران بزرگ است و از این اماکن  بیشترین سود ممکن را می‌برند.

آیت‌الله‌العظمی هابرماس

   آقای هابرماس و آن تعداد انگشت شمار تیم‌اشان که خود را در صدر فلاسفه دنیا قرار داده‌اند  وظیفه‌ای همانند آیت‌الله‌العظمی‌ها را انجام می دهند.

آیت‌الله‌العظمی‌های دینی- با نوشتن رساله و دادن فتاوی سعی در تطبیق دادن قوانین دینی  با شرایط روز را دارند.

آیت‌الله‌های فلسفی- وظیفه تطبیق دادن علوم اجتماعی با منافع سرمایه‌داران خاص (در اینجا سرمایه‌داران بزرگ صهیونیست) را که مالک بزرگترین و قدرتمندترین بانک‌های بین المللی، تجارت جهانی و… هستند، دارند.

اما یک تفاوت اساسی میان آنها هست:

آیت‌الله‌های دینی-  با دستورات دینی مستقیما از مردم پول می‌گیرند.

آیت‌الله‌های فلسفی- با شستشوی مغزی مردم، پول‌ مردمان را به جیب سرمایه‌داران می‌ریزند و سپس حقوق‌اشان را از اینها می‌گیرند.

نمایش نپذیرفتن جایزه شیخ اماراتی سیرکی برای فریب بیشتر است.

   چگونه ممکن است شخصی که در اروپا متولد شده و اکنون ۹۱ ساله است و ده‌ها سال در فلسفه که قسمت مهمی از آن سیاست و اقتصاد است غوطه‌ور ‌باشد اما کشور امارات (کشوری که نام شرکت هواپیمائی آن برروی لباس بزرگترین تیم‌های فوتبال جهان هست و حتی مردمانی در دل جنگل‌ها، کوهستان‌ها و صحراها هم آنرا شنیده‌اند) و شیخ آنجا و ماهیت جایزه‌ای بنام شیخ آنجا را نشناسد؟!

   همه چیز از اسم جایزه پیدا است و نیازی نداشته که شخص از هوش خارق‌العاده برخوردار باشد و یا اطلاعات سری در اختیارش باشد تا آنرابشناسد.

   آنکه خود را فیلسوف می‌نامد و این چیزهای ساده در جهان و این کشورها و وضعیت شیوخ را نمی‌داند یا احمقی تمام عیار است یا دروغ‌گوئی فاسد و خطرناک.

   باید دانست که سیاست و اقتصاد جز جدائی ناپذیر فلسفه است پس آقای هابرماس باید این جایزه و داستان جایزه دهنده را در همان نگاه اول می‌دانست و هیچ نیازی به تحقیق نداشت.  اما:

   اینها پیر دیر هستند و شیطان را درس می‌دهند.

اگر کسی از کشوری عقب مانده بگوید این جایزه، امارات و شیخ آنجا و عملکرد سیاسی-اقتصادی آنها را نمی‌شناخته، شاید و بلکه شاید، بتوان قبول کرد. اما یک آلمانی در چنین موقعیتی ابدا و ابدا.

   اگر شخصی ساده و یا حتی به اصطلاح فیلسوفی از کشوری عقب مانده بگوید واقعیات پشت پرده کشورهای غربی را نمی‌داند و نمی‌داند که آنها سال‌ها جنگ و جنایت و… و برده‌داری و آپارتاید و… را اعمال کرده و آنچه اکنون به شیوه نوین و نیمه مخفی اجرا می‌شود را نمی‌داند و نمی‌داند که چگونه با کنترل اقتصاد جهان و بانک‌ها و… برجهان ستم می‌کنند و استعمار و استثمار هنوز ادامه دارد؛ بر او ایرادی/انتقادی تند و سخت نیست، زیرا شیوه غرب در تحمیق مردم (مخصوصا توسط همین دسته عوامل) بسیارگسترده و قدرتمند است. مخصوصا اینکه مردمان در برابر اقویا/ثروتمندان احساس ضعف و نوعی پیروی دارند. اما فیلسوف واقعی را نباید در ردیف مردمان عادی گذاشت.

آیا آقای هابرماس به بازی پول و قدرت پرداخته بود؟

   می‌توان تصور کرد که پذیرش این جایزه از جانب آقای هابرماس یک حیله و تهدید یا شیوه‌ای برای دریافت پول و یا امتیازات بیشتر/جدیدتر از اربابان غربی بوده است که در نتیجه یا به او دادند و یا با این تهدیدی که در نشریه آلمانی گوشه‌ای از آن را نشان دادند او را مجبور به عقب نشینی کردند.

   هیچ انسانی که کمی عقل و یا دانش سیاسی و مخصوصا فلسفی داشته باشد به همین سادگی هیچ  پولی که ممکن است در غالب جایزه و… بیاید را قبول نمی‌کند. زیرا هیچ کسی پولی را بی هدف یا محض رضای خدا نمی‌دهد هرچند مبلغ آن اینچنین ناچیز باشد که ابدا حتی به حد “پامزد‌ (دست‌مزد)” یک فوتبالیست ساده باشگاه‌های اروپائی نمی‌رسد؛ ولی بهرحال افراد قیمت دارند.

نکته: ۳۳ سال پیش که امارات بودم آنها نیز پیشنهاد همین مبلغ حدود ۲۵۰ هزار دلار را کردند که   بلادرنگ پاسخ تند من را همراه داشت.

    در اینجا اشا‌ره‌ای می‌کنم به بحثی که در کتاب افلاطون آمده و شخصی که با سقراط وارد بحث می‌شود و استدلال می‌کند که ظلم اگر در حد بسیار بالا باشد خوب است زیرا شخص ظالم با ثروتمند و قدرتمند شدن احترام سایرین را بدست می آورد و مردمان گذشته‌اش را به فراموشی می‌سپارند.

امری که اکنون هنوز هم شاهد هستیم و جنایتکارترین‌های عالم به‌واسطه قدرت مالی و سیاسی که کسب کرده‌اند مورد احترام، تعریف و تمجید مردمان عادی، ساده‌لوحان، فرصت طلبان و… قرار می‌گیرند، بطوریکه همه جنایات آنها فراموش می‌شود.

اما سقراط با استدلالات واقعا فلسفی، نادرستی این امر را ثابت می‌كند.

   خواندن کتاب افلاطون و شیوه‌های افلاطون/سقراط نشان می‌دهد که  فلسفه و شیوه تفکر فلسفی چیست و تفاوت میان آن و این دسته حیله‌گران ضد فلسفه‌ کدام است.

فلسفه من واقعی و برترین است. ایات آنها فراموش می‌شود.

 مای ۲۰۲۱ اردیبهشت ۴۰۰ 

م. حسن بایگان

اپسالا- سوئد

سخنی در ماهیت و حرکت نور

اگر نور نوعی ماده باشد در آنصورت سرعت اش همیشه ثابت نیست مثلا اگر نور از زمین مستقیم بطرف بالا فرستاده بشود تحت تاثیر نیروی جاذبه زمین قرار گرفته و سرعتش بسیار کمتر از زمانی است که از جو خارج می‌شود. همچنین در مسیر خود تحت تاثیر جو سایر کرات سرعتش کم می‌شود و هم چنین مسیرش نیز مستقیم نخواهد بود.

بهمین ترتیب اگر نوری را در جهت تقریبا موازی زمین (و نه مستقیم بطرف بالا یا عمود بر سطح زمین) بفرستیم بواسطه تاثیر جاذبه سرعتش نسبت به خارج جو بسیار کمتر است و همواره در جهت سقوط به زمین خواهد بود، پس اگر منبع نور ضعیف باشد نور پس از طی مسافتی به زمین می‌افتد.

با توجه به سرعت پایین نور در مناطقی که تحت تاثیر جاذبه قوی قرار دارند می‌توان تصور کرد که سرعت بعضی چیزهای دیگر (که آنها را نزدیک به سرعت نور می‌دانیم)، در جاهایی که جاذبه آن خیلی خیلی کم و شاید نزدیک به صفر باشد از سرعت نور در محیط با جاذبه، بیشتر است.

هنوز ماهیت نور و بسیاری چیزها و از جمله زمان که در فلسفه بسیار مهم است روشن نشده است. من در نوشته های فلسفی‌ام به این نکات و ضعف دانش بشر اشاره کرده‌ام مقداری از آنها در سایتم هست ولی کامل‌تر در کتاب‌هایم منتشر کرده‌ام.

یک فیلسوف واقعی باید با علوم روز آشنایی داشته باشد.

فلسفه فقط حرافی بدون دانش گسترده از علوم مختلف نیست.

فلسفه بدون دانش علمی گسترده حرافی است.

م. حسن بایگان

اردیبهشت ۱۴۰۰ مای ۲۰۲۱

آیا دین جزئی از فرهنگ است و یا ضد فرهنگ و بازدارنده توسعه جوامع؟!

   سئوالی که همیشه مردمان را به خود مشغول کرده تعریف فرهنگ است.

نکته دیگر اینکه آیا دین را باید جزئی از فرهنگ قلمداد کرد یا چیز دیگری است.

این نکات مهم از زندگی بشر وظیفه‌ای برعهده فیلسوف می‌گذارد تا پاسخ آنها را بدهد.

تعریف فرهنگ:
فرهنگ مجموعه‌ای از باطن و ظاهر کردار، افکار، گفتار و آداب رسوم است که قوانین جوامع را نیز رقم می‌زند.

   قوانین جوامع می‌بایست در هم‌آهنگی با فرهنگ آن جوامع باشد وگرنه درست نیست. مشکل قانونگذاری جوامع چند فرهنگی در همین تنوع است زیرا به سختی می‌توان قوانینی یکپارچه برای کشورهایی گذاشت که در هرگوشه آن مجموعه‌ گسترده یا میلیونی از انسان‌ها زندگی می‌کنند که فرهنگ و دین آنها با سایرین متفاوت است. اتفاقا بیشترین مشکلات هم بواسطه دین ایجاد می‌شوند.

فرهنگ‌ها در جوامع همواره در حال تغییر هستند!

این تغییرات را مخصوصا همین چند نسل اخیر که هنوز در قید حیات هستند به وضوح دیده‌اند. بویژه همین چند دهه اخیر با آمدن کامپیوتر، اینترنت و راه یافتن تلفن موبایل در همه جهان حتی در دورافتاده‌ترین نقاط  تاثیر آنها در تغییر فرهنگ‌ها را بخوبی می‌توان دید.

هرگاه تغییرات فرهنگی در موردی از موارد به یک حد معین رسید نیاز به تغییر در قانون الزامی می‌شود. حتی همواره مواردی پیش می‌آید که باید قوانین جدیدی را گذاشت.

   ادیان مخصوصا آنها که الهی نامیده می‌شوند (و کسانی ادعای پیامبری در آن دین را کردند) قوانینی گذاشتند که به‌عنوان قوانین الهی قلمداد می‌شود. تغییر در این قوانین دوگانگی و شکاف عظیمی در واقعیات جوامع و قوانین‌اشان ایجاد کرده و می‌کند و سعی رهبران مذهبی بر‌آنست که آن قوانین را حفظ و اجرا بکنند.

   بعضی ادیان مدعی هستند که پیامبران و کتب آنها قوانینی دارند که از جانب خدائی نادیده و یا… آمده و این قوانین برای همه مردمان جهان و تمامی تاریخ از آن زمانی که بیان شد تا زمانیکه بشر روی زمین است باید اجرا بشود. این بزرگترین ضربه‌ای است که ادیان به مردمان می‌زند زیرا می‌خواهد همه چیز را در همان قرن‌های گذشته متوقف بکند.اما مذهبیون باید کمی عقل‌اشان را بکار بیندازند و فکر بکنند که اگر این امر واقعیت داشت و قوانینی الهی برای همه مردمان جهان و تا ابد آمده است پس چرا این‌همه ادیان مختلف هست؟ و اساسا چرا دین آنها به صدها فرقه تقسیم شده است که در مواردی زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند بطوریکه یکدیگر را به اتهام منحرف/کافر می‌کشند؟!

   مسلم است که قوانین ادیان حتی در همان زمانی هم که بیان شد حتی برای یک جامعه کوچک هم قابل قبول و اجرا نبود و در نتیجه هرکدام به چند صد فرقه تقسیم شدند که حتی اگر مریدان هر فرقه نیز با هم به بحث بنشینند هیچ دو نفری با هم به توافق نخواهند رسید.

   این قوانین غیر قابل تغییر که قابل پیاده شدن نبود به‌هر جامعه‌ای وارد شد تغییراتی در آن دادند تا بتوانند آنرا با آنجا تطبیق بدهند؛ سپس این تغییر یافته را تغییر ناپذیر نامیدند؛ و در یک آشفتگی قرار گرفتند.

   از چند قرن پیش مخصوصا یکی دو قرن اخیر بواسطه ایجاد راه‌ها، وسایل نقلیه سریع  واینترنت و… ارتباطات میان جهانیان بسیار کوتاه و سریع شده است. مردمان سراسر جهان با هم تماس‌های زیادی دارند و فرهنگ‌ها با هم تداخل پیدا کرده و از هم تاثیر گرفته‌اند تا جائیکه درسیاست‌گذاری کشورها نیز وارد شده‌اند.

   ادیان برای بقای خود در مناطق مختلف اشکال مختلفی گرفتند تا جائیکه در بسیاری موارد اصول دین اولیه را زیر پا گذاشتند و درون خود با تضادی عمیق روبرو شدند.

این نکته در مورد ادیانی مانند اسلام (که تنها یک پیامبر دارد و دستوراتش در قرآن مشخص است) بهتر دیده می‌شود.

در خصوص یهودیت؛ کتاب آنها “عهد عتیق” مملو از دستورات ضد ونقیض است و ده‌ها بلکه صدها نبی و رسول وجود دارند که هرکدام چیزی متضاد با دیگری گفته‌اند.

در مسیحیت؛ دستورات از جانب افرادی که به مسیحیت گرویدند و تعدادی از آنها یهودی بودند آمده است. بهمین دلیل نمی‌توان گفت دستور اصلی دین یا دستور مستقیم عیسی مسیح چیست و کدام است. قوانین مندائی در این دین اساسی‌ترین قوانین است.

زرتشتی، بودائی، هندوئیسم و… نیز با همین نمونه مشکلات درگیر هستند.

موقعیت قوانین مذهبی در عصر حاضر

   اکنون با تغییرات وسیعی که در سطح جهان صورت گرفته است ادیان مزاحم و دست و پا گیر شده‌اند؛ بعضی کشورهای غربی سعی کردند تا حد بسیار زیادی از مواضع کتاب مقدس خود عقب نشینی بکنند. زیرا در غیر اینصورت ابدا شانسی برای بقا نداشتند و آن شکل از اجرای دین که یکی دو قرن پیش پیاده می‌شد ابدا قابل اجرا نبود. برای روشن شدند ماجرا باید به داستان آتش زدن بعضی مردمان به نام بی دین و ساحر توجه کرد که چون آن قوانین دیگر جائی در جامعه نداشت آنها را برداشتند. همین قوانین ساده‌تر دهه‌های اخیر نیز اکنون جائی در جوامع پیشرفته صنعتی غرب ندارند.

نکته: هرچند غرب مسیحی است ولی یهودیت را کاذبانه و برمبنای دروغی در انجیل (یهودی بودن عیسی مسیح) به‌نوعی تقدس تبدیل کرده‌اند و در نتیجه با مشکلات خاصی روبرو شده‌اند.

   از جانبی اگریهودیان بخواهند برمبنای قوانین و سنت عهد عتیق رفتار بکنند بواسطه احکام بسیار سختی که در آن هست (و البته سوای تناقض‌های بسیاری که در احکام هست) و در این دوران به آنهاغیر انسانی یا وحشیانه گفته می‌شود، ابدا قابل اجرا نیستند و شاید تنها تعداد بسیار اندکی یهودی باقی بمانند. پس یهودیت با تفاسیر مختلف از عهد عتیق و دستورات بعضی کهنه‌ها و رهبران مذهبی (در تلمود آمده است) به شعبات بسیار زیادی تقسیم شد.

  از طرفی کلیسیاهای مسیحی وارد بازار و تجارت و صنعت حتی صنایع نظامی شده‌اند در نتیجه همانند سرمایه‌داران عمل می‌کنند که البته یک یا چند نفر سرمایه دار خاص صاحب و مالک همه چیز نیست، بلکه صدها میلیارد دلار یا یورو سرمایه متعلق به کلیسیاهای مختلف تحت کنترل ریاست کلیسیاهاست.

      در این دوران قوانین مذهبی کاملا در مقابل فرهنگ جوامع قرار گرفته‌اند و باعث جلوگیری از توسعه کشورها و جوامع می‌شوند در نتیجه باعث می‌گردند تا قوانین به آسانی به‌روز نشوند.

   در جوامعی مثلا کشور عربستان، تغییرات با سختی و بسیار بسیار کند پیش می‌رود.

بدتر از همه جریاناتی است که توسط حکومت‌های فناتیک اسلامی ایجاد شده‌اند مانند طالبان، القاعده، بوکوحرام و… که می‌خواهند برخلاف تکامل و توسعه حرکت ‌کنند و  تلاش و جنگ می‌کنند تا فرهنگ و قوانین جوامع را به عقب ببرند.

   خمینی نیز در ابتدای انقلاب ایران همین افکار بسیار عقب افتاده را داشت مثلا حتی تا سالها مشکل آخوندها و مذهبیون در قدرت نشسته این بود که در هنگام ملاقات با غربی‌ها دست بدهند یا ندهند، زیرا آنها را نجس می‌دانستند که گوشت خوک می‌خورند و مشروب می‌نوشند و ممکن است سر میزخوراک آنها مشروب باشد و… سال‌ها طول کشید تا آنها متوجه بشوند که اگر می‌خواهند کشور را اداره بکنند باید در قوانین اسلامی تجدید نظر بکنند. بعضی از اینگونه مسائل (بیشتر در خصوص روابط خارجی) در کشورهای شیخ نشین منطقه حل شده ولی قوانین داخلی و آنچه بر مردم آن کشورها اعمال می‌شود بسیار عقب افتاده‌تر از آنست که در ذهن بگنجد.

یکی از دلائل عقب ماندگی کشورهای اسلامی همین افکار بسیارعقب مانده دینی است.

   کشورهای مسلمان آسیای شرقی  یا آفریقای سیاه با توجه به فرهنگ گذشته‌اشان و همچنین وجود اقوام مختلفی که به ادیان و افکار دیگری معتقد هستند، اسلام ساده‌تر و روان‌تری دارند.

   در کشورهای غربی پس از اینکه کلیسیاها از سلاطین شکست خوردند و مجبور شدند قدرت یا حاکمیت را به شاهان بسپارند؛ برای اینکه از قوانین دست و پا گیر دینی راحت بشوند خود را سکولار خواندند یعنی دین در سیاست دخالت ندارد تا بتوانند راحت‌تر قوانین را تغییر بدهند و همین به آنها اجازه نفس کشیدن داد. اما از طرفی خود کلیسیاها با این ترفند وارد بازار شدند و اکنون هرکدام یک سرمایه‌دار بزرگ به حساب می‌آیند و بهمین دلیل با نام‌های دیگری در سیاست کشورها دخالت کاملا مستقیم دارند.

   اینکه تصور بشود کلیسیاها مخصوصا در غرب با سیاست کاری ندارند یک تفکر کودکانه و ناشی از بی دانشی سیاسی است.

   در خصوص یهودیت و اسلام دخالت دین در سیاست کاملا واضح است که به صراحت در رفتار رسولان و پیامبران آنها و در کتب‌اشان نیز آمده است.

   شاید تا چند دهه پیش می‌شد گفت دین جزیی از فرهنگ است که هویت هم می‌دهد ولی اکنون جهان بوضوح شکل دیگری گرفته است و به سرعت در حال تغییر می‌باشد به عنوان مثال همین کشورهای مذهبی مانند شیخ نشین‌ها، ایران، افغانستان، پاکستان … دارند متوجه می‌شوند که آن افکار بسیار عقب مانده است و بندی برپای توسعه کشور است. هرچند همین کشورها در درگیری‌هایی که با هم دارند از دین کاملا سود برده؛ با دامن زدن به احساسات مذهبی یک عده ساده لوح آنها را سپر بلا کرده جلوی گلوله می‌فرستند. این بحث را در جاهای دیگری بیان کرده‌ام و در آینده نیز بدان پرداخته خواهد شد.

دین دکان است!

   تا زمانیکه رهبران مذهبی اسلامی به روش نان در آوردن از این دکان همانند کلیسیاهای غرب نرسند، خودشان و کشورهایشان در عقب ماندگی می‌مانند.

   در میان مسلمانان شاید “اسمع ئلیان” (به غلط مشهور اسماعیلیان و یا … نامیده می‌شوند) به مرحله‌ای همانند کلیسیاهای مسیحی سرمایه دار رسیده باشند.

   ادیان با ورود به فرهنگ سعی در کنترل آن و فرهنگ سازی/تغییر فرهنگ جوامع مناسب با منافع عده‌ای خاص بنام آخوند، کشیش، ربی/کهنه و… می‌کنند. همین ضربه سنگین به بشریت را شبه ادیان مانند مارکسیم و عده‌ای که در غرب بنام فیلسوف نامیده می‌شوند، وارد می‌کنند.

   اکنون در این عصر یا دوران، افکار و قوانین مذهبی سدی در برابر تغییرات واقعی فرهنگی هستند و در حالیکه خود را در فرهنگ جای داده‌اند اما عملا به ضد فرهنگ تبدیل شده‌اند و در نتیجه سدی در راه تغییر قوانین و پیشرفت‌های کشورهای خود و جامعه بشری هستند.

نکته:

طنز داستان اینجاست که اگر هم اکنون عیسی مسیح و یا مهدی موعود ظهور بکنند همین طرفداران سینه‌چاک‌اشان او را پیش از سایر مردمان خواهند کشت زیرا دکان آنها با چنین تصاویر و تعابیری که از چنین افرادی ارائه می‌دهند ابدا همخوانی ندارد!

فلسفه من برترین است زیرا دستوراتی ساکن و ثابت برای همه مردمان جهان و همه اعصار نیست بلکه سازگارترین‌ قوانینی که با فرهنگ مردمان منطقه و آن دوران مطابقت داشته باشد را تایید می‌کند.

اردیبهشت ۱۴۰۰   آپریل ۲۰۲۱  

 م. حسن بایگان 

من ابدا به سوئد هیچ دینی ندارم بلکه سوئد هرسال به من مدیون‌تر و شرمنده‌تر می‌شود.

دو سه سالی می‌شد به سوئد آمده بودم و چون همواره به فکر بازگشت به ایران بودم سعی در فراگیری زبان سوئدی نمی‌کردم. اما از طریق اداره کار دوره‌ای دو ساله برای خارجیانی که تحصیلات دانشگاهی داشتند در دانشگاه شهر وسترس گذاشتند که من را نیز به آن دوره فرستادند. پس از مدتی دانشگاه بواسطه تجربیات کاری‌ام من را به سازمان انرژی و آب شهر فرستاد تا در خصوص حفاظت از زنگ زدگی لوله های حامل آب گرم که از نیروگاه برق به منازل و ساختمانها برای گرم کردن می‌رود (این سیستم در ایران نیست)؛ تحقیق و در صورت امکان راه حلی ارائه بکنم.

پرونده ۱۲ سال خسارات وارده به لوله‌های شهر را در اختیارم گذاشتند که البته صد در صد پرونده‌های خسارات نبود ولی همان هم بیشتر از۲۰ میلیون کرون در سال می‌شد. پس مجموع خسارات شهر وستروس در یک سال خیلی بیشتر از آن بود. با توجه به کلیه خسارات شهر وستروس و تمامی شهرهای سوئد که چنین سیستمی داشتند می‌شد حدس زد که سالیانه چندصد میلیون کرون هزینه تعمیر این خطوط در سوئد بود.

فقط خط لوله شهر وستروس با حدود ۱۱۰ هزار نفر جمعیت در آن زمان حدود ۵۰۰ کیلومتر بود.

من پس از چند ماه کار دو راه حل ارائه دادم یکی برای حفظ لوله‌های موجود و یکی برای نوع لوله‌های آینده. طرح من با استقبال بسیار زیادی روبرو شد و فورا آن را پذیرفتند. نامه‌ تشکر از جانب آنها و همچنین نامه از دانشگاه وستروس در این خصوص و درج آن در روزنامه وجود دارد. همانموقع روسای آن اداره گفتند ما می‌توانیم این طرح را به آلمان بفروشیم.

همان هنگام خانمی از کارمندان آنجا خصوصی و دوستانه بمن گفت: طرح‌ات را به اینجا نده، برو آنرا ثبت کن و پول زیادی سالیانه بگیر، زیرا اگر چند در هزار هم بتو بدهند سالیانه چند میلیون کرون است. من اهمیتی ندادم و گفتم پول برایم مهم نیست؛ این حرف را در مصاحبه با روزنامه هم گفتم که آنجا درج شده است.

اما چند سال پیش که ۲۵ سال از آن زمان گذشته بود در نشریه مهندسین سوئد (من عضو انجمن مهندسین سوئد هستم و هر هفته نشریه آنها برایم می‌‌آید) دیدم که یک دانشجوی دانشگاه چالمرز (تکنیک) گوتنبرگ (که از نامش معلوم بود ایرانی است) دقیقا همان طرح من را به اسم خودش به‌عنوان کاری تحقیقاتی به دانشگاه ارائه داده و تصمیم گرفته شده آن را به چین بفروشند.

در همان زمان مشکلاتی شخصی پیش آمد و از جمله خانه‌ام دچار آب گرفتگی شد و ماه‌ها گرفتار بودم. وسایل خانه همراه کتاب‌ها و پرونده‌ها به انبار برده شد و پس از حدود ۸ ماه که به خانه خودم بازگشتم وسایلم آمد و تا خواستم آنها را جایگیر کنم بیشتر از یک سال گذشت. پس از مدتی متوجه شدم آن پرونده اصلی  بزرگ سایز آ۳ ۰در عکسی که در روزنامه هست دیده می‌شود) که همه تحقیقات و آن نشریه خاص انجمن مهندسین در آن بود گم شده. البته شاید بعضی کتابها و وسایل دیگر هم بهمین بلا دچار شده باشند ولی چون تعداد کتابها زیاد بود و هنوز هم مرتب نشده‌اند آمار از دستم در رفته.

حقیقت اینست که آن طرح و ایده از من دزدیده شده است و اگر قرار است به چین فروخته بشود و سالیانه میلیونها کرون به شخصی برسد این حق من است. من قصد نوشتن این مطلب را نداشتم اما اتفاقاتی رخ داد و ازجمله اخیرا جائی صحبت می‌کردم و دیدم ظاهرا باید چنین چیزها را با مدرک اینجا بگذارم تا واقعیت را مردم بدانند وگرنه آن را جزو لاف به حساب می‌آورند.

من آنقدر به خودم و صداقتم مطمئن بودم و هستم که نیازی نمی‌دیدم که مدرک کتبی بگیرم؛ ولی متاسفانه آنقدر دروغ در جوامع زیاد شده است که حرف راست آدم را هم به سختی می پذیرد.

اشاره: چند سال پیش در ایران دوست دانشمندی در یک جمع اساتید دانشگاه در خصوص سخت بودن شناخت شارلاتان‌ها و دروغگویان صحبت می‌کرد. من گفتم در زندگی ابدا نیازی ندیدم و نمی‌بینم دروغ بگویم و …

او با جدیت تمام گفت: شناخت تو از همه سخت تر است. زیرا اینچنین آدمی بندرت پیدا می‌شود و دیگران باور نمی‌کنند.

شوکه شده بودم پس از نزدیک به ۶۵ سال زندگی اولین بار بود اینچنین قاطع می شنیدم که دنیا چنین است و انسان صادق و راست‌گو را چگونه می‌بینند.

یک داستان دیگر

حدود ۲۰ سال پیش در کمون اپسالا کار می‌کردم. قرار بود تغییراتی در سیستم تاسیسات مدارس بدهند. بررسی و محاسبات میزان مصرف تمام کلاس‌های درس و اداری و… تمام مدارس و مهد کودک‌های شهر بعهده من افتاد. کار را انجام دادم اما در حین محاسبات متوجه شدم که آن طرح و پیشنهاد تغییرات، درست نیست و بسیار هزینه‌بر می‌باشد و باعث می‌گردد یا حداقل ۳۰ مدرسه و تعدادی مهد کودک  در شهر بسازند که سر به میلیاردها کرون می‌زد و یا اگر بخواهند ارزانتر تمام بشود باید صدها میلیون کرون خرج بازسازی مدارس و مهد کودک‌ها بکنند که ابدا ضروری نبود. موضوع را با خانمی مهندس که اتفاقا نماینده انجمن مهندسین در اداره فنی کمون بود (همانجائی که طرح از آنها بود) مطرح کردم. بدنش به لرزه افتاد و

گفت: هیچ نگو.

گفتم: برای چه؟ این جنایت است پولی بی جهت حیف و میل می‌شود و برباد می‌رود.

گفت: تو بیکار می‌شوی.

گفتم:‌ من یک فیلسوف هستم (و با دستم نشان دادم و گفتم) من با یک تکه نان خالی زندگی می‌کنم ولی نمی‌توانم به مردم خیانت بکنم. این پول به‌هدر می‌رود، مالیات مردم است و باید در جای درست هزینه بشود.

موضوع را با مسئولین مطرح کردم؛ زبانی بسیار تشکر کردند و پروژه را خواباندند و من بیکار شدم. اما  حتی یک نامه کتبی هم ندادند.

البته من آنقدر بخود متکی بودم و هستم که در خواست نامه کتبی نکردم یعنی اگر همین حالا هم کسی به حرف من باور ندارد ابدا برایم مهم نیست زیرا خودم می‌دانم که از ضعف‌ها یا قدرت من اینست که دروغ نمی گویم حتی آن چند باری که منتظر حکم اعدام بود نیز دروغ نگفتم و در بدترین حالت سکوت می‌کنم.

حال شاید سئوالی پیش بیاید: اگر چنین اخلاقی داری چگونه آن نامه کتبی در خصوص طرح خط لوله را گرفتی؟

سئوال خوبی است.

دو سه روز پس از ارائه آن طرح به سازمان انرژی و آب به دانشگاه و دفتر شخص مسئول رفتم تا بگویم کار من تمام شد و فکر نمی‌کردم او داستان را شنیده است. بمجرد اینکه وارد شدم با عصبانیتی که تا آنموقع در سوئدی‌ها ندیده بودم بمن گفت:

– تو طرح به این مهمی را ارائه دادی چرا از آنها هیچ نامه‌ای نخواستی؟

گفتم برایم مهم نیست، کاری بود که از من خواسته شد و من آنرا انجام دادم.

گفت: اینچنین نیست، دانشگاه تو را به آنجا فرستاده و تو کار بسیار مهمی انجام داده‌ای باید از تو و تشکر می‌کردند. دانشگاه به آنها کمک کرد باید احترام بگذارند.

و اضافه کرد: من با آنها تماس گرفته‌ام و به آنها ره تندی اعتراض کردم و تاکید کردم که باید از تو کتبا تشکر بکنند.

اینچنین بود که نامه تشکر آنها آمد و در آن نوشته‌اند که با کارخانه‌های بزرگ سازنده لوله تماس گرفته‌اند تا از این پس لوله‌ها بر اساس طرح پیشنهادی من ساخته بشود کاری که سالیانه ده‌ها میلیون کرون سفارش دارد و باید درصدی از آن بمن می‌رسید. خود دانشگاه نیز نامه تشکر برای من فرستاد. با استناد به آن نامه‌ها بود که روزنامه با من مصاحبه کرد و به حرف‌هایم اعتماد.

البته آن سازمان انرژی و آب بمن گفت حاضرند مبلغی بمن بدهند ولی من ابدا پاسخ آنرا ندادم.

داستان کمون و ممنوع‌الاستخدامی در سوئد:

آن کار من در کمون موقت بود زیرا من در سوئد ممنوع الاستخدام بودم؛ ولی تازه چند سال بعد از آن ماجرا بود که یک سوئدی که سالها من را می‌شناخت و در موقعیتی قرار داشت که بااین گونه مسائل آشنا بود بمن گفت: با این افکار فلسفی-سیاسی که تو داری در سوئد به تو کار نمی‌دهند. اینجا بود که پس از سالها در سوئد متوجه واقعیت یا چهره واقعی سوئد شدم.

دفتر فنی کمون که من آنجا کار می‌کردم قاعدتا می‌بایست من را استخدام می‌کرد ولی من متوجه نشدم چرا من را فقط به صورت موقت گرفتند. ولی در کنار آن یا بجای من یک دیپلمه را با حقوق بسیار زیاد که در آن موقع مرسوم نبود و حتی مهندسین آن مقدار دریافتی نداشتند، استخدام کردند درحالیکه ابدا هیچ دانشی از علم تاسیسات نداشت و…

این داستان استخدام و کنترل مخفیانه سازمان امنیت سوئد بر استخدام‌ها… خود داستان مفصل دیگری است.

چند مورد که با دولت، مقامات و پلیس سوئد درگیر شدم این نکات را برای آنها نوشتم و اشاره کردم: با توجه به خدمات فنی که من برای دولت و کشور سوئد انجام دادم که سالیانه درآمد/پس‌انداز صدها میلیون کرونی ایجاد کرده است، من ابدا به سوئد هیچ دینی ندارم بلکه هر سالی که می‌گذرد سوئد بمن بدهکارتر/مدیون‌تر می‌شود.

نکته: من از طریق سازمان ملل و به‌عنوان پناهنده سیاسی به سوئد آمدم در نتیجه سوئد بابت من از سازمان ملل پول دریافت می‌کرد. یعنی امثال من باری بر دولت سوئد نبودیم.

بهرحال، هر سالی که می‌گذرد سوئد از طرح من صدها میلیون کرون ذخیره می‌کند در نتیجه در عرض این ۳۰ سال آنها میلیاردها کرون ذخیره کرده‌اند و احتمالا بابت فروش آن به سایر کشورها مبالغ هنگفتی نیز دریافت کرده‌اند.

همچنین کمون اپسالا نیز بواسطه هشدار فنی من از هدر دادن میلیاردها کرون رها شد.

من ابدا هیچ دینی یا بدهی مالی به سوئد ندارم بلکه آنها با فشارهای اقتصادی و… که برمن وارد کردند مدیون و شرمنده من هستند.

آپریل ۲۰۲۰   –  فروردین ۱۴۰۰

م. حسن بایگان

hassan@baygan.org

www.baygan.org

ادیان به نژادپرستی رسمیت و شرعیت دادند!

ریشه نژاد پرستی در مسیحیت!

اعتراف رسمی کلیسیای سوئد: همه به غیر از یهودیان سگ هستند!

نژادپرستی به یکی از مباحث مهم اجتماعی در جهان تبدیل شده است.

چند ده سال است که این مبحث تقریبا روزانه در رسانه‌های مختلف جهان به انواع گوناگون مطرح می‌شود.

دوگونه نژادپرستی‌ای که در جهان مطرح شدند یکی در آفریقای جنوبی بود که به‌عنوان آپارتاید معروف شد. در آنجا سیاهان که ساکنین اصلی و قدیمی بودند توسط سپید پوستان که آنجا را تصرف کرده بودند مورد بردگی و سوء‌استفاده بسیار شدید قرار گرفتند و رابطه میان آنها از بردگی هم بدتر بود. ضمن اینکه منطقه زندگی سیاهان کاملا از سپید پوستان (اروپائی وآمریکائی سپید مسیحی) جدا بود سیاهان تنها به‌عنوان کارگران و خدمتکاران و برای کارهای بدنی بسیار سخت مورد استفاده قرار می‌گرفتند. تمام امکانات سپید پوستان از سیاهان جدا بود و آنها حق استفاده از امکانات مسیحیان خاص سپید پوست را نداشتند در حالیکه کلیسیا برای فریب و شرعی و رسمی  کردن بردگی آن مردمان به دروغ فریاد برابری انسانها را سر می‌داد و با کتاب به اصطلاح مقدس بر سر آنها می‌کوفت.

سیاهان حق ورود به فروشگاه‌ها و اماکن مخصوص سپیدان را برای خرید و استفاده نداشتند. ورود یک سیاه پوست به استخر سپید پوستان باعث می‌گردید که تمام آب آن استخر را عوض بکنند زیرا آن آب نجس و آلوده می‌شد. محل نشستن سپید پوستان در وسائل نقلیه عمومی از سیاهان مجزا بود و سیاهان حق نشستن در آنجا را نداشتند.

نوع دیگری از نژادپرستی که خیلی به آن توجه می‌شود برعلیه یهودیان بود. اما در این مورد نکات و مسائل بسیار پیچیده‌ای وجود دارد که آنرا مخفی می‌کنند. هرچند به واسطه اختلافات دینی یهودیان مطرود بودند اما این افکار دینی که به آن پرداخته خواهد شد شامل نجس و مطرود دانستن سایرین توسط یهودیان هم می‌شد که دیگران را مطرود می‌دانستند و می‌دانند.

اتفاقا ریشه اصلی نژادپرستی در همین جاست که ابتدا یهودیان در عهد عتیق دیگران را نجس نامیدند و این ارث را نیز از طریق یهودیانی که در نوشتن عهد جدید (انجیل) دست داشتند به مسیحیت دادند.

چندی پیش به ریشه نژادپرستی  که در ادیان هست پرداختم از جمله  دین زرتشتی که  در کتب آنان این نکته وجود دارد اما از آنجائیکه این دین بسیار کوچک شده است و در حاشیه قرار دارد و اکنون جهان‌گیر نیست و تاثیر زیادی در روابط مردمان جهان ندارد و از طرف دیگر ادیان سامی (یهودی، مسیحی و اسلام) تمام آمریکای شمالی و جنوبی، اروپا و بخش‌های وسیعی از آفریقا و آسیا را در بر گرفته پس اهمیت آن زیاد نیست و در نتیجه حساسیتی ایجاد نمی‌کند.

در عهد عتیق به قوم یهود برگزیده خطاب شده است. در آن کتاب و قوانین آنها اشارات زیادی به برجسته بودن آن قوم و حقیر بودن دیگران شده تا حدی که مثلا همخوابگی یک زن غیر یهودی با یک مرد یهودی آن مرد را نجس می‌کند و مجازاتهائی برای آن زن در نظر گرفته شده است و…

جنگ‌های جهان مذهبی است

با کمی تامل به آسانی مشخص می‌شود که این افکار غلط و عقب مانده که توسط عده‌ای به‌عنوان رهبران مذهبی رهبری و گسترش داده می‌شوند وپایه اصلی درآمدهای مالی بدون زحمت برای آنهاست قرن‌هاست که ریشه اکثر جنگ‌ها در جهان می‌باشد.

علیرغم تمام تظاهری که همگی این ادیان به صلح طلبی می‌کنند اما ابدا چنین نیست و در نهایت نیز آنها برای ایجاد ارتش‌های مسلح خود به همین کتب و عقاید عقب مانده استناد می‌ کنند.

بیشتر جنگ‌های کنونی نیز هرچند در ظاهر بیشتر مسلمانان هستند ولی در پشت تمام آنها مسیحیان و یهودیان قرار دارند.

در خصوص اسلام موضوع کاملا واضح است زیرا محمد پیامبر و رهبر اصلی آنها شمشیر بدست گرفت و انسانهای زیادی را کشت تا او را بپذیرند که داستانهای آنها را به‌عنوان غزوات پیامبر با افتخار از کودکی در کله مردمان فرو می‌کنند. پس جای تعجبی نیست که طرفداران او که “سنت محمد” از اساس دین آنهاست دست به چنین کارهائی بزنند و حتی همدیگر را کافرنامیده قتل عام بکنند و مخصوصا به همان شیوه صدر اسلام و روش آنها انسانهای مخالف را بکشند.

کتاب مقدس یهودیان نیز مملو از اینگونه دستورات خشن و بیرحمانه است و حتی تلمود کتابی که دستورات مذهبی را تفسیر کرده و توسط رهبران مذهبی یهود نوشته شده است مملو از دستورات کشتار و روش‌های کشتار و اعدام و نژادپرستی است.

در اسلام و قرآن یک بار اشاره مستقیم (سوره توبه آیه ۲۷) به نجس بودن غیر مسلمانان برای ورود به مسجد‌الحرام شده است. هرچند مسلمانان می‌توانند استدلال بکنند که این آیه فقط شامل مسجد‌الحرام است ولی اکنون نجس نامیدن غیر مسلمانان بسیار جدی و گسترده است. بطوریکه دست دادن با غیر مسلمانان باعث نجس شدن می‌گردد. حتی گرفتن مستقیم و بدون واسطه وسایل از دست آنها مثلا گرفتن یک هندوانه نیز باعث نجس شدن می‌گردد پس باید آن شخص هندوانه را بطور غیر مستقیم به او بدهد مثلا آن را در حوض آب بیندازند تا نجاست آن پاک بشود و آنگاه فرد مسلمان آن را از آب بردارد. پس بهمین دلیل باید هرچیزی از دست غیر مسلمان می‌رسد را پیش از دست زدن شست یا به شکل دیگری گرفت که با دست تماس پیدا نکنند.

این امور در خوراک‌ها بیشتر است و یهودیان و مسلمانان نوع خوراک خود را دارند و سایر خوراک ها را که بدست غیر هم دین تهیه شده یا مخصوصا ذبح حیوان که توسط غیر هم دین و شرایط خاص باشد را نجس می‌دانند.

در دین زرتشتی هم قوانینی اینچنین و نجس خواندن حتی هم کیشان خود در شرایطی خاص مثلا قاعده بودن زن) آمده است.

اینها نکاتی است در حد همان آپارتاید آفریقای جنوبی و حتی بدتر از آن.

در اساس ریشه آپارتاید از همین ادیان مسیحی – یهودی توسط سپید پوستان اروپائی می‌باشد.

ریشه نژاد پرستی در مسیحیت!

اعتراف کلیسیای سوئد: همه به غیر از یهودیان سگ هستند!

در اینجا با این مقدمه به موضوع اصلی این نوشتار می‌رسیم.

مسیحیت که از نظر زمان در میان یهودیت و اسلام قرار دارد دیگرگونه است.

برای کوتاه کردن کلام و ‌ بررسی موضوع نژاد پرستی در مسیحیت در اینجا تنها اشاره می‌شود به داستان پیدایش مسیحیت و اینکه یهودیانی که در نوشتن عهد جدید (انجیل) دست داشتند افکار، داستانها و افسانه‌های مذهبی مندائیان و منطقه را دزدیدند و به عنوان مسیحیت ارائه دادند. آنها دروغ‌های بزرگی در عهد جدید گنجاندند و تلاش کردند تا داستان مسیح را به یهودیت وصل کرده و عیسی را یهودی معرفی بکنند هرچند پدرش خدا باشد.

من در کتابی تحت عنوان “عیسی مسیح و مادرش یهودی نبودند، بلکه آنها مندائی بودند” بسیاری از این نکات و آنچه مدت۲۰۰۰ سال برای مسیحیان و جهان مخفی و ناشناخته بود را روشن و منتشر کردم. این کتاب در محافل علمی (دانشگاه‌ها و کتابخانه‌های بسیاری از کشورها) به‌عنوان برترین کتاب و آنچه که انقلاب بزرگ و تاثیرگذارترین‌هاست شناخته  شده است.

در پی انتشار آن کتاب، دو آیه کاملا صریح که در انجیل از زبان مسیح آمده و همه مردمان به غیر از یهودیان را سگ نامیده است به‌عنوان صریح‌ترین و زشت‌ترین نوع نژادپرستی مورد نقد قرار دادم و طی شکایت نامه‌ای رسمی به پلیس شهر اپسالا در سوئد از پاپ کلیسیای کاتولیک و اسقف اعظم کلیسیای رسمی سوئد خواستم تا در برابر این آیات ضد انسانی موضع گیری بکنند.

آن سخنان نژادپرستانه و سگ نامیدن همه انسان‌ها به غیر از یهودیان در عهد جدید (انجیل) در کتب و آیات زیر آمده است:

– انجیل متی سوره ۱۵ آیات ۲۶ و ۲۷

– انجیل مرقوس سوره ۷ آیات ۲۷ و ۲۸

متن شکایت نامه‌ها را در سایتم و فیس بوک گذاشته‌ام.

اخیرا و پس از حدود ۲ سال متن شکایت نامه و کمی توضیح را برای کلیسیای سوئد توسط مسنجر فرستادم. پس از مدتی خانمی کشیش که ظاهرا مسئول دریافت این پیام‌ها است چنین پاسخ داد:

– من شخصا بسیار خوشحال هستم که توله سگ باشم.

پرسیدم:

– آیا فقط شما اینچنین فکر می‌کنید یا همه کلیسیا خوشحال هستند که توله سگ باشند؟

پاسخ داد:

– البته من نمی‌توانم از جانب همه صحبت بکنم ولی فکر می‌کنم اکثریت اینچنین هستند.

نوشتم:

اگر شما کتاب من را بخوانید متوجه اشتباهات خود خواهید شد.

نکته: جلد کتاب و توضیحات را برایشان فرستادم. ضمنا من مکاتبات را به انگلیسی انجام دادم تا برای مردمان همه نقاط جهان قابل استفاده باشد.

پاسخ داد:

متشکرم ولی من با اعتقاداتم راضی هستم.

نوشتم:

بسیار خوب و… ولی لطفا پاسخ رسمی کلیسیا در خصوص سگ نامیدن مردمان از جانب مسیح را برایم تهیه کنید زیرا این نامه شخصی نیست.

پس از چندی دوباره بر خواسته‌ام تاکید کردم. در نتیجه نامه‌ای از طرف سردبیر کلیسیای رسمی سوئد آمد که:

نوشته‌های عهد جدید (انجیل) را کلیسیا تائید کرده وما آنها را دربست قبول داریم.

اینها اعتراف صریح به آنست که آنچه در انجیل آمده هرچند نژادپرستانه‌ترین و زشت‌ترین افکار باشد پذیرفته شده است.

تقدس دادن به حرف‌ها، اینچنین انسانها را در بند می‌کشد؛ کور و خرفت و فناتیک می‌کند و از آنها جنایتکار می‌سازد.

دارندگان چنین تفکری انسانها را هم فیزیکی می‌کشند و هم اخلااقی.

سگ نامیدن انسانهای همه جهان و در طی هزاران سال و برای تمام بشریت تا ابدالدهر، پست ترین و کثیف‌ترین نوع کشتن انسان و انسانیت و نژادپرستی است.

مقدس نامیدن چنین سخنان و افکار توسط یک عده شارلاتان به تمام معنی صورت می‌گیرد که با حیله‌گرانه‌ترین شکل در مغز یک عده شستشوی مغزی شده و نادان جای می‌دهند.

اینان چگونه به خودشان حق می‌دهند که تمام مردم جهان را سگ بنامند که باید ته مانده خوراک یهودیان به عنوان تنها انسان/آدم روی کره زمین را بخورند.

این کشیشان، اسقف ها، پا‌پ‌ها و… اگر دوست دارند سگ یهودیان باشند مشکلی نیست هرکسی حق انتخاب برای خودش را دارد ولی نمی‌توانند چنین توهین‌هائی به  سایر مردمان جهان اعم از ادیان و ملل بکنند و البته خودشان را هم انسان دوست بنامند.

شما وقتی خودتان را سگ کثیف می‌دانید و سایرین را هم اینچنین؛ پس هیچ جائی برای انسان دوستی باقی نمی‌ماند زیرا انسانی روی کره زمین باقی نمی‌ماند به غیر اندکی یهودی نژادی. و البته یهودیان دینی یعنی کسانیکه دین یهودیت را پذیرفته‌اند آنها هم شامل انسان بودن نمی‌شوند.

آیا شما آنقدر نادان هستید که معنی کار خود را نمی‌دانید؟

یا آنقدر شارلاتان که برای منافع اندک خود حاضرید سگ باشید و همه مردم جهان را هم بدون هیچ شرم و خجالت  سگ بنامید.

در نتیجه تمام جنایاتی که مسیحیان در جهان انجام داده‌اند و هم اکنون نیز در جهان انجام می‌دهند (هرچند در ظاهر خود را انسان دوست نشان می‌دهند و سعی در مخفی کردن این افکار یا ریشه اصلی دارند) از همین کتاب مقدس است. این مفلوکان در نهایت عجز و ناچاری مجبور شده‌اند خودشان را هم سگ یهودیان بدانند و از اینجاست که مسیحیت صهیونیست پیدا شده که جنایات جهان را رهبری می‌کنند.

اما کتاب من در اثبات اینکه عیسی مسیح و دستورات شرعی  که به نام او آمده نمی‌تواند از یهودیت باشد بلکه از مندائیان است؛ دنیای مسیحیت را دیگرگونه و آشفته کرده است. زیرا مجبور هستند با یهودیت خداحافظی بکنند و فراتر از آن یهودیان را قاتلین مسیح و قوم او (مندائیان) بدانند.

بطور یقین و مطمئن می‌گویم: تغییراتی که اکنون در جهان پیش آمده و شکافی که میان خود یهودیان؛ میان یهودیان و دسته‌ای از مسیحیان و همچنین میان خود مسیحیان ایجاد شده نیز تغییراتی که در این دوران/روزها در قدرت در جهان می‌بینیم تا حد بسیار زیاد و تعیین کننده‌ای متاثر از همین کتاب من است.

م. حسن بایگان

۱۰ اکتبر ۲۰۲۰ برابر با ۱۹ مهرماه ۱۳۹۹

اپسالا – سوئد

پس نوشت:

همانطور که دیده می‌شود این مطلب در اکتبر سال پیش نوشته شد ولی به دلائلی از جمله سه ماه سفر به آفریقا در نشر آن وقفه افتاد و اکنون پس از حدود شش ماه منتشر می‌شود.

م. حسن بایگان

۳۱ مارس ۲۰۲۱   ۱۱ فروردین ۱۴۰۰

اپسالا – سوئد

فلسفه‌ای کامل

من یک فیلسوف صاحب مکتب/ سبک کامل و کاملا مستقل هستم.

نظرات من منسجم، منطقی، معقول و علمی و حاصل تمام عمرم و تجربیات تاریخی بشر است.

این نظرات حلقه‌هائی زنجیروار نیستند بلکه حلقه‌هائی هستند که هرکدام می‌تواند مستقیما به سایرین وصل بشود.

با تمام افکار غلط که چون تاری تیره تنیده شده بر مغز بشر است، مخالفت می‌کنم.

از روش‌های خشن، بی مغز و غیر انسانی دوری گزیده‌ام.

در طول تاریخ بشر هیچ کسی (پیامبر، نبی، رسول، متفکر یا فیلسوف) در سطح من نیامده و نخواهد آمد؛ زیرا آنچه را که باید تا آخر حیات بشر به کار برود، گفته‌ام.

وظیفه دولت‌ها

وظیفه دولت‌ها این نیست که با استناد به نوشته‌ها، صحبت‌ها و یا رفتار افرادی درگذشته، برای مردم تعیین تکلیف بکنند. این حماقت و زورگوئی محض است.

وظیفه دولت‌ها نظم دادن و اجراء خواسته‌های متنوع مردمان، متناسب با زمان و مکان و همچنین ارتباطی صلح آمیز با سایر کشورهاست.

نگاه و رفتار انسانی

آنکه در برابر خود، انسان‌ نمی‌بیند، بلکه رنگ، دین یا پول را می‌بیند، انسان نیست.

چکیده فلسفه م. حسن بایگان

۱- هستی: تمام دانش بشر از پیدایش و هستی نزدیک به صفر است. ما نمی‌دانیم جهان ماده است، خدا آفریده یا چیز دیگری می‌باشد و یا هیچ است.

۲- دلیل رشد: خرد بشر و همکاری جمعی دلیل رشد او بوده و هست و نه پول یا قدرت بازو.

۳- مسائل اجتماعی: این مسائل بسیار گسترده و متنوع می‌باشند و باید توسط مردمان هر منطقه، متناسب با زمان بررسی و حل شوند.

۴- حکومت یا مدیریت: همه دولت‌های کنونی در جهان حکومت‌گر و در خدمت طبقه و یا گروهی خاص هستند. باید همگی برکنار شده و سیستمی مدیریتی در خدمت همه مردمان و طبقات جهت اداره کشور توسط روشنفکران و متفکران مستقل برقرار شود.

اعلام تسلا برای فروش با بیت کوئین، شروع رسمی پایان سلطه دلار و ابر قدرتی آمریکا است!

بازی کرونا رو به پایان است!

پیشتر بارها نوشتم که هرچند بیماری کرونا هست اما: “آش شور است ولی نه به این شوری”. این بیماری را بهانه کردند تا اتفاقات اساسی پشت پرده مخفی بماند.

داستان پایان ابرقدرتی امریکا و پایان سلطه دلار بود.

حالا به آنجا رسید که “ایلان ماسک” شروع معاملات با ارز دیجیتال یا بواقع پایان معاملات با دلار حتی در خود امریکا را رسما اعلام کرد. البته این کاری نبود که از عهده یک تن برآید بلکه مجموعه‌ای از سرمایه‌داران بین‌المللی آمریکا و جهان و کشورهای مانند چین، روسیه، ایران و… پشت آن هستند وگرنه او را سربه نیست می‌کردند.

این شروع رسمی پایان دلار و آمدن ارز/ارزهائی دیگر و پایان ابرقدرتی آمریکا است.

برمبنای ایلان ماسک بزودی در خارج آمریکا نیز معاملات با ارز دیجیتال صورت خواهد گرفت و باید منتظر بود که بزودی چند ثروتمند بزرگ دیگر نیز همین اعلام را بکنند آنگاه تحریم‌ها و تهدیدات اقتصادی آمریکا که برپایه قدرت دلار است ارزشی نخواهد داشت.

اکنون بدون اینکه رسما اعلام بشود آمریکا ورشکسته شده، او را از قدرت مطلق بر جهان کنار گذاشتند اما بدهی‌هایش به کشورهای دیگر مخصوصا چین باقی می‌ماند. زیرا آمریکا از چند سال پیش ورشکسته شده بود لیکن اگر چنین اعلامی می‌شد طلب کشورها از آمریکا برباد می‌رفت مخصوصا چین با این اعلام مشکل داشت و دارد زیرا چند هزار میلیارد دلار از آمریکا طلب دارد.

و حالا این سرمایه داران حاکم بر آمریکا که از برکت این کشور ثروتمند شدند زیر پایش را خالی کرده و کشور/مردم را با بدهی‌هایش تنها رها کرده و تمرکز نیروی خود را بر چین گذاشته‌اند. هرچند چین نیز پایان خط نخواهد بود.

پیشتر در مطلبی اشاره کردم که یهودیان صهیونیست ابدا اعتقادی واقعی به این دین و شهروندی کشوری (امریکا، اروپا…) ندارند آنها خدا و وطن‌اشان پول است و هر زمان آنرا هرکجا بیابند به راحتی کشور محل اقامت خود را تغییر می‌‌دهند. اکنون آن حرف صحت خود را نشان داد. یهودیان صهیونیست بسیار ثروتمند از مدتی پیش متوجه سقوط آمریکا و رشد چین و… شدند و بسیاری از آنها کارخانه‌ها و ثروت خود و حتی محل اقامت‌شان را به چین بردند.

ولی سقوط آمریکا به معنی آن نیست که شبیه کشورهای عقب مانده یا درحال توسعه بشود زیرا هنوز ثروت زیادی دارد که می‌تواند برای اینها مورد استفاده قرار بگیرد پس یک پایشان را نیز در امریکا نگه می‌دارند.

نقش ایران در جابجائی قدرت در جهان

در این جابجایی قدرت، ایران نقشی اساسی داشت. پیشتر نوشتم که ایران می‌تواند باعث سرنگونی قدرت مطلقه آمریکا بشود و برای مثال سرنگونی شاهنشاهی ایران توسط نیروی کوچک مقدونی را مثال آوردم؛ هرچند قید کردم در این مورد ایران خودش نمی‌تواند سرکرده عالم و جانشین آمریکا بشود.

شکست دادن طرح‌های نظامی آمریکا توسط ایران در منطقه (مخصوصا در عراق و سوریه که با حمایت اسرائل، عربستان، ترکیه و… و شرکت مستقیم نیروی نظامی ساخته شده بنام داعش بعنوان آلترناتیو جایگزین)، معادلات قدرت نظامی در جهان را بهم ریخت. همچنین پایان قدر قدرتی نظامی آمریکا را نشان داد.

امریکا که دیگر توان ادامه جنگ‌های فرسایشی را نداشت با تغییر تاکتیک و آوردن ترامپ سعی کرد قدرت مالی و دلار را بکار بیندازد.

آمریکا/ترامپ با خروج از برجام و طرح فشار حداکثری بر ایران، بر همه کشورهای جهان فشار آورد تا با ایران رابطه اقتصادی نداشته باشند. این عمل همه را هشیار کرد که گرفتار نوع بسیار نوینی از استعمار و استثمار شده‌اند و باید راه چاره‌ای بیابند.

تا زمانیکه آمریکا مشغول جنگ‌های گرم نظامی بود اروپا و بعضی دیگر متحد او بودند زیرا از این جنگ‌ها بهر‌مند می‌شدند. اما آنگاه که ترامپ با سیاست جنگ اقتصادی پیش آمد و مخصوصا رفتار تحقیر آمیز نسبت به هم پیمانانش، آنگاه اروپا و سایرین نیز بر او پشت کردند تنها جناح ناتان یاهو در اسرائل و بعضی کشورهای اندک مانند عربستان همراه او شدند که نتیجه‌ای نگرفتند و همگان شاهد ایزوله شدن آمریکا در میان کشورها و سازمانهای بین‌المللی  بودند.

از طرفی فراماسیونری که رهبری آن بیشتر با شاهان اروپا بود و هست خواستار بازپس گرفتن قدرت از یهودیان صهیونیست و بازگشت به قدرت پیشین (جهانی) بودند/هستند.

نباید نادیده گرفت که هرچند در اروپا فراماسیونری ظاهرا سکوت کرده بود اما مترصد موقعیت بود. نکته جالب اینکه آفریقای جنوبی تنها کشوری در جهان استکه فراماسیونری در آنجا علنا با صهیونیست ها و صهیونیسم درگیر می‌باشد.

حال داستان جنگ های نظامی به پایان رسیده زیرا قدرت کشورها در آن حدی است که بتوانند در برابر ضربات امریکا به او ضربه بزنند و البته این شامل روسیه و چین و اسرائل و همه کشورها می‌شود.

اکنون با اعلام “ایلان ماسک” و بزودی پیوستن تعداد بسیار زیادی از سرمایه‌داران و شرکتها به ارزهای دیجیتال، جهان دچار تحولاتی بسیار بزرگ خواهد شد و امکان ارائه ارز دیجیتال با پشتوانه که چین قدم‌هائی برای آن برداشته وجود دارد. حتی ممکن است امثال ایلان ماسک و کسانیکه حاکم بر فضای مجازی هستند نیز دست به ایجاد چنین سیستمی بزنند و جهان دارای چند ارز دیجیتال معتبر با پشتوانه بشود. آنگاه باید دلارهای کاغذی آمریکا …. و تکلیف آمریکا با این مشکل چه خواهد بود؟

این تحولات باید در سکوت محض پیش می‌رفت و برای اینکار از بیماری کرونا غولی ساختند که باید تمام افکار و اخبار و… منحرف شده و فقط به آن می‌پرداخت.

از چند ماه پیش و مخصوصا با کنار زدن ترامپ که خواهان باقی ماندن آمریکا در قدرت جهانی بود و فریاد می‌زد می‌خواهد قدرت آمریکا را باز گرداند و دقیقا اشاره‌اش به همین مسائل بود، نوای یافتن واکسن نواخته شد و زمانیکه تکلیف آنها  با هم (جابجائی قدرت در جهان) روشن شد واکسیناسیون کردن مردمان یعنی پایان داستان/بازی شروع شد؛ تا اکنون که اعلام استفاده از ارز دیجیتال یعنی کنار گذاشتن دلار رسما شروع شد و باید به سرعت تغییرات در نظر گرفته شده صورت بگیرد.

ایران در این بازی جابجائی قدرت در جهان از همان ابتدا نقش داشت و بی دلیل نبود که از اولین کشورهائیکه اعلام شد در آن کرون پیدا شده و با اعلام تعداد زیاد مرگ‌ها ترس برجهانیان انداختند نقش خود را خوب بازی کرد.

سکوت ایران در خصوص تحریکات نظامی اسرائل (جناح ناتان یاهو همدست ترامپ) بی دلیل نبود وگرنه می‌توانست سلاح‌هائی را در اختیار سوریه و حزب‌الله قرار بدهد که هواپیماهای متجاوز اسرائلی را سرنگون بکنند کاری که در یمن کرد و همین یکی دو روز اخیر حوثی‌ها هواپیماهای پیشرفته بدون سرنشین آمریکائی را سرنگون کردند. سکوت ایران بدلیل فشار روسیه نبود بلکه در یک همکاری و همآهنگی بود.

عملکرد ایران در این موارد و مقابل دولت آمریکا، مورد حمایت روسیه و چین بوده و هست و  با هم اتحادی را ایجاد کرده‌اند و با بعضی سرمایه‌داران/قدرتهای بین‌المللی از هر دین و مرامی مخصوصا یهودیان و فراماسیونری کنار آمده‌اند.

شکاف در میان سرمایه‌داران یهودی و در میان یهودیان درون اسرائل ایجاد شده و عدم توافق برای ایجاد دولت نیز ناشی از همین شکاف عمیق است و دلیل آن نیز همین تغییر قدرت و جابجائی ثروت است. در نتیجه ناتان یاهو بدنبال دشمن تراشی و ایجاد ترس در مردم بود ولی سکوت ایران و عدم ورود به جنگ با اسرائل طرح‌های جناح ناتان یاهو/ ترامپ را بهم ریخت.

مطابق قانون نانوشته، زمانیکه آبها از آسیاب افتاد آنگاه آرام آرام این مسائل پشت پرده اعلام خواهد شد.

۲۴ مارس ۲۰۲۱ برابر با ۳ فروردین ۱۴۰۰

حسن بایگان

hassan@baygan.org

www.baygan.org

دلائل اختلافات درونی آمریکا چیست!

در سیاست های جا افتاده کمتر از واقعیات و دلائل اصلی و واقعی دوستی ها و دشمنی ها برای عموم مردم صحبت می شود. بلکه آنچه مطرح میشود مقداری از حقیقت و دروغ و پنهان کاری برمبنای موقعیت روابط میان آنهاست. بهمین دلیل است که کمتر کسی میتواند حدس بزند اکنون در جهان چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است.

سخن را کوتاه کرده به اصل موضوع پرداخته می شود اینکه چه شده و چرا اکنون اندکی از اختلافات درونی آمریکای بظاهر متحد و یک پارچه مطرح و در نتیجه دیده می شود. کشوری که تا همین چند ماه پیش کسی فکر نمیکرد درون آن اینهمه اختلاف باشد تا حدی که احتمال جنگ داخلی داده بشود و بزرگان سیاسی کشور زبان به اعتراف در شکاف بزرگ بگشایند.

یک نکته مهم و تعیین کننده که باعث چرخش در سیاست آمریکا شد شکست سیاست آنها در منطقه یعنی عراق و سوریه بود. شکست نظامی نیروهای آنها (داعش و…) باعث گردید که اوضاع کاملا تغییر بکند و در نتیجه ترامپ را بر سر کار آوردند تا با سیاست تنبیهات اقتصادی کشورهای جهان و همچنین شیوه نوینی در سیاست داخلی آن کشور تغییرات اساسی ایجاد بکنند.

حاکمیت در غرب (اروپا، آمریکا، کانادا …) در دست یهودیان صهیونیست است که با مسیحیان صهیونیست گره خورده اند. اما در کنار آنها فراماسیونری که توسط صهیونیستها کنار زده شده بود بدنبال بازگشت به قدرت بود. البته درون فراماسیونری، یهودیان نیز وجود دارند ولی نگاه آنها به قدرت با دیگر گروهای یهودی تفاوت دارد. همانطور که در میان مسلمانان گروههای مختلف با گرایشان مذهبی، سیاسی متفاوت و خواسته های مالی مختلف وجود دارد در میان سایر ادیان و از جمله یهودیان و مسیحیان نیز اینچنین است.

یکی از چیزهائی که باعث می گردید تا اختلافات دورنی غرب و مخصوصا یهودیان در حاشیه قرار بگیرد جنگ ها در منطقه و ایران هراسی بود. پس از شکست غرب در عراق و سوریه و آمدن ترامپ و سیاست جدید فشارهای اقتصادی حداکثری که باعث گردید صندوق ایران خالی بشود و نتواند در تجهیز نیروهای وفادارش در منطقه سرمایه گذاری (همانند سابق) بکند و از طرفی ترامپ نیز جنگ ها را آرام کرده بود، این دو نکته آرامشی را بوجود آورد و در نتیجه اختلافات درونی دیگر نمیتوانست در زیر سایه سنگین تهدید های نظامی و احتمال حمله به اسرائیل مخفی بماند، پس سربرآورد.

اما یک نکته مهم که در تحلیل ها نادیده گرفته شده است و شاید گره کور پیدا کرده رابطه یک ریشه مهم اختلافات اساسی در غرب باشد بروز جنگ علنی میان فراماسیونری و صهیونیست ها است.

هرچند من بارها و از چند سال پیش به این نکته اشاره کرده بودم ولی در اینجا و با روشن شدن اختلافات درونی آمریکا از زاویه ای دیگر به آن می پردازم.

برای اینکه موضوع آسان تر درک بشود باید به ملاقات آقای ترامپ رئیس جمهوری آمریکا که در اصل بعنوان نماینده جناح فناتیک مسیحی-صهیونیست است با ملکه انگلیس بزرگترین استاد و رهبر ارشد فراماسیونری انگلیس و شاید جهان، توجه دقیق کرد.

در آن ملاقات رفتار اقای ترامپ با ملکه انگلیس به شکلی بود که می خواست به ایشان و همه جهان نشان بدهد که مقام او بالاتر از ملکه انگلیس است. یعنی در واقع روسای آقای ترامپ یعنی جناح خاص یهودی-صهیونیست به او گفته بودند باید به ملکه انگلیس نشان بدهد که قدرت اصلی و تعیین کننده بلاشرط جهان آنها هستند و ملکه انگلیس و در نتیجه فراماسیونری باید قدرت آنها را علنا گردن بنهد. این حرکت برای ملکه انگلیس و فراماسیونری کاملا مشخص بود و آنها نیز مترصد لحظه مناسب و ضربه کاری بودند.

در اینجه اشاره ای می کنم به آنچه در سفرم به کشور آفریقای جنوبی دیدم و نوشتم: آفریقای جنوبی شاید تنها کشوری در جهان بود و باشد که در آن درگیری میان فراماسیونری و صهیونیست ها علنی است. هرچند در رسانه های آنجا و جهان مطرح نمی شود ولی خودشان اینرا میدانند و برای من نیز کاملا مشهود بود. اینکه چرا در کشور آفریقای جنوبی اختلاف این دو گروه اینچنین علنی است نکته جالب توجهی است. ولی بزودی این اختلاف در غرب نیز علنی خواهد شد.

شکاف در میان جناح های مختلف صهیونیستی و فراماسیونری است که اکنون گسترده شده و خود را نشان میدهد. اختلافات مذهبی یعنی دیدگاه های مذهبی نسبت به حتی وجود اسرائیل نیز خود امری قابل تامل است زیرا جناحی از یهودیان برمبنای اعتقادی مدهبی معتقد بودند و هستند که آنها نباید در یک کشور جمع بشود زیرا این تجمع نابودی آنها را رقم میزند.

ترامپ همراه فناتیک ترین جناح های مسیحی در مسیری میرفت که بنظر میرسد به شکست انجامید در حالیکه طرفداران او نمیدانند که ریشه فکری و سیاست اصلی ترامپ چه بود و چرا شکست خورد.

اختلافات درون غرب راه را برای پیشرفت چین هموار تر کرد و دیده شد که در همین یکی دو روز اخیر بزرگترین اتحادیه اقتصادی میان تقریبا تمام کشورهای شرق آسیا به رهبری چین صورت گرفت. در اینجا با وجود دو قدرت اقتصادی چین و ژاپن و همراه با کره جنوبی، استرالیا، سنگاپور و… یک تشکل بسیار قوی اقتصادی ایجاد شده است. ژاپن که میداند تمام اقتصادش در چنگ آمریکاست دنبال راه فراری میگشت؛ کره جنوبی و سایرین نیز بر همین روال.

این مرجله از نقل انتقال قدرت ریاست جمهوری در آمریکا بهترین و مناسب ترین زمان برای آن بود که اتحادیه رسما شکل گرفته و اعلام بشود. مسلما در آینده ای نزدیک آنها میتوانند از پول دیجیتال چین استفاده بکنند و یا پول دیجیتال مناسب خودشان را تولید بکنند و یا روابط اقتصادی اشان بر مبنای پول های ملی خودشان باشد و دلار از گردونه خارج بشود. این یعنی سقوط امپراطوری دلار و آمریکا یا حاکمان آمریکا.

میدانیم که قذافی را برای آن سرنگون کردند که صحبت از جایگزینی پول دیگری به جای دلار زد و بسیاری کشورها ی دیگر را بهم ریختند زیرا چنین ایده هائی را بیان کردند. اما اکنون آنها (آمریکا، اروپا و میان صهیونیستها و فراماسیونری و…) بناگاه خود را گرفتار در این بحران می بینند و شاید هنوز هم خوب متوجه نشده اند که چه آینده ای در انتظارشان است که هنوز با هم می جنگند؛ جنگی که البته اجتناب ناپذیر بنظر میرسد.

البته علم، صنعت، اقتصاد و قدرت نظامی غرب بسیار قوی است و سقوط آنها به معنی افتادن به فقر و فلاکت همانند کشورهای فقیر نیست؛ بلکه دیگر نمی توانند بر جهان آقائی داشته و سایرین را همانند گذشته به استعمار و استثمار بکشند.

من در نوشته های مختلف به بررسی گسترده تر بسیاری از این نکات پرداخته ام پس چنانچه کسانی علاقمند باشند میتوانند آنها را در سایتم بخوانند.

م. حسن بایگان

17 نوامبر 2020 برابر با 27 آبان 1399

www.baygan.org

گزارشی از یک روز

دیروز عصر طبق معمول برای قدم زدن به مرکز شهر رفتم. خانمی را دیدم که چند سالی بود میشناختم. ابتدا از کشورهای شرق آسیا صحبت کردیم و اینکه او رگی آنطرفی دارد. صحبت به احتمال ورود خوراک حشرات به سوئد رسید. او تعریف کرد که حشرات خورده و دو سال هنگ کنگ بوده و آنجا حتی گوشت سگ خورده و مزه اش معمولی بوده و… من انتقاداتی به ادیان کردم که برای همه چیز مردم تصمیم میگیرند و… صحبت در همین مورد ادیان به آنجا رسید که کتابم “عیسی مسیح و مادرش یهودی نبودند، بلکه آنها مندایی بودند” را به او معرفی کردم. در این مرحله این خانم که ظاهرا بسیار سکولار بود چهره مذهبی خودش را نشان داد و به صراحت گفت: من خیلی مذهبی هستم و ابدا نمیخواهم چنین کتابی را بخوانم.

گفتم: شما باید واقعیت را بدانی چرا میخواهی از آن فرار بکنی و‌مقداری صحبتهای دیگر . پس از مدتی صحبت اعتراف کرد که مسیحی نیست بلکه یهودی است.

نکته مهم اینکه: یهودیان بیشتر از مسیحیان به یهودی بودن مسیح می پردازند تا مسیحیت را زیر کلید خود بیاورند. در نتیجه همه آنها این نکته را میدانند و سعی در بیان ان در همه جا دارند تا مسیحیان را زیر نفوذ خود بگیرند در حالیکه بسیاری مسیحیان ابدا با این نکات آشنا نیستند و کتب عهد قدیم و جدید را نخوانده اند.

این خانم نیز همانند سایر مسیحیان و یهودیان پرسید آیا این دو کتاب را خوانده ام و من پاسخ دادم: بله از سن حدود 11 سالگی شروع به خواندن این کتب همراه قرآن کردم و همزمان نیز مباحث بودیسم و… و افلاطون و سقراط و حتی کمونیسم را (بیشتر در خانواده) پیگیری میکردم.

گفتم: شما نمیتوانی یهودی واقعی یا نژادی باشی زیرا چشم آبی هستی.

گفت: من از پدر و مادر یهودی هستم.

گفتم: یهودی اصیل عرب است شما یهودی دینی هستید. در بین صحبتها از پدرش گفتگو کردیم. ابتدا گفته بود اهل اندونزی بوده بعد گفت اصلا اهل بلژیک بوده و…اما نکته جالب اینکه وقتی گفتم چشم آبی یهودی اصیل نیست. گفت: من یک ایرانی میشناسم که چشم آبی است.

گفتم: ایران کشور بزرگی است متشکل از اقوام و ملل گوناگون. در ضمن لشکریان اسکندر آمدند و بسیاری چشم آبی درست کردند. مغول ها، عرب ها و… آمدند و خود ایرانیان نیز مردمانی از سایر ملل را آوردند. اما یهودیت که خود را وابسته به یک قوم یا نژاد میداند داستانش متفاوت میباشد، یهودی اصیل عرب است و… تازه داشت چشمانش به بعضی چیزها باز می شد که یک دوست جوان ایرانی آمد و… و صحبت با این خانم به اتمام رسید.

این اتفاق پیشتر نیز چندین بار برایم افتاده و اکنون برایم کاملا مشخص شده که بعضی از این مردمان ساده لوحانه بعضی چیزها را پذیرفته اند؛ اما بعضی نیز از این موقعیت یهودی بودن در جمع یهودیان، سود زیاد اقتصادی می برند زیرا:

یهودیان در سطح جهان کارتل ها، تراست ها، کنسرن ها و… اتحادیه ها (مونوپول های) خاص بین المللی درست کرده اند و در تمام دنیا فقط با خودشان معامله می کنند و هر رقیبی (حتی دولتها و کشورها) را به ورشکستگی می کشانند.

اتفاقا یکی از دلائل تغییرات کنونی در جهان همین نکته است زیرا آنها بسیار بزرگ شده اند و از یک مرحله دیگر توان اداره آن را از دست دادند چراکه نیروی انسانی کافی در این سطح گسترده برای کنترل جهان را ندارند.

از طرفی با بزرگ شدن چین که وابستگی مذهبی ندارد و یهودیان صهیونیست نمیتوانند آنها را مسیحی و در ادامه مسیحی-صهیونیست بکنند تا به این طریق همانند کشورهای مسیحی زیر کلیدشان باشد، مشکل بسیار بزرگی برای صهیونیستهای حاکم ایجاد کرده است. بطوریکه اکنون میان آنها تفرقه بزرگی افتاده است که عیان ترین نمود آن را در آمریکا و اسرائیل میان جناح های متفاوت یهودی و مسیحی صهیونیستی می بینیم.

از جانبی دیگر همین کتاب من در باره “عیسی مسیح و مادرش …” که پس از حدود 2000 سال نشان دادم این دو تن یهودی نبود در سطوح بالای قدرتهای جهان دارد قدرت نفوذ یهودیان را به چالشی عظیم می کشد که در ادامه از دست دادن حمایت مسیحیان و سقوط قدرت آنها را بهمراه خواهد داشت.

کتاب من باطل بودن تمام ادیان، فلسفه ها و نظرات را نشان داده است.

حسن بایگان

31 اکتبر 2020 برابر با 10 آبان 1399